ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
شبِ شنبه ساعت 12 و 1 دقیقه بود که رفتم لب پنجره.به پاییز خوش آمد گفتم.یه شب بود مثل تموم شبایی تابستونی! و من خالی از هر حسی! نه رد پایی از پاییز بود نه برگ درختی افتاده بود نه حتی هوا سرد! داشتم به مظلومیتش فکر می کردم...به فرقی که بین پاییزو اولین ساعت های شروع پاییزه با بهار! بهارو همه به هم تبریک می گن حتی اسمم براش گذاشتن:عید! ولی پاییز خیلی آروم اومد در حالی که خیلی ها اون موقع خواب بودن....
شنبه رسما کارای عملی و آزمایشگاهی پروژه ی نسبتا سنگینم شروع شد. راضی بودم حتی با تموم سختی ها و تازگی هایی که داشت! یه پام آزمایشگاه نانو بود یه پام آزمایشگاه تحقیقات پایین یه پام دم اتاق دکتر یه پام پیش مسئول انبار! تقریبا دیگه جونی برام نمونده بود ولی دکتر گفت باید محلولا امشب آماده بشن که تا صبح 12 ساعت همزده بشن و آمده بشه واسه تولید. مسئول راهنمایی ما یه پسر از ورودی خودمون بود که تازگی ها نامزد کرده و خودش نمی دونه که همه می دونن:دی. غروب بود که نامزدش تماس گرفت گفت حالش بد شده رفته بهداری دانشگاه.بیچاره دل تو دلش نبود.دیگه اومد اعتراف کرد که من نامزد کردمو شما به دکتر نگین ولی با اجازه اگه می تونین کارارو تنها انجام بدین من یه سر برم بهداری و برگردم. یه لحظه خودمو گذاشتم جای اون دختر.آره واقعا نیاز داشت که این پسر پیشش باشه.بهش گفتم شما برو ما خودمون کارا رو انجام می دیم درو می بندیم، خیالتونم راحت به دکتر چیزی نمی گیم. دلش قرص شد به حالت دو از دانشکده رفت بیرون.
بوی اسید با نفس تنگی های من واقعا سازگار نبود. دیگه نتونستم طاقت بیارم! با سپیده رفتیم ماسک های مخصوص فیلتردارمون رو زدیم. به سپیده هم گفتم تو برو سراغ کارای پایان نامه ی الناز.(خودش الان ایران نیست و کارای پایان نامه ش افتاده رو دوش سپیده!) خلاصه من موندمو اصلاح محلولای نانو الیافی که جناب محمدپور اشتباه درست کرده بود! یکی از ظرفا توش نانو تیوپ بود و پلمیر محلول و فرمیک اسید غلیظ . وقتی خالی ش کردم دوباره توش اسید ریختم که تکونش بدم همه ی نانو تیوپ ها بیاد بیرون، یه دفه یاد حرف محمدپور افتادم که گفت پلاستیک درشو هم بشورید با اسید که خطا کم تر بشه! پلاستیکش سوراخ شده بود ولی درش گذاشتمو در ظرفو بستمو شروع کردم آروم تکون دادن که!!!...
یه دفه چشم چپم سوخت!
ته ظرف شکست و در ِبالای اون هم پرت شد و اگه اون پلاستیک سوراخ هم درش نبود تموم اون چند میلی لیتر اسید می پاشید تو صورتم! فقط از تهش چند قطره پاشیده بود پشت پلکم و چشمم به شدت می سوخت!
ماسکمو برداشتم پرت کردم یه گوشه و ظرف محلولو گذاشتم روی میز و دویدم فورا دستامو با آب سرد شستم و چشممو گرفتم زیر آب.هر چی می شستم بیشتر می سوختو من بیشتر می ترسیدم! اسید فرمیک غلیظ پاشیده بود پلکم و واقعا نمی دونستم الان چی میشه! وقتی حس کردم پشت پلکم فرورفته و سوخته حتی می ترسیدم به آینه نگاه کنم! یه چند دقیقه ای که زیر آب سرد بود رفتم بقیه ی محلولو ریختمو ظرف اصلی رو بستمو گذاشتم روی هیتر و دوباره چشمم سوخت! بازم رفتم زیر شیر آب اما می ترسیدم به خودم نگاه کنم... با ترس رفتم سراغ آینه ی توی کیفم که...
پشت پلک چپم سوخته بود و خط مرز بین پلک و چشمم تاول زده بود...یه تاول بزرگ ولی بدتر از اون سوختگی بین پلک و ابروم بود که فرورفته بودو پوستشو برده بود...خیلی ترسیده بودم! دیدم روی مچ دست چپمم چند تا تاول کوچیک زده و سوخته
یه دفه سپیده اومد داخل آزمایشگاه و یه لحظه شکه فقط بهم نگاه کرد!
چرا مقنعه ت خیسه؟ چشمات!!!! چرا قرمزن؟ پلکت!!!! فرینااااااز
سریع وسایلو جمع کردیمو رفتیم بهداری...حدود ساعت 7 بود و هیچ کس توی دانشکده نبود.مسیر دانشکده تا بهداری هم خیل تک و توک اونم فقط پسرای خوابگاه بودن که می رفتن سلف. از این همه تاریکی می ترسیدم ولی سپیده بیشتر از من ترسیده بود اونم واسه سوختگی پلکم و تاول هاش...
رفتیم اورژانس! دکتر اومد و وقتی منو دید راستش ترسیدم! سریع گفت برو چشماتو یک ربع زیر آب سرد بگیر من نسخه رو می دم به دوستتون! رفتم و خودمو که توی آینه دیدم تازه فهمیدم چرا دکتر ترسیده...پلکم ورم کرده بودو قیافه م مثل اینایی شده بود که سندروم دان دارن! فقط می تونم بگم مُردم! یا شایدم آرزو کردم که کاش!...
یک ربع گرفتم زیر آب و بعد پماد و کرم هایی که دکتر داده بود رو روش زدیم و دیدم که دکتر آروم تر شد. خدا را شکر ورمش خوابیده بود و داشتم خودمو می شناختم...
چشمامو معاینه کرد و گفت فعلا که بیناییت مشکلی نداره ولی اگه سوزشش بیشتر شد برو متخصص چشم پزشک!
ساعت نزدیکای 8 بود که مامانم تماس گرفت:
-کجایی فریناز؟ چرا نمیای؟
-کارمون طول کشید دیگه حالا یه سر اومدیم بهداری میام خونه تا یک ساعت دیگه
- بهداری واسه چی؟
- هیچ چی توی آزمایشگاه چشمم سوخت اومدم بهداری
- چرا؟ چشمت چی شده مگه؟ چیزی شده؟!
- نه فقط یه کم اسید پاشید پشت پلکم! نگران نشیا مامان! ماسک داشتم! ریخت روی ماسک فقط یه چند قطره پاشید پشت پلکم.حالام با سپیده اومدیم بهداری.میام
- که یه سر اومدی بهداری! هان؟
- مامان میام تا یک ساعت دیگه خونه خودت می بینی.فقط به کسی چیزی نگو نگران نشن!
سپیده همینطور مات بهم نگاه می کرد که چطوری به مامانم پله پله خبر دادم! راستش خودمم الان تعجب می کنم چه آرامشی داشتم اون موقه توی اون بغض وحشتناک و چطوری به مامانم گفتم!
وقتی رسیدم خونه دیدم مامانمو بابامو داداشام ردیف در خدمتن! خدا را شکر ورم پشتش خوابیده بود فقط اون سوختگی خیلی تابلو بود که دیگه نتونستم پنهان کنم. نمی تونم حال مامان بابامو بگم...اصلا نمی خوام هیچ وقت دیگه مجبور بشم توی یه همچین صحنه ای قرار بگیرم که باعث بشه یه دفه دلشون بریزه...
