آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

به هوای تو من...

هواللطیف...

صدایی پخش می شود و فضا را پر از حال و هوایی عجیب و غریب می کند...

«به هوای تو من، تو خیال خودم، بی تو پرسه زدم...

منو برد به همان، شبی که به چشای تو زل می زدم...»

من را می برد به هوای خاطره ها... خاطره های دور و درازی که داشتم و گاهی چقدر دلم برای کسانی تنگ می شود که برهه ای از زندگی ام را رقم زده اند و یا در فصلی از زندگی ام آنقدر پررنگ حضور داشته اند که حالا نبودنشان انگار چیزی را کم دارد... گاهی دلم می خواهد رهای از زندگی و کارها و دغدغه ها و استرس پایان نامه و آینده و هزار فکر دیگر، فقط گوشه ای بنشینم و به آهنگی که دوست دارم گوش کنم و برای خودم در گذشته ای سیر کنم که اگر نبود، مسیر امروز من به اینجا نمی رسید...

خوشحالم که قبل از ازدواجم خاطره ای واقعی از هیچ مردی که بوده باشد و در چشم هایش زل زده باشم ندارم، خوشحالم که هرکسی بود در حد رسمیت خواستگاری و دوران آشنایی بود و چقدر خوشحالم که تمام آن هایی که قبل از او آمدند، نشد که بشود و رفتند به سوی تقدیرشان و چقدر خوب است که آدم تا قبل از ازدواجش خاطره ای واقعی با هیچ مردی نداشته باشد...

هرچند روزهایی همین جا، احساسات من هم درگیر اتفاقاتی شده بود که حالا بعد از این همه سال، آن ها را بازی های بچگانه ی شیرینی میبینم که خدا را شکر توانستم تاب بیاورم و آن روزهای سخت را بگذرانم و از بازی سرنوشت سربلند بیرون بیایم.

حالا خاطره هایم با مرد زندگی ام همان شبی ست که به چشم هایش برای اولین بار زل زدم و حس کردم که چقدر می توانم دوستش داشته باشم...

در میان دوستان و اطرافیانم کسانی بودند که دوست پسر داشتند و می گفتند حالا کو تا ازدواج! حالا عاشقی کن و جوانی کن! و من هیچ وقت نخواستم و خدا را شکر که خدا هم در مسیرم قرار نداد که خاطره ای بسازم!

حالا می توانم با خیال راحت به همان شبی فکر کنم که در خیابان رزمندگان بودیم و محمد هزاربار خیابان را می رفت و تقاطع را دور می زد و از من جواب می خواست... چقدر آن روزها خوب و شیرین و پر ازاسترس بودند... و چقدر هوایش را  دوست دارم


خواننده می خواند:

« من به دنیای تو با این احساس ناب عادت کردم، عادت کردم...

بعد از آن شب سرد هر نگاه تو را عبادت کردم...»

دوسال پیش همین روزها بود که درگیر شده بودم و باید به رفت و آمدهایم ادامه می دادم و داشتم حس می کردم که انگار این یکی با بقیه فرق دارد و چقدر دوست دارم که با او به همه جای شهر بروم...

آن شب سرد که از شب نشین برمیگشتیم و از سرما تا ده دقیقه هیچ کدام نمیتوانستیم هیچ حرفی بزنیم و من داشتم به نیم ساعت پیش فکر می کردم که در سالن شب نشین برای قرعه شی اسم هایمان را نوشتیم و چقدر مطمئن شده بودیم که این رابطه ادامه دارد! چرا که اسم هر دومان را نوشتیم و برای جایزه هایش نقشه کشیدیم... آن شب اولین بار بود که نامش را صدا زدم و در چشم هایش زل زدم و خیلی خوب تر از تمام جلسات قبل دیدمش...


گاهی در اثر اصطکاکات زندگی یادمان میرود روزهای خوبی داشتیم و حال و هوای خوبی که حاضر نبودیم با تمام دنیا عوضش کنیم، و شاید روزهای بد زندگی باید به همان روزهای خوب بازگردیم و یادمان بیاید که طرفمان کیست و کجای زندگی هم ایستاده ایم...


خواننده می خواند و دیگر غمگین می خواند و دلم میخواهد اینجاهای آهنگ جلو برود تا اینجا

«دل به تو دادم که غمم برهانی، نشوی تو همان کس که به درد بکشانی

کاش که شود باز که یه روز تو بیایی و بمانی...»

