آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

بحران

هواللطیف...

مینویسم برای روزهایی که در پیش رو دارم، می نویسم که باید قوی باشم و من از پس همه چیز بر می آیم،

گاهی باید فقط بنویسم و به خودم امید بدهم، خدایم را صدا بزنم که حواسش بیشتر از قبل به من و زندگی ام باشد... دوران سختی پیش رو خواهم داشت ، درست از همان زمان هاست که در آن کتاب کوچک زمانی خواندم، خدا بغلت می کند و خودش تو را از بحران ها نجات می دهد...

استرس عجیبی از عمل محمد دارم اما به تمام تلاشم را می کنم که عملش را عادی جلوه دهم و به او هم امید بدهم...  به خودم یادآوری میکنم که تا چشم به هم بگذارم این 4 5 ماه نقاهت هم می گذرد و همه چیز خیلی بهتر می شود...

من به خدای مهربانم امید دارم و امیدوارم که مرا تنها نمی گذارد و بیشتر از همیشه حواسش به من و بچه هایم و زندگی ام هست...

خدای مهربانم...

اینجا مامن حرف های برآمده از اعماق وجودم است... و بینهایت برایم قداست دارد... من اینجا میان همین صفحه ها بزرگ شدم، شکستم، دوباره ایستادم، رشد کردم، عاشق شدم، عاقل شدم، غصه خوردم، خوشحال شدم، بی قرار بودم، آرام شدم، ازدواج کردم، بچه دار شدم، و تمام بحران های زندگی ام را میان همین صفحه ها پشت سر گذاشتم... صفحه هایی که بخاطر قداستشان بر آدم های حقیقی زندگی ام بسته اند و امنیتشان را وامدار دوستانی هستم که حالا به دنیای واقعی ام هم پل زده اند اما در سکوت... مثل یک راز سر به مهر...

و حالا هم یکی دیگر از بحران های زندگی ام پیش رویم است و امیددارم به خدایی ات...

مثل همیشه برایم خدایی کن

مثل همیشه...

برای ماهی...

هواللطیف...

بیست و یکم تیر ماه هزار و چهارصد و سه هجری شمسی

روز پنج شنبه

ساعت ۸ صبح....

این روز و این تاریخ و این لحظه، باید اینجا ثبت میشد... 

به حرمت تمام سال های دوری... تمام نشدن ها و ندیدن ها و نبوییدن ها....

بزرگ شده بودیم... هر دو... شاید به قدر هشت سال دوری و ندیدن... آن موقع مینوشتیم هزار و سیصد و اندی! حالا اما می نویسیم هزار و چهارصد و اندی....!

بعضی ها عجیب امنند... حتی اگر سال ها باشد که هم نفسش نشده باشی، اگر سال ها باشد که صدایش را به فاصله ی یک متری خودت نشنیده باشی...

اصلا یک وقت هایی به پایان آمدن انتظار زیادی شیرین است! حتی با همین پای آسیب دیده که روانه ی سفر شدم تا تمام شود این انتظار طولانی و طاقت فرسا، و بشکند این طلسم.‌..

بوییدمش به قدر تمام سال هایی که بویش را کم داشتم

در آغوش امنش رها شدم و هستی ایستاده بود و تماشایمان میکرد

سرنوشت خجل شده بود 

ثانیه ها نفسشان را حبس کرده بودند

همان چند لحظه ، بس بود تا نفسی تازه کنم و بفهمم که تحمل سختی پیمودن فرسخ ها فاصله، ارزش این آغوش امن  را داشت...

.

.

.

سیاره ها بر مدار فراق چرخیدند

خورشید چرخید

ستاره ها به دنبالش

ماه هم میچرخید

راس ساعت ۸ صبح 

عکس ماه روی ماهی درون حوض افتاد

ماهی خسته بود

ماه دلتنگ

ماهی سرگردان بود

ماه حیران

ماهی غرق شده بود

ماه بی قرار 

خودش را به آب زد تا ماهی غرق نشود...

حکایت ماه و ماهی، حکایت دیرینه ایست

و سرنوشت برایشان دورترین نزدیک ها را رقم زده...

دوری های امن

و نزدیکی های امن تر...

باشد که دوباره فلک بچرخد و زندگی بر مدار وصال بایستد و حالمان خوب خوب خوب بشود...

ان شالله


یک خبر خوب!

هواللطیف...


سلام و صد سلام

گرچه اگر دیگر در این سرسرای آرامش کسی مانده باشد! یا گاهی از سر دلتنگی بیاید و سری به ما بزند و غبار در و دیوار این خانه را بتکاند... باورم نمی شود آنقدر درگیر مادری شده باشم که دیگر حتی فرصت یک ساعت آمدن به اینجا و غرق شدن در صفحات آرامشم را نداشته باشم!

