آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

گذر عمر

هواللطیف...

گاهی میروم به بیست و یکی دوسالگی ام

به احساسی که لطیف تر از بنفشه های شب عید بود

و خوشرنگ تر از شمعدانی های چیده شده دم دکان گلفروش ها

و هیجان انگیز تر از ماهی های قرمز درون تنگ پر از آب 

گاهی میروم به بیست و سه و بیست و چهارسالگی ام 

به ایمانی که برایم مرواریدی بود خفته در صدف وجودم

به باورهایی که آجر به آجر ساختمشان و برای تمامش تاوان سنگینی می دادم

به اعتقاداتی که دانه ی گندمی بود، در بی آبیه روزگار از جانم آبیاری اش نمودم و جوانه زدنش را، برگ های سبزش را، و بزرگ شدنش را با چشمان دلم دیدم و بر خود بالیدم...


گاهی میروم به بیست و پنج و شش سالگی ام 

به شجاعتی که مرا جان میداد، جانی که دیگران از وجودم ربوده بودند

به مهارتی که قرار بود آمال و آرزوهایم را بسازد

به حسی که ناشی از خلا تمام دوران زندگی ام بود و درست یا نادرست مرا قوت و قدرت میداد و در آخر روزگار، روی نامهری اش را نشانم داد و از رویم گذشت...

گاهی میروم به بیست و شش و هفت سالگی ام...

شروع دوران جدید زندگی ام

درست یا نادرست

هنوز هم نمیدانم

که اگر به آن زمان بازگردم دوباره همین انتخاب را خواهم داشت یا نه...

دورانی که تمام شجاعت، قدرت، مهارت و جسارتی که با سختی ساخته بودمش را، رفته رفته کمرنگ نمود و شدم دخترک سر به زیری که خبری از آن شور و شوق و شجاعت نبود...

نمیدانم چرا میجنگیدم!!

اما نه

میدانم

گاهی میان چاله و چاه، ترجیح میدهی چاله را انتخاب کنی

آدم های سمی اطرافم کم نبودند

انگار که از دنیا میترسیدم، از آدم ها، از شکست، از حرف هایشان، 

از نگاه هایشان، از نرسیدن به آرزوهایم، از خیلی چیزهایی که در آن سن برایم خیلی خیلی بزرگ بود اما حالا که به آنها فکر میکنم میبینم خیلی هم بزرگ نبودند...و کاش تصمیمات جدی تری گرفته بودم...

بگذریم...

از بیست و هفت تا سی را بگذریم...

سی سالگی برایم نقطه ی عطفی بود

نقطه ای رویایی که در بیست سالگی ام تصورش کرده بودم... اما تصورهایم جواب نداد و هیچ کدام از خواسته هایم محقق نشد جز یکی از آن ها و آن پرورش وجودی در وجودم بود... 

حسی که با به دنیا آمدنش به من القا شد، یا شاید هم بهتر بگویم هدیه شد، حسی که مرا بزرگتر کرد، صبورتر، خسته تر، عصبی تر، شاید عاشق تر، آرام تر، مهربانتر، نمیدانم یک عالمه حس تناقض!!! 

و از آن روز بود که فهمیدم باید همان بیست و شش و هفت سالگی برای تمام عمرم انتخاب میکردم! و حالا دیگر راه پیش و پسی نداشتم...

.

.

.

این سنگین ترین جمله ی دنیاست...

اینکه آدمی راه پیش و پسی نداشته باشد...

اینکه حمایتگری، پشتیبانی، بزرگتری که دلش به او گرم باشد، سنگ صبوری، دوستی، هیچ کسی را نداشته باشد و باید فقط به جلو برود...

شاید چند سال دیگر دوباره به امروزم بیندیشم و بگویم کاش نمیترسیدم! اما حالا زیادی می ترسم... و مجبورم به ماندن، به تحمل کردن، به بزرگ کردن، به ...

بگذریم

سی و یک و سی و دوسالگی حس دوباره یجان گرفتن  وجودی در وجودم... 

بگذار بگذرم... 

امسال شمع سی و پنج سالگی ام را فوت کردم

باورت میشود؟ 

من همان دخترک  بیست و یکی دوساله ای که یک جا بند نبود، حالا ۳۵ سالگی ام را هم فوت کرده ام

بهمن ماه همیشه برایم قشنگترین ماه بود،

امسال اما هر روزش را جان کندم! شب هایش از تنهایی ترسیدم، روزهایش مثل مرغ سرکنده بودم اینطرف و انطرف... 

