آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

یک دست لباس رنگی

هواللطیف..


لباس های رنگارنگ، شاید از سن من گذشته بود که یکی شان را بردارم، بپوشم و بعد خوشم بیاید و بخرم! آخر حالا جوانی شده ام که تمام کودکی و بلوغ و نوجوانی را طی کرده... حالا مد شده جوان ها رنگ های تیره بپوشند و طرح های ساده! اما من دوست ندارم، و شاید اگر روزی میان سال و پیر هم شدم باز هم از طرح های ساده و رنگ های خنثی خوشم نیاید...

دلم می خواهد لباس هایم پر از نقش باشند مثل بته جقه هایی که همیشه آرامش انحنایشان برایم سوال بوده و یا یک دامن کوتاه داشته باشم به رنگ تمامی رنگ های رنگین کمان و بچرخم و انگار آسمان به زمین آمده باشد؛ انگار بوی باران بیاید و آفتاب لا به لای ابرها شیطنت کند...

امروز میان مزون لباسی می گشتم و دختر خردسالی بود و مادرش، دخترک محو لباس های رنگارنگ نوجوانی آویخته به چوب لباسی بود و مادرش می گفت اینها برای تو بزرگ است و دخترک با حسرتی پر از امید گفت کاش شد بزرگ شم!!!

و من ناخودآگاه دخترک را نگاه کرده بودم و حرفش را بارها و بارها از ذهنم عبورداده بودم و با حرف های ذهن چند دقیقه قبل از این اتفاق مقایسه اش می کردم... من هم گفته بودم کاش کوچک شوم! کاش نوجوانی بودم هفده هجده ساله و می توانستم این لباس های رنگی و شاد را بپوشم ...

راستی نوجوانی ام چگونه گذشت؟ پس چرا آن روزها این لباس های رنگارنگ رنگین کمانی را دوست نداشتم؟ پس چرا نمیخریدم و نمی پوشیدمشان؟ چرا نوجوانی نکردم؟ و هزار چرای دیگر که حالا از سرم گذشته بود و به سن و سالم فکر می کردم...

کاش می شد نوجوان شد و رفت داخل آن لباس های رنگی و چرخ زد و حس کرد که می شود تمام دنیا از آن تو باشد...



نظرات 6 + ارسال نظر
امیرحسین چهارشنبه 6 خرداد 1394 ساعت 02:51 http://bayern.blogsky.com

سلام فریناز جون. امیدوارم که خوب باشی
مهم اینه که دلت جوون باشه. لباس هم هر چی دوست داری بپوش

سلام
ممنون به همچنین:)

آره اینم حرفیه:)))

گرچه شایدم به سرم زد و رفتم خریدمشا

اصن بگن این هنوز بچه س
مگه چی می شه

امیرحسین چهارشنبه 6 خرداد 1394 ساعت 02:54 http://bayern.blogsky.com

راستی بازم 4 اردیبهشت گذشت و تو یه تولد برامون نگرفتی

وای امیرحسین ببخشید

خیلی درگیر بودم اوایل اردیبهشت


تولددددددت مبارک باشه خیلیییی

خب توام که اصن نمیای که

امیرحسین چهارشنبه 6 خرداد 1394 ساعت 02:55 http://bayern.blogsky.com

میام اینجا یاد قدیم می افتم. یاد گل مریم

گل مریم جون دیگه سرشون شلوغه افتخار به ما فقیر فقرا نمی دن:|

نازی چهارشنبه 6 خرداد 1394 ساعت 09:55

من کلا از نوجوونی تا حالا لباس های رنگی رنگی دوست نداشتم
یه بحث جدی شده بین من و مهدی همش بهم میگه پیرزن از بس شاد نمیپوشم

ولی من کلا از بچگی دوس داشتم اما زیاد نمی پوشیدم چون اصن ما نسلی بودیم که دبستانمون با رنگ افتضاح طوسی گذشت

جدی؟ خب اشتباه می کنی
من همین الانشم کلی شاد می پوشم منتها دقیقا منظورم الان همون لباسی بود که دیدم و الان دیگه به سنم نمی خوره
مثلا به سن تو می خوره اون
خیلیم خوشگل بودشااااا

محمدشون پنج‌شنبه 7 خرداد 1394 ساعت 21:36

کاش فقط حسرت آدم از روزای گذشته اش لباسای رنگی باشه...

آره کاش

یک سبد سیب دوشنبه 11 خرداد 1394 ساعت 23:58

سلام فریناز عزیز

امیدوارم که حالت بهتر باشه



کاش اینقدر به عقب برنگردی

کاش یه روز اینقدر حالت خوب باشه که دیگه به هیچی تو گذشته فکر نکنی


واقعا" دلم میخواد فریناز شاد بشه خیلی زود

و اینقدر با حسرت به گذشته نگاه نکنه.


کاش یه روز اینقدر حالت خوب باشه که دیگه نخوای به عقب برگردی


به به
سلام لیلا جوووون
تو خووووبی؟


میای از این ورا گذری دختر

کاش

گذشته خودش میاد سراغم وگرنه کسایی که منو دیدن تو زندگی واقعی من نمی رم سراغشون

یه چیزایی همیشه مث یه حسرت هستن منته دیگه نباید به چشم حسرت نگاشون کنی
یه بلور چینی حسرت می شن میذاریشون تو تاقچه ی دلت


امیدوارم....

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد