ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
میان انبوه دل های تنگ گشته ی حضورش
می تابید
و دلم
سراسر شور
به استقبال گام های آهنگینش
می شتابید...
دست خودم نبود
دوستش داشتم!
صداقت، دست در دست نسیم
لابه لای گیسوان رنگ شب
عشق بازی می کرد
آسمان، سراپای زمین را
غرق بوسه هایی داغ
به خنکای باران می نمود
ماهیان سرگشته ی بی قرار
مست ِ
آغوش امن ِ
خروشان ترین موسیقی دریا بودند...
و نفس
لا به لای بلندترین قهقهه های طفل زیبای زندگی
چه بی پروا
چه مشتاقانه
و چه مستانه
چونان اسبی سرکش از شوق آمدنی رویایی می تاخت...
همه چیز خوب بود...
به ناگاه!
برخورد بی هوای چشمانی روبروی هم
و در این تنهایی بی انتها
گریختم از آتشی ویرانگر...
تو بگو زیباترین کرشمه ی اقاقی های ارغوانی رنگ
مگر من
چاره ای جز این گریختن داشتم؟!
این روزها
و این دقیقه ها
و این ثانیه های
د لـ تـ نـ گــ ــی
هم می گذرند...
باورت نمی شود؟!
بگذار امروز خورشید به مغرب سفر کند
بگذار شب، دامن خود را بگستراند بر آبی سرای آسمان
بگذار ماه دلربای من میان چشمک ستارگان عشوه گری کند
بگذار امشب پلک هایت در آغوش هم آرام گیرند
بگذار صبح طلوع کند و خورشید از مشرق زمین بتابد
و چشمانت به روزی نو سلام کند
شاید سلام فردایت
زیباترین سلام ها باشد
شاید فردا
تمام دلت
باز شده باشد
شاید اشک هایت
به عمق احساسی کهنه
رخنه کرده باشد
و دیگر
جز شوره زاری سپید
چیزی نمانده باشد...
می گویند
این روزها می گذرد
مثل امروز
که پـُر بود از تجسّم یک اتفاق
اتفاق ساده ی رفتنی از جنس بلور
و کاسه ی آبی
که خالی بود از زلال قطره های اشک...
چشمه ی چشمانم خشک
دل کوچکم تنگ
هجای واژه هایم گمگشته در پیچ و خم دلدادگی
می چینم واژه ها را صف در صف
سطر در سطر
خط در خط
و هر واژه
در حجم بیکران احساس
متورّم می شود
جای می گیرد
و دل کوچکم
تنگـــ تر از قبل....
تنگـــــــ تر از تنگــــ تر از قبل...
حال
تو بگو
چگونه می گذرد این روزها؟!
این روزهای لبریز از د لــ تــ نـــ گـــ ـــی
رگبار1: شرمنده که نظرات بسته می مونه.
دلم می خواد فقط بنویسم....
این روزا بودنم توی نت ثبات زیادی نداره
و همچنین حضور در خونه های سراسر زیبایی شما
ثبات
بر بی ثباتی
و قرار
بر بی قراریست
باور کن....
اصلا بیا امروز بد باشیم
بد بگوییم
بد بخوانیم
اصلا بیا بد بمانیم
بد بنگریم
اصلا بیا گریه کنیم
بیا خوشحال نباشیم از حضور یکدیگر
اصلا بیا با هم دعوا کنیم
بیا گستاخ باشیم
بیا نیش و کنایه بزنیم
بیا نوازش هایمان محکم تر باشد!!!
امروز بیا بد باشیم
بیا احساس نباشد
بیا دوست داشتن بی معنا شود
بیا بی دل باشیم
بیا امروز عاشق نباشیم
بیا بغضمان فریاد شود
بیا داد بزنیم و گوش همه را کر کنیم
اصلا امروز بیا همدیگر را دوست نداشته باشیم
بیا قلب هایمان را بخوابانیم
بیا بد باشیم....
آهی می کشم از آرزوهای نازیبا....
سرم را می چرخانم به سمت آینه ی قدّی اتاقم
کسی درون من به من می خندد
به آرزوهای نازیبایم
و تکان سری از سر افسوس...
چشمانم تا زمین می شتابد
اخم هایم را اتو می کشم
و آرام می گویم
اعوذبالله من الشیطان الرجیم...
راستی
چقدر دوستت دارم...
روزی
اگر سهم من از نفس های بینهایت
یک دَم شدو یک بازدَم و پرواز تا دورهای دور...
بیا
و بنشین کنار تن خاکی ام
سینه ام را بشکاف
از لابه لای قفسه های به نظم آرمیده
گنجی ست پنهان
آرام بگذرانش از تمام حصارها
آهسته بگشا دریچه هایش را
و آنگاه
اگر تاب نیاوردی
تا سرایم می شتابی
و اگر تاب آوردی
.......
سهم تو از من
همین قلب است
همین که مملو از تو بود
و واژه هایی که محبوس تپش های بی قرارش بودند
و احساس
همان که در بستری از سنگ های سخت
و لایه ای از بغض های بی امان
تا همیشه خوابید
و مومیایی گشت
میان حسرت آرمیدن در آرامشی پنهان...
میان فاصله های ناگزیر من و تو و رویایی بی پایان...