اما آمده ام با خبری خوب

هر چند این خبر ممکن است مرا دوباره از اینجا دورتر هم بکند اما خبر خوب، همیشه خوب است حتی اگر پیامدهای خودش را داشته باشد

شاید باورتان نشود ولی حالا حس مهمانی را دارم که به خانه ی خودم مهمان شده باشم! شاید کمی خنده دار باشد، اما آنقدر اینجا نیامده بودم که در و دیوارهایش غبار غربت گرفته بود....  باورم نمی شود حالا درست چند ماهی ست که حتی در لپ تاپ را باز نکرده ام! چه برسد به اینجا آمدن و حرف زدن.... خب حق بدهید که خودم را حالا اینجا مهمانی بدانم که آمده یک چای دوستی با گز آرامش بخورد و دوباره به زندگی اش بازگردد...


و اما خبر خوبم!

پسرکم درست دو ماه دیگر صاحب برادری می شود که امیدوارم همیشه حامی و پشتیبان یکدیگر باشند و هیچ کدامشان تنهایی های بی حد و مرز مرا تجربه نکنند

حالا هفت ماه است که عضو جدید دیگری به خانواده ی ما اضافه شده، همین الان که نامش را آوردم یک لگد محکم به شکمم زد و ابراز وجود نمود! همینقدر شیطان و بازیگوش! 

روزی که برای اولین بار صدای قلبش را شنیدم، اشک هایم سرازیر شدند، از نعمت های بی شماری که خدایم بر من ارزانی داشت و آن روز ترجیح دادم به سختی هایش فکر نکنم! فقط به این فکر کنم که لایق این شده ام که دوباره سید کوچولوی دیگری را مادری کنم و تمام محبت های مادرانه ام را به پایش بریزم و عاشقانه قد کشیدنش را ببینم...

روزی که جنسیتش مشخص شد، از سونو تا خانه ناراحت بودم و خداوند مرا برای این ناراحتی ببخشد! دلم میخواست دخترک شیرین زبانی می شد و منی که سال هاست از نعمت خواهر محرومم حالا با داشتن دخترکم بر خود ببالم! اما سونو گفت که پسرک شیطان و بازیگوشیست که انگشت شصتش را در دهانش گذاشته و می مکد و با هر صدا و امواجی دست هایش را در گوشش می گذارد و می خندد... کمی که فکر کردم دیدم چقدر برای پسرکم خوب شد که این دومی هم پسر شد، حالا دو برادر با هم بزرگ می شوند با هم درس می خوانند با هم می خندند با هم گریه می کنند و در تمام مراحل زندگی همدیگر را خواهند داشت...

لحظه شماری می کنم که این دوماه هم به سرانجام برسد و برادر کوچک سجاد را ببینم، بویش کنم و برایش تمام ذوق های عالم را یکجا جمع کنم و عاشقانه های دو برادر را جلوی چشمانم سالیان سال ببینم و خیالم از بابتشان راحت باشد که دیگر هیچ کدام تنها نمی مانند....


من اما هنوز بعد از این همه سال با این حجم از تنهایی کنار نیامده ام... کاش خدایم برایم خواهری از ناکجا آباد می آورد... خواهری که همزبانم بود. همدمم بود، همراهم بود و در تمام این روزهای سخت و شیرین کمکم می نمود...

شاید این تنهایی حکمتی دارد که من هنوز نفهمیده ام .... اما خدایم را شاکرم برای نعمت های دیگر زندگی ام....

خدای مهربانم

مثل همیشه بر من منت نهاده ای و خدایی هایت را بر من تمام نموده ای

همچنان و همیشه و هر لحظه به خدایی هایت محتاجم و مشتاق.... چرا که تو خدای منی و من بنده ی ناچیز تو

مرا لایق مادری سیدهای کوچکی که برایم فرستاده ای بدان و نعمتت را بر من تمام کن  که  تو خدای بی نظیر منی


شاید پشیمانی، شاید خستگی، اما در راه درست

هواللطیف...


روزهای پر استرس بارداری، حالا برای من همراه با یک اضطراب مضاعفی ناشی از این ویروس سهمگین و وحشی می گذرد... چرا که یک بار آن هم در اوج ویارهای شدیدم به آن مبتلا شدم و حالا خیلی مراقبت می کنم اما باز هم هر چه به زمان زایمانم نزدیک تر می شم، دلهره ام هم بیشتر می شود...

در کنار استرس کار و تعطیلی و زایمان و همه ی اینها باعث شده نفس تنگی ام روز به روز بیشتر شود آنقدر که شب ها نشسته می خوابم و دلم برای یک خواب درست حسابی تنگ شده...


