ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هواللطیف...
زیادی در زلف اندام واره های هستی غوطه ور شده ام
کاش پیچکی بود در باد، دست هایم را بی هوا می بلعید و مرا تا نور زرین آفتاب می برد
در بطن چیرگی انسان بر هوا و فضا و جاذبه مانده ام که یکپارچه فکر می شود تا به بالا برسد
تا کجا؟
آسمان!
خدا!
و شاید تا همان نقطه ی بالاترین منحنی زندگانی اش
همان جا که نقطه عطفی ست و چرخشی برای یک اتفاق جدید
من در پیچش موج ثانیه هایی که ظریفند و نحیف، به طوفان ساعت های رفته می رسم!
و راست می گویند، رفتنی هرگز بازنخواهد گشت...
فرصتی می خواهم
و همت و انگیزه ی یک دانه برای شکفتن
و توری نقره فامی که بر سر رویاهای به هم بافته ام بیندازم و جمعشان کنم یک گوشه ی دنج
پرواز کن
با همین توری مشبَکینی که آهسته بر افکارت چیره شده
همت کن
و روی همین موج ثانیه هایی که به دیدار ساحل می روند بنشین و برو
رفتن چیزی شبیه نماندن است
گاهی به عقب گاهی به جلو
از درجا زدن بیزارم....
.......
آدمی که در راه ماند
باید خودش را از جاذبه رها کند
و تمام وجودش را بر پشتش بگذارد و بکشد تا آبادی های زندگی
دوره ی دست های معجزه آسا و مهربانی های بی چشم داشت تمام شده است
پس برخیز!
خودت
و تنها خودت
+ دلم برای مادری می سوزد که تمام راه های نرفته را امتحان می کند و باز هم نمی رسد...
آخر راه کجاست؟