شب سختی بود...خیلی خیلی سخت...ولی سخت تر صبح یکشنبه بود...
شب کرم و پماد ها رو زدمو خوابیدم.صبح وقتی بیدار شدم پلکم باز نمیشد!!! دوباره درجا مُردم! تاولش پخش شده بود و یه خط سرتاسری بالای مژه ها باد کرده بود. اون سوختگی هم باعث شده بود پوست پلکم جمع بشه و بیفته و هیچ تقارنی بین چشمام نباشه... خودمو توی آینه نشناختم! دلم می خواست فقط داد می زدم و گریه می کردم ولی یه دفه یاد دیشب افتادمو فورا رفتم زیر آب سرد! ده دقیقه ای تقریبا چشم چپم رو شستم و حس کردم ورمش یه کم خوابیده. ولی خب بازم خودمو نمی شناختم! مامانم که اومده بود داداشمو بیدار کنه بره مدرسه وقتی منو دید یه دفه شُکه شد! با اینکه خیلی کار داشتم ولی تماس گرفتم کلینیک و شانس خوب من امروز دکتر پوست داشتن! یه معجزه بود برام. با مامانم رفتیم دکتر و خوشبختانه دکتر گفت چشمت به یکی از پمادها حساس بوده و این قدر ورم کرده. پمادا و دارو ها رو عوض کرد و یه کم آروم تر شدم. ورمش خوابیده بود ولی سوختگیش و افتادگی پلکم نه...
این چند روزه دیگه همه فهمیدن. از فامیل بگیر تا دوستام که تا منو می بینن اول می گن فرینااااز پلکت چی شده؟؟؟
الان ورم پشت پلکم خوابیده.فقط صبح ها که بیدار می شم اوضاع جالبی ندارم...فقط جای سوختگی بدی که مونده می سوزه و ترسی که از موندن جاش برام مونده...دکتر گفت مسئله ای نیست فوقش میای لیزر می کنیم ولی خب زمان می بره که قیافه ت برگرده به شکل قبل و پلکت خوب بشه. یه کرم ترمیم کننده قوی بهم داده که زود خوب بشه.
تازه می فهمم چطوری این همه آدم با اجزای یکسان شکل هم نیستن! یک میلیمتر بالا و پایین رفتن یه پلک چقدر می تونه روی قیافه تاثیر بذاره...
دلم واسه اون چشم و ابروی قبلی خودم تنگ شده...
دکتر چشم پزشک می گفت خود چشمت آسیب ندیده. این سوزش واسه پلکته که سوخته و با هر بار پلک زدن و تکون خوردنش دردت می گیره...راست می گفت...
دکتر پوستم می گفت اگه کمتر از یک ثانیه چشمتو نبسته بودی الان همون قطره ی لب مرزی پاشیده بود توی چشمتو خیلی دردسر داشتی...
به قول نیلوفر حتما یه کار خوبی کردی که نرفته توی چشمت
یا به قول سپیده خدا خیلی دوستت داشته که به دلت انداخته نیم ساعت قبل از این اتفاق ماسکتو بزنی.
راستم میگه! بعد اینکه محمدپور رفت کارای اسیدی رو من انجام می دادم. بدون ماسک واقعا سخت بود. اینه که گفتم خوبه برم ماسکو بزنم. هر چند واقعا سخته نفس کشیدن با این ماسک های فیلتر دار تازه سنگینم هستن روی صورت ولی خوبیش به اینه که بیشتر صورتو می پوشونن. وقتی دیدم ماسکم خال خال اسیدی شده بود چقدر خدا رو شکر کردم که ماسک داشتم چون اونوقت طرف چپ صورت من خال خالی می شد...
این چند روزه برای هر کسی تعریف کردم یا هر کسی از دوستام بهم رسیده فقط می گن فریناز خدا رو شکر کن و نماز شکر بخون...
