-
گذر عمر
سهشنبه 28 اسفند 1403 22:45
هواللطیف... گاهی میروم به بیست و یکی دوسالگی ام به احساسی که لطیف تر از بنفشه های شب عید بود و خوشرنگ تر از شمعدانی های چیده شده دم دکان گلفروش ها و هیجان انگیز تر از ماهی های قرمز درون تنگ پر از آب گاهی میروم به بیست و سه و بیست و چهارسالگی ام به ایمانی که برایم مرواریدی بود خفته در صدف وجودم به باورهایی که آجر به...
-
روزهای سختی به رنگ بیمارستان
دوشنبه 8 بهمن 1403 21:29
هواللطیف... می نویسم از سخت ترین روزهایم روزهایی که مثل خوابند! جاهایی میروم که تا به حال نرفته بودم، پشت در اتاق عمل آن هم ساعت ها، و معنای انتظار به معنای واقعی اش اینکه تو ثانیه ها را می شماری، دقیقه ها را پایین و بالا می کنی، به عقربه ها التماس می کنی که جلو بروید، مگر عزیزت از درون اتاق های بسته ی عمل در بیاید و...
-
بحران
یکشنبه 30 دی 1403 11:37
هواللطیف... مینویسم برای روزهایی که در پیش رو دارم، می نویسم که باید قوی باشم و من از پس همه چیز بر می آیم، گاهی باید فقط بنویسم و به خودم امید بدهم، خدایم را صدا بزنم که حواسش بیشتر از قبل به من و زندگی ام باشد... دوران سختی پیش رو خواهم داشت ، درست از همان زمان هاست که در آن کتاب کوچک زمانی خواندم، خدا بغلت می کند و...
-
ویترین!
یکشنبه 2 دی 1403 10:29
هواللطیف... گاهی به نقطه ای می رسی که نیاز داری بایستی، به گذشته ات نگاهی بیندازی، ببینی از دل چه اتفاقاتی خودت را بیرون کشیده ای و چه نجواهایی با خدای مهربانت داشته ای که امروز زندگی ات به اینجا رسیده ای... هجوم ناملایمتی های روزگار، بی مهری ها، بی حمایتی ها، غم و غصه ها، تنهایی ها، گاهی چنان از ظرف وجودت بیرون میزند...
-
نیمه شبانه های بیداری...
جمعه 16 شهریور 1403 01:48
هواللطیف... گاهی آدم دلش میخواهد در سکوت و تنهایی شب، زیر نور ماه و ستاره ها، با آهنگ دلنشین جیرجیرک ها، کسی را داشته باشد که تا سپیده ی صبح با هم حرف بزنند و بگویند و بخندند و حتی گاهی بغض کنند و گریه... گاهی آدم دلش میخواد آغوش امنی داشته باشد تا در هنگامه ی سردرگمی و گیجی و آشفتگی ها، خودش را رها کند و به هیچ چیز...
-
برای ماهی...
جمعه 22 تیر 1403 00:30
هواللطیف ... بیست و یکم تیر ماه هزار و چهارصد و سه هجری شمسی روز پنج شنبه ساعت ۸ صبح.... این روز و این تاریخ و این لحظه، باید اینجا ثبت میشد... به حرمت تمام سال های دوری... تمام نشدن ها و ندیدن ها و نبوییدن ها.... بزرگ شده بودیم... هر دو... شاید به قدر هشت سال دوری و ندیدن... آن موقع مینوشتیم هزار و سیصد و اندی! حالا...
-
دانش پژوهان...(اولین پست با گوشی)
یکشنبه 22 بهمن 1402 17:17
هواللطیف... اولین بار است که گوشی ام را برداشته ام و به جای روشن کردن فیل ت ر شکن و اینستا و پینترست و واتس اپ را چک کردن، یک راست به سراغ گوگل آمدم و بلاگ اسکای رو تایپ کردم! دستانم به کوچکی کیبرد گوشی عادت ندارند! دلم لپ تاپم را میخواد و نوشتن را... اما این سال ها در اثر جبر زمانه یاد گرفته ام و پذیرفته ام که با...