در میان تمام این سختی ها، با گذشت زمان و زیاد شدن هفته های بارداری ام بیشتر از قبل حرکات فرشته ی درونم را حس می کنم، و این تنها آرامش این روزهای من است... آرامشی توام با انتظار، یک انتظار شیرین...

دیشب برای اولین بار سکسکه هایش را حس کردم، تکان های منظمی که شبیه سکسکه بود و چیزی در دلم می تابید انگار که رقصش گرفته بود و فرشته ها برایش آهنگ می زدند...

حس غریبی بود، اما سراسر لذت... به محمد گفتم من این همه سال زندگی کرده ام با تمام سختی هایش که حالا به این حس لذت برسم... شاید کمی حسودی کند و شاید هم نه ولی این حس حتی از حس عمیقی که هنگام ازدواج در دل آدمی جوانه می زند زیباتر است... به نظرم آدم ها ازدواج می کنند که به این حس پدر و مادر شدن برسند...

این روزها دوستانم که بچه دارند از سختی بچه داری می گویند، از اینکه گاهی آدم کلافه و حتی پشیمان می شود، به نظرم آدمی در هر مرحله از زندگی اش گاهی شده که افسرده و ناراحت شود و حتی احساس پشیمانی کند، اما اگر این حس دائمی باشد و گذرا نباشد بد است. وگرنه بقیه اش را می گذاریم به حساب خستگی از شرایط!

مثلا شده گاهی رشته ی مورد علاقه ات را خوانده ای و حتی بهترین شغل را هم در همان حیطه داری ولی یک روزهایی هست که خسته می شوی، و حتی پشیمان از این راهی که درونش قرار گرفته ای اما چند لحظه بعد همه چیز یادت می رود و میبینی راهت را درست آمده ای. یا در هنگام ازدواج، اولش که سراسر شور و شوق و عشق است و داغی، پس از چند وقت زندگی مشترک، شاید در اوج دعواها و اختلاف نظرها و برآورده نشدن خواسته هایت گاهی پشیمان شوی، ولی بعد که فکر می کنی میبینی چقدر خوب که همین راه را انتخاب کرده ای و خدا همین آدم را سر راهت قرار داده، و از پشیمانی ات دست میکشی.

من تا اینجای کار را تجربه کرده ام، و آن لحظه ی دست کشیدن از پشیمانی را هم بهترین لحظه میدانم چرا که قدر نعمت هایم بیشتر از قبل برایم آشکار می شود.

حالا در بارداری هم همینطور، گاهی که ویار شدید داشتم و یا حالا که آنقدر سنگین شده ام که حتی یک بلند شدن عادی از زمین برایم دشوار شده، گاهی ممکن است لحظه ای پشیمان شوم اما همان موقع توبه می کنم و خدایم را شکر می کنم به خاطر نعمتی که بر من عطا کرده...

بچه داری را هنوز تجربه نکرده ام اما فکر می کنم آن هم به همین منوال پیش می رود

خلاصه که اگر در لحظه از پشیمانی ات دست کشیدی بدان که راهت درست است

کار آنجایی سخت می شود که یک سری در همان پشیمانی می مانند و مانند خوره وجودشان را می خورد...

که خدا برایمان نخواهد

 شاید این اسمش پشیمانی نباشد، شاید خستگی باشد و فشار سخت شدن شرایط روی آدمی، ولی هر چه باشد باید زود از آن حال در بیایی تا بدانی که راهت درست است...


خدای مهربانم به پاس تمام داده هایش شکر و به پاس نداده هایت هم شکر،

تو می دانی و می توانی

و همین برای من کافی ست

مهربانترینم

مثل همیشه چشم به راه خدایی هایت هستم

خدایی کن برایم

خدایی کن مثل همیشه


پی نوشت:

اولین سکسکه  به وقت 33 هفتگی، و چند هفته ی نامعلوم انتظار


پی نوشت 2: هنوز هم یک تار گندیده ی اینجا را به اینستاگرام نمیدهم، بس که این صفحات خوبند برای حرف زدن و خود خودت بودن...


امتحان صبوری یا سماجت

هواللطیف...


این روزها برای من زیادی عجیبند، راستش انتظاری دارم که زیادی شیرین است، شیرین و سراسر دلهره، الان هفته و روز دقیق بارداری ام را به لطف سونوگرافی های متعدد می دانم اما باز هم این وسواس و استرس جذاب مرا به پای تقویم می کشاند و دوباره از روزی که برایم تعیین کرده اند می شمارم و هفته ها را یکی یکی ورق می زنم، گاهی بینش شک می کنم که نکند اشتباه شمرده ام! دوباره از اول می شمارم و به امروز که می رسم می بینم دقیقا همانی بود که می دانستم و بعد می شمارم تا هفته ی 38 و 40 که ببینم در کدام روز پاییز یا زمستان فرشته ی کوچکمان پا به این دنیا می گذارد...