چقدر اینجای آهنگ را دوست دارم، ماندن و بودن و حرف از این ها زدن خوب است و پر از انرژی مثبت

بعضی از آهنگ ها هست که آدم باید فقط تا همان قسمت خوبش گوش کند و بقیه ی آهنگ را قطع کند، کاش اصلا خود خواننده همین کار را می کرد!


آهنگ ها و روزها و لحظه هایی هست که دلم میخواهد اینجا ثبت شوند.

شاید این آهنگ را برای چهلم دوست عزیزم شیوای نازنینم که حالا چهل روز است میان ما نیست، گوش دادم اما این قسمت هایش مرا یاد روزهای خوب خودم می اندازد

روزهایی که حالا نیاز به یادآوری اش دارم که غم الان مرا با خود ببرد به دوردست ها

خدای مهربانم، مهربانی ات همیشه شامل حالمان بوده و هست، من در آن آزمون های سخت زندگی ام که سربلند بیرون آمده ام، نتیجه اش را به خوبی دیده ام و حالا هم از تو می خواهم که از این آزمون جدید و سختم هم سربلند بیرون بیایم تا با هدیه های الهی ات حال دلم خوب شود...

کمکم کن

خدایی هایت بهترین اتفاق این عالم است

مهربانترینم

روزی که بخواهم به سوی تو بیایم، حتما با اشتیاقی بی وصف خواهم آمد

چرا که تو بهترینی و چه بخواهم جز آنکه در هوای تو باشم...

خدای جان جانانم

کمکم کن از هدیه های الهی ات مواظبت کنم، دلم را به تو می سپارم، تو نیز مواظب دل من باش

خدایی هایت را همیشه منتظرترینم...

همیشه

https://encrypted-tbn0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRAGuH2w-erRl4X0ZdQKc_L9i236AF3-4zo0DBnXguHwfncZYwcPw

پی نوشت1: آهنگ به هوای تو از فرزاد فرخ

پی نوشت 2: ببخشید بابت تاخیر و نبودنم، پایان نامه ام شب و روزم را گرفته و کاش تمام می شد و راحت می شدم...

پی نوشت 3: چهلمین روز درگذشت شیوا بود... دلم به حال پدر و مادر و خواهر و برادرش غصه می خورد... دلم به حال ترنم دو ساله اشت غم دارد... دلم برای شوهرش که چقدر تنها شده، می گرید... خدایا خودت به همه شان صبری جمیل عطا کن که تاب بیاورند این تب سوزان را...

پی نوشت 4: فاتحه ای و صلواتی برای شیوای عزیزم لطفا بفرستید...

پی نوشت 5: کاش قدر تمام داده ها و نداده های خدا را بدانم... که در داده هایش رحمت و در نداده هایش حکمتی ست...

پی نوشت 6: یاد گرفته ام که زندگی ناگهان فرصت ها را از دست آدمی می قاپد! همدیگر را بیشتر از قبل دوست داشته باشیم...

میهمان ناخوانده ای به نام مرگ

هواللطیف...

اربعین امسال هم تمام شد و قسمت ما نشد که بشود انگار... هر چند معتقدم هم دعوت و قسمت مهم است و هم همت! اما من تنها تصمیم گیرنده نبودم و خب نشد که بشود... پتویی که همان سال با خودم به کربلا و زیارت اربعین برده بودم را امسال به پدرشوهرم دادم، که اگر خودم نرفتم اما لااقل پتویم برود... پدرشوهرم هم تمام راه را پیاده رفته بود و کاظمین و نجف و کربلا و خلاصه بهترین های زمین را گشته بود و روزهای آخر، ساک و پتو و همه ی وسایلش گم شده بود...  از قدیم می گفتند وقتی چیزی در سفرت جای گذاشتی یا گم کردی یعنی که دوباره طلبیده می شوی و می آیی! و من دل خوشم به این عقیده، کاری ندارم که درست است یا خرافه، دوست دارم که اعتقاد داشته باشم به این حرف و دلم را خوش کنم که بالاخره روزی هم قسمت من پیاده روی اربعین می شود با پتویی جدید و همسفری هایی که چقدر از خدایم خواسته بودم که با آن ها همسفر شوم...

اربعین تمام شد و ربیع آمد... ربیع امسال اما برای ما خوب شروع نشد... یکی از دوستانم که زائر امام رضا علیه السلام بود، در راه برگشت همراه شوهر و بچه و خوانواده شوهرش، تصادف می کنند و تنها او فوت می شود! اینقدر خبر شنیدش برایمان سنگین تمام شد که از شنبه 19 آبان تا حالا هر روز و شب جلوی چشمانم است و نمی توانم روزهایی که باهم بودیم و به سفر می رفتیم و تفریح و سینما و .... را فراموش کنم...

نمی دانم در آخرین سفرش، با امام رضا چه حرفی زده بوده، چه آرزویی کرده، چه چیزی خواسته که اینطور سبکبال و رها و آمرزیده شده پیش به سوی حق شتافته...

دلم برای شوهرش و بچه اش، مادرش و پدرش، خواهرش و برادرش آتش گرفته... به قول مادربزرگش که می گفت ای خاک چطور کسی به این خوبی و خوشگلی و مهربانی و زیبایی را در خودت جای میدهی؟! و چقدر راست می گفت... شیوا یکی از خوشگلترین دخترانی بود که در همه ی عمرم دیده بودم... یکی از مهربانترین و خوش مشرب ترین آدم هایی که در طول زندگی ام با آن ها به سفر رفته بودم و چقدر حیف بود که رفت...

در راه مراسم، مادر و زن دایی ام به فکر مادرش بودند، پدرم به فکر پدرش بود و من به حال شوهر و بچه اش دلم کباب بود... با خودم فکر می کردم شاید اگر من هم مادر بودم، می توانسم اولویت این سختی را به مادرش بدهم... و شاید اگر خواهری داشتم این اولویت را به خواهرش می دادم...  در راه به این فکر می کردم که آدم ها بنا به تجربیات و نوع دلبستگی هایی که دارند، برای خودشان وقایع را تفسیر می کنند، قانون وضع می کنند و خوبی و بدی را از هم تشخیص می دهند...

این تفاوت در نظرات برایم جالب بود و بعد فکر کردم که اصلا نمی شود هیچ قضاوتی نمود. برای هر کسی به اندازه ی میزان دلبستگی ها و زمانی که پیش عزیزش بوده ، نبودنش درد دارد و بینهایت سخت است...

یکی می گفت بچه اش را گذاشت و رفت، دیگری می گفت شوهرش را تنها گذاشت، آن یکی می گفت بیچاره مادرش که بی مونس شد، آن دیگری به حال خواهر و برادرش دل می سوزاند و من آن جا داشتم به این فکر می کردم که کاش خدا اگر این ها را اینگونه امتحان کرده، صبر و طاقتش را هم به همه شان بدهد، برای هر کسی به میزانی که سختش است، آسان کند و برای فرزند بی مادر شده اش جبران نماید...

تا به حال بارها شده که به مرگ خودم فکر کنم، اینکه چگونه می میرم، اصلا بعد از من چه می شود؟ بقیه و عزیزانم چکار می کنند؟ اینجا که بهترین و مونس ترین دوستم در این هشت سال بوده چه می شود؟ اصلا کسی از دوستان مجازی ام خبر دار می شود یا نه؟ همه ی اینها برایم سوالاتی شده بی اندازه مبهم و شاید همین مبهم بودن است که زندگی را جذاب می کند...

راستش دلم می خواهد زمانی که خدایم برایم مقدر کرده تا به سویش بشتابم، شهید بشوم... نمی دانم چگونه ولی دلم میخواهد به مرگ همینطوری و الکی و با حادثه نمیرم... دلم شهادت می خواهد؛ شهادت حس عجیبیست که نمی توانم توصیفش کنم...

دلم میخواهد مرگ من یک جوری باشد که همه بفهمند... اصلا یک شهر و یک کشور و یک دنیا بفهمند... این را هم نمی دانم چگونه ولی برایم اینگونه رفتن، لذتی بی اندازه دارد...

دلم میخواهد بعد از مرگم کسانی را داشته باشم که به یادم باشند و با تمام شدن مراسم ترحیم و هفتم و چهلم و سالگرد، مرا به فراموشی نسپارند... همانگونه که من بعد از 13 سال از دست دادن مادر بزرگم، هنوزکه یادش می افتد مانند باران بهاری گریه می کنم و برایش دعا و نماز می خوانم و فراموشش نکرده ام...

