ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هواللطیف...
باید دو سر حرف های آویز شده بر قلبم را بگیرم و بتکانمشان در جویباری، نهری، رودخانه ای، دریایی، جایی که دیگر بازنگردند
ننوشتن را نمی توانم و نوشتن با دردهای دلم نیز جز رد سرخ غمی غریب بر صفحات خانه ی آرامشم، یادگار دیگری ندارد
اما همیشه باید نوشت و گفت حتی نگفته ها را! من اما همیشه به تحقیر شدن ها که می رسم سکوت می کنم! آنجا که کسی چشم در چشم هایم بگوید، آخر نمی شود همه چیز را گفت! همه دلیل ها را گفت! و من مثل همیشه تیز می شوم و خوب می فهمم که منظورش چیست و بر او و آل و تبار خودش و تمام همجنس هایش آه سردی می کشم و در اعماق خیالم کاغذ خاطره هایشان را ریز ریز می کنم و به دست همان آب ها می دهم...
نه امواج مواج دریا برایم شادی و نشاط به ارمغان آورد و نه سبزی و سحرانگیزی جنگل های شمال
انگار چراغی قرمز درونم هشدار می دهد که ایست! به کجا چنین می شتابی و تا کی به مردن و مرده بودن ادامه خواهی داد؟!
و من با مشت گره کرده ی پر از بغضی بر سرش بکوبم که هییییس!!! مگر نشنیده ای که دخترها فریاد نمی زنند! دخترهایی هستند که حتی جرئت حرف زدن ندارند! دخترهایی که غمی بزرگ در سینه شان آوار شده و کسی نیست به فکرشان باشد! دخترهایی که به معنای واقعی دخترند با تمام دخترانگی هایشان! با ظرافت و لطافتی خدادادی... دخترهایی که انحنای لبخند یادشان رفته! و چشم هایشان بی فروغ مانده است
دخترهایی که هزار و یک توصیف دارند! یکی می گوید لبخند خدا! دیگری می گوید عزیز بابا! آن یکی، برکت و چراغ خانه اش می داند و یکی دیگر هم کوه نمک و گلابتون و ماه و ستاره و آسمانش می داند! و من قهقهه می زنم از آن قهقهه هایی که به اشک می رسند! قهقهه هایی عصبی که تمام عضلات صورت و مغز و سر آدم را درگیر می کنند و آدم هر لحظه احساس خفگی و گرگرفتگی می کند...
از دریا به دختر رسیدم و روز پیش که روز دختر بود و دریغ از ذره ای دخترانگی و لبخند و نشاطی که باید... صبح تا شب باران شده بودم و باریده بودم! حتی در آن تئاتر تالار فرهنگیان هم می باریدم و برای دل خودم و خیلی خیلی خیلی از دخترهایی که می شناسم غصه خورده بودم!
هوای حوصله ام بدجور ابریست! و نمی بارد... همیشه از آسمان پر از ابر سفیدی که نمی بارد متنفر بوده ام...
و حالا انگار که ابری سیاه سراسر زندگی ام را فراگرفته! نه توان باریدن دارد و نه تاب رفتن! انگار دوست دارد من را با دیدارش زجر بدهد و غصه دار کند و اشک هایم را جای تمام قطره های درونش از من بگیرد و تهی شوم از همه چیز
این روزها حتی در و دیوار زندگی هم برایم زیادی کوچک شده... آسمان برایم سقفی گشته بی پنجره! بی نورگیر! و من انگار دارم در این دنیا خفه می شوم...
حالم اصلا خوب نیست و با دیدن دریا هم بدتر شد...
من کجا و دریا کجا...
چقدر دارم از این همه بند خفه می شوم
زجر کشیدن بدترین اتفاق دنیاست!!!!!
و چقدر ساده ام من که از تمام آدم هایی که می شناسم و نمی شناسم گذشته ام...
تمام کسانی که مسبب این زجر بودند
و حتی خودم!
پی نوشت اول:
هر کسی گفت من کاملم! هیچ عیب و نقصی ندارم! بدونید فاقد شعور و فهم و درکه
کسی که خودش رو کامل می دونه، باید ازش ترسید
از این تجربیاتی که من رو ذره ذره تموم می کنن متنفرم
مــــــــــــــــــــــــــــــ تــــــــــــــــــــ نــــــــــــــــــــــــــــــــ فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــر...
آدم های مذکر زیادی بی شعور اینقدر زیاد شدن که دیگه نمی تونم به هیچ مذکری حتی فکر کنم!
پی نوشت دوم:
دم دریا
خدا بدجور امتحانم کرد
خدایا می شه دیگه بسه؟
نمی کشم!
چی شد آجی؟
چی چی شد؟
الهی بگردم برای اینهمه غصه که تو دل مهربونت نشسته
به هیچ وجه الان و تو این شرایط هیچی نمیتونم بهت بگم که میدونم فریناز درونگرایی که من میشناسم خیلی خییییلی دلش پر بوده که اینجور غصه هاش رو ریخته رو این صفحه مجازی
فقط دعا میکنم هر چی زودتر خدا آرامش رو بندازه توی دلت
مراقب خودت باش خانوم گلم
دقیقا مریمی
حالا پستای بعدیمو بخون
خدا یه لطف ویژه بهم کرد
یکم ارومتر شدم
بیا پیش ما خب
چقد دیر میای اینجاها...
حظ بردم از نوشتنتان
لطف دارین
قلب ، مهمانخانه نیست که آدم ها بیایند
دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند
قلب ، لانه ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود
و در پاییز باد آن را با خودش ببرد
قلب؟ راستش نمی دانم چیست،
اما این را می دانم که فقط جای آدمهای خیلی خوب است!
ادم هایی از جنس تو...
ممنون دنیای عزیز
قلب اتفاق مقدسی ست
هیییییس!
محمدها وقتی شرایط پست رو ارزیابی میکنند فریاد نمی زنند!
ما هم هستیم
شما نیستین جواب کامنتا رو بدین؛)
باریکلا به این محمدهای وقت شناس
آره نبودم اصن ببخشید
اطرافتو بهتر نگاه کن...
شاید بعضی چیزا کمتر اذیتت کردن
چشم
میبینم
اما اینا همه شایدن فقط
چی شده فریناز؟
خوب نیستم نارون!
ی سری ب ما هم بزن
کار واجب شاید داشتیم!
چشم میام حتما
ببخشیییییییید
سلام مش فریناز خانوم

