ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هواللطیف...
تمام نمی شود! روزهایی که عجیب چشم هایم آسمان را شرمنده می کند... آن هم آسمانی که ماه هاست حتی یک قطره هم نباریده و انگار پاییز هم قصد باریدن ندارد...
و امروز یکی از آن روزهای رگباری بود... عجیب رگباری... از آن هایی که نیازی به اتفاق افتادن حادثه ای نبود تا چشمه ی چشمانت بجوشد! و حتی بدون پلک هم آن چنان رگبار می آمد که در لحظه خیس می شدی.... خیس ِ خیس ِ خیس...
از آن روزهای رگباری بدون آرامش...
صبح رفته بودم تا کوچه پس کوچه های دبستان و راهنمایی و خانه های قبلیمان... همان جاها که خاطراتش هنوز هم مرا غرق می کند... رفته بودم دوباره داخل همان بلوار بزرگ خاکی پُر از کاج و شمشادهای سرتاسری... همان شمشادهایی که امروز سلام مرا جواب نمی دادند... انگار که مرا دیگر نمی شناختند و با لمس دستانم عجیب غریبه شده بودند...
شمشادهایی که چه روزهای زیادی رویشان میخوابیدیم و تمام خاک هایشان را با همان مانتوهای خاکستری دبستانمان می گرفتیم و میانشان می دویدیم و شاد بودیم از اینکه از درز باریکی رد می شویم و با برگ های علف های وسط بلوار سوت می زدیم و هیوا چاقمالویی حرف می زد! یک جور حرف زدن خاص مخصوص خودش... و انگار سه چهار ماه فقط توی مدرسه ی ما و کلاس ما و نیمکت ما یعنی من و نسیم آمد تا برای همیشه دوستی مان را کم کند و کم و کمتر....
و خودش هر روز بیشتر می شد... هر روز بیشتر از قبل... حتی یادم هست وقتی اردیبهشت بود و از مدرسه ی ما رفت چقدر همه جا کم شده بود... چقدر همه چیز بد شده بود... و من که مامور سالن ها بودم با نسیم، چقدر بی حوصله شده بودم... چقدر به بچه های کلاس اولی ودومی و سومی آن طرف سالن زور می گفتم و چقدر اخلاقم عوض شده بود... تا چند روز، و بعد یادم رفت و برگشتم به عالم خودم و دوست بچگی هایم نسیم و راهنمایی هم با هم بودیم و دبیرستان هم فقط یک سال و هی دور شدیم و دور و دور و حالا هم که حتی یک شهر دیگریست با یک زندگی جدید اما هنوز هم گاهی پیام می دهد و پیام می دهم و از حالش خبر دارم...
از هشت سالگی تا حالا که بیست و سه سالگی مان هم در سراشیبی عجیبی به دامنه می ریزد...
بگذریم....
کجا بودم؟
صبح...
و میان خیابان هایی که تمام روزهای راهنمایی و اول دبیرستانم را پر کرده بودند... چقدر مثل هیچ کدام از دبستانی ها و راهنمایی ها و دبیرستانی های حالا نبودیم...
چقدر سر و گوشمان کمتر می جنبید و چقدر بیشتر حریم خودمان را حفظ می کردیم و چقدر حیا و حرمت داشتیم...
چقدر مثل دختران راهنمایی و دبیرستانی حالا و هر روز دبیرستان کنار خانه مان نبودیم که هر روز چیزهایی در پارک می بینم که چشمانم را ناخودآگاه فقط می بندم...
چقدر فرق داشت...
شهر این همه رنگی نبود!
شهر سبز فسفری و صورتی جیغ و قهوه ای و آبی آسمانی و قرمز و نارنجی و بنفش و زرد نبود...
شهر یک دست خاکستری بود و سبز تیره و سرمه ای....
حالا دبستانی ها جعبه ی مدادرنگی 48 تایی اند و هر روز صبح رنگین کمان را در اتوبوس و خیابان های شهرم به تماشا می نشینم...
چقدر اما خوب بود... آن روزهای دبستانم را می گویم... که همیشه مامور سالن بودم و سردسته ی بچه ها!
یا راهنمایی ام را که همیشه مسئول تعاونی بودیم... باز هم من و نسیم بودیم و بعد از آن چند سالی خود ناظممان مسئول شده بود و می گفت به کسی اعتماد ندارد....
چقدر خوب بود آن روزها که حتی شیرکاکائو ها و شیرموزها و باقلواها و پیراشکی ها را هم در همان قفسه های کوچک یک در یک و نیم متری جا می دادیم و زنگ تفریح ها از سر و روی من و نسیم شیر می ریخت!
و چقدر ناظم و مدیرمان غصه خوردند که سوم راهنمایی تمام شده بود و من و نسیم از آن مدرسه می رفتیم...
چقدر خوب بود روزهای بی اجازه دفتر رفتن آن هم زنگ های تفریح، و سر کمد مدیر رفتن و کلید تعاونی را برداشتن آن هم بدون اینکه نیازی به اجازه داشته باشد...
راستی که آن روزها چقدر ارشد بودیم... چقدر برای خودمان کسی بودیم... چقدر تمام بچه ها ما را می شناختند و ما هیچ کدامشان را....
چقدر پیشنهاد می دادیم و چقدر برای مدرسه سود و منفعت داشتیم...
و چقدر زود تمامشان تمام شدند...
تمام روزهای دبستان و راهنمایی و دبیرستان و حتی دانشگاه....
کجا بودم؟
آهان! رسیده بودم به پارک دم خانه مان و باز هم تعطیلی مدارس و پارکی که دیدنی می شود و عجیب هم نادیدنی ست!!!
امروز نه برای خاطره هایم و نه برای یادآوری شان، که برای خیلی اتفاقات دیگر رگبار آمده بود... درست نشسته بود درون چشمانم و آنقدر بارید و بارید تا کمی سبک شد...
رگباری که دلیلش را خودت می دانی و خودم و خدایمان
و همین قدر دانستن ها کافی ست
اصلا همیشه همین قدر هم کافی بوده! باور کن...
کجا بودم؟
آهان...
رسیده بودم به غروب... به سنگینی عجیبی که بر ریه هایم بود و بر سر و سینه ام و بر جانم...
به بغضی که بیدار شده بود و در نطفه می خواستم که خفه اش کنم! و خفه نمی شد
بغض های حالا هم مثل تمام حالایی هایند.... سرتق! عجیب هم سرتق!!!
آمد... نشست روی تمام گل های ارغوانی چادرم... و تمام برگ های سبزش شور شد...
بارید بر سجاده ی سبزم و رفتم تا....
تا خیلی جاها...
تا کعبه ی تو
تا مدینه ی پیامبر تو...
تا حرم امن امیر ِ تو....
تا حرم امنش... و ماندم... و ایستادم و افتادم... درست مثل اولین بار... اما کسی مرا خوانده بود... رفتم و رفتم و رفتم تا به ضریحش رسیدم...
سر بر ضریح علی که می گذاری انگار تمام دنیا را به تو می دهند.... انگار در آغوشی عجیب امن گم می شوی... انگار کسی تمام تو را می گیرد و آرام می کند...
انگار پناه دار می شوی! پناه دار....
آخر علی بابای امت است...
راستی انگار مِهر عمیقی تمام جانت را پُر می کند...
و خیسی... تمام دستانت خیس شده... بازگشته ای به سجاده ات... و تا حریم امن علی پر زده بودی... همین حالا و همین جا و همین امشب و همین لحظه های رگباری....
همین جا می مانی...
امشب دلت کنار حریم امن علی می خوابد...
امشب دلت همان جا مانده تا تمام ِ حرف های ناتمامش را بگوید...
نه
اصلا بابا خودش حرف های دلت را امشب می خواند...
دلت آخر میهمان شده...
میهمان بابا شده
امشب
همین لحظه ها
که رگبار رفته تا ببارد...
که آرامش با همان آیة الکرسی که تو خواستی برایت بخوانم بازگشته...
نگاه کن
امشب دلم تا بابا پر کشیده....
ایون طلاى امام على و شکوه بى حدش....
دلم پرررررررر زد...
پرررررررررا....
ناخودآگاه آیت الکرسى زمزمه شد رو لب هام....
ایوان طلاش و شبای محشرشو خداخدا کردنای من واسه اینکه دیرتر کاروان برگرده هتل و بشه یه کم بیشتر اونجا نشست و میون اون همه چراغ رنگی رنگی و جلوی حرمش و ایووون طلاش باهاش خلوت کرد بین اووون همه شلوغی!!!

چقد محشر بود
اوهوم
پرررررررررر....
قبول باشه گل بانو
ى سوال فنى؟
چاقمالویى دیگه چیه؟!!!!!
خب جالب بود برام
اصا بخند ببینم.دندونات معلوم شه!!!
اون آقاى سبز هم دلم میخواد حرفى بزنه
خود هیوا این طور حرف زدنو می گفت چاقمالویی


خیلی باحال حرف می زد یه جوری صداشو عوض می کرد
کلا دختر خیلی خاصی بود که فقط سه ماه اومد تو مدرسمون ولی خیلی چیزا ازش یاد گرفتم...
اینطوری
مسواکم زدما تازشم
اون آقا سبزی هر وقت غیبت کنی سر و کله ش پیدا می شه فقط
یادم بنداز از حرم حضرت على بهت عکس بدم...
امشب دلم عجیب لرزید وقتى خوندم بابا على...
چشام پرررره اشک شد قشنگ...
تاحالا انقد صمیمى صداشون نکرده بودم....
مگه عکس داری ازش؟

چطوری دوربین بردی تو؟؟؟ هزاربار می گردنت که!
....
برات گفتم... یادته؟ که چی شد اینو گفتم
چی شد که به این حدیث ایمان آوردم...
خودمم با همون گوله ها نویشتمش...
اوهوم
می لرزی یهووووویی
پس میخواى واست چاقمالوىى حرف بزنم؟:دى
تازه نوووووون خشکى هم میشما:دى
حتى سبزى فروش:دى
کلا در خدمتیم:دى
آخه بلد که نیستی



عوضش تو نون خشکی گفتن استادی
نیس شنیدم!
بعله
خدمت از ماست اصن
امشب دلم تا بابا پَر کشیده!
ای خدا
یعنی میشه منم برم از نزدیک ایوون طلاش رو ببینم؟؟؟
فریناز، امشب شبکه قرآن داشت مکه رو نشون میداد
یاد تو افتادم خواهری
گفتم خوش به سعادتت فریناز که از نزدیک دیدی اونجا رو
اونم دوبار
ایشالله ایشالله می شه مریمی
ایشالله می ری و می بینی از نزدیک ِ نزدیک...
ایشالله مکه هم می ری
خدا بزرگه
حتی باباعلی گفتن هم لیاقت میخواد...
که تو داری ..
تو این دو جمله خیلی حرفه ها!
فقط.
روم نشد بنویسمشون..
اوهوم...