-
نور زندگی ام
سهشنبه 7 شهریور 1402 20:49
هواللطیف... به نام او که مهربان ترین است و در تمام لحظات زندگی ام حتی همان وقت هایی که فکر می کردم مرا تنها گذاشته، بوده، یک جایی شاید لابلای اشک و غم هایم.... شاید درست در انعکاس قلب شکسته ام، اما بوده و این بودن او بوده که مرا جانی دوباره بخشیده، دوباره برخواسته ام و به زندگی ام سر و سامانی تازه داده ام آری در این...
-
دلتنگی
چهارشنبه 21 دی 1401 17:47
هواللطیف... پس از مدت هااااای طولانی، دقایقی فرصت کردم بیایم و لپ تاپی را باز کنم و بنویسم.... نوشتم از تمام دلتنگی ها و خستگی های این مدتم... نوشتم از تمام سختی ها و شیرینی هایش... نوشتم و نوشتم و نمی دانم چه شد که به یکباره تمامش را انتخاب کردم و دیلیت!!!! ناراحتم از این همه دلتنگی.... از این همه غریبگی.... از این...
-
یک خبر خوب!
سهشنبه 24 خرداد 1401 20:16
هواللطیف... سلام و صد سلام گرچه اگر دیگر در این سرسرای آرامش کسی مانده باشد! یا گاهی از سر دلتنگی بیاید و سری به ما بزند و غبار در و دیوار این خانه را بتکاند... باورم نمی شود آنقدر درگیر مادری شده باشم که دیگر حتی فرصت یک ساعت آمدن به اینجا و غرق شدن در صفحات آرامشم را نداشته باشم! اما آمده ام با خبری خوب هر چند این...
-
برترین ناجی
پنجشنبه 2 دی 1400 06:40
هواللطیف... کسی که حلاوت نوشتن را چشیده باشد و روحش با آن عجین شده باشد، حتی اگر ماه ها نیاید و ننویسد، شاید بی اغراق میتوانم بگویم هرروز فکر و ذهن و روحش به اینجا می آید و حرف هایی که دلش می خواست در صفحه ی روزگارش ثبت شود را در ذهنش مرور می کند و دکمه ی انتشار را می زند و میرود... جایی در صفحه ی روحش منتشر می شود نه...
-
بعد از ماه ها دلتنگی.....
سهشنبه 26 مرداد 1400 11:23
هواللطیف... سلام سلاااااام سلااااااااااااااام باورم نمیشود الان نزدیک به نه ماه است که اینجا نیامده ام.... من! اینجا! و سکوت و ننوشتن... اول از همه بگویم که درست روز بعد از شب یلدا، خداوند نعمتش را بر من تمام کرد و 1 دی ماه پسرکم را برای اولین بار دیدم... اصلا غیر قابل وصف ترین لحظات را گذراندم... اشک بود اما اشک شوق...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 اسفند 1399 12:13
-
پسر بچه ای تخس به نام مرد!
دوشنبه 3 آذر 1399 09:04
هواللطیف... به نظرم زندگی مشترک و زیستن مسالمت آمیز با یک فرد دیگری که تمام زندگی اش را با اخلاق و رفتار دیگری بزرگ شده و طرز فکر دیگری دارد و ارزش هایش، اخلاق و رفتارش، خلق و خو و منشش با تمام آن هایی که می شناخته ای فرق می کند، کمی سخت است؛ زندگی مشترک از زمانی شروع می شود که دوران نامزدی و عقد تمام شود و شما دو نفر...
-
شاید پشیمانی، شاید خستگی، اما در راه درست
سهشنبه 27 آبان 1399 15:57
هواللطیف... روزهای پر استرس بارداری، حالا برای من همراه با یک اضطراب مضاعفی ناشی از این ویروس سهمگین و وحشی می گذرد... چرا که یک بار آن هم در اوج ویارهای شدیدم به آن مبتلا شدم و حالا خیلی مراقبت می کنم اما باز هم هر چه به زمان زایمانم نزدیک تر می شم، دلهره ام هم بیشتر می شود... در کنار استرس کار و تعطیلی و زایمان و...