اما خوبیه این روزگاه به گذرش است...

چه خوب که همه چیز گذشت

بهمن ماه سخت امسال هم گذشت

شب تولدم که سر سبحان پاره شد هم گذشت

شب تولدم که پای خودم هم پیچید هم گذشت

روز تولدم هم با شو آفی از کیک های مختلف و دلی که شاد نبود گذشت

خلاصه که خداروشکر گذشت

این روز ها و امشب هم میگذرد

اما در دلم 

شاید

زخمی بماند

که اگر هم خوب بشود

جایش بماند

و با هیچ ترمیم کننده ای نرود...


کاش

به بیست و یک سالگی ام برمیگشتم 

شاید کمی بیشتر در جهت آمال و رویاهایم گام برمیداشتم...


ویترین!

هواللطیف...

گاهی به نقطه ای می رسی که نیاز داری بایستی، به گذشته ات نگاهی بیندازی، ببینی از دل چه اتفاقاتی خودت را بیرون کشیده ای و چه نجواهایی با خدای مهربانت داشته ای که امروز زندگی ات به اینجا رسیده ای...

هجوم ناملایمتی های روزگار، بی مهری ها، بی حمایتی ها، غم و غصه ها، تنهایی ها، گاهی چنان از ظرف وجودت بیرون میزند که دیگر تاب و تحمل زندگی کردن بیشتر را نداری... دلت میخواهد همه چیز همین جا تمام میشد... یکباره یاد دفترخاطراتی می افتی که سالیان پیش برای خودت و خدایت روی این صفحه های سپید می نوشتی، میروی به ۹۴، ۹۲، ۹۱... میروی به ۱۲ سال پیش و میخوانی و میبینی همان زمان هم چقدددددر تاب آورده ای!! با سن فقط ۲۳ سالگی ات چه روزها و چه بی محبتی هایی را چشیده ای و چه ظلم هایی را به جان خریده ای... و چه فررررق هایی را دیده ای و آهسته در خود شکسته ای... و هنووووز هم!!!

از اینکه خدای مهربانت تو را از آن روزها دور کرده خوشحالی و سپاسگزار... اما این روزها هم دست کمی از ۱۲ سال پیش ندارند... 

۱۲ سال پیش امید داشتی که آغوش امنی هست، محبت های بی شائبه ای هست... امنیتی هست، آرامشی در یک جای این کره ی خاکی منتظر تو هست.. در مجموع امید داشتی که خوب میشود، و من هم سهم مهربانی ها را از این جهان نامهربان خواهم گرفت... 

اما حالا درست جایی ایستاده ای که امیدت هم ناامید شده... نمیدانم آخر حرف هایم با خدا دیگر از چه روزگاری براش بگویم و منتظر تحققش باشم...

چقدر پیر شده ام... شور و نشاط و مهم تر از همه امید آن روزها را میخواهم... روزهایی که سخت بود و خیلی خیلی خیلی سخت اما امید داشتم که نجات بخشی هست و دلم آرام بود به خدایی هایش... 

حالا خدای مهربانم

نمیدانم چطور و چگونه و چه چیز را از تو بخواهم... 

مگر گناه من چه بود که از تمام محبت های مادرانه و پدرانه و همسرانه و دوستانه و ... هیچ کدام شبیه گرمای خورشید نشد؟ ماه تابان شب های تاریکم نشد... کسی شانه های هق هق کنان مرا نگرفت... کسی بخاطر من کاری نکرد... کسی برای شادی من حبه قندی در دلم نکاشت... کسی دست مهربانی بر سرم نکشید و موهایم یتیم محبت شد... 

اگر عدالتت عدالت است که همه ی آن ها زمانی جواب این همه تنهایی ها و بی محبتی های مرا خواهند داد... 

و جواب اشک هایی که پردا ی چشمانم را تار می کنند و من از حفظ بر روی دکمه های کیبورد میکوبم و می نویسم...

زمانی نوشته بودم، پیش خدا که رفتم همه چیز را برایش تعریف میکنم... و دیشب آن را خواندم و دوباره همین را گفتم...

خدای مهربانم، من حق خودم را نسبت به اطرافیانم ادا می کنم اما یادت باشد که آن ها حق مرا ادا نکردند... 

و مهربانی را دریغ کردند

مهربانی ات را از آنان دریغ کن....

که حق من این همه سال تنهایی و بی مهری نبود...