اون شبو اتفاقش یه طرف! ترسی که داشتم هم یه طرف! ولی همون شب وقتی توی راه برگشت به خونه به سپیده گفتم سپیده حقمه! گفت واسه چی؟ گفتم این چند وقته خیلی به خدا غر می زدم... حتی امروزم نماز ظهرمو دیدی که! نیومدم بخونم:( سپیده اتفاقایی که برام افتاده رو نمی دونه ولی دلداری هاش تا خونه واقعا آرومم کرد... تازه فهمیدم چقدر چقدر چقدر خدا بهم رحم کرده... تازه فهمیدم اولین باری بود که غر نزدم بگم خدایا چرا اینطوری شد! فقط گفتم خدایا شکرت...چون می دونستم اگه اون پلاستیک سر در کوچیکه نبود یا اگه ماسک نداشتم اونوقت الان شاید نصف صورتم اسیدی شده بود و واویلا...
از شنبه تا حالا اونقدر هنگم که حد نداره...خودم..سپیده... مامان و بابام... دوستام...
اونقدر که با هر وعده نمازم یه نماز شکر می خونم...
امشب ورم پلکم خوابیده و فقط منظره ی بد سوختگی ها مونده که چاره ای ندارم جز مدارا. تاول های روی مچ دست چپم هم رفته و جاهای سوختیش مثل خال های قهوه ای مونده فقط...
دلم می خواد هزاربار بگم شکر...یا اصلا هزار بار بنویسم خدایا شکرت خدایا شکرت
نه اصلا هزار به توان هزار! یا نه! هر چقدر که زبونم بچرخه! دلم بچرخه! بگم خدایا فقط شکرت...شکرت... شکرت...
لحظه های قبل اون لحظه رو خوب یادمه... چقدر آدم از یک صدم ثانیه ی بعدشم خبر نداره و این قدر مغروره...
دلم می خواد فقط یه سجاده باشه و منو خدامو حرفای خودمون دوتایی...
دلم می خواد اونقدر بگم خدایا شکرت که حد نداشته باشه... به خاطر همه چی! به خاطر اینکه فقط یه اشاره کرد و با رحمت بینهایتش بازم من شرمنده شدم... به خاطر دوستای خوبی که دارم و الان توی دانشگاه این منو به اون می سپاره اون منو به یکی دیگه!:دی...چقدر خوبه که دوستام به خاطر صورتم با من دوست نبودن! به خاطر سیرت هامون چهار پنج سال با هم بودیم... به خاطر مامان بابای خوبی که حتی با اون دل خالی شده ی اون شب سخت بازم نشون دادن که مادرن! که پدرن! که توی هر شرایطی می تونی بهشون تکیه کنی... تو سختی ها و اتفاقایی که خیلی ها ازت روبرمی گردونن...
نمی خواستم این قدر طولانی بشه... ولی شد! نمی دونم شایدم دلم می خواست بنویسم که یادم باشه خدا هر لحظه مراقبم هست...حتی لحظه های غفلت و لجبازی بنده هاش... حتی لحظه هایی که یکی از دستش دلگیر می شه... خدا همیشه مراقبمون هست...همیشه و همه جا و چقدر خوبه که خدا رو به خاطر خودش شکر کنیم
کاش به جای برسیم و برسم که خدا رو به خاطر خودش شکر کنیم نه به خاطر صرفا نعمت هاش
به خاطر بودن خودش...بودنی که بالاترین نعمته
اینم از اولین روز پاییز ما!
شب اول خیلی ناراحت بودمو توی مطب دکتر وقتی تاریخ زد 91/7/1 آه از نهادم بلند شد! ولی بعد که فکر کردم دیدم درسته که این اتفاق افتاد اما باید اعتراف کنم که واقعا معجزه بود که بدتر از این نشده بود!
اولین باره تو تمام عمرم که پاییزو دوست دارم
خدایا شکرت
خدایا بی نهایت شکرت
بترکه چشم حسود
میترکه ایشالله
عزیزم برات آرزوی موفقیت دارم پاینده باشی شاد
ممنون
به همچنین ندا جون