-
امتحان صبوری یا سماجت
چهارشنبه 7 آبان 1399 09:56
هواللطیف... این روزها برای من زیادی عجیبند، راستش انتظاری دارم که زیادی شیرین است، شیرین و سراسر دلهره، الان هفته و روز دقیق بارداری ام را به لطف سونوگرافی های متعدد می دانم اما باز هم این وسواس و استرس جذاب مرا به پای تقویم می کشاند و دوباره از روزی که برایم تعیین کرده اند می شمارم و هفته ها را یکی یکی ورق می زنم،...
-
تنهایی های غیرمنتظره
چهارشنبه 9 مهر 1399 13:33
هواللطیف... گاهی تا می آیی به روزمرگی عادت کنی، یک اتفاق تازه در زندگی ات می افتد که تو را به چالش می کشاند! و حالا این روزها که ما پیوسته در چالش ها نفس می کشیم، ایجاد مشکلی دیگر، چالش اندر چالش می شود و خدا بخیر کند فقط... کرونای لعنتی باعث شد تا محمد شغل اصلی اش را عوض کند، حالا کمتر در خانه است و من با فرشته ای که...
-
تولدت مبارک خونه ی قشنگم
سهشنبه 25 شهریور 1399 13:07
هواللطیف 10 سالگیت مبارک خونه ی قشنگم 10 ساله شدی و من چقدر خوشحالم که 10ساله از عمرم کنار تو گذشته 10 سالگیت مبارک آرامش پنهانم، رگبار آرامشم... بزرگ شدی قد کشیدی مبارک من و خودت باشه 10 سالگیت
-
انتظاری که اصل انتظارهاست...
یکشنبه 16 شهریور 1399 12:32
هواللطیف... تابستان هم دارد تمام می شود، این را از خنکی شب های شهریوری حس می کنم، هرچند این خنکی برای منی که حالا ناگهان گرمم می شود و از درون گر می گیرم زیادی لذتبخش است. این چند ماهه روزها را یکی یکی می شمرم و به انتظار نشسته ام، انتظاری شیرین، انتظاری که از کلیپ های اینستا و نوزادان اطرافم می دانم چه چیزی را خواهم...
-
روزهای سختی از جنس کرونا!
پنجشنبه 2 مرداد 1399 18:23
هواللطیف... از آخرین باری که اینجا نوشتم نمی دانستم چند روز بعد گرفتار ویروس عجیبی می شوم که چند ماهی ست سر زبان همه افتاده و تمام دنیا را درگیر کرده است... من با کودک درونم و ویار شدید بارداری ام روزها را یکی یکی به امید بهتر شدن می گذراندم و سعی می کردم از حتی همین روزهای سخت و بی حالی بارداری ام هم استفاده کنم، اما...
-
معجزه ی درون من
چهارشنبه 28 خرداد 1399 12:57
هواللطیف... این روزها اتفاق عجیبی درون من در حال شکل گرفتن است، چیزی شبیه همان معجزه ای که منتظرش بودم. این روزها خودم را به تماشا نشسته ام با تمام حال بدی که درخور این دوران است دوران شیرین بارداری... مادر شدن همیشه برایم مقدس ترین اتفاق دنیا بود، سال هاست که منتظرش بودم و حالا خدایم به من رحمتش را نازل فرموده و...
-
عادت نـــ می کنم!
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1399 16:49
هواللطیف... خوبی و یا بدی ما انسان ها این است که عادت می کنیم؛ به شرایط جدید به سبک زندگی جدید ما عادت می کنیم به داشته ها و غر می زنیم برای نداشته ها اما در آخر به نداشته هایمان هم عادت می کنیم... به اخلاق و رفتار آدم های اطرافمان به طرز لباس پوشیدن و سبک غذا خوردنشان به برآورده کردن انتظاراتشان و حتی گاهی به برآورده...
-
گذر عُمر...
شنبه 23 فروردین 1399 17:41
هواللطیف... چقدر دلم برای حرف زدن و نوشتن تنگ شده بود... باورم نمیشود که حالا 23 روز از آمدن بهار گذشته، و هنوز آنطور که باید بهار را نبوییده ام، ندیده ام، زیر باران های گاه و بیگاهش خیس نشده ام، شکوفه های خیابان ها را ندیده ام، چند روز یکباری که فقط برای خریدهای ضروریمان بیرون می رویم، انگار ماه هاست در خانه بوده...
