ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هواللطیف...
شب باشد و ماه نباشد! و تو در لا به لای تمام درختان و میوه ها و نورهای رنگارنگ و کوه های آن دورها دنبال ماه می گردی...
شب باشد و صدای فواره ی حوض زیبای دو قوی سپید باشد و نرده هایی با انحنای پیچ در پیچ خوش فرم خوش رنگی که حکایت از پیچش زندگی دارند و هرچه پر پیچ تر خوش نقش تر...
چقدر اما رفتن سخت...
شب باشد و یک عالمه آدم باشند و هوای خوش باشد و آن همه درخت سبز بهاری باشند و تو نباشی...
شب باشد و در جستجوی ستاره ی چشمک زن خودت باشی و ستاره های زیبای زمستانی نباشند و تو در انتظار...
شب باشد و تنهای تنها به سکوتی امن و سرمه ای و آرام پناه برده باشی و به معجزه ی داشتنش بیندیشی و قاصد نامه بری را بخوانی و پیغام دهی که تو معجزه ی منی... تا برود و برسد به دست یار...
شب باشد و تو شاکر باشی... راضی ایستاده باشی و پر از نگاه... پر از عهدی دوباره از تمام درختان و برگ هایی که قول داده اند سبز بمانند تا روز سرآمدن انتظار...
شب باشد و مرتفع ترین جای باغ را بیابی که همان پشت بام است... خلوت... آرام... بی آدم... پر از خدا...
شب باشد و یک آسمان مشکی ته سرمه ای و قبله که آخرش می رسد به خانه ی خدا...
ناگهان چیزی شبیه شوق... شبیه خواستن... شبیه پَر زدن و رهایی...
ناگهان حسی عمیق... عجیب و خواستنی...
ناگهان نمی فهمی مشتاقی یا محتاج! فقط می خواهی که آن روز مبادا خیلی زود برسد...
آن روزهایی که با دل و دیده و زبان روزه بار دیگر از عظمت بی وصف خانه اش به لرزه سر بر خاکش می سایی و تمام وجودت همه سجده می شود در سرور ِ سریرش...
شب باشد و از تمام چشم ها فرارکرده باشی و رسیده باشی به جای امنی و رو به قبله بایستی و تمام وجودت مملو از شوق شود...
شوقی که اعتراف می کنم تا آن لحظه نیامده بود...
و آنگاه که حتی تصور آمدنش را نداری به یکباره می آید...
دارم لحظه شماری می کنم
روزشماری
که بیاید و در شباهنگ شوقی که مرا به تو می خواند غرق دیدار شوم معبودم...
شب باشد و خواب بر چشمانم حرام شده باشند و تمام وجودم پر از حرف باشد و تا همینجا بگویم و با شوقی که بر دلم تابیده به خوابی آرام روم و تمام...
...
+ زمان! همیشه کار خودشو می کنه
خیلی چیزا پاک می شن... ولی فراموش نه!
یه چیزایی حتی هیچ وقت پاکم نمی شن...
خانومها میبخشن ولی فراموش نمیکنن...
مردها نمیبخشن ولی فراموش میکنن...
نبخشیدن که خیلی بده
مرد هم مردای قدیما:دی
توام بیدار بودی؟
من که تا همین الانشم چشم رو هم نذاشتم
سلام فرینازم
آره
سه تا پنج خوابیدم فقط
بعدشم کارامو کردم برم کلاس
همون دو ساعتو مجبور بودم بخوابم چون اونوخ صب تا ظهر که خیلی کار داشتم میوفتادم:دی
سلام مریمی
چطوریایی؟
شب باشد و ماه نباشد! ( یعنی یه تاریکی عجیب، تاریکــــــــــــــی که ....
خوش نقشی به چه قیمتی خدای من!!

فوق العاده بود

دنبال ماه بگردی...
هر چه پر پیچ تر خوش نقش تر..
نه
لابد به قمیت...
چقدر اما رفتن سخت... ( اوهوم...خیلی سختـــــــــــــ...
در واقع شب باشد و همه چی باشه و تو نباشی...
تلخه...دردناکــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.. همه چی باشه اما اونی که باید نباشه....
در جستجوی ستاره چشمک زن
ستاره های زیبای زمستانی
و تو در انتظار...
انتظار کشنده است! اما یه امیدی هم توش نهفته است،قبول داری...
باز خوبه در انتظاری...
اگه دیگه جای هیچ انتظاری برات نمیذاشتن چی...اگه منتظر بودن رو ازت میگرفتن چی...
سکوت امن و سرمه ای و آرام...( چه قشنگ...
پناه برده باشی...
معجزه ی داشتنش...معجزه...
شب باشد و تو شاکر باشی..
راضی ایستادن
پر از نگاه...( نگاهی پر از حرف...)
...قول داده اند سبز بمانند تا روز سر امدن انتظار...
( چه قول و قرار قشنگی...)
پشت بام...( خیلی دوست دارم )
بی آدم ...پر از خدا...
...قبله که آخرش میرسد به خانه ی خدا...
حس شوق...( آره میفهمم ، خیلی برام قابل درکه...یهو میاد...)
حسی عمیق ...عجیب و خواستنی..
( وقتی حالت خیلی بده یهو میاد و ...بدون اینکه بدونی چرا پر میشی از حس شوق و ..)
نمی فهمی مشتاقی یا محتاج ! ( آره راست میگی ، اینجور وقتا ، آدم حال خودشو نمیفهمه... چون واقعا عجیبه..)
از تمام چشم ها فرار کرده باشی...
به خوابی آرام روی و تمام...
( خواب ِ خیلی خوبیه! بعد از حس شوق عجیب و غریب ، پر از حرفی اما آروم تر از همیشه میخوابی...)
آره ...آره....هیچ وقت پاک نمیشه...آره...
آره... هر چی دیدم ماه نبود! دوستم گفت آخر شب طلوع می کنه




به قیمت انسان شدن
شاید...
این تلخی خیلی آزار می ده آدمو اما کاریش نمیشه کرد... وقتی خدا می خواد پس حتما صلاح در این تنهاییه...
آره... وقتی بلاتکلیف باشی خیلی سخت تره اینه که منتظر باشی
انتظار کشنده س ولی خوبه
اون موقه یکی هست که همیشه منتظرته...
خدا
چون قرار همشونو ببینه
بایدم سبز بمونن
بم قول دادن
درختا جون دارترینن
خونمون آپارتمانه نمی شه رفت راحت رو پشت بوم ولی باغ دیگه شخصیه... خیلی راحت می تونی فقط رو پشت بومش باشی
محشره
برام یه سفر خوب بود اما سفر ناب نشده بود... شوقی که اومده تو دلم هر روز دارم می شمرم که پس کی می ریم...
کی می شه 15 تیر
باید به خواب بگی که آروم باش... خواهشا آروم باش... اونوقت آروم بغلت می کنه...
آره
هیچ وقت..
سلام فریناز قصه ما! ( نمیدونم چرا هنوزم...)

میبینی این بلاگفا چطو ما رو بی خانمان کرده ! آواره ی بلاگستان شدیم و هیچ...
یک سبد سیب،
همش به خاطر اینکه من گیج میزنم!
روز اول اومده بودم که با بلاگ اسکای کار کنم...
نفهمیدم اصن چرا اشتباهی رفتم بلاگفا! هنوز برا خودم جای تعجبه! و اصلن نفهمیده بودم تا وقتی تو بهم گفتی ...!
سلام لیلیا
هنوزم چی ؟
چرا آواه؟ چیزی شده؟
بلاگ اسکای رو خیلی بیشتر دوست دارم
هرچند بلاگ فا هم نوشتم و اونجا یه حس دیگه ای برام داره
چیو بت گفتم؟
لیلیا!
یادمه یه بار بهت گفتم خوندم ولی تمرکز نداشتم ُ هیچی نفهمیدم از متنت..
تو هم گفتی یا نخون یا اگه میخونی با دقت و تمرکز بخون.. :)
الان اعتراف میکنم که خوندم..
نه یه بار
بلکه دو بار..
ولی خیلی از قسمت هاشو متوجه نشدم..
خیلی از پاراگراف ها رو درک نکردم..
مثلا کجاهاشو؟
محاله آدم نوشته ای رو بخونه و درک نکنه نگین! به قدر خودش حتما درک می کنه
تازه این حال دیشبم اصلا ادبی هم نوشته نشده بود
رفتی تو جبهه ی مهرناز و گلی؟!
زمان...
اونقد حرف داشت این آپت که نمی دونم چیشو بگم...
بزار فقط نگاه کنم
اینجام نگاه می کنی؟
...
همیشه حرف من اینه
یه وقتایی نگاه کردن ها و سکوت ها پره سو تفاهمن
به لیلیا هم گفتم
باید حرف زد خیلی وقتا...
من دیگه بلاتکلیف هم نیستم..
)
با اینکه...


چه جالب!
15 تیر...
یه روزایی واسه بقیه یسری ها بهترینه واسه یسری ها ...( 15 تیر باید یه خلاصه کتاب رو تحویل بدم!
من ...10تیر پارسال...هیچی و همه چی
آره هیچ وقت...
هنوزم فریناز قصه مایی...
بلاگفا هنگ کرده بود در حد بندسفیگا!
اون موقع که بهم گفتی یک سبد سیب بلاگفاست..اپ که میکنی من نمیدونم.
یعنی من تا اون موقع فکر میکردم تو بلاگ اسکای یک سبد سیب رو ساختم!
اصن حواسم نبود.
بلاتکلیف نیستی؟ یعنی تکیلفت روشن شد با خودت؟




10 تیر..
15 تیرم که مکه و ...
خلاصه چی چی یو؟
با اینکه چی لیلیا؟
چیزی شده؟
ولی واسه من خوب بود آخه
میومدم تاب می خورم تو بلاگفایینگا اینا
خداااااااااااای من
لیلیا این چند تاست؟
/\
کلا ، بلاگفا رو بلاگ اسکای می دیدم!
یا خداااا
رحمی بنما
تکلیفم با خودم و خدام روشن بود و هست ...از روزی که ...
فریناز اصن یعنی خوشبحاااااااااااالتااااا دختر...




واسا یکم دقیق تر نگا کنم...

من باهوش تر از اینام.



تکلیفم با آدما هم ، بماند تا. ...
مکه
10 تیر ...فک کنم اون روز بمیرم و زنده شدنم با خداست..
شرکتمون دادن در طرح اجباری افاق اندیشه ! و در نتیجه تحویل دادن خلاصه ای از کتابی که بهمون دادند..
با اینکه عسلی جونم ...
نمیدونم با اینکه چی...ن،میدونم یعنی میدونما ولی نمیدونم.
چیزی نشده....
دو تا ممیز چ ِسبوندی بهم که من فک کنم هفتِ یا هشت !
زهی خیال باطل!
آره ...واقعا رحمی بنما..
اینقد خندم میگیره. که نگو.تازه خوشحالم بودم که بلاگ اسکای هستم.بعد که فهمیدم همچین خورد تو ذوقم که نگو..
ایشالله همه چی درست می شه



آره دیگه
یکی دو ماه پیش نوشتم از مکه
یادت نیست؟ گفتم ماه رمضون می رم مکه
15 تیر
...
نه
باهوشیا
آره دو تا ممیز بود
ولی گفتم این چند تا س که ج ندادی
این دو تا بود
بلاگ اسکایو به شخصه بهتر دوس دارم
بلاگ فا برام بوی یه جای دنجو می ده فقط
ولی خیلی باحالی تو
چرا یادمه گفتی میخوای بری مکه...
آخ فریناز...
میگما اصلن دو قشنگ تر از سه ِ !
..
اما 15 تیر یادم نبود..
حالا روزایی که تو نیستی اینجا چی میشه...
اون دو تا بود...
بلاگ فا بوی یه جای دنج میده!
باحالی از خودتونه آباجی.
یه بیست و چند روزی نیستیم دیگه خلاصه...


می خوای منشی استخدام کنم بیاد جا من پست بذاره و نظرا رو جواب بده؟
آره
دو...
آره
بلاگ فا واسه من همیشه یه محفل خصوصی بوده! هرچند جامعه ش خیلیییی زیادتر از بقیه ی سرورهای وبلاگ نویسیه
مرسی