دلمون برات تنگیده
آجی خوابگامون شوتمون کرد بیرون اومدیم تو خاک پاک اصفهان خونه گرفتیم حالا بگو کجا
200 متری دانشگاه
انقد ذوق دارم که نگو فقط موندم تو این برهوت چه کنم تازه پشتمونم میگن قبرستونه دیگه هیچی
سلام مشد مهرناز خانوم:))
به همچنین ستاره سهیل شدی دیگه اصفهان نمیای که
وای اونجا که خیلی از شهر دوره خدا صبر عظیم بهت بده ایشالله
فسیل نشی ی وقت:دی
چرا من اسم ندارم
الان اسم دار شدی:دی
الان دیگه دارم
بعله:دی
هنوز هم کلی حرف ِ نگفته باقی است


از خدا
از زندگی
از خنده ی ِ گل
از بوی ِ صحرا
از آب
از آیینه
و زندگی ﭘر است از شادی های ِ بزرگ و کوچک
که ما ساده از کنارشان می گذریم
با اینهمه زیبایی
زندگی ﭘر است از دل های شکسته ای که همدرد می خواهند
از دل هایی که نسیم ِ سرد می خواهند
تا از داغ ِ نامردی رهایشان کند
سلام بر بانوی مهربانی های ناب
با اینهمه
هنوز هم اینجا بوی آرامش می دهد
کاش همه آدم های دنیا مثل شما خوب درک می کردند


حال خوب و بد رو
شادی در عین غم رو
داغ و خنکی رو
و حق می دادند و حق می گرفتند!
به حق
سلام ر ف ی ق همیشه همراه
ته ته تهش شاید ی نسیم امیدی هست که از جانب خداست
اونه که بوی آرامش رو منتشر می کنه:)
فری یه روزی بیا فیس بوکی جایی ، برام تعریف کن چیشده ..مردم از فضولی
فیس بوک نیستم. فیلترشکن ندارم:دی
حالا ی روز بیا مسنجری جایی