-
مزاحم سمج این روزها
دوشنبه 12 اسفند 1398 19:24
هواللطیف... این روزهایمان رنگ و بوی دیگری گرفته، یک نا آرامی مهلکی که نمی دانم درست از کدام روز به این سرزمین و ماه آخر سال وارد شد! کسی شاید یکی دو هفته ی پیش فکر نمی کرد که کار و بارش را باید تعطیل کند و خود را در خانه قرنطینه! چند سال پیش، جایی خواندم که برای داشته ها و نداشته هایتان شکر کنید. حتی نداشته هایتان! و...
-
تولدم مبارک باد
سهشنبه 29 بهمن 1398 15:19
هواللطیف... نمی دانم چرا روز تولدم که می شود، بیشتر از همیشه وقت دارم، وقت دارم برای اینجا آمدن، برای تنها بودن! وقت دارم برای فکر کردن، برای مرور خاطرات قدیمی... بعضی آدم ها هستند روز تولدشان اینقدر سرشان شلوغ است و از صبح تا شب یک عالمه تولد بازی دارند و من نمیدانم این اتفاقات چگونه می افتد... یعنی چون تا بحال تجربه...
-
رقص واژه های بی تاب!
یکشنبه 20 بهمن 1398 12:57
هواللطیف... شاید باورتان نشود اما گاهی وقت ها بی اندازه دلم برای اینجا تنگ می شود! مثلا ممکن است وسط کلاس باشم، یا در یک مهمانی مهم، یا تند تند مشغول کارهای عقب مانده ام باشم و فرصت نکنم که به اینجا بیایم، همان وقت ها دلم می خواهد بتوانم ده دقیقه ای را با خودم و اینجا خلوت کنم و هر چه که به مغزم خطور می کند را بنویسم!...
-
سردار دل ها
دوشنبه 16 دی 1398 11:05
هواللطییف...این روزها هر چه به تولد سی سالگی ام نزدیک تر می شوم، پختگی خاصی را در درون خودم حس می کنم! نمی دانم این همه تغییر و صبوری و آرامش از کجا می آید اما حس می کنم این روزها هر روز به قدر یک هفته و هر هفته به قدر یک سال بزرگ تر می شوم! این را در طریق برخوردم با آدم هایی که با من ناجوانمردانه تا کردند می فهمم، و...
-
تلنبار تناقضات
شنبه 16 آذر 1398 20:39
هواللطیف...دلم می خواهد به هجده سالگی ام بازگردم، اما با تجربیات الان... شاید پازل زندگی ام را جور دیگری بچینم! اصلا طرح دیگری انتخاب کنم و به خودم اجازه بدهم تا از لاک بچگی و نوجوانی و خامی زودتر دربیایم! اصلا اگر آن سن و سال ها بودم هیچ کدام از تصمیمات الان زندگی ام را نمی گرفتماگر دیدی جایی ایستاده ای و آنجا همان...
-
رویا یا واقعیت!
چهارشنبه 8 آبان 1398 13:59
هواللطیف... هنوز به آن اتفاق تازه و شروعی که دلم می خواست، نرسیده ام... این تاخیر در زندگی را نمی فهمم... همیشه سی سالگی برایم رنگ و بوی دیگری داشت، فکر می کردم به سی سالگی که رسیده ام، حتما یک کار خوب، یک زندگی مشترک خوب، و حداقل 2 تا 3 بچه از دو جنس متفاوت داشته باشم. در تصوراتم خانه ای بود زیبا با حیاطی و حوض آبی و...
-
شروعی تازه
دوشنبه 29 مهر 1398 12:24
هواللطیف... باید برخیزم مهر با تمام بی مهری اش رو به اتمام است... باید آبانم را جور دیگری آغاز کنم باید یاد بگیرم که با شرایطم کنار بیایم... راست می گوید، می گوید فریناز اگر جایی، کسی، به هر دلیلی به تو ظلم کرد و تو را زمین زد، یاد بگیر که دوباره بلند شوی! دوباره روحیه ی تلاش را به خودت بازگردانی! چرا که فقط خودت می...