آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

بیست و سومین: نور چشم های ما...

هواللطیف...


ششمین ماه ِ سال هم آمد!

و تنها شش ماه دیگر تا عیدی دیگر و سال دیگر و آمدنی دیگر مانده

حکایت تقویم و روزشمار تاریخ، حکایت عمریست که طی می شود و جوانی که اگر در راه شما هم نباشد، چه سود مولایم!

بی مقدمه آمده ام ،

ببخشایید مولای مهربانم


سلام مهدی جان

سلام مهربان ِ خدا

سلام نور ِ چشم های ما


چشم هایی که در راه رسیدن به دیدار شما پلک می زنند، و شما نور ِ دیدگان منید، به امید روزی که شما را درست وسط مردمک هایم جای دهم، و پرده ی پلک هایم را بگیرم تا دیگر بسته نشوند و در نور ِ حضور شما، بی نیازتر از تمام فانوس های راه باشم...


گل نرگس خوشبو سلام

مشام ِ جانم جمعه ها به عمق عمیق ترین قداست هستی نفس می کشد تا رایحه ی نرگس شهلایتان را تمام و کمال در جانم جای دهد و تمام نفس هایم عطر شما را بگیرد و زنده باشم به همین دلخوشی های خوشبو...


سلام عزیز دل ما...

طپش های قلبم، تندتر از تمام روزهای هفته به گوش می رسد! گویی سوار بر عقربه های ثانیه شمار شده باشد و در هر ثانیه دو بار بتپد و تمام دایره ی ساعت و زمین و هستی را طی کند و نرسد و باز از تلاش نایستد و دوباره برود و بتپد و به عشق شما هر لحظه را به لحظه ی بعد بسپارد تا مگر منت نهید بر ساعتی که نمی دانم چه ساعتیست و ندایتان به گوش رسد و بیایید و دل هامان همه روانه ی شماست مولایم...


دلم!

با تمام روزهای بهاری ام

بهار عمرم!

و بهار عمر هر آدمی روزهای خوش جوانی اش است...


چه عشقی بالاتر از عشق به شما

و چه ایمانی والاتر از ایمان به آمدنتان...


که شما یگانه مولای دل بی قرار منید و هر آنچه در راهتان قدم بردارم کم است...

هر آنچه تمام جمعه ها درب تمام خانه ها را بکوبم و بگویم که بیایید کوچه ها را آب و جارو کنیم مگر به حرمت امیدهایمان، مولای غریبمان بیایند، باز هم هیچ گامی برای آمدنتان برنداشته ام...


کاش بیایید و بگویید چه کنم؟ و چه کنیم مهدی جان؟


تا مایه ی افتخارتان باشیم...



نایت اسکین

اَللهُــمَّ َعَجِّــلْ عَجِّــلْ عَجِّــلْ لِوَلیِـــکَ الْفَـــرَج

نایت اسکین


رگبار1: 


شهادت امام صادق علیه السلام...

یک سال پیش

کرب و بلا

حرم امام حسین...

دسته های عزا

سینه زنی ها

مشکی پوشان

بین الحرمین خاموش

حرم حضرت ابوالفضل...

شب شهادت

سینه زنان

زنجیر زنان

همهمه ی مبهم شور و نوا


دلم تنگ شده

برای حرم

برای شش گوشه ی حسین

برای امنیت عباس

برای نجف غریب علی


جان و جهانم فدای علی...



نظرات 8 + ارسال نظر
نازی دوشنبه 3 شهریور 1393 ساعت 13:14

جان و جهانم فدای علی...

اللهم عجل لولیک الفرج

آمین

مژگــان دوشنبه 3 شهریور 1393 ساعت 16:54 http://banoye-ordibehesht.blogsky.com/

جان و جهانم فدای علی...
(منم این جمله آخر عجیب به جانم نشست )

گفته بودم چو بیایی ، غم دل با تو بگویم
چه بگویم ، که غم از دل برود ، چون تو بیایی!

اللهم عجل لولیک الفرج

اوهوم
خیلی...

