ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هواللطیف...
بگذار تو را آرام ، بی حرف ، بی نگاه، بی غم و غصه در آغوش بگیرم
شاید آغوش من تمام تلخی روزهایت را بشوید و ببرد به دوردست ها
بیا زبان و کلام را در صندوقچه ای قدیمی بگذاریم و آن را قفل کنیم فقط برای روزهای مبادا
بیا دیگر حرف نزنیم،
نگاه؟
چشم ها، زبان قلب هایمان
و دست ها، انتقال حس عجیبی که این روزها گل داده است
نکند باغچه ی احساس، با غبار کلمات بیهوده، پژمرده و پر پر شود؟!
بیا دیگر صحبت هم نکنیم
بحث و گفتگو و مجادله و...
حتی عاشقانه ها را هم!
شاید این بار، شاخه های زندگی، کمی جان بگیرند و با هر بادی نلرزند، با هر طوفانی نشکنند و با هر رعد و برقی به بودنشان مشکوک نشوند...
در بزم زندگی، کودک بازیگوش آرامش، پشت هزار لحاف چهل تکه ی زمستانی مخفی شده،
هر چه می گردی بیشتر دور می شوی
بیشتر ناامید از یافتن و جست و جو
کودک بازیگوش آرامش، به افسانه ای بی بدیل می ماند
و افسانه ها همیشه تا حقیقت، فرسنگ ها فاصله دارند...
اصلا هر چه فکر می کنم می بینم همان بهتر که ما حرف نمی زنیم
و چیزی درونمان برای یک زندگی آرام و عاشقانه بی قراری می کند
و خدا می داند که تا کی متحیریم در بزم زندگی
بزمی بی آرامش
بزمی بی آسایش
بزمی تنها برای آزموده شدن
بزمی که جز رنج نیست و خداوند از خیلی وقت پیش گفته بوده که" لقد خلقنا الانسان فی کبد"....
کودک بازیگوش آرامش به افسانه ای بی بدیل می ماند..
و افسانه ها همیشه تا حقیقت فرسنگ ها فاصله دارند...
این تیکه ی متنت
عجیب عجیب عجیب خود حقیقته
و عجیب به دل میشینه...
آره آجی
عینهو حقیقته
اینقدددددر برام ملموسه که واقعا از خدا ممنونم برای کمک کردن بهم تو چینش واژه هاش...