آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

یه آنتراک شخصیتی !

یه سال گذشت از سومین بدرقه ام... سومینی که یک ماه بعدش شد بهترین پیشواز عمرم

داشتم پستای یک سال پیشم رو می خوندم


چقدر عوض شدم...!!!


اون روزا خیلی خیلی راحت و روون می نوشتم...

دلم واسه همون فریناز قبلی تنگ شده...

همونی که بی هیچ ترس و واهمه ای دستاشو می ذاشت رو کیبرد و وکالت تام می داد بهشون تا هر چی می خوان و هر چه قدر که می خوان بنویسن و بنویسن و بنویسن...

اما حالا... از واژه به واژه هاش می ترسه!


وقتی حتی با اولین دعای من! دیگه بارونی از این ابر چند روزه نمیاد، حس می کنم یه جای کارم اشتباه شده... یه جایی یه اتفاقی ... شایدم یه گناهی کردم که دیگه ابرا با ترنم نوای من نمی لرزن و از خجالت آب نمی شن!


این روزا بیشتر فکر می کنم...


به تمام روزهام... به آدم هایی که هر روز تا شب می بینمشون.. چه با چشم دلم و چه با چشم های پر از مژه ی حک شده روی چهره ام...

امشب به خودم رسیدم... به سالگرد یک سال پیشم که آغاز یک ماه بزرگ شدن مطلق بود...

یه چند تا از بچه های اولیه وبلاگ یادشونه


راستی

چرا امروز یک سال پیش خودمو نشناختم؟!

در واقع  بهتره بگم اونو خوب شناختم اما این امسالی رو نه!


نه اینکه بدم بیاد از این خود امسالیما! نه!

ولی اون قبلی رو بیشتر دوست داشتم...


شجاع و بی باک تر بود... و اینقدر زود نمی شکست... کینه ای به دل نمیگرفت... اگه کسی ناراحتش می کرد نمی ذاشت  طرف مقابل بفهمه... کنترل زبونشو بیشتر داشت و  و   و 


یه جای کارم داره می لنگه

یه جایی اشتباه شده


بیشتر از اونی که فکرشو بکنم فکرم درگیره


اونایی که از پارسال منو می شناسین واقعا فکر میکنین کجای راهمو کم گذاشتم؟!




http://www.pic.iran-forum.ir/images/8z69onjk6704ua4j0o8.jpg



رگبار۱: از تمام دوستان عزیزم ممنون به خاطر یک به یک شعرهای زیبا و نابشون

دلم اشباع شد از ناب ترین اشعار جهان... بی نهایت ممنونم

نظرات 38 + ارسال نظر
سایه چهارشنبه 4 آبان 1390 ساعت 22:00 http://shadowplay.blogsky.com/

یه سال بزرگ شدی عزیزم ... ولی دستت نلرزه ! بنویس نازنینم بنویس ...

سایه جون

بزرگ تر که شدم... اما حس میکنم آرامش الانم خورده شیشه داره

گل مریم چهارشنبه 4 آبان 1390 ساعت 22:07

این که خیلی فرق کردی درسته؛ ولی نمی دونم چرا! یه سری از رفتارات قطعا انعکاس رفتارای دیگرونه که ظاهرا بعضیاشون چندان جالب نبودن

به هر حال... من قبل از اینم زیاد نمی شناختمت

من قبل از اینم زیاد نمی شناختمت

بیشتر یه ساله در خدمتتیما اونوخ میگه نمیشناختمت!

چی بگم بهت الان؟

bhc چهارشنبه 4 آبان 1390 ساعت 22:13 http://bhc3.blogsky.com

در کتب قدیمی چنین یافتم که گر چنین بود که ایام گذرانی ولی بی تغییر مانی اصلا چرا زندگی کنیم؟
میلینکی؟



مگه لینک کردن کشکه خو؟

ولی این کتبتونو خوب اومدین

رضا چهارشنبه 4 آبان 1390 ساعت 22:23 http://WWW.SEDAYEKHASTEYEBARON.BLOGSKY.COM

سلام فریناز خانم..
الان که داشتم اسمتونو مینوشتم اینجوری نوشتم /فری ناز/
اینم بهتون میاد مخصوصا نازش
این اتفاقی که واسه شما افتاده چیزیه که واسهبیشتر ادما اتفاق می افته که بهش میگن بزرگ شدن...
باید سعی کنی کودک درونتو تنها نزاری..
همه ی بچه ها نازنو دلنشین وقتی میخندن میشه تو لبخندشون معنی هستیو دید.. اگه یکم تو چشاشون زل بزنی .. حتی خداهم میشه دید

سلام
این بزرگ شدن دقیقا یک سال پیش واسم به بهترین نحو اتفاق افتاد!

