ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هواللطیف...
یک سال پیش بود توی کوچه پس کوچه های سپاه یک جایی روضه بود و من و مادرم و پدرم رفته بودیم... تمام حیاط و پارکینگ یک مجتمع را پوش زده بودند و 10 شب مراسم می گرفتند... همانجا دلم خواسته بود که کاش ما هم مراسمی داشتیم شبیه همین دو سه سال پیش از پارسال اما نشده بود...
و امسال درست شب هفتم محرم ، یک هفته پیش، وقتی داشتند حیاط و پارکینگ های مجتمعمان را پوش می کشیدند و فرش می انداختند ناگهان به یاد آرزوی سال پیشم افتادم و خدایم را بینهایت شکر کردم که حرفهای توی دل و فکر مرا هم شنیده بود و حالا جامه ی عمل پوشانده بود...
تمام ساختمان و دیوارها و آجرها و کف فرش ها و پنجره ها و چراغ ها می لرزیدند از نام حسین... نام علی اصغر... و من از دنیا کنده شده بودم و دل به طبل و سنج ها و زنجیرهایی داده بودم که تار و پود مرا به خود آغشته می نمود...
و تمام شب تاسوعا و روزتاسوعا و عاشورا و روز بعدش نیز سپری شد... شب عاشورایی که زیر باران نم نم هماهنگ با زنجیرها دستی خسته بر سینه ای پر کوبیده می شد و باران رحمت خدا بود و شرمسار آن شب و آن واقعه و فردایش و بی آبی و عطش...!
اصلا عزاداری زیر باران یک اتفاق زیادی خوب است که چند سال یکبار نصیبم می شود... و تمام شب عاشورا را نفس کشیده بودم و نفس خواسته بودم! باور کن نفس خواستن اتفاقی ست که خیلی ها درک نمی کنند اما اگر گاهی از کالبد خودت بیرون بیایی و کمی بالاتر و بعدتر ها را بنگری کمبود نفس را استشمام خواهی کرد و به سرفه ای عمیق خواهی افتاد...
امسال هم لحظه های دنبال دسته ها بودن و تعزیه ها و خیمه ی امام حسین برپا بود.. شبیه هر سال! حتی آن سال های خیلی دور بیشتر از 10 سال پیش و مادربزرگم که درون خیمه ها بود و من هنوز هم یادم هست قدم هایش را... نگاهش را... اشک هایش را... آه و ناله های جگرسوزش را... و یا اباصالح هایش را که مرا نیز با نغمه ی خوش سیدانه اش عاشق امام زمانم نمود...
چقدر جای خالی خیلی از آدم ها درد می کند... و پر نمی شود...
شبیه یک جاده ی پر از چاله که تمام نمی شود و هر چه به جلو می روی یک چاله ی دیگر! و وای از روزهای خاطره بازی که درون این چاله ها گیر می کنی و ساعت ها گریه تا شاید دستی تو را از چاله های نبودن آدم هایی که دوستشان داشته ای و دیگر نیستند، بیرون بیاورد...
آخخخخ
یک آخخخ عمیق برای اتفاقی که از آن واهمه دارم
آخخخخخخ
یک آخ دیگر برای تمام نداشتن ها و تکراری بودن های همه ی محرم هایی که تا بحال دیده ام و لمس کرده ام
و یک آخخخخ برای نداشتن تو...
خدایا بحق حسین غریبت
بحق حسین غریبت
بحق حسین غریبت
نگاهی، تا تمام بشود این غم! این نداشتنش.... و همین امیدی که زمانی برای بودنش داشتم و حالا....
زیادی می ترسم....
+ انگار کسی دارد از درون مرا تیشه می زند! به ریشه ی وجودم! و هر روز آب می شوم...
من از نبودنت هراس دارم
بفهم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدایا تمام خواهش من، بودن و داشتن اوست
اویی که هست و همینجاست