یادمه تا چند ماه پیش به سهبا می گفتم چرا می گی بابا....
حتی حدیثی که برام گفتم قانعم نمی کرد
حتی نجف هم به این گفتن نرسیدم...
یه شب کربلا بود... یه شب که تا خود سحر گریه کردم...
یه دفه گفتم بابا....
این روزا همش تو اون روزام که سفر بودم نگینی
بگو راحت باش خانومی
سبز، تویی که سبز میخواهمت...
سبز باد، سبز شاخهها،
اسب در کوهپایه
و زورق بر دریا….!
"فدریکو گارسیا لورکا"
مرسی تنهای عزیز
این شاعرای خارجکی عجیب گاهی قشنگ می گن
سبز باد...
سبز شاخه ها
سلام
با مطلبی تحت عنوان «برادر کرواتی امام خمینی/عکس» به روزم.
خوشحال میشم تشریف بیارید و نظر شریفتون رو بگید.
تشکر
سلام
ما اهل اینجور چیزا نیستیم! بیخیال برادر!!!
وای فریناز! امشب خودم داغون بودم بعد از کلی گریه کردنو نوشتن یه پست تو بلاگ چرخون دیدمت که آپ شدی، اومدم اینجا دوباره شروع شد باریدن چشمای من!
منم خیلی دوس دارم حرم امام علی و امام حسینو. دلمو بردی تا اونجا!
خوش به حالت که رفتیو دیدی و گرفتی اون ضریحو!
چرا دارچین؟؟؟ تو که قرار بود آخر هفته ی خوبی داشته باشی! چرا داغون؟
اینجا خاصیتشه بانو
یه وقتایی رگباره یه وقتاییم آرامش
ولی سعی می کنم وقتی رگبار به یه آرامش نسبی می رسه بنویسم
ایشالله که می ری و می بینی
خیلی زود
رفتنم معجزه شد اصن!
یک قصه عجیب نیست رابطه قدیمی چشمها و ابرها
و اینهمه پرکشیدن ها و رفتن ها
تا پناهگاه امنش
و شروع بارش رگبار آرامش
یک قصه ای که برای بعضیا ولی عجیبه!
دیدم که می گما!
اونوخ می شه بارشای یواشکی... خیلی خیلیم یواشکی
و شروع بارش
و رسیدن از رگبار تا آرامش
یاد خاطرات گذشته بخیر.... چه دل خوشی داشتیم، غم و غصه نبود، همش خوشی بود. دوس دارم برگردم به همون دورانم
اوهوم
خیلی خوش
سرخوشی از سر و رومون می بارید...
حتی همین چند سال پیش
دارم فکر می کنم شاید چند سال دیگه م به حالا غبطه بخوریم مقداد!!!
آخرش باید دوباره بزرگ شد...
غیر اینه؟
سلام فرینازی
منو یاد گذشته ها انداختی. یاد اون روزها که مانتو شلوارای سرمه ای میپوشیدیم. تا ظهر ها موقع برگشتم و شلوغی سرویس
یاد حجب و حیای دخترونمون که حواسمون به خیلی چیزها نبود مثل حالا. سرخوش بودیم و فارغ و ذهنمون درگیر امتحان بود و بهترین شاگرد بودن.
یاد قدم زدنای سه تاییم با دوستام که هردوشون الان مادرن. دوستایی که از راهنمایی تا دانشگاه با هم بودیم و یکیشون از وقتی ازدواج کرد از ما دور و دورتر شد و همیشه دوتایی جاشو خالی میکنیم...
خواهر من امسال دیپلم میگیره ولی با دخترای هم سن و سالش عجیب فرق داره. نه دغدغه هاش نه آرزوهاش
با اینکه زمان ما همه چیز رنگ و بوی سادگی داشت اما گاهی با دیدن خواهرم یاد خودم میفتم که چقدر از سر و کول زندگی بالا میرفتم.
فک کنم این خصلت دهه شصتیاس که پر از شور و شیطنت بودیم اونم در کمال سادگیمون اما حالا که تو دهه دوم زندگیمون هستیم انگار فقط داریم با روزگار مدارا میکنیم. آروم آروم میریم جلو و بدون جار و جنجال مشکلات و موانع و سپری میکنیم.
نه صدای خنده هامون گوش آسمونو پر میکنه ، نه ناله و شکایتمونو کسی میشنوه...
خوشحالم حداقل برای خواهرم الگو خوبی بودم که وقتی از دبیرستانی که روزگاری من میرفتم میاد و از معلما قدیم من میگه که بهش میگن تو خواهر مژگانی و اونم کلی ذوق میکنه که معلم ها از خواهرش میپرسن و اونم از حال و احوال این روزهام براشون میگه که درسش تموم شده و کار میکنه و ...
(چقد از خودم تعریف کردما
مواظب خودت و خوبیات باش. مواظب دلت باش که ته همه این رگبارها به آرامش برسه!
مواظب حواست باش که هی از دلت جا می مونه ...
امیدوارم همیشه مثل پایان این رگبارت به جایی برسه که سرشار از آرامش باشه. به حرم و گنبد طلایی و دل شکسته ای که دیگه آروم آرومه
:*:*:*
سلام مژگان جون




