ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دلم شعر می خواهد...
شعرهای ناب...
شعرهایی که واژه های حبس شده درون سینه ام را بی پرده فریاد زنند...
دلم
انگار
آهنگ کلام، می خواهد...
فروغ باشد یا حافظ یا مولانا یا سعدی یا قیصر فرقی ندارد...
فقط حرف درونم باشد...
دلم بی نهایت شعر می خواهد....
رگبار۱: دوستان عزیزم لطفا در نظرات اینجا فقط شعر بذارین!!! نه نظرات دیگه! فقط شعر لطفا!
یا از خودتون یا از بزرگانی که شاعران بنامی هستند...
اشعار ناب می خوام... شعری که ارزش خوندن داشته باشه....
این گوی و این میدان
بسم االله...
کوش کن
جاده صدا میزند از دور قدم های تو را
جشم تو زینت تاریکی نیست
بلک ها را بتکان
کفش به با کن و بیا
و بیا تا جایی که بر ماه به انکشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را، مث یک قطعه آواز به خود جذب کنند
بارسایی است در آنجا که ترا خواهد کفت:
بهترین جیز رسیدن به نکاهیست که از حادثه ی عشق تر است
همون جواب همیشگیم
باز این جمله آخر معروفشو نمیدونستم واسه کدوم شعره که دوباره رسوندی واسم
ممنون...
حس خوبی بهم میده با خوندن اشعار این چنینی
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست
به سراغ من اکر می آیید
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
جینی نازک تنهایی من.
دیدی خودمم نوشته بودم تو نظرات واست؟

چقدر دوست دارم معنی این شعرو
یه شعرم یکی نگفته توش فریناز باشه
یاد من باشد هر جه بروانه که می افتد در آب، زود از آب در آرم
یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد
یاد من باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهاییست
یاد من باشد تنها نیستم...

خدایی هست که جانشین تمام نداشته های من است
در دل من جیزیست
مثل یک بیشه ی نور
مثل خواب دم صبح
و جنان بی تابم
که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
دور ها آواییست که مرا میخواند
من عاشق شعرای سهرابم

تو هم که رگبار سهراب گرفتی به آرامشم
ممنون نارونی
سلام فرینازی.




راستش من حوصله شعر نوشتن ندارم
زیاد هم نمیخونم مگر شعرهای همسرم وبعضی از دوستان را .
شرمنده عزیزم
سلام بانو

عیب نداره
...
.....
...
راحت باش
سلام چه اتفاق جالبی
من عادت دارم بیشتر برای دوستان شعر می ذارم حتی اگه نگن
در خدمتم
آنقـدر نفس میکشم
تا تمـام شـود
همه آن هوایـی که سراغ تو را میگیـرد ... !
سلام


ممنون... این خیلی خوبه
و من عاشق این چند خطی های زیبام
سپاس آنای عزیز
روزگاری یک تبسم یک نگاه
خوش تر از گرمای صد آغوش بود
این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود
رویاااااا

خوش اومدی بانوی شرقی
چقدر دلم یه تبسم گرم می خواد...
گرم گرم
نفس هایت غرق باران است
حرف هایت تکراری نیست
درست است در نگاهت عشقی وجود ندارد
اما دلت با آینه یکی است
مهربانی ات گوهر گرانی ست
لمس کردن دست هایت کار محالی ست
تو را بله دست آورذدن کار هر کسی نیست
با این همه دور از تو ماندن دیوانگی ست
رویای پنهان!
اما دلت با آیینه یکیست

و رویاهایی که همیشه در دل آدم ها باقی میماند...
رویاهایی که ارزششان را فقط دل توست که میداند و می فهمد و نفس میکشد
ممنون عزیزدلم
زیباست و ساده و صمیمی
آرام باش دل دیوانه من
او همینجاست در دستان من
زیاد دور نمیشود از کنار من
درست است تازگی ها بی وفا شده
اما روزی باز می گردد به خانه من
میدانم آن روز دیوانه تر از منی دل من
من که گفتم آن روز فرداست
پس چرا بی قراری دل من
پس چرا بی قراری دل من
فردایی که دل می داند هیچ گاه نمی آید...


رویاجونم ممنون..
بی تملق بگم شعرایی که میذاری واقعا زیبان
واسه خودته یا از دیگر شاعران؟
قلم خودتم به همین قشنگیه آخه
نگاهم نگاه تو را میدید
نگاه تو
هرم نفس های دیگری را می شمرد
من عاشق عشق بودم
و امروز بیزار از هرچه با تو بودن
به دریچه ای چشم خواهم دوخت
که پنجره برایم به ارمغان می آورد
نفس هایم خسته از اسارت عشق
به طنین صدای تو می خندد
که باز می گویی :دوستت دارم
دیگر فریب چشم هایت را نخواهم خورد
نفس زندگی از قفس پوچ عشقت رها شد
و دیگر هرگز باز نخواهد گشت
هرگز!!! هرگز!!!
رویااااااااااااااااااااااا

همینو بگم که الان این داره واسم اتفاق میوفته
ولی من که دیگه باور نمیکنم!
هیچ وقت
یا به قول تو
هرگز!!!هرگز!!!
مرحم دردای من باش
می تونی از من نباشی
ولیکن کنار من باش
برای دلداری دادن
تو همون مرحم دردی
تو تموم زندگیمی
تو درست رنگ بهاری
من پر از بهانه و درد
تو پر از شور جوانی
نمی خوام اسیر من شی
تو برو ای زندگانی
دیگه از ما که گذشته
همه جا رنگ خزونه
رنگ اون غربت تن سوز
رنگ چشماتو نداره
امیدوارم زندگیت پر از رنگ بهار و تابستون باشه عزیزم

گونه هات به قرمزی پاییز
و دلت سپید چون برف های زمستون...
این بهترین دعاییه که میتونم بکنم عزیزدلم
خاطرم دریای پر غوغاست
یاد تو چون سکه ای سیمین
رها بر آب این دریاست
خاطر دریا پریشان است
سینه ی دریا پر از تشویش طوفان است
دست من در موج و چشمم سوی ساحل هاست
قلب من منزلگه دل هاست
نه بر این دریا سکونی
نه به ساحل ها چراغ رهنمونی
کی بر آید از افق شمع بلند آفتابم؟
تا درنگ آرم دمی
تا بیاسایم کمی
تا در این امواج٬ یادی٬یادگاری را بیابم
دریغا....
سر به سر موج است و گردابست یا غرقاب
سکه ی سیمین فروتر می رود در آب
بیچاره سکه ی سیمین...

قلب من منزلگه دل هاست...
سپاس عزیز مهربونم
به امید یه روز خوب
می روم ز دیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد
یا تو را دوباره مهربان کنم
فریدون مشیری عزیز
چون خودم خیلی دوس دارم برا شما هم نوشتم
حظش ببر
ممنون رفیق خانومی
حظشو بردم
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظرنامه رسان من و توست
گوش کن٬ با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان منو توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش٬ ار نه
ای بسا باغ و بهاران که خزان منو توست
این همه فصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی زجهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست
سایه! ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست
وه از این آتش روشن که به جان من و توست



بازم ممنوووووووووووووووون
سلااااام


وااای اینجا چه خبره
صابخونه!!!
چه بساط شعر و شاعری را انداختین
ینی الان منم باید شعر بگم
سلاااااااام

آی آی
قرار نبود نظر بذاری یا!!
فقط شعر
خب من که الان شعر گفتنم نمیاد

چیکار کنم
آهان یه شعر اس توپ یادم اومد
برو بعدی :
نازنینی میگیرم میزنمتا!

مگه نگفتم نظر نذارین
بعدیت شعر نبود حسابتو میرسم
از باغ میبرند چراغانی ات کنند


تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
با این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
اینبار میبرند که زندانی ات کنند
ای گل گمان نکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند
دارم بهت امیدوار میشم

آفرین بازم بذار وگرنه برنده نمیشه تو مسابقه ها
این دو مصراع آخرش....
چقدر به دلم نشست بانو
اسم اهنگ hello و تکسش در یکی از پست ها به نام خودش هست
ممنون عزیزم
میام میبینمش
گاهی با پای پیاده گذر خواهم کرد
گاهی با کفش آهنین
اما...
مهم گذر است نه قدمهای من
مهم گذر است و قدمهایم محو میشوند در میان این همه سختی
محو میشوند و میگریند
اما گاهی قدم از گذر مهم تر میشود
ای کاش روزی دل از هر چیزی مهم تر شود
میدانم این روزها
دل ارزان تر از ارزن است...
مهم گذر است... نه قدم های من!
اینو خوب فهمیدی بانوی حوالی
دل برای خودت که مهم باشه واسه بقیه هم میشه
ممنون... چه قدر نیاز داشتم به این یادآوری ها
دل ارزان است و اشک ارزان تر
گاهی اشکها را باید پوشاند تا دل نبیند
اما وقتی خود ِ دل میگرید اشکهایش را از چه پنهان کنم؟
اشک می ریزه که آتیش دلو خاموش کنه...
همیشه که نباید پنهان کرد...
به حال طبیعی خودشون باید رها بشن اما! ریشه همون دله...
اونوقت من شعرم نمیاد نیمشه دکلمه بیام؟
خوبه گفتم نظر نذارینا

بی خود
یالله ببینم شعر بده
سرییییییییییییع
ولی چون داری التماس میکنی و صدای گریه هات تا اینجا میاد، یه شعری مینویسم که عاااااااااشقم و واقعا معتقدم بهش:
ولی بازم ایرادی نداره... بالاخره که چی؟! باید با مشکلات رو به رو بشی یا نه؟ 
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟! گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟ چشم ها را باید شست... جور دیگر باید دید...
البته میدونم هیچ مفهومی ازش متوجه نشدی
دستوره نه التماس!