کودک درونم فک کنم داره وارد دوران بلوغ میشه کم کم

حالا چطوری کوچیکش کنم دوباره

گل مریم چهارشنبه 4 آبان 1390 ساعت 22:23

من مهمترین حرفمو بهت زدم تو گیر دادی به این که میشناختمت یا نه!
برو رو اون فکر کن!
خب معلومه که قبل از این یک سال نمیشناختمت

آره خب
اون اولی رو درست میگی ولی خیلی تلاش کرد که اثر نذاره روم گلی

خب آخر کلام همیشه گیراییش بیشتره دیگه

یادته که اوایل فقط آخرای پستای منو میخوندی که بهت گیر دادما

آخخخ
یادش گرامی

گل مریم چهارشنبه 4 آبان 1390 ساعت 22:27

آخه خب خدایی واسه من نظر دادن سخته، اونم واسه پستای طولانی بی سر و ته
(منظورم قبلنات بودااااااااااا)

ببخشید غلط ن کردم

خودمو تسلیم می کنم، این سر بنده بیا جداش کن





اونوخ مگه مجبور بودی یک سالتو هدر بدی اینجا زیر رگبار خیس بشی خو؟

شیطونه میگه بیام گلبرگاتو پر پر کنما

ولی خب هنوز اینقد بد نشدم که به حرفش گوش کنم

نه بابا من از سر جدا کردن میترسم خو

یه راه دیگه بده واسه کشتنت گلی

گل مریم چهارشنبه 4 آبان 1390 ساعت 22:30

چرا جواب نمیدی! رفتی شمشیر بیاری

شمشیرم کند شده بود داشتم حسااااااااااااابی تیزش میکردم

رضا چهارشنبه 4 آبان 1390 ساعت 22:30 http://WWW.SEDAYEKHASTEYEBARON.BLOGSKY.COM

باید از خاله ریزه و قاشق سهرامیزش کمک بگیری

یکی بیاد خاله ریزه بشه خو

کسی نبود؟

گل مریم چهارشنبه 4 آبان 1390 ساعت 22:39

گلی رفت به خاله ریزه نیازی نیست!
(خاله ریزه فکر کنم همون نازی باشه که از خداشه یکی رو بدن دخلشو بیاره)

ما رفتیم!
برم در و پنجره ی وبلاگمو چفت و بست کنم

یکی خاله ریزه بشه خو

عجبا همتون از دم خسیسین

آره... مهرنازی میاد خط خطیم میکنه اگه بفهمه

اما خب اون پارسال منو نخونده و نبوده که بدونه من چی بودم و چی شدم که

برو
منم الانه میام دنبالت
فک کردی میذارم امشب بری لالا گل گلی؟

رضا چهارشنبه 4 آبان 1390 ساعت 23:18 http://WWW.SEDAYEKHASTEYEBARON.BLOGSKY.COM

ببخشد میون سبزی خورد کردن شما خانمها میپرم
فقط یه سوال واسم پیش اومده
مگه فریناز خانم پرسال چجوری بودید؟ که این گل مردم خوانم اینجوری میگه

خب میتونی بری بخونی رضا خان

گل مریم الان بیشتر از یک ساله که با منه... واسه همین منو نسبت به اون روزا میسنجه و سنجششم کاملا درسته

آدم ها همیشه تغییر میکنن
اما یه تغییر هایی هست که آدمو به فکر فرو میبره!

بانوی شرق چهارشنبه 4 آبان 1390 ساعت 23:21

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده م به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
بدست مردم چشم از رخ گل تو چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به رحمت زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن

عنان به میکده خوایم یافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

چی بگم که حافظ همشو گفته

نازی پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 00:54

حالا دیگه من شدم خاله ریزه دیگه آره؟؟

دست جفت دالتونای ارشد درد نکنه

شیطونه میگه برم با ممد دست به یکی کنم حال جفتتونو بگیرم

گلی گفت به من چه
ولی الان که دو به دو شد اصن منم گفتم

گلی بدو بیا بریم فرار کنیم

ددددددددددددددددددددددددددددفرار

نازی پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 00:58

بعدشم کی گفته من پستای اولتو نخوندم آجی

مگه دالتون شدن کشککیه؟؟

همون اولا همه پستاتو خوندم
هم تو...
هم گلی...

