کو آن همه زیبایی و کو شور تماشا؟
کو دلهره ای که « بدود فاصله ها را»؟
تقدیر غریبی که مرا از تو جدا کرد
ای کاش گرفتار شود مثل دل ما
دل درد مرا خوب کن آویشن کوهی
عطاری دستان تو تعطیل شد آیا؟
هی حرف نزن پشت سر هم،که بفهمم
زیبایی من کم شده یا عشق زلیخا؟
زندانی یک جرم قشنگم به خداوند
می ارزد اگر کور شود چشم پدرها
پروا ربیع زاده
۱۴۰۳/۴/۲۶ ساعت ۱۱ صبح
ای عشق مرا در وسط راه رها کناین بار مرا با غم جانکاه رها کنمن حوصله ی دردسر عشق ندارمای گرگ مرا از خطر چاه رها کناز روز ازل سهم من از عشق دو راهیستاین گمشده را با دل گمراه رها کندر کوچه ی بن بست کسی منتظرم نیستاین شایعه را جان من ای ماه رها کندست از سر این آدم بی حوصله برداریا حداقل این یقه را گاه رها کنسیده پروا ربیع زادهاز شوشترعصر روز سه شنبهچهارم تیرماه ۱۴۰۳
در این خزان وحشی،چون برگ توی بادم
سرد است بی تو دنیا کی میرسی به دادم؟
دستان باورت را گم کرده دستهایمدر این قنوت آخر یخ بسته اعتقادم
چون چشمه می دویدم تا رود از سر کوهحالا شبیه چاهی در حال انجمادم
لبریز شعر بودم همچون کتاب خورشیداما در این شبستان یک ماه بیسوادم
می جویمت اگر چه در کوچه های خالیای سایه ی رمَنده کی می روی ز یادم؟
اسفند۱۴۰۲
دنیا اونقدراهم که ما فکر میکنیم جدی نیست !بی حساب کتاب مهربون باشیم ...
" میلاد کبیری "
“ چشمان تو انقلاب را رنگی کرد ” نام سومین اثر امیرحسین پناهنده هست که در قالب رباعی توسط نشر “ایهام” منتشر شده است. این کتاب شامل ۵۳ رباعیست که درون مایهی اشعار آن، شبیه دو اثر دیگر امیرحسین پناهنده، اجتماعی و در برخی اشعار، عاشقانهست.
با هم چند رباعی از این کتاب میخوانیم:
از سايه ي انتظار خود مي ترسيم
موجيم كه از قرار خود مي ترسيم
تا حال زمستاني مان پابرجاست؛
از عـاقبتِ بهـار خود مي ترسيم!
“ امیرحسین پناهنده ”
————————
تلقینِ تبسمی کذایـی در خواب
محکوم به دردیم و پر از بغض سراب
شب
راه
نگاه و
یک جهان تنهایی…
ماهیـم،به شکل سایه ای در مرداب!
در سايهي بي رحم زمستاني سرد
تثبيت حضـور درد ها بعـد از درد
يكدفعه نگاهم به نگـاهت افتاد؛
چشمـانِ تو انقلاب را رنگي كرد!
از رفتن آدم ها دلگیر نشو !
آن ها مدت هاست که رفته اند ،
فقط یک روز تصمیم میگیرند
جسمشان را هم با خودشان ببرند .
" فریبا طوقانی "
حتی اگر تمام آسمانم را ابر تیره بپوشاند !
من برای لذت بردن ، صدای باران را دارم ...