یعنی فرق این دو تا رو نمیدونی تو؟
بعیدم نیست دیگه
ام اس تی چی میدونه آخه
اینو میگی که خودتو بکشی بالا اونوخ گل شبدر؟
اتفاقا خوووووب فهمیدم
ولی عینهو تو نیسم که فهمیده هامو بگم که
ریا میشه
خودم اینجا
خیالم جایی دور ...
دستم حوالی فالی از حافظ ،
و شوقی عجیب که انگار پر از عطر بوسه است
انگار تو اصلا نرفته ای
انگار تو از صحبت رفتن
چیزی به خاطر چراغ
خطی به خاطر من
حرفی به خاطر دریا نیاورده ای !
سید علی صالحی
صدای پای تو آمد ،
خیال کردم باد
عبور می کند از روی پرده های قدیمی
صدای پای تو را در حوالی اشیا شنیده بودم
کجاست جشن خطوط ؟
نگاه کن به تموج، به انتشار تن من
من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ ؟
و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان پر از سطوح عطش است ...
سهراب سپهری
و سهراب...


در زندگی هر آدمی


از یک روز ، از یک جا ، از یک نفر
به بعد
دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست!
نه روزها ، نه رنگها ، نه خیابانها ، نه همان آدم
از وبلاگ فتح باغ پرنیان عزیز
یه روزی که مثل هر روزه
ولی
مثل هر روز نیست....
چون دیگه همه چی عوض شده
روز مبادا هم نیست
ممکنه همین امروز تو باشه
تو کیستی که من اینگونه به اعتماد


نام خود را
با تو می گویم
نان شادی ام را با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم
کیستی که من این گونه به جد
در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم
تقدیم به همه ی دوستان این دنیای مجازیم


من سالهای سال مردم


تا این که یک دم زندگی کردم
تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری ؟
قیصر امین پور
یه ذره...
فقط یه ذره...
کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.


اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت ، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرار داد نیستند
و هدیه ها ، عهد و پیمان معنی نمی دهند
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت با بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیالها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت می دهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی ...
که محکم هستی
که خیلی می ارزی
و می آموزی و می آموزی
و با هر خداحافظی
یاد میگیری .
خورخه لوئیس بورخس
و با هر خداحافظی...
یاد میگیری که خیلی می ارزی...
خیلی خیلی
آرام باش عزیز من ... آرام باش


حکایت دریاست ، زندگی
گاهی درخشش آفتاب ، برق و بوی نمک ، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می رویم ، چشمهایمان را می بندیم ، همه جا تاریکیست
آرام باش عزیز من ... آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای برف
که این دفعه
درست از جائی که تو دوست داری طالع می شود ...
شمس لنگرودی
تقدیم به اونایی که آرامش ازشون سلب شده....
آرام باش...
در این زمانه عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه یسرو وقمری و لاله
سرود ها بسرایند ژرف تر از خواب،
زلال تر از آب .
تو خاموشی ، که بخواند؟
تو می روی که بماند ؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
از این گریوه به دور ،
در آن کرانه ببین :
بهار آمده...
بهار آمده...
سپاس کهکشانی
بینهایت سپاس
شاید تمام فصل
ما پاسدار لحظه ی باریدن باشیم
با قامت بلند هیاهو
آوار ناگهانی باران را
خوش به حالتون...
بارون دارین
همین ناگهانی بودنش زیباست...
دیشب از گریه های پیوسته
گذشتم
و یالم از پر قناری ها
معطر شد
من زرد شدم
زرد
چرا تمام شهر گریان است !؟
و کودکان شناور رود گچی
میان ریگ های ساحل سفید
آب می شوند ؟
من از قرون دور آمده بودم
دیشب از میان رود ملول
گذشتم
تندیس های گچی
چشمان خویش را در آب نگاه می کردند
هزار پرنده ی غریب
فضای کدر معلق را
می بویید
و درختهای متحرک لرزان
آب راکد سیمین را می آشفتند
تندیس ها
از طوفان سیاه آیینه های جنگل گریختند
و عمقِ آلوده ی رود را
پذیرفتند
دیشب...


