ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
کجای قصه بودیم؟!
رسیده بودم به فانوس حضور تو در تارترین شب های تاریک زندگانی ام
رسیده بودم به پَرپَر شدن خصمانه ی لطیف ِلاله ها
رسیده بودم به داغ دل شقایق های لرزان در خیمه های بی بابا
رسیده بودم به یاقوتِ خون تو
رسیده بودم به زمزمه ی آخرین نفس های تو
...
عطش های تو تمام گشت
اما
وای از عطش جاویدان عاشقانت...
وای از پر پروانگان شمع وجود خاموش گشته ات
وای از آتش خیمه های عزیزترین عزیزانت
وای از گریه های از ته دل دخترانت
وای از آه و ناله و فغان خواهر داغدارت
وای از نورهای درخشان بر سر نیزه ها
وای از زینب و آغاز کربلایی دیگر
وای از صورت های سیلی خورده ی عداوت
وای از سجاد و همدردی دشمنانش با زنجیر بغض
وای از اسارت و غل و زنجیر و شلاق و اشک و آه و خون
وای از شرمساری آدمیان تماشا
وای از دل کوچک رقیه ی ناز بابا
وای از دامن پاک سکینه ی نور چشم بابا
وای از حماسه ی کربلا
وای از چهل روز اسارت در قصر نامردان بی حیا
وای و وای و وای...
وای از چهل روز فراق خورشید تابان حسین زهرا