فقط ممدو اون اولا نخوندم همشونو

واسه همین هی زور زدم اینجا آجی

من چقد گفتم این فریناز...فریناز قبلی نیست
باز آجیمون ناراحتید

هییییییییی...
پیرم کردین همتون

یعنی همشو خوندی آجی؟؟؟

بابا تو دیگه کی هستی
دست فرینازو بستی

خاله ریزه پیر میشود

جوونیه دیگه خاله ریزه

جاهل بودیم

نازی پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 01:03

آجی ناراحت نمیشی که رک باشم باهات؟؟

آجی البته نظر من فقط اینه ها...

من فکر میکنم چون اون اولا خیلی ساده تر و راحت تر بودیو زندگی میکردی...

اما الان حس میکنم به خاطر رفتار بقیه...به خاطر تاثیراتشون...به خاطر نت...یکم...فقط یه کوچولو...بعضی وقتا به خودت مغرور میشی آجی

از نظر من بعضی وقتا نیازه که ما یه شک به کار و عمل خودمون بدیم...
همیشه مطمئن بودن کار دستمون میده فک کنم

آجی ببخشید اگه ناراحت شدی
گفتم تا عذاب وجدانه نیومده معذرت خواهی بکنم...یهویی کدورت پیش نیاد
بخشیدی یعنی؟؟

نه بابا کلا راحت باش

سی و سه پلو بخشیدم بهت

خوبه یا بازم ببخشم؟


اینو میدونم ولی اگه طرز جواب دادنامو نگاه کرده باشی خیلی هم روم اثر نذاشته...
یه زمانی شاید فروردین آره... اما الان این یکی رو میتونم رد کنم با اطمینان ۳۲۰ ٪

نازی پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 01:06

آجی الانه من اینقدر از بعضی از تاثیرات و اتفاقات نت ترسیده شدم که تا حس میکنم کسی داره روم تاثیر میذاره...یا دارم از مسیر اخلاقیم منحرف میشم سریع خودمو ازش دور میکنم

خدا عاقبتمو به خیر کنه

ولی خدا رو شکر تا الان همچین موردی از طرف دالتونا واسم پیش نیومده...
خدا رو شکر دوستای نتیم یکی از یکی بهترن...مخصوصا بانوی آرامشمون...بانو فریناز

شما که خیلیییییییییی تغییرکردی مهرناز خانوم

یادش به خیر...
س و ف ی بودنتو خیلی بیشتر دوست داشتم... خیلی خیلی

خب جرئت نداریم بد باشیم که

یه شمشیر سامورایی داره یه دفه میاد خط خطیمون میکنه این مهرناز نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه

آجی از قدیم گفتن احتیاط شرط علقه

نازی پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 01:33

آجی اومدم هم بهت جایزه بدم هم از دلت در بیارم...

تقدیم به آجی


*****
****
***
**
*
*
**
***
****
*****
*****
****
***
**
*
*
**
***
****
*****
*****
****
***
**
*
*
**
***
****
*****
*****
****
***
**
*
*
**
***
****
*****

واه واه
قراشو ببین

ممنون آجی
من که ناراحت نشدم

هنرمند بودنتو ثابت کردی یا

نگین پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 02:31

سلام

من فک کنم اولین کامنتمو با گریه نوشتم اینجا و توی فروردین ماه بود فک کنم.
فریناز توی این ۷ ماه که من میشناسمت خب خیلی تغییر کردی.

مثلا کودک درونت،دیگه اون بچه ی سابق نیست!

اما کلامت، یکم سنگین تر شده!
ینی هضمش واسه من لااقل مشکل تر شده!
قبلنا راحت تر میفهمیدم نوشته هاتو
اما الان ...

هرچند اینم یه نوع تغییره فریناز
یه تغییر خوب

سلام
آره یادمته

بعضی از دوستان باعث آشنایی با یه دوست خیلی خوب میشن
تو هم از اون دست بودی

خب سنگینی کلامم برمیگرده به وسعت واژه ها... در هر صورت وقتی شروع میکنی به نوشتن، روز به روز عمق کلام بیشتر میشه... مخصوصا اینکه هم صحبت دوستان بزرگواری چون ر ف ی ق و سمیه و سپهر و مهرداد کهکشانی و سایه و سهبا و دوستان عزیز دیگر باشی