و سخت ترین کار همین است که باید ویترین باشم... باید ب کسانی که دوستشان ندارم زنگ بزنم و با محبت با آنان صحبت کنم و ابراز محبت کنم!!! باید به آنان خدمات بدهم... باید ویترینی بسازم از خودم تا مبادا کسی ناراحت شود...

چرا برای بقیه مهم نیست که دختری بی نوا و تنها را ناراحت نکنند؟؟؟

چقدر دلم یک آغوش گرم، یک حرف محبت آمیز، یک شانه ی امن برای گریستن و یک دنیا کمممممممممممک می خواهد...

خدای مهربانم

مهربانی هایت بی نهایت است

و چه خوب است که تو را دارم... 

دستانت را بگشا که روزی به سویت خواهم آمد و برایت خواهم گفت که روی این کره ی خاکی ات چه ها بر من گذشت.....

و چه اشک ها که سرازیر شد

و چه شب هایی که تنهایی سپری شد

و چه روزهایی که دست تنها ثمره های زندگی ام را بزرگ کردم و ثانیه به ثانیه گذراندم...

و سعی کردم که موفق باشم

و ویترینی از قدرت برای خودم بسازم...


به سویت خواهم آمد...

نیمه شبانه های بیداری...

هواللطیف...

گاهی آدم دلش میخواهد در سکوت و تنهایی شب، زیر نور ماه و ستاره ها، با آهنگ دلنشین جیرجیرک ها، کسی را داشته باشد که تا سپیده ی صبح با هم حرف بزنند و بگویند و بخندند و حتی گاهی بغض کنند و گریه...

گاهی آدم دلش میخواد آغوش امنی داشته باشد تا در هنگامه ی سردرگمی و گیجی و آشفتگی ها، خودش را رها کند و به هیچ چیز دیگری فکر نکند...


گاهی آدم دلش یک گوش شنوا و یک هواس ِ جمع می خواهد... کسی که بتوان او رو رفیقِ شفیق نامید... 


گاهی هم حتی آدم دلش یک بغل دریا و یک گیتار و یک آتش و یک سرمای پاییزی و یک جمع اهل دل می خواهد و کسی که بنوازد و آهنگ امشب در سر شوری دارم را با زیر صدای امواج دریا بخواند...


امشب اما نه کسی هست که ستاره های زیبای سامان را با او تماشا کنم تا خود صبح، نه کسی که بشود با او حرف زد و این بیخوابی های جدید شبانه ام را مرهم باشد... و نه حتی کسی که بشود با او از ماورا سخن گفت... از عالم مگو.... از آسمان ها ، از نور، از احساس، از فهم، از ادراک، از شهود و از خیلی چیزهای دیگر...


و برای هزارمین بار میگویم

چه خوب که این صفحه های سپید و این کیبورد جذاب گوشی هستند و می شود با رقص انگشتانم بر روی کیبورد ذوق کنم و کلمات بینهایت درون ذهنم را به صف کنم و بچینمشان کنار همدیگر تا سیاهی های پر رمز و رازی را خلق کنند و با خود فکر کنم که سیاهی همیشه هم بد نیست...!!!

شاید این بی خوابی ها، اثرات قهوه های گاه و بیگاهی باشد که تنها تفریح روزهای سختم است و یا شاید هم دارم پیر می شوم و باید قرص خواب بخورم تا راحت و عمیق تر بخوابم...

مگر چندمین تابستان را سپری می کنم؟؟

باورم نمیشود

یک حساب کتاب ساده میکنم و میبینم در آستانه ی ۳۵ سالگی ام و چند ماه دیگر شمعش را فوت میکنم... انگار همین دیروز بود که ۲۱ سالم بود و کلاس های دانشگاهم را به عشق عصرهای رفتن به سایت و چک کردن وبلاگم و کامنت ها میگذراندم... 

بگذریم....

امشب هم میگذرد... شب و روزها به سرعت سپری می شوند و من با خودم مدام زمزمه میکنم کاش یک روزی یک جایی کسی را داشته باشم که بشود به او گفت رفیق شفیق....

کسی که بشود دست هایش را گرفت... عطر پیرهنش را بویید و حس ناب خواهرانه ای که هیچ گاه نداشته ام را تجربه نمود...


نمی دانم چرا شعری در ذهنم پخش می شود و میگوید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی

سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست....


بگذریم...

نور زندگی ام

هواللطیف...