دردهای سه ماهه ی سوم به سراغم آمده، لحظه ای نیست که استخوان هایم تیر نکشند و بیخوابی اذیتم نکند ولی همه اش شیرین است و چون هدف دارم تمامش را تا رسیدن به آن روز موعود  تحمل می کنم...

روزها می نشینم و به بچه ام فکر می کنم، به شکل و قیافه اش، به اینکه آیا سالم است یا نه، به اینکه وقتی به دنیا آمد دوستش خواهم داشت؟ آنقدر برایم عزیز خواهد بود که تمام وقت و انرژی و عمرم را صرفش کنم؟ آنقدر دوستش خواهم داشت که از خواسته های خودم بزنم و برای او هر چه که باید را تهیه کنم؟

راستش کمی برایم غریب است، شاید این مرحله از زندگی هم مثل ازدواج کردن است و تمام این سوالاتی که قبل از عقد داشتم...

آن زمان با خودم می گفتم یعنی این مردی که حالا روبروی من است و من اندکی دوستش دارم، روزی تمام زندگی ام خواهد شد؟ که حاضر باشم تمام وجودم را در اختیارش بگذارم؟ راستش حتی وقتی که توی حرم امام رضا علیه السلام خطبه ی عقدمان جاری شد هم به این قضیه فکر می کردم. بعد از آن هم با خودم می گفتم خب حالا ما زن و شوهر شدیم الان چرا معجزه ای در یک لحظه رخ نداد که من در لحظه ی بله گفتن واقعا عاشقش شوم؟ یکی دو ماه بعد یاد آن روز افتادم و دیدم چقدر احساسم به او تغییر کرده و شده همان که می خواستم و منتظرش بودم و فهمیدم که خیلی چیزها در همان لحظه اتفاق نمی افتد، شاید هم در همان لحظه اتفاق بیفتد اما از درک من و تو خارج است... و به مرور می فهمیم به همان چیزی که می خواسته ایم رسیده ایم...


حالا این بچه و آمدنش و تمام استرس و دلهره ها و سوالات قبل از آمدنش هم به همین شکل است...

شاید روزی بیایم و بنویسم که او را بیشتر از خودم دوست خواهم داشت، این قضیه الان برایم غریب است اما شاید روزی برسد که دیگر غریب نباشد...


دارم به این فکر می کنم که خدا چقدر جالب سناریوی زندگی هایمان را چیده، همه چیز با مقدمه و آداب است. همه چیز نیازمند صبر پیش از رسیدن است، انگار به این دنیا آمده ایم که صبوری را یادبگیریم و بدانیم که برای رسیدن به هر آنچه که میخواهیم باید صبر کنیم و صبوری را سرلوحه ی روزگارمان قرار دهیم....


و من کم طاقت چقدر در این زندگی امتحان شدم.... مادرم هنگامی که 19 سالش بود مرا به دنیا آورد و برای خیلی چیزها زمان صبرش کمتر بود اما من با صبر امتحان شدم... با صبر ازدواجم در آن سنی که میخواستم نبود و چند سال بعد اتفاق افتاد. بعد از ازدواج شرایط بچه دار شدن نداشتیم و مجبور شدم صبوری کنم و حالا که در آستانه ی سی و یک سالگی هستم با تمام این صبرها و تحمل سختی های مسیر، دارم به یکی دیگر از آرزوهایم می رسم...


گاهی به محمد می گویم ما خیلی دیر خیلی از لذت ها را چشیدیم، شاید یک سری از آن ها دست خودمان بود ولی حالا که به عقب برمیگردم میبینم خیلی هم دست خودمان نبود.... من یاد گرفته ام که پیوسته از خدایم درخواست کنم، گاهی آنقدر با خدا حرف می زنم و از او چیزهای مختلف را درخواست می کنم که خودم خجالت میکشم:دی میگویم خب شاید نمیخواهد تو فلان چیز را داشته باشی یا به فلان جا برسی.... اما خسته نمی شوم و پیوسته از او میخواهم چرا که او خدای من است و خدایم بهترین بهترین بهترین است....

قبل تر ها فکر می کردم که من به صبوری محکوم شده ام اما کسی گفت باید بجنگی که زندگی صحنه ی جنگ است، باید سماجت داشته باشی و آنقدر بخواهی و بدوی و بروی تا برسی و یا دلیل نرسیدنت را متوجه بشوی! من آن جا بود که فهمیدم شاید امتحانم صبوری در عین سماجت است و یا سماجت در عین صبوری....

این دو تا زیادی فرق دارند و هنوز نفهمیدم ام که من کدام یک هستم!


شما هم نسبت به خواسته هایتان اینقدر سماجت به خرج می دهید؟؟؟ یا فقط صبوری پیشه می کنید و رهایش می سازید؟