ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
شبِ شنبه ساعت 12 و 1 دقیقه بود که رفتم لب پنجره.به پاییز خوش آمد گفتم.یه شب بود مثل تموم شبایی تابستونی! و من خالی از هر حسی! نه رد پایی از پاییز بود نه برگ درختی افتاده بود نه حتی هوا سرد! داشتم به مظلومیتش فکر می کردم...به فرقی که بین پاییزو اولین ساعت های شروع پاییزه با بهار! بهارو همه به هم تبریک می گن حتی اسمم براش گذاشتن:عید! ولی پاییز خیلی آروم اومد در حالی که خیلی ها اون موقع خواب بودن....
شنبه رسما کارای عملی و آزمایشگاهی پروژه ی نسبتا سنگینم شروع شد. راضی بودم حتی با تموم سختی ها و تازگی هایی که داشت! یه پام آزمایشگاه نانو بود یه پام آزمایشگاه تحقیقات پایین یه پام دم اتاق دکتر یه پام پیش مسئول انبار! تقریبا دیگه جونی برام نمونده بود ولی دکتر گفت باید محلولا امشب آماده بشن که تا صبح 12 ساعت همزده بشن و آمده بشه واسه تولید. مسئول راهنمایی ما یه پسر از ورودی خودمون بود که تازگی ها نامزد کرده و خودش نمی دونه که همه می دونن:دی. غروب بود که نامزدش تماس گرفت گفت حالش بد شده رفته بهداری دانشگاه.بیچاره دل تو دلش نبود.دیگه اومد اعتراف کرد که من نامزد کردمو شما به دکتر نگین ولی با اجازه اگه می تونین کارارو تنها انجام بدین من یه سر برم بهداری و برگردم. یه لحظه خودمو گذاشتم جای اون دختر.آره واقعا نیاز داشت که این پسر پیشش باشه.بهش گفتم شما برو ما خودمون کارا رو انجام می دیم درو می بندیم، خیالتونم راحت به دکتر چیزی نمی گیم. دلش قرص شد به حالت دو از دانشکده رفت بیرون.
بوی اسید با نفس تنگی های من واقعا سازگار نبود. دیگه نتونستم طاقت بیارم! با سپیده رفتیم ماسک های مخصوص فیلتردارمون رو زدیم. به سپیده هم گفتم تو برو سراغ کارای پایان نامه ی الناز.(خودش الان ایران نیست و کارای پایان نامه ش افتاده رو دوش سپیده!) خلاصه من موندمو اصلاح محلولای نانو الیافی که جناب محمدپور اشتباه درست کرده بود! یکی از ظرفا توش نانو تیوپ بود و پلمیر محلول و فرمیک اسید غلیظ . وقتی خالی ش کردم دوباره توش اسید ریختم که تکونش بدم همه ی نانو تیوپ ها بیاد بیرون، یه دفه یاد حرف محمدپور افتادم که گفت پلاستیک درشو هم بشورید با اسید که خطا کم تر بشه! پلاستیکش سوراخ شده بود ولی درش گذاشتمو در ظرفو بستمو شروع کردم آروم تکون دادن که!!!...
یه دفه چشم چپم سوخت!
ته ظرف شکست و در ِبالای اون هم پرت شد و اگه اون پلاستیک سوراخ هم درش نبود تموم اون چند میلی لیتر اسید می پاشید تو صورتم! فقط از تهش چند قطره پاشیده بود پشت پلکم و چشمم به شدت می سوخت!
ماسکمو برداشتم پرت کردم یه گوشه و ظرف محلولو گذاشتم روی میز و دویدم فورا دستامو با آب سرد شستم و چشممو گرفتم زیر آب.هر چی می شستم بیشتر می سوختو من بیشتر می ترسیدم! اسید فرمیک غلیظ پاشیده بود پلکم و واقعا نمی دونستم الان چی میشه! وقتی حس کردم پشت پلکم فرورفته و سوخته حتی می ترسیدم به آینه نگاه کنم! یه چند دقیقه ای که زیر آب سرد بود رفتم بقیه ی محلولو ریختمو ظرف اصلی رو بستمو گذاشتم روی هیتر و دوباره چشمم سوخت! بازم رفتم زیر شیر آب اما می ترسیدم به خودم نگاه کنم... با ترس رفتم سراغ آینه ی توی کیفم که...
پشت پلک چپم سوخته بود و خط مرز بین پلک و چشمم تاول زده بود...یه تاول بزرگ ولی بدتر از اون سوختگی بین پلک و ابروم بود که فرورفته بودو پوستشو برده بود...خیلی ترسیده بودم! دیدم روی مچ دست چپمم چند تا تاول کوچیک زده و سوخته
یه دفه سپیده اومد داخل آزمایشگاه و یه لحظه شکه فقط بهم نگاه کرد!
چرا مقنعه ت خیسه؟ چشمات!!!! چرا قرمزن؟ پلکت!!!! فرینااااااز
سریع وسایلو جمع کردیمو رفتیم بهداری...حدود ساعت 7 بود و هیچ کس توی دانشکده نبود.مسیر دانشکده تا بهداری هم خیل تک و توک اونم فقط پسرای خوابگاه بودن که می رفتن سلف. از این همه تاریکی می ترسیدم ولی سپیده بیشتر از من ترسیده بود اونم واسه سوختگی پلکم و تاول هاش...
رفتیم اورژانس! دکتر اومد و وقتی منو دید راستش ترسیدم! سریع گفت برو چشماتو یک ربع زیر آب سرد بگیر من نسخه رو می دم به دوستتون! رفتم و خودمو که توی آینه دیدم تازه فهمیدم چرا دکتر ترسیده...پلکم ورم کرده بودو قیافه م مثل اینایی شده بود که سندروم دان دارن! فقط می تونم بگم مُردم! یا شایدم آرزو کردم که کاش!...
یک ربع گرفتم زیر آب و بعد پماد و کرم هایی که دکتر داده بود رو روش زدیم و دیدم که دکتر آروم تر شد. خدا را شکر ورمش خوابیده بود و داشتم خودمو می شناختم...
چشمامو معاینه کرد و گفت فعلا که بیناییت مشکلی نداره ولی اگه سوزشش بیشتر شد برو متخصص چشم پزشک!
ساعت نزدیکای 8 بود که مامانم تماس گرفت:
-کجایی فریناز؟ چرا نمیای؟
-کارمون طول کشید دیگه حالا یه سر اومدیم بهداری میام خونه تا یک ساعت دیگه
- بهداری واسه چی؟
- هیچ چی توی آزمایشگاه چشمم سوخت اومدم بهداری
- چرا؟ چشمت چی شده مگه؟ چیزی شده؟!
- نه فقط یه کم اسید پاشید پشت پلکم! نگران نشیا مامان! ماسک داشتم! ریخت روی ماسک فقط یه چند قطره پاشید پشت پلکم.حالام با سپیده اومدیم بهداری.میام
- که یه سر اومدی بهداری! هان؟
- مامان میام تا یک ساعت دیگه خونه خودت می بینی.فقط به کسی چیزی نگو نگران نشن!
سپیده همینطور مات بهم نگاه می کرد که چطوری به مامانم پله پله خبر دادم! راستش خودمم الان تعجب می کنم چه آرامشی داشتم اون موقه توی اون بغض وحشتناک و چطوری به مامانم گفتم!
وقتی رسیدم خونه دیدم مامانمو بابامو داداشام ردیف در خدمتن! خدا را شکر ورم پشتش خوابیده بود فقط اون سوختگی خیلی تابلو بود که دیگه نتونستم پنهان کنم. نمی تونم حال مامان بابامو بگم...اصلا نمی خوام هیچ وقت دیگه مجبور بشم توی یه همچین صحنه ای قرار بگیرم که باعث بشه یه دفه دلشون بریزه...
شب سختی بود...خیلی خیلی سخت...ولی سخت تر صبح یکشنبه بود...