شبیه سرقت از موزه تماشای تو ممنوع استو مثل باغ یک روزه تقاضای تو ممنوع است
تمام مردم دنیا از آغوش تو برخورداربرای من ولی لمس سراپای تو ممنوع است
هوا خوب است و این قایق به دوریّ تو محکوم استاز این صخره از این ساحل تمنای تو ممنوع است
دوباره می وزد پاییز و میترسم از این سرمابگیرد جان عشقم را که گرمای تو ممنوع است
همیشه توی این فکرم که باید غیرقانونیشبی از مرز تو رد شد که ویزای تو ممنوع است
سیده پروا ربیع زادهاز شهرستان شوشتر آبان۱۴۰۱
من شبیه بچه غوکی در حصار خیس چاه
درد میگیرد نگاهم از تماشای تو،ماه
رعد و برق چشم هایت را بده تا جان دهمرقص مرگ من برای بهترین طرز نگاه
با شکوهی مثل شهری گمشده در زیر آبوقت پیدا کردنت من هستم و صد جیغ و آه
من تحمل کردنم خوب است اما تا به کی؟کِی به دریا ره بیابد شبنم روی گیاه؟
وای حتی اسم من را هم نمیدانی، چه حیفشاعر شوریده را کِی می شناسد پادشاه؟
آخرش باید بگردم لابلای سطرهاتا بیابم واژه ای در شأن این بخت سیاه
آه یکدفعه صدایم بسته شد امروز هماین گلو درد است یا بغضی که مانده بی پناه؟
سیده پروا ربیع زاده۱۴۰۱/۶/۳۰
آدم دلش را خانه ای پر درد می بیند
وقتی که دنیا را پر از نامرد می بیند
آدم دلش می سوزد از بدبختی مردموقتی که شام خنده شان را سرد میبیند
از انتحار یک غزل وقتی که دلخون استاز انتشار شاخه ای که زرد می بیند
دیشب کسی می گفت دنیا سهم زنها نیستحتی خدا را در نگاهش مرد می بیند
آدم دلش می سوزد از عشقی که می میرداز این همه زوجی که آخر فرد می بیند
سیده پروا ربیع زاده۱۴۰۱/۶/۱۴
ای روشن از دریاچه، فانوس رهایتباید به زانو دربیاید چشم هایت
باید بنوشی چشمه ی زیبایی ام راباید بگویی جان چشمانم فدایت
تا ساحل من راه دوری نیست امشبشاید به دیدارم بیاید ناخدایت
شهر من این شب ها مهاجر می پذیرددل بر کَن از مخروبه های روستایت
تو مستحقّ تاج و تخت عشق هستیکو آن جنون وحشی و آن کودتایت؟
دزدانه از جیب نگاهم عشق بردارتا گل بروید چون بهار از ردّپایت
باید بیاموزد نگاهت مهربانیباید در آغوشم بگیرد چشم هایت
" سیده پروا ربیع زاده "1400/2/17
حتی مجازی هم شده،گاهی نگاهم کناز قیل و قالت کم شده گاهی نگاهم کن
فوّاره ام با یک بغل رؤیای پاییزیای آبشار خم شده گاهی نگاهم کن
از بس ندیدم صورتت را توی ذهن منتصویر تو مبهم شده ، گاهی نگاهم کن
چوپانی و با گله ای از گرگ می آییحالا که چایی دَم شده گاهی نگاهم کن
تهمینه ای در من تو را زیر نظر داردتا عاشق رستم شده گاهی نگاهم کن
پیراهنم گل کرده دستان نسیمت کو؟دشتی پر از مریم شده گاهی نگاهم کن
گفتند از آویشن کوهی نفس داریای بوته ی درهم شده گاهی نگاهم کن
با تو اگر بد کرده ام دیگر زبانم لال...حوّای تو آدم شده، گاهی نگاهم کن
" سیده پروا ربیع زاده "1400/3/12
دست هایت تا مرا از یاد برد
برگ های خشک من را باد برد
شب وزید و جنگل بادام رادستهای خونی جلّاد برد
ماه من با ابرهایت خو بگیرماهی ات را تور یک صیّاد برد
گردبادی می گذشت از کوچه هابا خودش هر آنچه را آزاد ... برد
ای مترسک زحمتت کم شد، ببین؛کشتزار شادی ام را باد برد
سرزمین پادشاه عشق رالشکری در جنگ استبداد برد
توی شهر قصه پیچیده است این:یک عروس مرده را داماد برد
" پروا ربیع زاده"
۱۴۰۰/۹/۱۳
ای که از خاطر چشمان تو بیرون شده ام
من زلیخا شدنم را به تو مدیون شده ام
لطف آن قهوه ی چشمان تو بوده است که منصاحب این همه آرایه و مضمون شده ام
شعر یعنی همه جا نام تو برده است لبمیعنی از حادثه ی عشق تو موزون شده ام
چه شده باغ تو را، فصل گل آرایی من؟که من از قهر بیابان تو دلخون شده ام
این همه میوه ی ممنوعه که خوردند همهتا رسیده است به من، پیش تو مظنون شده ام
مجرمم کرده ای و حکم تو صادر شده است...تا تو را دید دلم ناقض قانون شده ام...