به نام او که مهربان ترین است و در تمام لحظات زندگی ام حتی همان وقت هایی که فکر می کردم مرا تنها گذاشته، بوده، یک جایی شاید لابلای اشک و غم هایم.... شاید درست در انعکاس قلب شکسته ام، اما بوده و این بودن او بوده که مرا جانی دوباره بخشیده، دوباره برخواسته ام و به زندگی ام سر و سامانی تازه داده ام

آری

در این وانفسای سخت زیستن، در تلاطم روزگار، و میان تمام دغدغه هایمان، تنها اوست که با بودنش آرامم میکند، او و نوری که برایمان به این زمین خاکی آورده... کافیست چشمانت را ببندی، خدایت را صدا بزنی، و بعد دریچه ی قلبت را به روی نور بچرخانی تا در مسیر ابدیت گام برداری....

و خداوند آنقدر خوب است و خدایی هایش را بلد است که برایمان راهنمایی فرستاده، راهنمایی از جنس نور برای نمایش نور و رسیدن به نور و چه چیزی از نور زیباتر و رهاتر و آرامشبخش تر و خوشحال کننده تر است؟؟؟

او که مهدی ست و هدایتم می کند... کافیست برگه ی کوچیکی را بردارم و رو به سوی نور بایستم و بخوانم * سَلامُ اللّٰهِ الْکامِلُ التَّامُّ الشَّامِلُ الْعامُّ...* غرق می شوم در اجابتش... و این همان راهی ست که شاید باید تا اینجای زندگی ایم با همین کیفیت و کمیت می رسیده ام تا به این باور برسم که جز او کسی یار و یاور من نیست... کسی دوست واقعی من نیست... کسی خیرخواه من نیست.... و نباید به کسی بیشتر از حدش اعتماد کرد.... حتی نباید از آدم ها انتظار و توقعی داشت، هررررر انتظاری و هررررر توقعی....

شاید این راه بهترین راهی باشد که تا این لحظه از زندگی ام تجربه اش نموده ام و عجیب حالم را خوب می کند... معجزه می کند و نمیدانم چرا بعضی ها در این زمانه مُهر روشن فکری بر پیشانی شان می زنند و می گویند ما به معجزه اعتقادی نداریم!!! شاید حلاوتش را نچشیده اند و به یکباره پر از شور و شوق نشده اند و شاید هم برایشان تا به حال اتفاق نیفتاده، و نخواسته اند که اتفاق بیفتد... اما من حالا که اینجا دارم می نویسم و دستانم روی این کیبورد مشکی می رقصند و نور می آفرینند، بارها و بارها صدایش زده ام... او را که نامش مهدی ست... اویی که حی و زنده است و می شنود صدایم را... میبیند حالم را... و میخوانمش و سلامش میدهم و جوابم میدهد و جوابش پررررررررر از اعجاز است.... 

.

.

.

کمی سکوت میکنم، چشمانم را میبندم و به موسیقی آرامشبخشی که پخش می شود گوش می کنم و به جواب سلام هایش فکر می کنم... هرچند من حقیر فراموشکارم و خیلی وقت ها یادم می رود لطف هایش را... دست یاری اش را... اما حالا که اینجا ایستاده ام می دانم که فقط و فقط به لطف اوست...

امروز اینجا گنجی را پنهان نمودم که اگر کسی فقط ذره ای باهوش باشد آن را می یابد و برای کل زندگی اش برمیدارد و میبرد

و آن همان سلام الله الکامل و تام.... بود.... دعای استغاثه به امام زمان جانم....

گنجی که برتر از آن نیافته ام...گنجی که زندگی ام را، خودم را، حال دلم را، باورهایم را، همه ی آنچه که نامش من است را زیر و رو کرده... کوبیده  و از نو ساخته و در راه خودش قرار داده... و کاش تا همیشه این نور بر من و زندگی ام بتابد که نوریست عظیم... که بر همه ی تاریکی ها تسلط دارد و همه ی ظلم و جور ها را می زداید و تمام دردها را درمان است...

.

.

.

چقدر دلم برای نوشتن جمعه های انتظار تنگ شده... نمی دانم کدام یک از شما یادش هست که 52 جمعه و حتی بیشتر، هر طور بود خودم را به نت و لپ تاپم می رساندم و می نوشتم برای او که صاحب نور است.... و حالا شاید دارم جواب آن سلام هایم را میگیرم... هرچند معتقدم آن زمان جواب آن سلام ها را گرفتم و حالا جواب سلام های دیگرم را

چرا که سلام مستحب است و جوابش واجب! پس من به رسم ادب سلامش می کنم تا او به رسم معرفت جوابم را یکباره و ده باره و صدباره بدهد و جانم را نورافشان کند...

