ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هواللطیف...
بگذار برایت قصه بگویم بانوی ماه
از روزگار ِ خوش ِ ستاره باران ِ عشق!
بگذار بگویم که پنجره ها رو به سوی آفتاب وا گشته اند
و شمعدانی لب تاقچه، برایت از بهار و بابونه می خواند
زندگی میان ِ برهوت ِ سرد ِ آدمیان
مرا به نور کشید!
از نیستی به هستی
از عدم به وجود
از نبودن به بودن
از گم گشتگی به پیدا شدن
و در نگاهتان حل شدم
در راهتان بی تابانه شتافتم
و هزار خار ِ مغیلان ِ جاده در اندام ِ احساسم به گل نشست!
راستی بانو بگذار برایت قصه بگویم
و گم شوم در حلاوت حضورت...
مهربان یاس ِ کبود ِ علی
به راستی
چه کند علی
چه کند علی
با این همه تنهایی؟
چه کند با رفتنتان؟
بانوی من
بانوی مهربانم...
می شود مرا در سایه سار مادرانگی هایتان بپذیرید؟
در لحظه های بغض و آه
خم ِ شکسته ی کمر ماه را می بینم
تا دامان شما فرود آمده از شرم
کاش بودم و سپرت می شدم....
چندین قرن
دیر آمده ام بانو
ببخش مهربان مادر ِ یاس نشانم....
نمی دانم چیست! اما!
این روزها، یک ساعت هایی اش، خدایی می گذرند...
و همان ها برای تمام عمرم بس!
همان دیروز و روبروی بیمارستان سعدی
و امروز و مدرسه ای که تمام دوران راهنماییم ام را برایم تداعی می کرد
باور کن این روزها، تنها همان ساعت هاست که زندگی می کنم... نفس می کشم... زنده می شوم... جان می گیرم و از بی جانی شما هزااااااار بار می میرم....
چه تناقض عجیبیست!
اما
باور کنید زیر خیمه ی شما که باشم، دنیایم رنگ و بوی زندگی می گیرد...
چقدر منتظر فردا، همین وقت هایم....
آخر دوباره قرار تازه ای با ماه دارم!!!
آنانکه به یک نظر خاک را کیمیا کنند
آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند...
ایشالله
ایشالله