شب کرم و پماد ها رو زدمو خوابیدم.صبح وقتی بیدار شدم پلکم باز نمیشد!!! دوباره درجا مُردم! تاولش پخش شده بود و یه خط سرتاسری بالای مژه ها باد کرده بود. اون سوختگی هم باعث شده بود پوست پلکم جمع بشه و بیفته و هیچ تقارنی بین چشمام نباشه... خودمو توی آینه نشناختم! دلم می خواست فقط داد می زدم و گریه می کردم ولی یه دفه یاد دیشب افتادمو فورا رفتم زیر آب سرد! ده دقیقه ای تقریبا چشم چپم رو شستم و حس کردم ورمش یه کم خوابیده. ولی خب بازم خودمو نمی شناختم! مامانم که اومده بود داداشمو بیدار کنه بره مدرسه وقتی منو دید یه دفه شُکه شد! با اینکه خیلی کار داشتم ولی تماس گرفتم کلینیک و شانس خوب من امروز دکتر پوست داشتن! یه معجزه بود برام. با مامانم رفتیم دکتر و خوشبختانه دکتر گفت چشمت به یکی از پمادها حساس بوده و این قدر ورم کرده. پمادا و دارو ها رو عوض کرد و یه کم آروم تر شدم. ورمش خوابیده بود ولی سوختگیش و افتادگی پلکم نه...
این چند روزه دیگه همه فهمیدن. از فامیل بگیر تا دوستام که تا منو می بینن اول می گن فرینااااز پلکت چی شده؟؟؟
الان ورم پشت پلکم خوابیده.فقط صبح ها که بیدار می شم اوضاع جالبی ندارم...فقط جای سوختگی بدی که مونده می سوزه و ترسی که از موندن جاش برام مونده...دکتر گفت مسئله ای نیست فوقش میای لیزر می کنیم ولی خب زمان می بره که قیافه ت برگرده به شکل قبل و پلکت خوب بشه. یه کرم ترمیم کننده قوی بهم داده که زود خوب بشه.
تازه می فهمم چطوری این همه آدم با اجزای یکسان شکل هم نیستن! یک میلیمتر بالا و پایین رفتن یه پلک چقدر می تونه روی قیافه تاثیر بذاره...
دلم واسه اون چشم و ابروی قبلی خودم تنگ شده...
دکتر چشم پزشک می گفت خود چشمت آسیب ندیده. این سوزش واسه پلکته که سوخته و با هر بار پلک زدن و تکون خوردنش دردت می گیره...راست می گفت...
دکتر پوستم می گفت اگه کمتر از یک ثانیه چشمتو نبسته بودی الان همون قطره ی لب مرزی پاشیده بود توی چشمتو خیلی دردسر داشتی...
به قول نیلوفر حتما یه کار خوبی کردی که نرفته توی چشمت
یا به قول سپیده خدا خیلی دوستت داشته که به دلت انداخته نیم ساعت قبل از این اتفاق ماسکتو بزنی.
راستم میگه! بعد اینکه محمدپور رفت کارای اسیدی رو من انجام می دادم. بدون ماسک واقعا سخت بود. اینه که گفتم خوبه برم ماسکو بزنم. هر چند واقعا سخته نفس کشیدن با این ماسک های فیلتر دار تازه سنگینم هستن روی صورت ولی خوبیش به اینه که بیشتر صورتو می پوشونن. وقتی دیدم ماسکم خال خال اسیدی شده بود چقدر خدا رو شکر کردم که ماسک داشتم چون اونوقت طرف چپ صورت من خال خالی می شد...
این چند روزه برای هر کسی تعریف کردم یا هر کسی از دوستام بهم رسیده فقط می گن فریناز خدا رو شکر کن و نماز شکر بخون...
اون شبو اتفاقش یه طرف! ترسی که داشتم هم یه طرف! ولی همون شب وقتی توی راه برگشت به خونه به سپیده گفتم سپیده حقمه! گفت واسه چی؟ گفتم این چند وقته خیلی به خدا غر می زدم... حتی امروزم نماز ظهرمو دیدی که! نیومدم بخونم:( سپیده اتفاقایی که برام افتاده رو نمی دونه ولی دلداری هاش تا خونه واقعا آرومم کرد... تازه فهمیدم چقدر چقدر چقدر خدا بهم رحم کرده... تازه فهمیدم اولین باری بود که غر نزدم بگم خدایا چرا اینطوری شد! فقط گفتم خدایا شکرت...چون می دونستم اگه اون پلاستیک سر در کوچیکه نبود یا اگه ماسک نداشتم اونوقت الان شاید نصف صورتم اسیدی شده بود و واویلا...
از شنبه تا حالا اونقدر هنگم که حد نداره...خودم..سپیده... مامان و بابام... دوستام...
اونقدر که با هر وعده نمازم یه نماز شکر می خونم...
امشب ورم پلکم خوابیده و فقط منظره ی بد سوختگی ها مونده که چاره ای ندارم جز مدارا. تاول های روی مچ دست چپم هم رفته و جاهای سوختیش مثل خال های قهوه ای مونده فقط...
دلم می خواد هزاربار بگم شکر...یا اصلا هزار بار بنویسم خدایا شکرت خدایا شکرت
نه اصلا هزار به توان هزار! یا نه! هر چقدر که زبونم بچرخه! دلم بچرخه! بگم خدایا فقط شکرت...شکرت... شکرت...
لحظه های قبل اون لحظه رو خوب یادمه... چقدر آدم از یک صدم ثانیه ی بعدشم خبر نداره و این قدر مغروره...
دلم می خواد فقط یه سجاده باشه و منو خدامو حرفای خودمون دوتایی...
دلم می خواد اونقدر بگم خدایا شکرت که حد نداشته باشه... به خاطر همه چی! به خاطر اینکه فقط یه اشاره کرد و با رحمت بینهایتش بازم من شرمنده شدم... به خاطر دوستای خوبی که دارم و الان توی دانشگاه این منو به اون می سپاره اون منو به یکی دیگه!:دی...چقدر خوبه که دوستام به خاطر صورتم با من دوست نبودن! به خاطر سیرت هامون چهار پنج سال با هم بودیم... به خاطر مامان بابای خوبی که حتی با اون دل خالی شده ی اون شب سخت بازم نشون دادن که مادرن! که پدرن! که توی هر شرایطی می تونی بهشون تکیه کنی... تو سختی ها و اتفاقایی که خیلی ها ازت روبرمی گردونن...
نمی خواستم این قدر طولانی بشه... ولی شد! نمی دونم شایدم دلم می خواست بنویسم که یادم باشه خدا هر لحظه مراقبم هست...حتی لحظه های غفلت و لجبازی بنده هاش... حتی لحظه هایی که یکی از دستش دلگیر می شه... خدا همیشه مراقبمون هست...همیشه و همه جا و چقدر خوبه که خدا رو به خاطر خودش شکر کنیم
کاش به جای برسیم و برسم که خدا رو به خاطر خودش شکر کنیم نه به خاطر صرفا نعمت هاش
به خاطر بودن خودش...بودنی که بالاترین نعمته
اینم از اولین روز پاییز ما!
شب اول خیلی ناراحت بودمو توی مطب دکتر وقتی تاریخ زد 91/7/1 آه از نهادم بلند شد! ولی بعد که فکر کردم دیدم درسته که این اتفاق افتاد اما باید اعتراف کنم که واقعا معجزه بود که بدتر از این نشده بود!
اولین باره تو تمام عمرم که پاییزو دوست دارم
خدایا شکرت
خدایا بی نهایت شکرت
نعمتان مجهولتان:الصحه والامان
liiiiike
نمیدونم عادت ندارم اتفاقایی که میوفته رو بذارم به پای گوش پیچوندن خدا
چون نیازی به اون نداره
ولی خوبه تو با این اتفاق خودت پوش خودتو پیچوندی!
نمی دونم پیچوندم یا نه
ولی خب همون شب یه جور دیگه حس کردم... یه جور نشون دادن یه عذاب و پشت سرش معجزه ی رحمتی که بهم عطا شد
حالم گرفتیده الان
چرا؟
هنگم به خدا...


چی شد یه دفه اینجوری شد؟
اصن موندم...
بمیرم آجی
ناراحت نباش خوب میشی آجیم...
من مطمئنم دیگه اثری از اون سوختگی نمیمونه...
وقتی خدا تا اینجاش باهات بوده بعدشم هواتو داره..شک نکن
خیلی نگرانت شده بودمو دلتنگ
شماها چقدر سریع می خونینا
من الان هنگ سرعتتونم
خدا نکنه! زنده باشی همیشه آجیم
خدا کنه نمونه...گرچه دکتر گفت بمونه هم لیزر می تونی بکنی
ولی فقط یکی شو! اون یکی درست یه کم بالای مژه هامه گفت اون خطرناکه...
شما می تونستی آنلاین خبر بگیری که خاااانوم
آجی نمیدونم چی بگم نمیدونم چقدر صدمه دیدی
من داداشم تقریبا اینجوری شده بود پوستش
نمیدونم بخار اسید سوزونده یا خودش
ولی بعد رفع تاول معمولا ردش جوری که زیادم معلوم نیست انگار که خشک شده باشه رو پوست میمونه که با لیزر معمولی و عادی قابل رفعه
خدا رو شکر که چشمت چیزی نشده
پوستت خوب میشه آجی
نگران نباش
دو جای پلکم سوخته... یکیش سطحی نیست!