دلم میخواهد کسانی باشند که بعد از سال ها هم مرا یاد کنند و برایم دعا و برکات و خیرات بفرستند...

دلم میخواهد بعد از مرگم همه بگویند آدم خوبی بود... راستش را بخواهی همیشه هم سعی کرده ام آدم خوبی باشم و از حرام خدا دوری کنم و حلال خدا را حلال بدارم...اما دوست دارم همیشه طوری زندگی کنم که اگر زمانی یاد من افتادند بگویند او جز خوبی چیزی نداشت...

 تمام این هشت سالی که اینجا را به وجود آورده ام و انس و مونس تمام این سال هایم بوده، هیچ کس از آشنایان و دوستان و خانواده ام خبر نداشته و ندارند که اینجایی هست و فرینازی که زمانی می نوشت و حالا روزنوشت ها و دغدغه ها و حرفهای مگویش را اینجا می گوید؛ دلم می خواهد واکنش تمام کسانی که مرا میشناسند و با من زندگی می کنند را پس از مرگم ببینم وقتی واژه به واژه ی اینجا را خواهند خواند...

اما کسی نیست که برایشان رمزگشایی کند... تنها خودم می دانم هر جمله از نوشته ها و متن هایم چیست و کیست و منظورش چیست و این یک حس مرموزانه ی باحالی دارد....

با اتفاقاتی که این یک سال اخیر و مرگ و میر هایی که در خانواده و دوستان و آشنایان داشته ایم، راستش به این قضیه رسیده ام که اصلا پیر و جوان و نوجوان ندارد! مرگ حق است و دست خداست و آدمی همیشه باید طوری زندگی کند که آماده اش باشد اما تا حالا فرصت نفس کشیدن دارد هم خوب زندگی کند و دنبال رویاها و آرزوهایش برود و کسی را آزار ندهد و حواسش به آخر عاقبتش باشد...

من هنوز خیلی کار نکرده دارم، خیلی حرف های نزده، خیلی آرزوهای مانده و رویاهای تحقق نیافته، هنوز حس می کنم خیلی خیلی در این دنیای فانی کار دارم اما می دانم که با وجود همه ی اینها، باید که همواره حواسم به خودم، کارهایم، رفتارم، و آنچه که از خود به جای می گذارم باشد...

دلم میخواهد از امروز بیشتر از همیشه مفید باشم، بیشتر از همیشه به دنبال رویاهایم بدوم... و بیشتر از همیشه آماده ی هر اتفاقی باشم!



پی نوشت: برای شیوای نازنینم که به معنای واقعی گل بود و ناز و زیبا و  مهربان، فاتحه ای بخوانید... و برای عزیزانش دعا کنید که این داغ عظیم را تاب بیاورند...

اولین شب آرامش ما به وقت 10 شهریور ماه

هواللطیف...


اولین پست در خانه ی جدید دوتاییمان:)


حالا که تقریبا یک ماه از خیلی وقایع بد و خوب تدارکات عروسی گذشته و من در خانه ی خودم اولین پستم را می نویسم، به این فکر می کنم که یک ماه پیش، جایی که نشسته ام برایم محال شده بود... اواخر مرداد ماه و اوایل شهریور یکی از بدترین دوران عقدم بود... دورانی که پُر از اختلاف و دعوا و کشمکش و اذیت و لجبازی و نشدن ها و خستگی ها بود... شاید تنها کسی باشم که تا چند روز قبل از عروسی، نمی دانستم اصلا این ازدواج به سرانجام می رسد یا نه!!!! این خیلی حرف عجیب و غریبی ست اما دم دم های عروسی ، همه به جان هم افتاده بودند و کلی دعوا و اختلاف پیش آمد و یکی می گفت دختر نمی دهم و آن یکی می گفت جهاز نمیخوام و دیگری می گفت جهاز نمی برم و آن دیگری می گفت عروسی نمی گیرم و خلاصه که بدترین روزهای عمرم را سپری می کردم... پر از گریه و اشک و آه! از طرفی حرف مردم و سوال و جواب هایشان که پس کی عروسی  میکنید؟! و این ها همه مزید بر علت شده بود که فکر و ذهن و ا عصاب و روان و جسمم به قدری خسته باشد که حد نداشت....