امتحان کن

امتحانش نورانی ات می کند....


یک خبر خوب!

هواللطیف...


سلام و صد سلام

گرچه اگر دیگر در این سرسرای آرامش کسی مانده باشد! یا گاهی از سر دلتنگی بیاید و سری به ما بزند و غبار در و دیوار این خانه را بتکاند... باورم نمی شود آنقدر درگیر مادری شده باشم که دیگر حتی فرصت یک ساعت آمدن به اینجا و غرق شدن در صفحات آرامشم را نداشته باشم!

اما آمده ام با خبری خوب

هر چند این خبر ممکن است مرا دوباره از اینجا دورتر هم بکند اما خبر خوب، همیشه خوب است حتی اگر پیامدهای خودش را داشته باشد

شاید باورتان نشود ولی حالا حس مهمانی را دارم که به خانه ی خودم مهمان شده باشم! شاید کمی خنده دار باشد، اما آنقدر اینجا نیامده بودم که در و دیوارهایش غبار غربت گرفته بود....  باورم نمی شود حالا درست چند ماهی ست که حتی در لپ تاپ را باز نکرده ام! چه برسد به اینجا آمدن و حرف زدن.... خب حق بدهید که خودم را حالا اینجا مهمانی بدانم که آمده یک چای دوستی با گز آرامش بخورد و دوباره به زندگی اش بازگردد...


و اما خبر خوبم!

پسرکم درست دو ماه دیگر صاحب برادری می شود که امیدوارم همیشه حامی و پشتیبان یکدیگر باشند و هیچ کدامشان تنهایی های بی حد و مرز مرا تجربه نکنند

حالا هفت ماه است که عضو جدید دیگری به خانواده ی ما اضافه شده، همین الان که نامش را آوردم یک لگد محکم به شکمم زد و ابراز وجود نمود! همینقدر شیطان و بازیگوش! 

روزی که برای اولین بار صدای قلبش را شنیدم، اشک هایم سرازیر شدند، از نعمت های بی شماری که خدایم بر من ارزانی داشت و آن روز ترجیح دادم به سختی هایش فکر نکنم! فقط به این فکر کنم که لایق این شده ام که دوباره سید کوچولوی دیگری را مادری کنم و تمام محبت های مادرانه ام را به پایش بریزم و عاشقانه قد کشیدنش را ببینم...

روزی که جنسیتش مشخص شد، از سونو تا خانه ناراحت بودم و خداوند مرا برای این ناراحتی ببخشد! دلم میخواست دخترک شیرین زبانی می شد و منی که سال هاست از نعمت خواهر محرومم حالا با داشتن دخترکم بر خود ببالم! اما سونو گفت که پسرک شیطان و بازیگوشیست که انگشت شصتش را در دهانش گذاشته و می مکد و با هر صدا و امواجی دست هایش را در گوشش می گذارد و می خندد... کمی که فکر کردم دیدم چقدر برای پسرکم خوب شد که این دومی هم پسر شد، حالا دو برادر با هم بزرگ می شوند با هم درس می خوانند با هم می خندند با هم گریه می کنند و در تمام مراحل زندگی همدیگر را خواهند داشت...

لحظه شماری می کنم که این دوماه هم به سرانجام برسد و برادر کوچک سجاد را ببینم، بویش کنم و برایش تمام ذوق های عالم را یکجا جمع کنم و عاشقانه های دو برادر را جلوی چشمانم سالیان سال ببینم و خیالم از بابتشان راحت باشد که دیگر هیچ کدام تنها نمی مانند....


من اما هنوز بعد از این همه سال با این حجم از تنهایی کنار نیامده ام... کاش خدایم برایم خواهری از ناکجا آباد می آورد... خواهری که همزبانم بود. همدمم بود، همراهم بود و در تمام این روزهای سخت و شیرین کمکم می نمود...

شاید این تنهایی حکمتی دارد که من هنوز نفهمیده ام .... اما خدایم را شاکرم برای نعمت های دیگر زندگی ام....

خدای مهربانم

مثل همیشه بر من منت نهاده ای و خدایی هایت را بر من تمام نموده ای

همچنان و همیشه و هر لحظه به خدایی هایت محتاجم و مشتاق.... چرا که تو خدای منی و من بنده ی ناچیز تو

مرا لایق مادری سیدهای کوچکی که برایم فرستاده ای بدان و نعمتت را بر من تمام کن  که  تو خدای بی نظیر منی