چه خبرها که نبوده
چقدر عمیقه متنتون...
خیلی عمیق
ممنون
جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
شیطانخبر نداشت، بشر اختراع شد
« هابیل » ها مزاحم « قابیل » میشدند
افسانه ی « حقوق بشر » اختراع شد
مـردم خیال فخر فروشی نداشتند
شیـئی شبـیه سکه ی زر اختراع شد
فکر جنایت از سر آدم نمیگذشت
تا اینکه تیغ و تیر و سپر اختراع شد
با خواهش جماعـت علاف اهل دل
چیزی به نام شعر و هنر اختراع شد
اینگونه شد که مخترع از خیر ما گذشت
اینگونه شد که حضرت « شر » اختراع شد
دنیا به کام بود و … حقیقت؟! مورخان !
ما را خبر کنید؛ اگر اختراع شد
عجب شعر کوبنده ای بودشا
رفتی تو فاز اقتصاد نازی نازی جون
ممنون...
زندگی دفتری از خاطرهاست
یک نفر در دل شب
یک نفر در دل خاک
یک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد
ما همه همسفریم
ما همه همسفریم...
آسمان تاریک است

دل من حادثه ای می خواهد
که در آن بال زند کفتر عشق
دل من عطر خوشی می جوید
که در آن مست شود بی پروا
و بخواند تا صبح
تا همان لحظه که خورشید نمایان گردد
شب تنهائی من باز آمد
که مرا دور کند از نفس گرم طلوع
چه کسی می داند
که در این لحظه پر غصه و زار
آفتاب می خندد
و چه زیباست نگاه گل سرخ
به لب خسته یار
دیگه واسه امروزت کافیه دخترم
چه قشنگ تمومش کرده بود...

یه حس خوب میده به آدم
ممنون مامان جون
واسه فردا بیشتر بیاری یا
شعر بسه فریناز
بیا و پست جدید بذار اما من برات شعر می ذارم
چشم بانو...
میذارم
به هنگامی که دنیا فکر ما نیست
برای مرگ هم در خـانه جا نیست
اگر خامـــوش بشینم ، روا نیست
دل از دریا بریــدن کـــار ما نیست
****
بانو...
شعرای خودتو رو کن
همونا که تو حال دلتنگی ناخودآگاه ورد زبونمون میشن
به اسمم تو شعرای سهرابم حسودی میکنی آخه؟
حالا ه شعرمیکمبرات بکن توش فریناز کاشته باشه
تو کهمیدونی زندکی من سهرابه
کاش بود کاش.. .
حاضر بودم به خاطرش تا بندر هم برم
مرسی واسه این همه شعرای قشنک
از همه ممنون
نارونی خب منم شعر میخوام اسم فریناز توش باشه خو


کاش اصن اسمم کاج بود
یا بید
یا اصن زبون گنجیشک
خوبه مگه نه؟
زندگی زیباست ای زیباپسند


زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت
******
برای دیدن زیبایی هاش باید چشم بصیرت رو باز کرد
یا نوبت به ما که میرسه یهویی ته میکشه
شایدم باید عینک بدبینی رو باید
از جلو چشمامون برداریم
ممنون زهرا جان
من این شعرو خیلی دوست دارم
نردبان دلم شکسته است
میشود برای من کمی دعا کنی؟
یا اگر خدا اجازه میدهد کمی
به جای من خدا خدا کنی؟
راستش دلم مثل یه نماز بین راه
خسته و شکسته است
میشود برای بیقراری دلم
سفارشی به آن رفیق باوفا ـ خدا ـ کنی؟
عرفان نظرآهاری
شاهکاره اشعار و متن هاش
شاهکااااااره
صدایم کن


چه غمگنانه سرودی
نسیم سرخ ِ خاطره ها را
به مژگان قیر گون لبانت.
وتوهّم عشق را
به نیشتر ِغربت شکافتی.
صدایم کن
در تنهائی های بی حساب
وزین
گرداب ِجانکاهم برهان .
که هیچکس جز تو
به گلستان شعر راهم نداد.
ومن نیز
جز تو شعری
نسرودم.
استااااااااااااااااااااد



چقدر زیبا بود
خیلی خیلی مررررررررررررررررسی
هیج کدوم اینا بهت نمیاد

سرو خوبه...
زاغک هم بد نیستا
خیلی شعر کفتن واسش
تو همون دریا باش
بهت میاد
کوفت

دریا رو خوب اومدی
بخشیدمت
ای آنکه طالب خدائی به خود آ
از خود به طلب
که از تو جدانیست خدا
اول به خودآ
چون به خودآئی به خدا
اقرار نمائی به خداوندی خدا
چه قشنگ بود...ممنون ندا جونم