اوایل شهریور ماه بود، با هر ترفندی بود محمد راضی شد که به مسافرت برویم و جهاز بیاید و بقیه در غیاب ما بقیه اش را بچینند! جهازی که نه مبلمانش آمده بود و نه تختخوابش و نه ویترینش!! 

فارق از تمام دعوا و جنگ و جدل ها، 5 شهریور ماه بود که با غر و لند و حرف های خاله زنکی همه، راهی کیش شدیم... با کل رفت و آمدش 4 روز بیشتر نبود اما آن 4 روز، تمام جان خسته مان التیام گرفت... دور شده بودیم از هیاهو و حرف و حدیث های بقیه... لحظه ای که در هواپیما نشسته بودیم و از زمین اصفهان بلند شده بود و داشت به کیش نزدیک و نزدیک تر می شد، انگار تمام هستی را به من می دادند... باید از شهری که آدم هایش خیلی خیلی زیاد مرا اذیت کرده بودند دور می شدم...

آن 4 روز با تمام هوای شرجی و گرمش اما جز بهترین روزهایم بود... باید تمام اتفاقات تا یکی دو روز قبلش را به آب ها می سپردم و به خانه می آمدم... عید غدیر امسال نتوانستم در جشنی که با دوستانمان گرفته بودیم شرکت کنم اما به جایش به ماه عسلی رفته بودم که فقط 4 روز بود...

روز بعدی که برگشتیم، غروب به تالاررستورانی رفتیم که نزدیک خانه مان بود و پس از خوردن شام روانه ی خانه ی جدیدمان شدیم... عروسی به این سادگی هیچ وقت در تخیلاتم هم نمی گنجید اما زندگی و دست تقدیر با آدمی کارهایی می کند که فکرش را هم نمی کنی...

همیشه در تخیلاتم، عقد و عروسی مجلل و بزرگی را تصور می کردم، مثل همه ی کسانی که اطراف ما هستند و اینگونه به خانه بخت رفته اند، اما عروسی ام به ساده ترین شکل ممکن برگزار شد و حتی خانه ای که ساده بود و هنوز مبلمان و تخت و خیلی چیزهایمان آماده نشده بود:دی

بله ای که 5 اسفند ماه 95 در حرم امام رضا علیه السلام گفته بودم بالاخره 10 شهریور 97 به سرانجام رسید و به عروسی مبدل شد...

حالا که سه هفته و چند روز است عروسی کرده ایم و با آن ترس هایی که گفته بودم روبرو شدم و با همه شان مقابله کردم، آمده ام که بگویم زندگی با همین سختی هایش شیرین است... و بالاخره به قول شعار مجله موفقیت دکتر حلت که از دبیرستان تا به الان زمزمه کرده ام: یک روزی یک جایی یک جوری یک کسی، صبر داشته باش.... صبر داشته باش...

خدایم اولین شب آرامش وعده داده شدم را به من چشاند... و در پست قبلم از او خواسته بودم و به وعده اش رسیدم...

شاید دلم میخواست در سن کمتری این آرامش را تجربه می نمودم اما همین حالا هم خوب است و خدا را شکر به پاس این روزها...

روزهایی که دغدغه هایم رنگ و بوی دیگری گرفته... شاید می توانم بگویم سخت تر از دوران مجردی و حتی دوران عقدم شده... اما شیرین است و پُر امید

همیشه خانه ای را تصور می کردم که پر از وسایلی باشد به سلیقه ی خودم که دوستشان داشته باشم و زندگی کنم، هر چند با تصوراتم کمی فاصله دارد اما همین هم خوب است و حالا که کمی مکث می کنم و به در و دیوارهایش می نگرم، خدایم را شکر می کنم برای هر آنچه که داده و هر آنچه که به حکمت خویش نداده است.


در دو پست قبل تر هم گفتم که زندگی مشترک، آن رویای عاشقانه ی درون فیلم و عکس ها نیست، اما باید بلد باشی که خوب زندگی کنی و افسار زندگی ات را چگونه در دستت کنترل کنی! همیشه فکر می کردم زندگی مشترک مثل همان است که درون فیلم هاست، خوشبختی محض، حال خوش همیشه، عشق و محبت و آرامشی بی وصف و بی پایان، اما جز خواب و خیالی بچگانه چیزی بیش نبود... زندگی اصلا به خوبی و بدی، بالا و پایین هایش، حال خوب و بدش، آرامش و ناآرامی هایش معنا پیدا می کند. آرامش و خوشبختی و عشق و محبت هست اما در مقابلش تلاطم و حس بد و روزهای سخت و بی مهری هم گنجانده شده است. من حالا آنقدر بزرگ شده ام که این ها را درک می کنم و واقع گرایانه به زندگی می نگرم. از رویاهایم کمی دست کشیده ام و در دنیای واقعی با آدم های واقعی، کاملا واقع گرایانه زندگی می کنم، هرچند خوشبین! چون اگر بدبین باشم آتش به زندگی خودم و خودم و همسرم و عزیزانم می زنم، دلم نمیخواهد خیلی از حقیقت ها را بدانم، آدمی هر چه بداند بیشتر اذیت می شود! بنابراین خیلی وقت ها جلوی کنجکاوی ها و بدنگری هایم را می گیرم و خوشبینانه به جلو می روم...


راهی را شروع کرده ام که نیاز به بزرگ شدن و بزرگ بودن و عقل و درایت دارد. و زندگی همه ی اینها با چاشنی عشق و محبت است. در این راه می دانم که خدای مهربانم تنهایم نمی گذارد... می دانم که هوایم را دارد، حتی اگر من نفهمم و ندانم و حضورش را حس نکنم اما می دانم که هست...

برای کنار آمدن با حس های ناشناخته ی ناشی از رفتن به خانه ی جدید و زیر یک سقف بودن، نیاز به زمان دارم... حالا نسبت به سه هفته ی پیش خیلی خیلی بهتر شده ام اما حس می کنم باز هم نیاز به زمان بیشتری دارم برای هضم این قضیه! چرا که من یک ماه پیش این وقت ها نمی دانستم یک ماه دیگر کجایم! چه کار می کنم! اصلا تکلیفم چه می شود!

برای همین نیاز به این زمان، برای من با شرایطی که داشتم و دارم طبیعی ست...

و خدا کمکم می کند همینطور که تا الان معجزه ها و کمک هایش را فراوان دیده ام...

خدای مهربانم

خدایی هایت همیشه شامل حالم شده، حتی وقت هایی که خلاف نظر و عقیده ام عمل نموده ای و برایم خواسته ای...

پس خدایی هایت را همیشه خدایی کن برایم که تو بهترینی و من بنده ی حقیر تو....

مهربانی هایت را بر زندگی مان سرازیر کن...

باران عشق و محبتی روزافزون را

جسمی قوی و توانمند به هر دو مان را

روح و روانی آرام و آسوده

و دلی که قرص باشد به تو، به بودنت، بودن تو و بهترین های عالمت... همان ها که نورند و نورخدایند... همان ها که نورشان بر زندگی هایمان غوغا می کند، همان ها که نگاهشان معجزه می کند... همان ها که حجت تواند بر روی زمین و چقدر دوستت دارم که چنین آدم های خوبی را برای راهنمایی ما فرستاده ای

خدای مهربانم بی نهایت دوستت دارم و همچنان و همیشه منتظر خدایی هایت برای خودم و دوستانم و عزیزانم و... هستم...

ادامه ی محرمانه های پیشین

هواللطیف...

خیلی وقت ها همه چیز خوب و گل و بلبل است، و تو خبر نداری که شاید چند ساعت بعد، یکی از بدترین اتفاقاتی که می توانسته برایت رخ دهد، به وقوع بپیوندد و وسط جمعی که بزرگترها نشسته اند مجبور باشی از خودت دفاع کنی!

هر چه به روزهای رفتنم نزدیک تر می شوم، اتفاقات و موانعی برایم رخ می دهد که نمی دانم چطور باید با آن ها برخورد کنم... به هزار توسل و توکل و دعا و ثنا دست به دامان شده ام، و وقتی باز اتفاقی می افتد که تمام تن مرا می لرزاند، آن وقت است که دیگر تسلیم رضای خدا می شوم... منی که اینقدر خواستم و دعا کردم و استغاثه خواندم و به امام زاده رفتم و این چند روزه قدر تمام سال های عمرم سیلاب اشک راه انداختم، پس حتما حکمت و قسمت و چیزی این وسط هست که باز اتفاقات ناگوار برایم رخ می دهد... حتما خدا چیزی را می داند که من نمی دانم... شاید خیر و صلاح من در همین کش و قوس هایی باشد که زندگی ام را تحت شعاع قرار داده و کاری از دست های کوچکم بر نمی آید...