همه اینها خیلی تاثیر دارن... تو نوع نوشتم نمیگم! چون راضی ام از این تغییر
تو شخصیت خودم میگم که اونم تغییر خوبی بوده اما فقط در نوع نظر گذاشتن هام نه نوشتن اینجا

نگین پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 02:33

گلی راست میگه ها

گفتم که گاهی یه حرفایی میزنه که آدم با مخ میره تو فاز ِتفکر

کدوم حرفشو میگی؟
اون که میگه تاثیر افراد نت بوده؟

اینو که هستم... اما خدا را شکر هنوز کامل روم اثر نذاشته
از این بابتم چون اکثر اوقات مراقب بودم

نگین پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 02:35

ای جانم
نازی خاله ریزه ست؟؟
نازی
قاشقت همراهته؟؟

پس بالاخره این آواتورتو گذاشتی یا

اون بالا بحث داغ بود نمیشد بهت گیر بدم

گلی میگه دیگه اما من بی تقصیرم خو

ولی من موافق نیستم... مهرناز اصن شبیه خوی خاله ریزه نیست!

نگین پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 02:42

منم گاهی حس میکنم بزرگتر شدم یا اینکه عوض شدم !
مثلا وقتی میشینم یه متن تایپ کنم واسه پستم ُ اکثر اوقات خودمم چیزی ازش نمیفهممُ چون انقدر سنگین مینویسم که میدونم اگه بذارم شماها بخونید دیگه هیچ

اما یه چیزی رو خوب فهمیدم، این که وقتی کودک درونم بزرگ میشه دیگه سخت میشه برگشت به دنیای کودکی


ولی من لااقل خودم خیلی خوب میفهمم

در این موردم میانترمامو که دادم یه بحث اساسی میکنیم اینجا

ولی کودک درونت هنوز زنده ست نگین

اینو مطمئنم..

واسه منم همینطوره

نگین پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 02:44

اینم از آواتور ِ قدیمیم

گفتی دوسش داری منم گذاشتمش اینجا

آره این خیلی باحال تره

اونو یاد لوک خوش شانس میوفتم

منم که دالتون

خب میترسم ازت

فرداد پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 11:02 http://ghabe7.blogsky.com

گاهی وقتا سروصدای زیاد ما باعث میشه حرفای خدا رو نشنویم...
سلام فریناز عزیز
پاینده باشی و پر شور(مثل وبلاگ قشنگت)
....

اینو قبول دارم...اما بازم بستگی داره چه سر و صدایی باشه
سلام
ممنون فرداد خان... شور و شوق از عکس های شاهکار شما فوران میکنه گرامی
روز خوبی داشه باشین

مهرداد پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 12:37 http://Friendly90.blogfa.com

سلام
نظری ندارم
لااقل الان
راستی اینجاش رو دوسداشتم:این روزا بیشتر فکر می کنم...

سلام
راحت باش

Anna پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 15:31 http://lapeste.blogsky.com

سلام
ادمها همه عوض می شن
در طول سال که حتما
حتی ممکنه در طول یک ماه هم عوض بشیم
اصلا عوض شدن لازمه ی زندگیه
ما پویا هستیم
افکارمون پویاست
اگه عوض نشیم تغییر نکنیم می پوسیم
می میریم
مرداب بی جان می شویم

چرا فکر می کنی یه جای کارت می لنگه ؟
شاید احساست اینو می گه ؟
شاید جهان بینی ت هنوز محکم نشده ؟
شاید کارای زیادی داری که باید انجام بدی ؟
یا موضوعات زیادی که در موردش فکر کنی
..................

وااااای چه طولانی شد

شاید هنوز اون شخصیت قبلیم نیمه تموم مونده بود...

یه جورایی پی بردم به دلایلش...
یکی از دلایلش برخورد یه جور با تمام کسانیه که میان اینجا!

و باید اینو کنترل کنم...

شاید یکی لیاقت مهربونی نداشته باشه... یکی هم ظرفیت شوخی

ممنون... نظرت جامع بود...این چنین نظراتی رو واقعا میپسندم

Anna پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 15:33 http://lapeste.blogsky.com

تو در اد لیست من _ هیدن هست به دلایلی _ هستی اما من اینجا خودمو نمی بینم

فراموش کرده بودم آنا جان
الساعه انجام میشه

Anna پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 15:50 http://lapeste.blogsky.com

دقیقا موافقم که نباید با همه یکسان برخورد کنیم
فکر کنم درست می گی این کار خوبی نیست به قول تو
ظرفیت ها فرق می کنه
بسیار عالی برداشت کردی از خودت
حالا که می دونی کحای کار می لنگه
کنترل رو در دست بگیر

ممنون آنا جان به خاطر حضورت

با اینکه برام سخته ولی چاره ای نیست انگار!