حالا دکتر گفت اصلا بهش آب نزن. اگه خشک پوست بسازه جاشم نمی مونه! گرچه دو سال پیش که مچ دستم با اتو شدید سوخت جاش الان یه کوچولو هست...
آره...دکتر گفت اگه کمتر از یک ثانیه دیرتر بسته بودی...!
خدا را شکر فقط
ولی من تا نزنگم بهت خیالم راحت نمیشه
قبلا دلت زودتر خبردار می شد آجی
تعجبم کردم این چند روزه
میگم از یه منظر خوب به این قضیه نگاه کن خدا بده بنده هاشو نمیخواد به قول خودت هزار بارم شکر کنی کمه
بعدشم آجی ما چیزی از ماری کوری نداره که!
بعدا تو کتابا مینویسن فریناز دانشمند حین تحقیقاتش چه سختی هایی رو تحمل کرده
ما دعا می کنیم هر چه زودتر خوب شی
همون شب وقتی آرومتر شدم و اون لحظه میومد توی ذهنم اصلا نمی دونستم چطوری بگم خدایا شکر...

کلا به قول دوستای دانشگاه فریناز منبع اتفاقا و خطرای غریب العجیبه:دی
حالا ترم یکو هم می نویسم که چی شد و کارم به آمبولانس کشید تو دانشگاه
مرسی
الان که محمد داره میگه منم بگم

چند وقت پیش نقاشی پشت آینه که کار میکردم دستم با اسید سوخت یکم ولی با پمادو اینا خوب شد...
تو هم نگران نباش آجی خوب میشه
بازم خوبه که فقط همون قسمته جای دیگه ای از صورتت نسوخته
یه چیزی پیش خدا داشتیا
با اسید که آره

حتی استیک اسیدم خورده بودم یه بار
ترش و خوشمزه هم هست ولی خب 15% نه اسید فرمیک غلیط خالص!
دوستم امروز می گفت ببین! یه دل و دلدارو به هم رسوندی نسوختیا
خدا کارش درسته
آره میخواستم آنلاین خبر بگیرم...
اما اول اینکه حس کردم معذب باشی بخوام زنگ بزنمو مجبوری ازت جواب بگیرم...
بعدشم کارای دانشگاه...شنبه کلاسم شروع میشه...
در خدمت اجیمم هستم غصه نخوریا
چی بگم!

پس به سلامتی دانشجو می شوید
ولی خب من تا پلکم خوب بشه نمیام پیشت آجی
گفته باشم
بعدشم اجی به فرض که شاید شاید یه کوچولو اون گوشه موشه ها یکم جاش بمونه...






آجیم انقدر خودش خوشگل هست...
انقدرررر دلش بزرگ هست که قبل از اون جای سوختگی دلش به چشم میاد...سیرتش به چشم میاد نه صورتش...
بازم میگم واسه فریناز اینا مهم نیست...مهم اون دلشه که پیش خداست
بازم میگم غصه نخور آجی...
خوب میشه همه چی بر میگرده مثل اولش...
بعضی وقتا هم خدا یه تلنگر میزنه بگه کوچولو من اینجا
البته شما که بزرگی
هوا سرده آجی هندونه نذار زیر بغلمون:دی
همون کوچولو بهتر بود:دی
دم شما گرم آجی
اتفاقا میخواستم الان بگم که خبردار شد ولی نزنگیدما ولی گفتم اگه بگم بگین این داره شوخی الکی میکنه

تو این چند روز میخواستم هی اس بدم باز گفتم شاید خلوت واسش مهم تر باشه...
حتی امروزم جای اون اس میخواستم حالتو بپرسم اما نمیدونم چرا نپرسیدم...
ولی تو وبمم نیگا کنی دو روز پیش احوالاتتو گرفتم اجی
دلمون بدجور تنگیده
خلوت ِچی؟
چشمم خیلی درد می گرفت میومدم اینجا... میام پیشت !
آدرسشم که عوض کرده فسقلی!
من از این به بعد انلاین خبر میگیرم ازت...

قبلا رو که یادته...الان فقط میترسم آنلاین خبرتو بگیرم وگرنه میگرفتم اجی
بازم خدا رو شکر اومدی...
همگی دیگه داشتیم نگران میشدیم..از ام آ گرفته تا من
واقعا از من می ترسی آجی؟ چرا؟
ببخشید...اتفاقه دیگه...یه دفه پیش میاد:|
فریناز :(
خدا رو شکر که خودت خوبی ...
حالا این مسائل حل میشه و خوب میشی . واقعا خدا رو شکر کن که مسئله ی بدتری پیش نیومده :|
من مطئنم خوب میشه و رد سوختگی هم میره .
فقط باید یکم تحمل کنی تا کم کم خوب شه
اولین چیزی که به زبونم میاد اینه که خدایا شکرت

خیلی خوبه که به فکر و دل همتونم تو کامنتای اولتون همین شکر کردن میاد
دستم خالدار شده:دی
البته کمه
واااای اصن نمی خوام فک کنم ممکن بود صورتمم هم!!!
خدایا فقط شکرت
چرا آجی؟ چرا تا پلکت خوب نشه نمیای؟

چیزی نشده که آجیم...
بعدشم فریناز من هیچیش نشده...من که تفاوتی احساس نمیکنم
ولی بازم هر جور که خودت راحتی آجی...
تا شنبه فک کنم ورم پلکم کامل بخوابه
دکتر که اینطوری می گفت
....
منم یه بار یکی از چشمام خون افتاده بود خیلی شدید


چهره ام خیلی عوض شده بود
سه ماه طول کشید تا کامل خوب شه
یه خون افتادگی یا هر چیز دیگه میتونه چهره آدمو خیلی عوض کنه
ایشالا که زود زود خوب میشی
خوشگل تر از روز اول
یه جمله رو همیشه یادمون باشه :
"میتونست بدتر از این هم بشه..."
خون افتادن منظورت همون لکه خون توی چشمه؟

آره اونم خیلی میتونه اثر بذاره روی چهره
خدا را شکر که خوب شده
مرسی. من همون چشم و ابروی خودمو می خوام خوشگل ترش واسه تو
دقیقا...تنها جمله ای که دائم توی ذهنم اون شب سخت می گذشت...
پشتشم خدایا شکرت...
منم برم پای تابلوم که قراره پنجشنبه تمومش کنم



آروم بخوابی آجیم...
شبت پر از ستاره های آرزو
فعلا
شب بخیراتم آفلاینه آجی؟!
شب تو هم بخیر
نه بابا لکه خون تو چشم چیه

چشمم شده بود یه کاسه خون
دیگه لکه سفیدی توش نمیدیدی
شده بودم دراکولااااااااا
واااای
چه خوب که خوب شدیا امیرحسین
فک کنم کل مویرگ هات پاره شده بودن!
اونوقت به جای امیرحسین بهت می گفتیم امیرکولا
جونم بالا اومد تا خوندمش ! الان خوبی فریناز ؟ بهتره اوضاع چشمت ؟
راستی سلام . شماها چرا مراقب نیستین آخه ؟!
ببخشید بانو یه کم طولانی شد:|
خداراشکر از لحاظ بینایی مشکلی پیدا نکرده، فقط سوختگی پلک چپمه که خب دکتر گفت به مرور خوب میشه.باید مدارا کنم باهاش...
دقیقا اولین حرف بابامو بهم زدین:|
نه عزیزم چیزی نیست . دستتم خوب میشه . حتی اگه یه درصد رد سوختگی هم بمونه با لیزر کاملا برش میدارن و اصلا مشکلی نیس
خدا پدر و مادر و هفت اندر هفت جد تموم دکترا رو بیامرزه مخصوصا لیزر و پوست و چشم و عمومی و اینا:دی
مرسی نیکی
یالله یالله


کسی خونه نیس؟
ما اومدیم عیادت مریض
شام هم می مونیم... یکون یه اصفهانی که مهمون براش اومده
اینم یه شاخه گل مریم
و یه دونه شلیل
خوبی فرینازم
خدا رو صد هزار بار شکر که بخیر گذشت
الهی که بلا همیشه دور باشه
الهی که زودتر چشمات خوب بشه
الان شبیه جاپنی ها شدی
فدای چشمات بشه مریم
مواظب خودت باش آخه
اول کمپوتا رو رد کن از لای در تا باز کنیم
گل مریمم دوست می دارم خیلیییی
شلیل دوست دارم.خیلی
چشمام که خوبن خدا را شکر.پلکم کاش خوب بشه
چشمای من عمرا شبیه ژاپنیا بشه:دی
مریمی زنده باشه صد و بیست سال
واقعا هنگم!



حتی نمیتونم تجزیه تحلیل کنم اتفاق رو...
اخه ...
فریناز فقط میتونم بگم خدارو شکر..
حتی..
اصن نمیتونم بنویسم.. دوباره میام پیشت حتما..
هنگم.. خدایا شکرت..
شکر که سالمی فریناز..
خودم که تا یه آینه می بینم و اون لحظه رو یادم میاد و الان می بینم که واقعا خدا بهم رحم کرده اینطوری می شم=»


خوشحالم که تو هم تو اولین کامنتت گفتی خدا را شکر
مرسی نگین
اینجور که می گی خدارو شکر حتما بقیه اشم خوب می شه ولی در کل اثر سوختگی درجه دو روی پوست نمی مونه فقط زمان می بره حتما از عینک اولترا خوب استفاده کن که همه ی چشمت و بگیره و اگر دکتر اجازه می ده کرم ضد آفتاب هم بزن . از این به بعد موقع کار یه عینک ساده استفاده کن تا در صورتی که این طور شد از چشت محافظت کنه راستش استفاده از عینک و وقت اینجور کارها از وقتی یاد گرفتم که روغن داغ تو صورتم پرید .. بیشتر مراقب باش و خیلی ناراحت شدم ..
فدات عزیزم
سایه جون