دیگر به حکمت خدا ایمان دارم حتی با تمام این حال و روزی که بر من وارد شده و نمی توانم که خیلی چیزها را درست کنم و یک مشت کینه و ناراحتی و کدورت برایم مانده و دلی که هر کسی می آید با خنجر زبان و نگاه و رفتار و کردارش خطی می اندازد و جراحتی بر می دارد و باید که دم نزنم...

اصلا چرا همه ی آدم های اطرافم فکر می کنند که من از سنگ و آهنم؟! چرا فکر می کنند که دل من سنگ نیست و نازک تر از برگ گل های باغچه هایشان است!!؟ چرا مراعات مرا نمی کنند؟! چرا چیزی به اسم ملاحظه ی نو عروسی که در دلش هزار رویای عاشقانه بافته بود، وجود ندارد؟!

سخت تر از اینکه طرف مقابل باعث اذیت و آزارت شود، آزاری ست که از طرف پدر و مادر خودت می بیننی!!! آنجاست که باید زمین دهان باز کند و خروار خروار اشک های مرا در خود فرو برد... آنجاست که باید آسمان خون ببارد بلکه کمی تسلای دل خسته ام شود...

من

خسته تر از همیشه

تنها به امید خدایی هایت

گوشه ای کز کرده ام و آرام آرام می بارم...

خدای مهربانم

این روزهای سخت چرا تمام نمی شود؟!

بس نیست 10 سال امتحان برای یک موضوع خاص؟!

دیگر تاب و توان و رمقی برایم نمانده...

چقدر امتحان هایت سخت شده... آنقدر که دیگر حتی توان جواب به یک سوال را هم ندارم...

همه ی آدم هایی که مرا اذیت کرده اند و روح و جسم  و روان مرا آزار داده اند و خسته و افسرده و پیر نموده اند را به تو واگذار می کنم...

چرا که خودم نمی توانم با ظلمشان مقابله کنم

خدایا

خدای مهربانم

منتظر خدایی هایت هستم

تلاش های مرا در مسیر خدایی هایت قرار بده

و نعمتی که بر قلبم ارزانی داشته ای را به این زودی ها از من نگیر...

منتظر اولین شب آرامش وعده داده شده ات هستم....


محرمانه

هواللطیف...

این روزها که زندگی ام روی دور تندش گذاشته شده و بعد از یک سال و نیم، وقت رفتن رسیده، بیشتر از همیشه می ترسم... وقتی تمام اسباب و وسایل تازه درون کارتن ها و سبدها و بقچه ها بسته بندی می شوند تا برای رفتن آماده شوند، انگار هر تکه از وجود من نیز با آن ها جداگانه بسته بندی می شود و می رود... من اما باید که شاد باشم! اصلا هر دختری آرزویش دیدن این روزهاست! روزهایی که اسباب و وسایلش را چمدان چمدان می کند و به خانه ی خودش می برد! خانه ی خودش!!!

اما من این روزها شاد نیستم... اصلا نمی دانم از رفتن به خانه ی دونفره مان خوشحالم یا نه... آنقدر حجم عظیم ترس به دنیایم غلبه نموده که شادی تمام این لحظات را از من گرفته...

فوبیای زندگی مشترک ندارم! مشکلاتی داشتیم و هنوز هم داریم که حل نشده اند... شاید هم حل نشوند، شاید مجبور باشم چشم هایم را روی یک سری از اخلاق و رفتار و کردار و فرهنگ ها ببندم و با سلاح صبر و سکوت، سکّان زندگی ام را آرام آرام در دست بگیرم... فقط امیدوارم که بتوانم و تنها همین ذره های ناچیز امیدی که برایم مانده ، به دست و پاهایم جان می بخشند تا حرکت کنم و گام هایم را آهسته به سوی خانه ی جدیدم بردارم...

همیشه تصورم از ازدواج و عروسی چیز دیگری بود... خانواده و طایفه و دوست و آشنایان ما همه با عروسی های مجلل راهی خانه ی بخت می شدند و من انگار که سنّت شکن تمام این آدم ها بوده ام! برای همین هم حرف و حدیث زیاد است و پچ پچ هایی که می شود و من و خانواده ام را به تلاطم می اندازد...

دختری که حتی برای عروسی اش به آرایشگاه نمیرود... حتی لباس تازه نمی پوشد... موهایش را رنگ نمی کند... ناخن هایش را لاک نمی زند... تنها یک رژ یاسی رنگ می زند و راهی خانه اش می شود... خانه ای که می گویند خانه ی بخت! من اما فقط امیدوارم به اینکه بخت من آنجا باشد...

روزها و ماه هاست روی خودم کار کرده ام که فریناز، صبور باش! زندگی این مراسم دست و پا گیر نیست... زندگی همدلی و همراهی ست... زندگی سخت تر از تمام این 28 سال عمری ست که از خدا گرفته ای...

حس می کنم تمام رفاه و راحتی های زندگی مجردی و حتی دوران عقدم که در خانه پدر و مادرم بودم را باید همینجا درون همین اتاق بگذارم و بروم... آنقدر ترسیده ام و آنقدر مرا ترسانده اند که هیچ میل و رغبتی به رفتن ندارم... انگار کسی مرا از پشت هُل می دهد که برو! برو که رفتن تنها راه چاره ی توست...

کاش دل پاکی پیدا می شد که برای حال و روز  این روزهایم دعا می نمود... دعا می نمود که ترس هایم بروند، لبخند روی لبهایم بنشیند و با ذوق و شوق به خانه ی جدیدم مهاجرت کنم...

کاش کسی برایم دعا می کرد که حال ِ دلم خوب شود...

یادم هست زمانی دعایم برای خیلی ها همین بود که کاش حال ِ دلتان خوب باشد... حال دل، تاثیر مستقیمی روی جسم و روح و روان و تمام لحظات زندگی دارد!

حال دلت که خوب باشد، می توانی بخندی، می توانی ذوق کنی و رویا بسازی و با رویاهایت زندگی کنی و عشق را زیباتر از همیشه تجربه کنی و در لذت و خوشبختی غرق شوی...

حال دلت که خوب نباشد، دیگر هیچ چیز برایت فرقی نمیکند! برایت حتی فرقی نمی کند که در کیف آرایشت رژ قرمز آورده ای یا نه! عطرت را به یقه ات پاشیده ای یا نه! روسری ات را با مانتو و شلوارت ست کرده ای یا نه! کفش هایت پاشنه بلندند یا نه! ناخن هایت بلند شده اند یا نه! چشم هایت... چشم هایت برق می زند یا نه..........

و من در عجبم از آن هایی که باید بفهمند و نمی فهمند.... برق چشم های مرا نمی بینند که به خاموشی رسیده... و زنی که برق چشم هایش خاموش شود از نظر من مُرده ای متحرک است که از روی عادت خیلی از کارها را انجام می دهد... دیگر زندگی نمی کند... زنده گی می کند...


خدایا من از تو همدم و همراه و شریک خوبی برای زندگی خواستم که باهم زندگی کنیم تا به تو برسیم... نه زنده گی!

تپش عاشقانه ی قلبم را، برق خیره کننده ی چشمانم را، امید سرشارم به زندگی را، ذوق و شوقم برای ادامه ی راه را، به من باز پس ده... که تویی دهنده  و گیرنده ی مطلق... که تو هرآنچه را بخواهی می بخشی و هر آنچه را نخواهی می گیری...

خدایا با حال و روز این روزهایم، نگران  ِ خودمم... نگران ِ دلی که اگر بمیرد، دیگر نفس مسیحایی نیست تا زنده اش کند...

نمی خواهم زندگی ام را اینقدر مُرده شروع کنم...

خدای مهربانم، به داد خودم و دلم و زندگی ام برس که تو ارحم الراحمینی و من بنده ی محتاج و لبریز از نیاز ِ تو....

چشم امیدم تنها به توست خدای مهربانم...


این نامه محرمانه برسد به دست خودت...

منتظر جوابت هستم....

https://www.fardanews.com/files/fa/news/1397/2/22/773327_821.jpg