ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هواللطیف...
چقدر زود می گذرد
تند تند بر عدد سن هایمان افزوده می شود و حتی خاطره ها
هر روز یک خاطره ی نو که اضافه می شود به دفتر زندگی
دفتری که نمی دانم چند برگ دارد...
آنقدر زود می گذرد که به ماه رمضان می رسم
به ماه میهمانی خدا
که دو سال پیش بود، آری کمتر از1000 روز پیش که میهمانش شدم!
در ماه ِ خودش! به خانه اش...
زبان روزه حج به جای آوردم و حاجی شدم
زبان روزه دعا خواندم و اشک ریختم
زبان روزه تمام حرف هایم را برای خدایم زدم
تمام آن روزها که بیست و سه سالگی را گذرانده بودم و چند ماهی تا بیست و چهارسالگیم ام نمانده بود
زبان روزه با خدایم عهد بستم، با خدایم حرف زدم ، دعوا کردم و بعد آشتی نمودم...
زبان روزه حاجت خواستم و اجابت شدم
و خیلی حاجت هایم نیز در راه آسمان ماندند و شاید هنوز در راهند! نمی دانم
و حالا به ورق های دفتر زندگی ام سر می زنم... به دو سال پیش...
یک نقطه ی اشتراک تمام تنم را می لرزاند
ماه رمضان آمده و فقط همان سال 92 بود که لیاقت میهمانی خانه اش را داشتم
ماه رمضان آمده و من بازگشته ام به دوسال پیش
به قول کسی که می گفت من از این روزهای تند تند ِ در گذر، خیری نمی بینم!
حال او که بود را بماند که شاید کسی درون من حتی!!!
بازگشته ام به مکه... به مدینه... به آن حال و هوا...
و خوشحالم
هزار هزار هزار بار خدایم را شاکرم برای آن سال
برای اینکه امسال مانند سال قبل نیستم و می توانم یکی یکی روزه هایم را بگیرم
برای اینکه معده ام کج دار و مریض با تمام ِ من و دردهایم می سازد و به من قول داده این یک ماه را بی قراری نکند..
راستش را بخواهی دلم نمی خواهد به سال قبل بازگردم و تمام آن دردهای خیلی خیلی بد...
فقط خدا را شکر می کنم که گذشت و حالا می توانم گوش شیطان کر، روزه هایم را بگیرم
میان تمام کارها و امتحان هایم دلم برای اینجا پرکشید..
امسال به استقبال رمضان نرفته بودم
دلم می خواست تمام خانه ام را گلباران کنم و رمضان را به جای جایش دعوت نمایم
و راستش دلم می خواهد اول رمضان و آخر رمضانم باهم فرق کنند...
منتظر یک اتفاق خوبم
اتفاقی که نمی دانم چیست
اتفاقی که اتفاقیست...
و شاید اتفاقی بیش نیست
راستی غروب ها که می شود و دم دم های اذان
و حتی قبل از اینکه روزه ها را باز کنیم
به یاد همدیگر باشیم و برای هم دعا کنیم
به قول فاطمه که می گوید برای هم دعا کنیم دوستان:)
محتاج یک دعای پاکم که به آسمان برود...
رمضان جان
آمدنت
مثل هر سال
گلبااااااااااااااااااااااااران
ماهت عسل ....
آن شاله بهترین ها در انتظارت باشه...
ممنون عزیزم به همچنین
سلام فری سونامی و چطوری؟ من خوبم ...خیلی بهتر از اون سال ها ...چه بلایی سر وبلاگت اومد....چرا اینهمه ساکت شد ؟
با درسا چیکار میکنی؟ ارشدی؟
به سلاااااام نارون فسسست

چیطوری؟
دیگه وبلاگم یه دورانی داره
شایدم ماها زیادی بزرگ شدیم و ساکت
وگرنه این همه سکوت از من بعید بود اصن
نه رشتمو کلهم عوض کررردم
معماری داخلی می کنم و از لیسانس باز
تو چه کردی؟؟؟؟
راستی نماز و روزه هات قبول
ممنون قبول حق واسه توام قبول باشه
سلام
نماز
روزه
قبول
التماس دعا
سلام محمدشون خان
قبول حق
واسه توام قبول باشه
محتاجیم مخصوصا این شبا
محمد هنوز هستی ؟ چه جالب ...آدم قدیمی ها رو میبینه حس خوبی بهش میده
آره محمد تازه اومده مدت زیااادی نبود
اوهوم قبول دارم
سلام
ببینم این پست مال اول ماه رمضان نیس؟!
یعنی فریناز بانو کجا میتونه باشه این نصفه شبی
سلام
دیگه نمی شد بیایم
ماه رمضون بود و حالمون خیلی مساعد نبود:دی
نصفه شبی داشتم فیلم می دیدم و تخمه می خوردم:دی
فریناز بانو
نمیخوای بیای بگی
محمد نارون
نارون محمد
؟!
والا من تو قدیمیا نارون یادم نمیاد
اووووومدم
و امیدوارم بتونم اینجاها رو ی تکونی بدم خیلی خاک گرفته:دی
نارون کم میومد ولی واسه همون دوران دالتونا بودشا، اون موقه ها بود