جرمم این بود که شبگرد خیابان توأم؟مدتی هست که از عشق تو مجنون شده ام
سنگسارم نکن این گونه که من مدتهاستزیر آوار تمنای تو مدفون شده ام
" سیده پروا ربیع زاده"۱۳۹۹/۳/۱۳
با قهوه ی چشمان تو پاییز قشنگ است
در کافه ی آرام تو شب نیز قشنگ است
سرد است هوا یخ زده خورشید ولیکنبا بودن تو جاده ی تبریز قشنگ است
دستان من و جیب کُتت، گرم گرفتنددلگرم شدن با تب یکریز قشنگ است
هی راست نگو، گاه مرا دست به سر کنگاهی کلک شیطنت آمیز قشنگ است
شمشیر بکش ملک نشابور فدایتفیروزه ببر، غارت چنگیز قشنگ است
دیروز شَبَح بود که از پنجره می ریختامروز ولی با تو همه چیز قشنگ است
۱۴۰۰/۹/۱۶
دزدید مرا چشمت در حادثه ای ساده
برخورد دوتا دل بود در پیچ و خم جاده
سردرد بدی دارم بی هوشم و بیمارمانگار که جادوگر یک سیب به من داده
وقتی که حواسم را از کاسه ی دل بردیدیگر چه خبر دارم از شاه و پریزاده
فرمان بده طوفان را تا موج به رقص آیدای ساحل موسیقی من قایق آماده...
از پشت کمینگاهت بیرون بزن ای زیباتصویر تو در حوض کاشی دل افتاده
" سیده پروا ربیع زاده "۱۴۰۰/۱۱/۲۷
تا عطر تو را از خود عطار بگیرم
باید بروم از سر بازار بگیرم
سیل آمده،این منطقه تاخرخره در آبیک دوست ندیدم ز تو اخبار بگیرم
من عشق تو را از دهن شیر گرفتمکی اسم تو را از لب کفتار بگیرم؟
گفتند حسودم که سراسیمه دویدمتا عطر تو از باغ و چمنزار بگیرم
مشروع ترین علت رفتن به دل مرگ:گنجیست که از لشکر کفار بگیرم
بیهوده تلف شد همهءعمرمن ای کاشدر شرکت چشمان تو یک کار بگیرم
خود را به تمارض زده ام روی زمین تااز داور چشمان تو اخطار بگیرم
کارم شده هرروز نشستن به تماشاتاز عکس تو یک جمله به اجبار بگیرم
روباه تو آمد که دوباره بفریبد...کو تکه پنیری که به منقار بگیرم؟
" سیده پروا ربیع زاده "سروده شده در پاییز۱۴۰۰
غزل طنز از پروا ربیع زاده :
چه روزگار کثیفی ! چه مردهای بدی!!چه تکیه گاه ضعیفی،چه مردهای بدی
دروغ میزند از چشم واژه ها بیرونچه حیله های ظریفی!چه مردهای بدی
زمین نمی زندم هیچ خشم تبداریچه بازوان نحیفی!چه مردهای بدی
و پیش از آن که بخندی، به گریه افتادمچه خلق و خوی شریفی!چه مردهای بدی
خطوط فاصله را تا ستاره ها بشمرچه بانوان لطیفی...چه مردهای بدی!
" سیده پروا ربیع زاده"
مدتی هست که بیمارم صدایم خوب نیست
درد دارم وضع جیب خنده هایم خوب نیست
دوری ات را پرت کن از پیش من حالم بد است
دستهایت را بده حال و هوایم خوب نیست
ای کلانشهر قشنگ سردسیری رحم کن
بی تو من هی گرمسیرم، روستایم ،خوب نیست
یاد وحشی بازی آن روزهای مان بخیر
بی تو حال گرگها و اژدهایم خوب نیست
تو به دنبال خدای قصه هایت رفته ای
توی این فکرم که شاید من خدایم خوب نیست
" سیده پروا ربیع زاده "
۱۴۰۱/۴/۲۵
ببین کی گفتم این دریاچه با قو نسبتی دارد
شبیه باد پاییزی که با مو نسبتی دارد
ببین کی گفتم این عطری که در این خانه پیچیدهدوباره با بهار و چای لیمو نسبتی دارد
پیمبر هم که باشی باز هم محتاج اعجازیاز آن چشمی که با احوال آهو نسبتی دارد
تحمل کن مرا امشب در این اوضاع طوفانیکه ساحل با ستیز موج و پارو نسبتی دارد
تمام عمر دنبال کسی بودم که دستانشهمیشه با کلاه و چوب جادو نسبتی دارد
" سیده پروا ربیع زاده "۱۴۰۱/۴/۲۳
" به نامش و در پناهش "جهت ارتباط با مدیریت وبسایت با آیدی های زیر درتماس باشید:(این وبلاگ با رنکینگ و آمار بازدید عالی ،به فروش میرسد)آیدی تلگرام bermudam@