ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هواللطیف...
«دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم
صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری میکنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه، تا سراغِ همسایه ... »
آری! این روزها که نمی نویسم و نیستم، قصد نبودن دارم شاید! و صبوری می کنم... به قول سید علی صالحی پا به پای نرفتن، صبوری می کنم... گاهی برای ماندن باید صبر کرد! و باید زجر صبوری را به جان خرید... پای زندگی ایستاد! و تصمیم گرفت... تصمیم به ماندن یا رفتن... گذاشتن و گذشتن و رها کردن یا ذره ذره، در شلوغی روزگار زیستن و دم برنیاوردن...
قلب ها آرام آرام بزرگ می شوند... با تحمل همین روزهایی که صبوری بسان اکسیژن دم و بازدم ها شده و شب های مهتابی که لبریز می شوی، در خلوتی شبانه می بارد تا حجم سنگین روزهای سوزانی که می گذرند، کمی کم تر شود...
باید صبوری کنم تا نه تنها تمام کلمات، که تمام فکرهایم، رویاهایم، حال و هوایم عاقل شوند!
که با دل به غم می رسی و حافظ در گوشت مدام زمزمه می کند که «دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد» و راست هم می گوید... باید عاقل شوند! همه چیز عاقل شود! همه ی هستی! حتی اگر جایی ازاین سرزمین شاعر دیگری چون سعدی بگوید: «ز عقل اندیشهها زاید که مردم را بفرساید / گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل»
و بخندم که آسودگی در عشق؟ و فرسودگی در عقل؟ حتما شاعرش یا عاشق نبوده یا عاقل! و یا شعرش عاقل شو ای عاشق بوده و بعدها هم متوجه اشتباهش نشده و یک عمر همه فکر می کنند آسودگی در عشق است و پیروی از دل و عقل جز چین و چروک های چهره ی آدم ها سود دیگری ندارد...
اما من باید صبوری کنم تا عقل بیاید و تمام دلم را بگیرد و ببرد به کنجی! حاشیه ی زیستن شاید، و من تباه راه عاقلی شوم و یواشکی در دلم اقرار کنم که دلم عاقلی نمی خواهد و نطقم را در لفافه کور کنم و بروم به دنبال صبوری تا طلوع تبسم و سهم سایه و سراغ همسایه...
«صبوری میکنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ...
تا مرگ، خسته از دقالبابِ نوبتم
»
آری! شاید حتی از طلوع تبسم به مدارا برسم و مرگ... روزی سرانجام تمام صبوری هایم به خوابی ابدی ختم شود و دیگر زجر صبر نکشم و تلخی غم نچشم و صدایی بشنوم که...
«آهسته زیر لب ... چیزی، حرفی، سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!
هِه! مرا نمیشناسد مرگ
یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند!
حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم سادهی آشنا
تا تو دوباره بازآیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!»
آری
شاید انتهای صبوری هایم به مرگ نرسد! به آوارگی ختم نشود و در دریا غرق!
شاید تا مرگ مرا بشناسد، روزی دوباره عاشق شوم و در گوش جهان اقرار کنم که همان روزهای سخت سوزناک تابستان فلان سالی که دلم را در حاشیه ی زیستن رها کردم و راه ِ عقل، پیش گرفتم، آهسته گفته بودم که آن شاعر اشتباه نکرده و عشق آسودگی می آورد و عقل فرسودن...
مهربان بی منتهایم...
در طوفانی ترین لحظات زندگی، دست هایم تنها رو به سوی توست
نگذار تصمیمات اشتباهی بگیرم که زجر صبوری را در هم فکنم...
صبوری می کنم
و هنوز
و هنوز
و هنوز
زجر صبوری را به جانم خواهم خرید...
چرا قدغن میشه؟
خودمم نمیدونم
ولی شده انگار
به امید روزى که تو گوش جهان اقرار کنى...
منتظرشم...
ایشالله
عشق آسودگی میاره
و عقل فرسودن
------
و تو تباه راه عاقلی
نه... امیدوارم اینطور نشه فریناز
--------
سلام فریناز عزیز
یه نفس عمیق...



گاهی ظاهر امر که اینطور نشون میده
کاش باطن امر سرجای خودش بمونه
سلام لیلا جون
خوبی؟ نماز روزه هات قبول باشه
شب قدر اول ینی شب نوزدهم تو خونه بودم و با تی وی خوندم جوشنو
حالا کجا رو نشون می داد؟
اگه گفتی؟
قم رو
بعد من همش دنبالت می گشتم
حالا اصن نمی دونم چه شکلی حتی
ولی یه حسی بم می گف ممکنه الان بین این جمعیت باشه ما رو دعا کنه
پیامبر صلى الله علیه و آله :
عَلیٌّ یَعْسوبُ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمالُ یَعْسوبُ الْمُنافِقینَ؛
على پیشواى مؤمنان و ثروت پیشواى منافقان است.
امالى(طوسى) ص 355
ممنون:)
خدا پشت و پناهت باشه تو تموم لحظه هات
مرسی آجی
به همچنین
سلام
دغدغه مشترکیه!
نمیدونم منم...
سلام حسین
خوبی؟
باید صبوری کرد ...
از این که یکیشُ انتخاب کردی پشیمونی؟!
خب همه باید تو بعضی برهه های زندگی این انتخابُ انجام بدن
نگران نباش، عاقبت هر دو یه مدل شیرینه، مطمئن باش
شاعر یه چیز دیگم میگه ها
شنیدی؟
گر صبر کنی ز ِ ......
نمی دونم
لحظه هایی هست به هرحال که آدم میگه اگه اون راهو انتخاب می کردم! اگه اون کارو می کردم! اگه اون اتفاق میوفتاد و هزار اگه ی دیگه که ممکنه به پشیمونی لحظه ای برسه
فقط می دونم دوست ندارم اینجای زندگی رو
آره
ز غوره حلوا سازی...
چقدر این آهنگ قشنگِ
یادش بخیر
چقدر دور به نظر میان اون روزا....
دیشب وقتی دیدم بچه هایی که فقط چندوقتِ ندیدمشون انقدر بزرگ شدن؛ فهمیدم جدی جدی دارم پیر میشم
خیلی بزرگ شدم خیلی بیشتر از اونچیزی که فکر میکردم و حس میکنم دیگه واقعا فرصتی نیست
با همه اینها زندگی خوب یا بد! تلخ یا شیرین!! همچنان در حال گذرِ.... توی این شبای عزیز دعا کردم و میکنم که واسه همه همه به بهترین شکل بگذره...
آره
از این آهنگاس که گردالیه:دی
آدم حس می کنه شبیه توپه:دی
د َ قـ یـ قـ ا ً
یعنی این حس بارها و بارها اتفاق افتاده برام... مثلا یادمه حتی مراسم عقد مامان باباشونو بعد حالا یه دختر شده هم قد من بچشون!
ایشالله واسه همگی و مخصوصا خودت به بهترین شکل بگذره نازنین
منم گاهی دلم عاقلی نمیخواد
واقعا نمیخواد !
ولی روزی که تصمیم گرفتمُ دلُ بذارم کنار تو کارهام و عقلمُ جایگزین کنم دیگه راه برگشتی نبوده و نیست واقعا
البته من ناراضی نیستم . هرچند آدم گاهی دلش میخواد واقعا عاقلیُ بذاره کنارُ با دلش باشه ولی خُب یاد گرفتم دل موقتیه . یه مدت راضیت میکنه و بعدش حسرت میخوری :)
آره
گاهی دلش می خواد اصن یه جوری که کلافه می شه
ولی خب اینم که می گی هست هرچند من یکی که نتونسم عقل محترم رو راضی کنم و دلم رو همچنین:دی
سلام عزیزم .. قلمت رو خیلی دوست دارم ..
سلام آفتاب مهربون
به پای قلم شما و مهربونی های بی حدتون که نمی رسه بانو جان
بن ملجم بهترین مسلمان زمان خودش بود!
حاج آقا پناهیان:
امام علی ع به مسلمانان یمن میگن 10 نفر از بهترین نفرات تون رو انتخاب کنین و نزد من بفرستید.
یمنی ها 100 نفر رو انتخاب میکنن از بهترین ها.
این 100 نفر به70 نفر از بهترین ها تبدیل میشن.
بعد از بین 70 نفر 30 نفر منتخب معرفی میکنند و از بین اون 30 نفر 10 نفر بعنوان گلچین بهترین ها انتخاب میشن و میرن نزد آقا امام علی ع. اما برای صحبت باید با اخلاص ترین شون رو انتخاب کنند.
این 10 نفر 1 نفر رو انتخاب میکنن بره با حضرت حرف بزنه.
و اون شخص کسی نیست جز. . .
ابن ملجم مرادی!
آره دوست مومن !
ابن ملجم بهترین مسلمان زمان خودش بود!
مبادا به نماز شب و روزه و لب تشنه ات فخر کنی. تازه الان که خدایی تر شدی باید بیشتر مراقب باشی.
واقعا؟؟؟

نشنیده بودم تاحالا
چطور یه آدم اینطوری بهترین مسلمان زمان خودش بوده آخه؟؟؟
دیگه ننوشتی از سفر!
حالت خوبه؟! معدت چطوره؟!:)
سفر...
یه اتفاقایی افتاد اینجا که نتونسم بنویسم دیگه...
در توافق 1 به علاوه 1 به سر می بریم فعلا:دی
چ مبهمـ:(
چی بگم:|
سلام فریناز جون
نماز روزه های شومام قبول آباجی
بله بین جمعیت بودم و اگه لایق بوده باشم دعا گو
خب کاری نداره که آبجی
ایندفه اومدی قم به خبر با کلــــــه میام دیدنت
سلام لیلا جون

مرسی عزیزم قبول حق ایشالله
پس حدسم درست بود
چشم اگه طلبیدن که از خدامه حتما