اصن نظر بلند دوست می داریم
اوهوم همون مانتو شلوار سرمه ای های دبیرستان... یادش بخیر
حجب و حیا...اینو اساسی هستم
اینکه دغدغه هامون خیلی چیزای دیگه نبود
سن ما هم بودن دخترایی مث دخترای الان که می بینم، ولی خب خیلی کمتر بود، شاید انگشت شمار حتی!
خوش به حاااااااااااالت که خواهر داریا
قدرشو خیلی بدون
از سر و کول زندگی بالا می رفتیم
اوهوم
الان ولی اکثرا دارن مدارا می کنن...
داریم مدارا می کنیم...
توام همینطور مژگان جون
ایشالله واسه توام همینطوری
ایشالله یه زمانی بیاد که یه کمم زندگی با ما مدارا کنه
یه کمم اون کوتا بیاد...
وای که ایوون نجف....
فقط ایشالله می بینی مژگان
سلام
یه کم که نه خیلی فاز غم داشت نوشتت
چرا ؟؟
شاید منبرداشتم برعکس بوده
سلام گلی جون
خاطره بازی ها همیشه این حسو تداعی می کنن
نجف شهر رویایی من..
یادته بهت گفتم از آرامش نجف..
از بابا علی..
از روبروی ضریح ناخودآگاه گفتن
"السلام علیک ابتاه،یاعلی بن ابی طالب...
این حرفا رو بایدچشید تافهمیدشون...
ای بی خبراز سوختن وسوختنی...
عشق آمدنی بود نه آموختنی...
تمنای دعا کربلایی...
به به

سلاااااااااااااااام دختر پاک آسمون بلاگ
آره... بم گفته بودی نجف شهر رویایی توإ
راستش اونجا به ابتا نرسیدم....
کربلا بودم که تازه فهمیدم چقد دلم پر کشید....
و اتفاقایی که افتاد اونجا و ناخودآگاه گفتن بابا و ....
عشق آمدنی بود نه آموختنی
کم پیدایی زهرا
ماهی پری دلش همیشه خون بود...
...
...
ماهی پری
دلش
همیشه خون بود...
چی بگم....
بازم این دلدادگی های پررررررررر از آرامش
این متناتو دوست دارم....
یه حس خالصانه داره توش
اما یه جاهاییش یه تردید و اضطراب و شاید ترس و لرز رو هم توش حس میکنم که نمیدونم واسه چیه...
اما نمیتونم چیزی بنویسم...
فقط میشه خوندشون...
فقط و فقط میشه نشست و نگاه کرد و خوندشون و تو دل گفت کاش قسمت منم بشه....
کاش...
دلدادگی های پر ا آرااااااااااااااامش

چه خوشگل گفتیا آجی
بعله...
طبیعیه خب با شرایطی که دارم...
ایشالله ایشالله که خیلی زود با خونواده می ری آجی
ایشالله می بینی ایوون طلاشو
قطعا همینطوره، الان قدر لحظه هامونو نمیدونیم چند سال دیگه به این لحظه هامون غبطه میخوریم.
کاش از بچگی بزرگتر نمیشدیم، دلم برای بازیای بچگیمون تنگ شده، بازیایی که الان دیگه نیس. خدارو صد هزار مرتبه شکر میکنم که دهه شصتی هستم، بچه این دوره زمونه نیستم والا سوسول میشدم مثه اینا
از اون سالا می ترسم...
اگه مث اون چیزی که الان می خوام باشه مسلما فقط به آزادی الانم غبطه می خورم ولی اگه نباشه ممکنه به همین دغدغه های امروزم هم غبطه بخورم و بگم چقد کوچیک بود...
هر چند که الان رُس آدمو می کشه به قول فاطمه...
اوهوم
مخصوصا ماها که یه بازیاییو داشتیم که الان جاهاشو تبلت و ایکس باکس و موبایل و از این چیزا رو گرفته...
سوسول
دمت گرم یعنی مقداد
سلام فریناز مهربون ....
خوبی ؟؟
خیلی قشنگ نوشته بودی مث همیشه....
سلام لیلیای کم حرف
می دونی بهت نمیاد این نظرات کلیشه ای؟؟؟؟
ایکس باکس نگو هلو بگو، انقده هیجان و تحرک داره که نگو و نپرس
توام که سوسول شدی رفت!
گفتی بابا یه طوری شد تهِ دلم!
چه خوبِ به جایی برسی که بتونی بابا خطابشون کنی
اصلا نمیدونم چی باید بگم..
سلام خانوووم خوبی؟
اوهوم...


سلاااااااااااااااااااااااااام نازنین خانومی
کجایی تو دختر؟؟؟
الان شاخامو نگا از تعجب!
اوهوم میدونم که نمیاد...
ببخش فریناز...
توقع ندارم مث قبل باشی
درکت می کنم
ولی نمی ذارمم غرق بی تفاوتیا بشی
حواست باشه بانو