ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هواللطیف...
بالاخره آمد... روزی که همیشه دوستش داشته ام...
و گذشت... شبی که برای اولین بار حس آغازی دوباره را بر جان ِ لحظه هایم فروریخت و در میان سمفونی باد و شاخه ها، من و شب و ستاره و هلال سیمگون ماه و خدا آخرین شب ِ انتظار را جشن گرفتیم... شیرینی ِضیافتمان عشق و فراق بود و شمع سوزانمان اشک بود و لبخند...
شبی که تنها راز برملا شده ی پیچک احساسم را بر قامت رعنای سرو باغچه پیچیدم و رفتم تا اوج... تا بالاترین جای ممکن و افتادم تا به فرش... میانه ی راه اما چشمانم به شب، سلامی دوباره گفت و پیچکی بر سرو روبروی دیدگانم نبود... و من ایستاده بر زمین... پاهایم امن... جانم امن... دلم اما پر زده بود تا یک اتفاق خاکستری... یک روزنه ی بسته شده و ظلمتی که تمام ِ مرا بر پیکره ی شب لرزاند...
بازگشته بودم به آغاز... انگار که باید تمام ِ واژه ها بی اراده چیده می شدند تا رهایی سهم شب ِ انتظار ِ من باشد...
یک آه ِ بلند بر قامت ِ خمیده ی رویا
و دل و جان و جهانی که همه تا هلال خوش تراش ماه، رها شد... پر کشید و رفت...
شبی بود از فرش به عرش رسیدن... پس از بیست و سه سال زندگی بر روی زمین... کمی اگر می گذشت دستانم را به پهنای ستاره ها می گشودم و پر می زدم تا دل آخرین دیدار میان من و خدا...
شب ِ تولد ِ من
شب ِ رستن از تمام ِ قید و بندهای مانده بر قانون ِ زیستن بودن...
شبی که میان من و خدا برای همیشه در دل آن پرنورترین ستاره مدفون شد و رفت...
شب ِ تولد ِ من
سقوط بود و صعود...
و چه خوب که به صعودی بی پروا رسیده بودم و خدا کنار شورترین لحظه هایم جاری بود...
شب ِ تولد ِ من
سرآغاز بودنی بود به رنگ یک طلوع ِ عاشقی... یک صدای عاشقی... یک ترانه ی عاشقی... و دنیا دنیا انتظار ِ رسیدن به بهار ِ عاشقی... که کاش روزی جایی زمانی ...
بگذریم...
شب ِ تولد ِ من
به سپیده لبخند زد و خدا با نسیم و نرگس و نسترن به استقبالم آمده بود و بر سجاده ی آبی ترمه ام نشست و وصال مرا به آسمان شادباش گفت...
و رسیده ام به صبح ِ آغازم
بیست و سومین بهمن ِ نفس هایم... همان که بی نهایت از آمدنش هراس داشتم...
اما آمده و دارد مرا با خود به جریان ِ جاری ِ زندگی می برد و می گذرم از خط آغازی دیگر و می روم در دور بعدی زندگی...
خدای خوبم
یکتای بی همتایم
پناه روزهای بی کسی ام باش
راهنمای روزهای گمراهی ام باش
نور و روشنای روزهای ظلمت و تاریکی ام باش
عالِم ِ روزهای نادانی ام باش
بینای روزهای نابینایی ام باش
شنوای روزهای ناشنوایی ام باش
تو علیمی به ذات الصدور...
(تو آگاهی به راز تمام سینه ها...)
نگذار شرمسار ِ حضور ِ خدایی ات شوم...
مهربان پروردگار بی منتهایم
ساده بگویم
خدایم باش
خدایم باش
خدایم باش
که برترین هدیه ی روز تولدم
بودن و داشتن ِ همیشگی ِ توست معبودم...
رگبار1:
ممنونم... از تمام دوستان عزیزم که صبح منو غافلگیر کردین... با تبریکات و پست ها و کامنت های قشنگتون
رگبار2:
سومین تولد ِ من تو دنیای دل های بارونی
رگبار3:
و حتی می توانیم روز ِعشق به این دنیا بیاییم
پست رمز دار میذاری تبریکم بگم?????? عمرا
زهی خیال باطل...
دعا کن ساکت بمونم...
دلم خووووووونه ازت...میکشششششششمتتتتت
چه پررویی تو ها


خب همون رمزه همیشگیه دیگه به من چه بعده یه سال و نیم برگشتی یادت رفته
از من؟
چیرا؟
اه ....امان از این دل رئوف..


لامصب نمیتونم تبریک نگم....
ت.م بسه دیگه
نه????
خوب تو.مبا...
نه?
همینه که هست
اصن مرامتو عشقه باصفا
ت
م
واقعا خسته شدییا
تولدم مبارک اصنشم
گریه نکن...گریه نکن بابا

بیا ...تولدت مبارک
همین و میخواستی? ولی فک نکن بخشیدمتاااااا نه....
کتک سر جاشه
اصن خودم گفتم دیگه به خودم
چی شده مگه؟
منو چیرا می زنی؟
سلام با هزاران شاد باش به مناسبت قدوم مبارکتان که بر این عالم خاکی نهادید...

میگن وقتییه بچه دنیا میاد یعنی که خدا هنوز از آدماش ناامید نشده...
هنوز قصد نداره عذابش رو بر سر این عالم خاکی نازل کنه...
همیشه زنده باشی و پایدار...
نمی دونسم وب دارید ... تبریک تولدتون رو تو وب فاطمه گذاشتم...
خب دوست دوستم دوست منه دیگه مگه نه؟
امروزم من دنیا اومدم... الان شدم یه نی نی یک روزه...
بهترین ها رو براتون آرزو می کنم...
سلاااام خانوم معلم ممنون...


فاطمه دوست عزیزه منه و دوستاش به طبع دوستان منم هستن
خیلی خوش اومدین بانو
ای جااااان
پس شما دو روز کوچیک تره منید
خدمت میرسم ایشالله
سلام....
مرسی...
خوش اومدی... خونه خودته...
حالا چه جوریه خونه یه معلم؟
راسی پستاتم که رمز داره...
نیدی به مااااااااا
سلام
بازم مبارک باشه تولدتون
خوب بود... یه حس سرزندگی داشت
این اواخر اینطوری شدن... چیزه خاصی نیستن خانوم معلم
مهم باشن خدمت می رسم زودتر
سلام عزیز
میلادت مبارک باد.
سلام مهرداد کهکشانی
سپاس
فریناز جون
تولدت مبارک عزیزم.
می بوسمت و برات یک دنیا آرزوی خوب دارم.
سلام پرنیان جون

ممنون
خوشحالم از حضورتون
سلام وب بسیار زیبایی دارین ، خیلی خوشم اومد لطفا ً به منم سر بزنین خوشحال میشم اگه نظر بزارین
واسه دیدن مطالبتون رمز میخوام ممنون میشم اگه بفرستین واسم
سلام
لطف دارین
الان چند روزته کوچولو؟
الان با اجازه تون یه چار پن روزیمون هس دااااااوووش
چی بگم به تو من امشب
همه بیداریما:دی
تولدت یادم بودا ولی با این حال بازم یادم رفت. نه که این روزا سرم شلوغه، در جریان هستی که! الانم در کنار یار به سر می بریم
تولدت خیلی خیلی مبارک، ایشالا که 100 عمر با برکت داشته باشی. راستی، منتظرما؛ نوبتته. گرفتی که؟!
عیب نداره داداشی

ایشالله که خوشبخت بشین
ممنون
نخیرم فعلا داریم بزرگترمون این ورا
یه روز بیا مفصل تعریف کنا دلمون آب شد خب
تولدت مبارک
همیشه شاد و سلامت باشی و در همه ی امور موفق
ممنون سینا
و به همچنین
تولد که دیگه دیر و زود نداره... مهم نفس تولده... و البته نفس به یاد بودن...


اما... چیزی که این وسط مبهم میباشد، این است که آدمی برای خودش عکس happy birthday در وبلاگش بگزارد...
ولی باز هم تبریک میگویم روزی را که قدمت را در این دنیا گذاشتی و عملا شدی مایه ی درد سر پدر و مادر
خوش، طبق معمولات همیشگی
اونوخ الان یعنی می خوای دیر اومدنتو توجیه کنی؟


خب مگه چه عیبی داره؟ حتی آدم می تونه برای خودش کادو هم بخره
به قول امیرمحمد تو برنامه عمو پورنگ که میگه مگه تو نونشوو می دی؟
به همچنین
خیلی بیشتر از معمولات همیشگی
ما که میام اونورا، شما نمیاین
مام میایم
اصن هستیم الان
دیدی اشتباه کردی... قبلا هم گفته بودم، نبود اسم من در کامنت ها، نشانه ی نبودن من در وبلاگ سرکار علیه نیست... نشانه ی حضور بی نشان من است... mst
(چه خفن گفتما
)
حضور بی نشان



دینگ دینگ
یاد تبلیغ تلویزیونیای بانکا افتادم
نکنه تو بانک داری ما خبر نداریم؟
بانک MST
خفنو خوب اومدی
عینهو آواتورت