دکترم گفت نباید آفتاب بخوره و باید عینک بزنی!
سلام
بدیشم به همینه دیگه! من اصلا نمی تونم عینک آفتابی بزنم! اصلا هیچ وقت نرفتم که بخرم
یه کرم ترمیم کننده بهم داده گفت خودش ضدآفتاب داره
با اجازه تون عینک مخصوص آزمایشگاه داریم اما نبرده بودم با خودم.حالا دوستام دیگه نمی ذارن بی عینک آزمایشگاه تکون بخورم
خدا رو شکر که اتفاق بدتری نیفتاد
یه وقتایی یه تلنگر لازمه برامون
الان فقط میتونم بگم
خدا رو شکر...
شما اسم و نام و نشان ندارید؟
خدا را شکر
آنلاینی؟
برو بخواب بچه برا چشمت خوب نیس
نگین؟
بذار فریناز بره لالا
کامنتدونیش رو بترکونیم
منتظر کمپوتا بودم:دی
داشتم میرفتم دیگه، زیادی موندم امشب
خب پس ما رفتیم
شبتون بخیر
مامانی من اینجاس فریناز
صبر کن بهش بگم بیاد برات قصه بگه
مامانی...
همون خونه که یه بار رفته بودی پیش مامانیت بعد بهت که نگاه کرده بود فهمیده بود خبراییه...
هنوز یادمه بهش می گفتی مامانی
مامانی قصه بگو
مریم باور کن به قصد منهدم شدن ِکامنت دونیش اومدم ولی حالک گرفته شد بدجور...
چرا حالت گرفته س؟
خوبی نگین؟
حالک = حالا!!!
برو بخوا ب فریناز.. فردا جواب بده.. الان استراحت واجب تره
چشم
میرم مامانی
ولی دلم نمیاد که
شب همگی بخیر
نگین این مریض نیس
چیزیش نیس دختر
دلش هوس کمپوت کرده
بعد که خسیس بازی درآورده و نرفته بخره
برا همینه که خودشو زده به مریضی
گوش بش نده
تو کامنتدونیش رو بترکون
مامانی=مامانبزرگمه...مامان مامانم
امروز جات خالی دفاع بچه هامون بود یه عالمه رانی و آب میوه خوردم!
فک کن ناهارمو بعد از اذان مغرب خوردم
ولی خب بازم کمپوتای مریمی یه چیز دیگه ستا
بعضیا دستور فرمودن که آب هویج میل بفرمایید
برا سلامتی چشمتان مفید است
بعضیا یعنی کیا؟
بهش احتیاج دارم
کاش یکی برام میوورد
لبته تماس فرموده بودن آن بعضیا

و صدای کیبورد را وقتی تایپ میکردم شنیدن
بعد جریان را تعرفیدم
کلی ناراحت شدن و سلام رساندن
و گفتن بگم که خدا رو شکر خواهری که چیزیتون نشد
آب هویج هم برای تقویت بنیه
هم برای سلامتی چشمانتان مفید می باشد
چرا خودش نظر نذاشت؟
آهان...نتشان قطعید؟
خدای من! چه قدر گوشای اون بعضیا تیزه
بهشون سلام برسون بگو به حکم خواهر برادری نقدش کنید اینجا هویج گرونه
خدارو شکر که سالمی و چشمات سر جاشن، الانم فک کنم که چشاتو مثه این دزدای دریایی نقاب زدی :)))
صدقه یادت نره
اینطوری؟

نه بابا! دکتر گفت باید عینک آفتابی بزنی ولی من که اصلا ندارم بخوام بزنم
نقاب که سهله:-"
همون شب گذاشتم کنار...
پاییز آمدست کــــه خود را ببارمت
پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"....
اصرار می کنـــی کـــه مرا زود تر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت
پاییز من ، عزیـــز غــم انگیز برگریـــز
یک روز می رسم و تو را می بهارمت!!!
چه شعر قشنگی بود
مرسی الی جون
فریناز خطر متحرکی پس!
بمب اتم:دی
بمب اتم رو خوب اومدی:دی
آقایی محمد
خدایا شکر
خدایا شکرت که فریناز عزیزم سالمه ...
خدایا شکر
خدایا شکرت که هدی جونم اینجاست
من اگر جای حاجی بودم برای شکرانه سلامتی شما
از این ور چهارباغ (میدان انقلاب)تا اونور چهارباغ(ترمینال کاوه) سفره شکر می انداختم و یک هفته تمام ملت را شام و نهار میدادم
خدا را شکر
از صمیم قلب
شما احیانا قصد ورشکست شدن حاجی رو کردی تو این اوضاع اقتصادی؟
ممنون
خدا را شکر که هیچ چی دیگه نمیرسه به دل و زبونم این روزا...
خدا بهت رحم کرد خدارا شکر الان خوبی فرینازی؟؟؟؟؟؟








میگم چرا مدتی نبودی تعجب کردم
خیلی خیلی خیلی هم رحم کرد

سلام بانو.آره این چند روز واسه همین نبودم
شما چرا وبتو بستی ستوده جون؟
چرا؟
اون بی نام و نشون رو من میدونم کیه



از نوع همزاد منه
ناز نازی هم هست
پس آی پیش که آی پی نازنین نبود که

چه همه هم همزاد همنا
همزاد من کیه آیا؟
سلام
خوشحالم که باز این وب رو پر رونق می بینم!
امیدوارم سلامت باشی
پ.ن:
مواظب خودت باش
به به
سلام حسین
خوش اومدی
ممنون سعی می کنم
خداروشکر...
الان ساعت چنده؟
سهیل منو اف بی نگه داشته میگه اینجا وایسا شر و بر بگو بخندیم کجا میخوای بری من اعصاب ندارم!
یعنی همچین ادمایی هستن اصفهانیا:دی
فک کنم یک و چهاردقیقه بامداد:دی


دم سهیل آقا گرم
بهش بگو آقاااایی
ای بابا...خدا رحم کرد دختر...اسید اصلا شوخی بردار نیست.
بی احتیاطی کردی فریناز..
انشاا.. که علامت و نشونی ازش نمی مونه.خدا رحم کرد که به چشمات اسیبی نرسید.
بیشتر مواظب باش
سعی خودمو می کنم از این به بعد ولی جالبه خیلی جاها با اسیدهای قوی تر هم سروکار داشتم ولی نمی دونم چرا یه چند قطره ی الان دردسرساز شد
واقعا همینه که می گن اتفاق خبر نمی کنه ها!
صدقه رو گذاشتی کنار بعدا که خدا فراموش کرد بزنی به جیب؟
دانشگاتون وام خرید عینک نمیدن؟
من که مث تو نیستم! به خودم اعتماد دارم


تازه شم همون شب دادم به مامانم اونم فرداش رسوند به صاحبش
مشکلم اینه که نمی تونم بزنم! همه جا سیاه می شه اصن دوست ندارم
وگرنه تو که هستی حساب می کنی
احیانا اگه کسی بی نام و نشون کامنت داد آمارشو از مهرناز بگیر که آمار همه کس و همه چی رو داره
باید میرفت آمارگیر میشد تا اینکه بره سینما
به حرف امید گوش ک، اون خیرتو میخواد. اگه سفره شکر مینداختی من که با کله میومدم. هرجا خوردنی باشه ماهم هستیم خصوصا اگه صلواتی باشه
خودش یه جا دیگه لو داده بود که نازنینه

خب منم که بخیل نیستم! شماها سفره رو بندازین منم میام می خورم خدا هم بده برکت
حاجی وقتشو نداره فکر می کنم
همونطوری که خودت گفتی این اتفاقات وقتی پیش میاد آدمی رو به خدا نزدیکتر میکنه. خوشحالم که آسیب جدی ندیدی دوست عزیز.
با آرزوی بهترین ها
ولی یه وقتایی باعث دورتر شدن هم میشه...
اما دیدم که می تونست خیلی خیلی اتفاقای بدی بیوفته و نیوفتاد
در هر صورت فقط خدا رو شکر
ممنون رهگذر ستاره ی آبی
حاجی وقتشو نداره ولی پولشو که داره

مارو دست کم گرفتیا
اتفقا منم از همون جای دیگه خوندم که اون کامنته مال نازنین بوده
خوشم میاد عینهو خودم همه جا سرک می کشیا

پولشو داده فک کنم
در جریان کارای به اصلاح مردونه نمی باشیم
پولشو کجا داده؟ ملت گرسنه منتظرنا!
لااقل صدقه ای رو که گذاشتی کنار بده به ما دعات کنیم
دیگه شرمنده داداش! دادیم به قبلی اومده بود دم در
شوهرش دادی؟


ما کارمون سرک کشیدنه، خصوصا جاهایی که جیززه
دیگه گفتیم تا داغه بچسبونیم تو این قحطی


جیز بشی الهی که نری جاهای جیز دار
مگه سیب زمینی سرخ میکنی که انقدر جیز جیز میکنی؟
حتی جاهایی که فکرشم نمیکنی ما هستیم
خودت گفتی جییییز منم جیییزتو با جییییز جواب دادم خب به منو سیب زمینی جیز جیزی چه
مثلا کجاها؟
مثلا بوووووووووووووووق
اینقد واسه این پست اون پست کامنت گذاشتی قاطی کردم بچه
آهان!
حالا فهمیدم چی چی بود جریان
خب مثلا کجاها؟
نخوری زمین
تو که ی چشت درست نمیبینه مواظب باش
چشمام به کوری دشمنان اسلام و مسلمین و اصفهانیان خوب خوب می بینه

اینهاش