ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هواللطیف...
زمان بی اندازه تند می گذرد...
آنقدر که از دست من و تو خارج شده...
نگاه کن! دهمین ماه ِ سال هم آمد و هنوز در همان لحظه ی سال تحویل نارنجی نود و دو مانده ام...
باورم نمی شود تمام این روزها و هفته ها و ماه ها گذشته باشند و از من آدم دیگری ساخته باشند... با دنیایی دیگر و رنگ و بویی دیگر
باورم نمی شود...
دی پارسال و این روزهایش را خوب یادم هست و تنها امتحان هایی که داشتم و درگیر پروژه ام بودم و به نتیجه نمی رسید و بهمن ماه آخرین مهلت دفاع بود و از طرفی نه شرایط روحی خوبی داشتم و نه جسمی...
یادم نیست چند بار اما همین که به دانشگاه می رسیدم سر از بهداری در می آوردم و سرمی یا آمپولی یا دکتری و...
فشار روحی پارسال آنقدر زیاد بود که باورم نمی شد دوام بیاورم ولی خدا را شکر آنطور که باید گذشتند و درست پس از اتمام تمام این چند سال راه دیگری باز شد و مسیر تمام زندگی ام عوض شد...
هرچند حالا هنوز هم دلم می خواهد گاهی بروم تمام جزوه ها و درس های گذشته را بردارم و بخوانم ولی کنکور امسال را ثبت نام نکردم که دلم یک دل شود...
هرچند با کنکور رشته ام نه تنها به دانشگاهی که دوست دارم بلکه به او هم می رسیدم... اما...
امروز تمام لحظه هایم در گذشته ای سیر می کرد که حالا سیصد و شصت هفتاد روز از روزهایش می گذرد...
یادم هست پارسال می گفتم سال دیگر... اوووووووووووه یک سال تمام!!! اما حالا می بینم نه تنها یک سال که سال ها چنان پشت سر هم می آیند و می گذرند که ناگهان چشم باز می کنی و چند سالی از دفتر زندگی ات ورق خورده... سیاه ، سفید، رنگی... هزار رنگ شاید...
بزرگ شده ای... حالا که برادرت به آن سال های پر شور تو رسیده و ناگهان امروز می گویی ببین! ده سال طاقت بیاور از شر این جوش های جوانی هم راحت می شوی...
می گوید اوووووووووه ده سال؟؟؟
زیر لب می گویم چشم باز کنی ده سال دیگر شده...
مثل من که انگار هنوز در ده سال پیش قدم می زنم... کوچه ها همان و درخت ها همان و خیابان ها همان! تنها هزار خانه خراب شده و هزار طبقه قد علم کرده اند...
منی که اما خاطراتم را لا به لای سنگفرش های قدیمی جستجو می کنم آسمان برایم فرقی ندارد...
زود می گذرند... حتی از همین جا هم سه سال و نیم گذشته و باورم نمی شود...
راست می گویند که این قافله ی عمر عجب می گذرد...
خاطره هایی هست که انگار همین دیروز رخ داده اند... دیروزی که شاید دو سه یا چهار و یا حتی ده سال از قدمتشان می گذرد...
خاطره ها و آدم هایی هستند که همیشه زنده اند... فرقی نمی کند هزار عمل زیبایی انجام داده باشند و دیگر خود قبلیشان نباشند... حتی مهم نیست که دیگر گذرت به آن ها می افتد یا نه...
تنها در ذهن و یاد تو با همان شکل قدیمی می مانند... زنده تر از حالا شاید...
و هر روز با گذر خود یک ورق دیگر بر تمام شفافیت این خاطره ها می فشاند و من مانده ام که چطور به برادر کوچکم بفهمانم ده سال که چیزی نیست...
کافیست چشم روی هم بگذاری، به قدر نفسهایی عمیق شاید ده سال دیگر می رسد و آن روز من هم زنی شده ام در آستانه ی سی و چهار سالگی...
کجایم را نمی دانم
چه می کنم را هم نمی دانم...
و زندگی چه بازی های جدیدی برایم خواهد داشت را نیز...
تنها می دانم که کاش با حالایم زمین تا آسمان فرق کنم
کاش زندگی مهربان تر بگذرد...
دلم نمی خواهد ده سال دیگر هم مثل ده سال پیش در همین کوچه و خیابان ها قدم بزنم و نفس بکشم...
نمی خواهم ده سال ِ دیگر همینجا ایستاده باشم!!!
راستی ده سال دیگر کجاییم؟؟؟
«روی این طاقچه از عشق پر است
پشت این پنجره از تاریکی
و من از پروازی به هر آنجا که دلم می خواهد...»
«زهرا حسینی»
وای من فکر میکردم تنها حس من اینه که زود میگذره
شنبه به چمعه... جمعه به جمعۀ دیگه
فروردین رسید به تیر
تیر رفت و مهر جاش رو گرفت
و الان فقط دو ماه مونده تا سال جدید
امروز از جلوی یه مغازه که رد میشدم و خووندم که نوشته بود تقویم 93 رسید دل در سینه ام لرزید
واقعا داره از عمرمون کم میشه
داره جوونیمون تموم میشه و ما...
سلام فرینازمـ
خانمی کامنت خصوصی برات گذاشته بودم رسید؟؟؟
جوابی بهش ندادی که!
حس خیلیا اینه یکی مث من مینویسه خانومی

آره... 93
اصن اون ماه بود مامانم تقویمشو خریده بود چشام چارتا شدا!!! گفتم 93 م اومد...
داره جوونیمون تموم می شه و ما...
چقد حرف داش این جمله...
سلام مریمی
بله خوندم منتها اینقد کار دارم که نرسیدم بیام پیشت
الانم که یه اتفاقی افتاد حالا میام برات می گم کلا
امیدوارم بهترین ها براتون رقم بخوره ...حالا تو هر کوچه یا خیابون یا زیر هر آسمونی که باشه فرقی نمی کنه ...خودت مهمّی...
خیلی خوب نوشتی هر کسی می تونه خودشو جای نویسنده فرض کنه .
سلام فرینازم
ممنون بانو جان
چرا بانو خیلی فرق داره
یه کوچه ها و یه خیابونا و یه آسمونایی هست که آدم توشون نمی تونه مدت طولانی نفس بکشه
ولی برعکس
یه جاهایی هست که 100 سالم کمه براشون:دی
خوشحالم از این بابت
سلام عمه جون
اشکمو در آوردی فریناز...
چقدر خوب مینویسی
لیلیا ببخشید بابت...

نبودم...
ببخشید بانو قسمت اشکت نبود
مرسی نه به خوبیه پستای تو که بوی ناب سیب می دن
چقدر تند آپ کردی..
عزیزدلم
آره
و الان هم یه آپ دیگه در راهه همین امشب:دی
اصن سرعت یه وقتایی بالا می ره شدید
تا ماهی 29 تاآپم داشتم:دی
به کم کاریا خوردی معصومه
گاهی بعضی خاطره ها،هیچ وقت از یاد آدم نمی روند...
گاهی طعم تلخ یک قطره اشک تا همه عمر یادت نمی رود....حتی اگر به اندازه یک قرن باشد...
همیشه اولین ها ماندگارند...
اولین عشق...
اولین زیارت...
اولین نگاه...
اولین حقارت...
اولین شکست...
گاهی زمان احساس هایمان را از ذهنمان محو میکند وگاهی هم عشق گذر زمان را فراموشمان می کند...
درست مثل مادربزرگ دوستم که بعداز حدود یک قرن وبا وجودبیماری آلزایمرش،اولین عشقش...،پسر کدخدا را هنوز از یاد نبرده بود...
می گویند کوه با نخستین سنگ آغاز می شود وانسان با اولین نگاه ....
ومن با اولین نگاه شهید زین الدین آغاز شدم...
همین جا یادمیکنم از برادر شهیدم...
اویی که فرمود:شب جمعه شهدا را یادکنید تا شهدا شمارا نزد اباعبدالله یاد کنند...
نسئل الله منازل الشهدا...
...
راستی سلام کربلایی...
سلام بانو جان



چقدر خوب که اومدی البته اون روز که بت گفتم واسه پست قبلیم میخواستم بیای که حال و هوای اربعین داشت
نمی دونم خوندی یا نه
حالام اصن جفتشو بخون
بعضی خاطره ها...
یک قطره اشک...
اولین ها مخصوصا واسه من
یه بهمنی تمام عیار
اولین هایی که تو هر نوعی تجربه کردم و هر روزم یه اول دیگه و عجیبه که این اول ها تمومی ندارن
این گاهی... کاش دومیش رو داشته باشیم
آخی
چقد قشنگ
اولین عشق
پسر کدخدا
انسان با اولین نگاه
شهید زین الدین
محشره بانو
سلام محب الشهدا
کاش مام اینقدر محب باشیم بانو جان
همه ی ژست هاتو خوندم آجی...
....
آجی
دعا یادت نره
خیلی محتاجم خیلییییییییییی
به به

خوش اومدی آجی
نت دار شدی حالا که ما داریم می ریم؟
چشم حتما ایشالله اگه قابل باشم
سلام فریناز عزیزم
امیدوارم همیشه سفرهای خوب خوب داشته باشی. الهی هر جا که هستی دستان گرم خدا در دستان مهربانت باشد.
وقتی اومدی برام کامنت گذاشتی صبح همون روز خوابت رو دیده بودم.
مراقب خودت باش.
سلام پرنیان جون

ممنون بانو به همچنین
دستان گرم خدا
چه دعای قشنگی بانو جان
جدی؟؟؟
پس دل به دل راه داره بانو
ممنون به همچنین