وقتی خیلی بشناسنت به مرور توقعشون هم بالاتر میره و این خوب نیست!

همیشه یه خط و مرزی باید باشه برای کنترل وگرنه پرده های حرمت نازک میشن

ممنون

امین اتاقک پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 16:03














به به به
ببین کی اومده

سلام امین خان

چطوری؟

اونوخ اینا یهنی چی؟

امین اتاقک پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 16:12

واقعا خیلی عوض شدی!

ایشالا که هیچ وقت شخصیتت دچار آنتراک نشه و یا حداقل، آنتراک های شخصیتیت مثبت باشه!

نه به اون شدت!

هدفم همین بود... وگرنه الان اینقدر کار دارم که آنتراک مثل اضافه کاری میمونه برام

نازنین پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 16:21

واسه چی نازنین؟

اتفاقی افتاده؟

حسین رضایی پنج‌شنبه 5 آبان 1390 ساعت 19:57 http://rezaei307.blogsky.com

سلام دوست عزیز
خوبی؟؟
چرا شما به وبلاگ من سر نمیزنین
با اینکه من همیشه میام اینجا
در ضمن شما رو هم لینک دادم
ولی شمالینک نمیدید
منم اپ شدم ها
قابل بدونی و بازم بمون سر بزن
مرسی

سلام
ممنون
چشم میام

MST شنبه 7 آبان 1390 ساعت 00:29

چی از خودشم تعریف میکنه! شجاع، بی باک؟! بی خیال بابا :دی

میگم یه جا اشتباه تایپی داشتی! نوشته بودی یه جای کارم میلگه! باید مینوشتی به جز یه جا، بقیش میلنگه

شوخیدم بلکه یه کم دلت وا شه!

آدما بزرگ میشن... اخلاقا تغییر میکنه... بعد یه سال بعضیا رو نمیشه شناخت... اما این دلیل نمیشه رفتار جدیدشون بد شده باشه... اصلا شاید این فقط نظر تو باشه و اگه از بقیه بپرسی بهت بگن که اتفاقا از سال پیشت بهتر شدی...

راستی یادت باشه، کم پیش میاد تو این دوره و زمونه، هم سن و سالای تو به گذشتشون افتخار کنن... الان بیشتر افسوس گذشته هارو میخورن... خودت اینو بهتر میدونی... و این واقعا جای خوشحالی داره که یه سال پیش تو، الان برات افسوس نیست، بلکه امیده...

خوش باشی

پــ نــ پـــ بیام از کمالات شما تعریف کنم ام اس تی خان

میلگه نه میلنگه
اشتباه تایپی به این وضوح آخه

خب بقیه که میگن بهتر شدی! اما خودم اون حس قبلیمو بیشتر دوست دارم...
یه جورایی قبلا از نظر شخصیتی wide تر بودم! شایدم دریایی تر

شده تا حالا حوصله ات کم تر بشه؟ خب این یه کم سخت میکنه شرایطو اما درکل بد نیست

من تا اینجای زندگیم به گذشته ام خیلی افتخار میکنم چون حتی انتخاب هایی که دست خودم نبوده رو بعد ها فهمیدم این بیشتر برام خوب بوده تا چیزایی که آنی میخواستم

مگه گذشته واسه تو افسوسه؟

الان بگم خوش تر؟

نسرین شنبه 7 آبان 1390 ساعت 03:27 http://cloudy2010.blogsky.com

سلام فریناز عزیزم
پس سالگرد بوده ...
اگر از پارسال می شناختمت حتما می گفتم ...
اما حالا ...
به خودت القا نکنی که منفی شدی ها
همونی باش که همیشه دوستش داری ...
تمام انرژی های عالم ... نیروی کائنات منتظر عکس العمل ها و القائات ما هستن ..
تو همونی ... فقط شاید یک سری چیزها رو عمیق تر می بینی ... شاید وارد دنیای آدم بزرگ ها شدی .. و حتما که بزرگ شدی

باران هم که تهران بارید
فکر می کنم شما اصفهان ساکنی

راستی تشکر که می خوای از سیر تا پیاز منو بخونی
اما زیاد از این حرف شما خوشم نیومد

سلام نسرین جان

نه منفی نشدم! ولی اگه مراقب نباشم از مثبت بودنم کاسته میشه

بزرگتر شدم اما نمیخوام مثل بزرگ های اطرافم باشم!
اگه یه بار رفت شخصیتم بره به اون سمت اینطوری به خودم یه آنتراک میدم که شاید یه stop مفید بشه برام

نه عزیزم اشتباه برداشت کردی.منظورم همون4 قسمت مکتوبات یک زن بود

من که بیکارنیستم خانومی

میام برات توضیح میدم

نسرین شنبه 7 آبان 1390 ساعت 03:30 http://cloudy2010.blogsky.com

راستی عذر می خوام که دیر خدمتت رسیدم خانم
به یادت خیلی هستم

ممنون عزیزم
عیب نداره

نسرین شنبه 7 آبان 1390 ساعت 23:40 http://cloudy2010.blogsky.com

ok miss

MST شنبه 7 آبان 1390 ساعت 23:42

تو قبلنا دلت دریا بود، اما یه دریای کم عمق... اصولا هر چی سن پایین تر باشه، آدما دلشون دریایی تره... اما حالا دلت دیگه به وسعت دریای گذشته نیست، اما عمقش بیشتره... و این بهتر از قبله... بهتر نیست؟

آره، کم افسوس تو گذشتم نیست... حالا کمتر بهش فکر میکنم، ولی قبلا بیشتر میشستم و افسوس گذشترو میخوردم... جوری که آخرش به خودم میگفتم، خوب این همه که از گذشته افسوس خوردی چی شد؟! گاهی به حد دپرسی میرسیدم شدید... قدر این افتخار به آینده رو بدون

آره بگو...

خیلی جالب گفتی! به اینش تاحالا فکر نکرده بودم
انوقت اگه عرضشم مث قدیم بشه با این عمق جدیدش میشه اقیانوس ام اس تی

این خیلی خوبه... عمیق بودنو بیشتر از سطحی بودن دوست دارم...

راستی تو هم دریای دلت عمیقه ؟ از طول و عرض؟ یا فقط ارتفاع؟

مطمئنم سال ها بعد به این روزات افتخار میکنی

نگم میری معتاد میشی؟
خب گوشاتو بگیر تا بگم
.
.
.
.
تو خوشــــــــ تر ام اس تی

MST یکشنبه 8 آبان 1390 ساعت 01:07

نه دیگه اقیانوس زیادته...

دل من یه جوب آب که عمقش زیاده
که باید اومد و دید و چشید و گذر کرد و رفت... همین

بعضی آدما ارزش دل دریایی رو نمیفهمن... حداقل کسایی که دور و بر من بودن و هستن اینجورین... قسمتی از افسوس گذشته ی من هم مربوط به همین آدماست... آدمایی که هستی ولی نیستن، همراهشونی ولی همرات نیستن، همدردشونی، ولی همدردت نیست... (واااای خدا... یکی منو بگیره )

خلاصه اینکه بچسب به الانت

منم امیدوارم...

جوبت منو کشته

بددددو بیا بگیرمت

در این موارد نباید افسوس خورد چون حداقل کسانی مثل من یا تو یا بچه های اینجا یه دنیای دیگه ای هم دارن! دنیایی که آدم هاش نه دیدنت نه شنیدنت فقط خوندنت... دنیایی که با اینکه نمیشناسنت ولی به پای گریه هات اشک میریزن و با خنده هات میخندن... با هم دعا میکنیم با هم عید میگیریم و...(حالا یکی منو بگیره)


چسبم که تموم شده ولی خریدم چشم میچسبم

تو هم بچسب
به من نه ها به دل جوبیت

MST یکشنبه 8 آبان 1390 ساعت 22:29

خوبیه دنیای مجازی دقیقا همینه که گفتی... کسی که نمیشناستت و ندیدت حالا میتونه باهات همدردی کنه... حتی بهتر از دوستای واقعی...

من به جوبم نمیچسبم... توش شنا میکنم

و این خیلی خوبه

إ آفرین شنا هم بلدی؟
بپا غرق نشی یا وگرنه نمیام نجاتت بدم
گفته باشم

ندا چهارشنبه 11 آبان 1390 ساعت 11:56 http://www.neday-zendegi.blogsky.com/

تو عالی بودی عالی تر هم شدی
موفق باشی

سپاس بانو جان
شما دومین دست وبلاگیم بودی
نظرت واقعا برام مفید و ارزشمنده ندا جون

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد