ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هواللطیف...
گفتم موضوع بهم بده... می خوام بنویسم و نمی دونم از چی...
گفت از من بنویس...
باشد... از تو می نویسم... از خود خود خود تو...
از مهربانی هایت نمی نویسم که چقدر گرم و آرام درست در لحظه های اضطرار به دادم می رسی...
از صدای دلنشینت نمی نویسم که سر بزنگاه از آن طرف گوشی به جانم عشق می ریزی و از هر آنچه که مرا به تشویش وامی دارد آرام می کنی و یک خداحافظی زیبا... زیبای زیبا مثل همیشه های خوبمان و تمام...
از کلام گیرایت نمی نویسم که برای من دنیایی ست بی وصف... گاهی چشمانم را می بندم و فارغ از هر آنچه که هست تنها به کلمه هایت فکر می کنم و توصیف روزهایی که برایم می گویی... روزهایی که بالاخره خواهند آمد... شاید دیر و زود داشته باشد اما سوخت و سوز ندارد...
از عمق چشمانت نمی نویسم که روزهاست از دیدنشان محرومم و تنها به عکس های همیشه ات اکتفا می کنم و درست روی مرکزشان زوم می کنم و تا عمق ناپیدای هستی فرو می روم... به یاد آن روز که خسته نمی شدم از خیره شدن به چشمانی که زیبا بود و تمام زیبایی های دنیا درونشان جا خوش کرده بود...
از شانه های آرامت نمی نویسم که حریمی امن شده بود برای بی پناهی هایم... همان شب تابستانی خوب... روی همان بالکنی که حالا از تنهایی در آمده بود و اشک هایی که می بارید... من بودم و تو و خدا و آسمان و ستاره هایی که بزم شبانه مان را چلچراغ بودند...
و چقدر امنیت موج می زد... چقدر در لحظه خوشبخت ترین موجود روی زمین بودم... و نمی دانستم که درست شب بعد و شب های بعد تا همین امشب در حسرت همان لحظه ها خواهم سوخت... و خواهم ساخت...
از دست هایت نمی نویسم که مهربانی در بند بندش موج می زد و محبت در رگ هایش غلغه می کرد... دستانی که یک لحظه هم از دستانم جدا نشد تا آن عصری که بی تو غروب شد و چشمانم دیگر به طلوع تو ننشست...
از آغوشت نمی نویسم که حتی نمی توانم حالا هم بنویسم... یکی از امن ترین جاهای هستی... جایی که به معنای واقعی امنیت، تکیه، پناه و آرامش می رسی....
نه!
از تمام صفات خوبت نمی نویسم... از تمام وجودت هم نمی نویسم... از تمام بالاهایی هم که گفتم نمی نویسم...
از خود خود خود تو می نویسم...
از تو که تمام این هایی و نیستی...
از تو که خود ِ تویی...
راستی تو بگو
از چه بنویسم؟...
این روزها بیشتر از همیشه همچنان منتظرم...
منتظر آینده ای که برایم رقم می خورد...
منتظر sanjesh.org
منتظرم ببینم پنج شنبه همان پنج شنبه ی خوب آن روز اردیبهشتی می شود یا در انتظاری کهنه به غروب خواهد رسید...
راستی انتظار چقدر سخت و شیرین است...
سخت
زیبا
تلخ
شیرین
طاقت فرسا
من اما به طعم گـَس ِ انتظار رسیده ام....
دااااااااره برررررررررررف می باره....


ای جاااااااااااااااااااااااان
مبارک باشه
راستی من هنوزم سره حرفم هستم...
این ادبیات تو جوون می ده واسه تلفیق شدن با نوشته های توصیفی...
یه سبک جدید...
یه سبک جدید و محشر... به پیشنهادم فک کن...
افق های روشنی توش می بینم...
رو پیشنهادت فکر می کنم

تو از اولم بم می گفتیا
تا کتاب بیرون ندمم ولم نمی کنی
یادته؟ همون اوایلم می گفتی بم حتی
بنویس؟
یاد شعری از آقای شکوهیان افتادم
برات میذارم بخونیش
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان " تصمیم کبری"، ابر دیگر
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی ها ست
هی می نویسد این ندارد، آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان! برادر! گوش کن ... نقطه سر خط ...
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد.
اسم نان که میاد یاد اون شعر میوفتم که یه زمانی یکی خوند و حک شد تو ذهنم...
غم نان اگر بگذارد...
باتو از...
ممنون دوست بی نام
خیلی قشنگ بود نیگا اشکم در اومد فریناز
اشک شوق باشه کاش لیلا...
فریناز
تو آدم موفقی هستی
مگه نه؟
چه سوال بزرگ و یهویی!
تو یه مواردی آره و تو یه مواردیم هنوز نه
چه هیجانی داشت ...این سنجش دات ...
موفق باشی .
سلام فریناز جان
آرره
و هنوزم از اول بهمن ماه منتظرم!!! روزی 1000 بارو رفرش کردم فکر می کنم سایتش رو
ممنون بانو دعا کنید
سلام
چه خوب..
مثل همیشه ای
به به
امین اتاقک
خوش اومدیی