آمین

فاطمه دوشنبه 3 شهریور 1393 ساعت 19:33 http://lonely-sea.blogsky.com/

ششمین مال سال...
منو می بره تا سال قبل و ششمین ماه سال ِ پارسالم...اصا روز اول شهریور نمی تونی تصور کنی چه حال غریبی داشتم...

همه چی هم داره خیلی سریع می گذره هم سخت...هنوزم باورم نمیشه داره یک سال از شهریور پارسال میگذره...شش شهریور و بعدش....

بماند...

ان شالله که نور ِ چشم هممون بیان و جوونی های مام به بهترین شکلش وقف ایشون بشه...


توام همچین روزی کربلا بودی...و تموم چیزایی که نوشتم رو دیدی با چشمات...این خیلی خوبه

خییییییلی...


اللهم عجل لولیک الفرج

ششمین ماه سالم شد
ششمین ماه ِ پارسال...

آره خیلی سریع...
هم 6 شهریور و هم بعدش...

ینی قشنگ همش مرور می شد تو ذهنم

ان شا الله

اوهوم
آمین

فاطمه دوشنبه 3 شهریور 1393 ساعت 19:40 http://lonely-sea.blogsky.com/

برای شش گوشه ی ارباب...

برای امنیت ِ محض ِ حرم کوچیک ولی بی نهایت حضرت عباس...

برای شکوه و عظمت وصف نشدنی حرم حضرت علی...

دلم لک زده... لک!!

حرم حضرت عباس خیلی کوچیکه...خودت دیدی دیگه!!
یادمه ی بار که تو حرم بودیم س سری دختر هم سن و سال خودمون داشتن گوشه ی حرم سینه می زدن و خودشون می خوندن واسه خودشون...دانشجویی اومده بودن انگار...
و ی خانوم عرب که روبه روی حرم وایساده بود و جوری عربی با حضرت حرف می زد که همه ی وجود من می لرزید...

هیچی از جرفاش نمی فهمیدم...گاهی ی کلمه می فهمیدم...ولی انقدر محکم حرف می زد باهاشون که من قشنگ می لرزیدما...قشنگ انگشت اشارش رو تو هوا تکون میداد و حرف می زدو اشک می ریخت...

کلا عربا با حضرت عباس خیلی راحت حرف می زنن...
اما من تو حرم حضرت عباس امنیتی رو حس کردم که یادمه فقط کنار ضریح نشستم و سرمو به ضریحی که اون موقع هنوز چوبی بود تکیه دادمو اشک ریختم فقط...

+ چقدر حرف زدم...
خیلی وقت بود اینطوری پرحرفی نکرده بودم اینجا...

ببخشید فداتشم

کلا خیلی جالبه ها چون منم شهادت امام صادق رفتم بدون اینکه حالا برنامه ریزی خاصی داشته باشیم

حرم حضرت عباس اصن امنیت محض بود... امنیت محضا

عربا آره کلا راحتن:دی

اتفاقا خوب بود ولی دفه بعدی سر وقت میایا اصنشم کلی دیر کردی ینی چی

همیشه از این کارا بکن

رهــ گذر دوشنبه 3 شهریور 1393 ساعت 23:32

جمله ی آخر+

اللهم عجل لولیک الفرج...

آمین

مریم سه‌شنبه 4 شهریور 1393 ساعت 13:25

اینقدر این متنت آروم و نرم توی دلم نشست که شد یه نفس عمیق ته دلم و آروم شدم بین این بیقراری ها
دعا کن قبل از اینکه پیر بشیم و یا بمیریم بیاد
سلام فرینازم

خدا رو شکر

ایشالله که بیاد...

سلام مریمی

الـــی ... چهارشنبه 5 شهریور 1393 ساعت 19:26 http://goodlady.blogsky.com

دعوا نداشتیما:|

منزل نوتون هر چند ماه هم که بوده باشه اسباب کشی کرده باشی مبارکه :)

دعا برای تعجیل در ظهورش :)

ما غلط بکنیم :دی
اصن دعوا چی چی هست

مرسی

آمین

و اینکه جای الی خالی بود خب

معصومه پنج‌شنبه 6 شهریور 1393 ساعت 10:55 http://sickeyes-fragile.blogfa.com/

سلام

سلام

معصومه:)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد