آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

هفدهمین جمعه ی انتظار

سلام بر آقای پاکی ها!


آقا جان امروز آمده ام با یک دنیا سوال بی جواب! و یکی از این ها عجیب ذهن مرا به بازی گرفته است...

می خواهم بدانم شما که همین اطرافِ بودنِ ما به زندگیه خویش مشغولی دلت به درد نمی آید؟

چشمان پاکتان خسته ی دیدنِ این همه ناپاکی نمیگردد؟؟

و گوش هایتان که به آوای دلنشینِ خدای مهربان، عجین گشته تحملِ شنیدنِ این همه حرف ها را دارد که کاش زده نمی شدند و اکسیژنِ این روزها را از ما دریغ نمی کردند !!


یا من جایی زندگی می کنم که قحطیه خوبی آمده یا تو جایی زندگی می کنی که هنوز می شود امید داشت به خوب بودنِ آدم ها !


می خواهم بدانم تو به دلخوشیه کدام انسان، حاضر می شوی بر تمامِ زمین و زمان و عالمیان منّت نهی و نورِ وجودت را بر این دنیای یخ زده از فقدانِ آدمیت، بتابانی؟

می خوایی کدام زمینِ پاک را شرمسارِ گام های مردانه ات کنی؟


بر من ببخش که اینگونه سخن میرانم چرا که دیگر چشمانم نیز طاقت دیدنِ این همه بی عدالتی و ناپاکی و حق کُشی و ظلم و ستم را ندارد!

چرا که قلبم از بی قلبیه آدمیانِ این دیار ، روزهاست با دردی گمنام عجین گشته است

و گوشهایم که از شنیدنِ نوای خوش و دلنشینِ یک صوتِ آسمانی محرومِ ابدی گردیده اند...


اینجا اگر دستانت بوی گُل دهد تو را محاکمه می کنند که گُلی چیده ای و نمی توانند بفهمند که شاید تو گلی کاشته باشی !!!


اینجا اگر کمکی کنی می گویند قصدِ بدی داشته است! انگار تمامِ نیّتِ خوب ماندنِ ما را با سمومِ افکاری باطل ، به نیستی می کشانند !


آری آقا جان!

روی زمین اگر خواستی بوسه ی مِهری زنی بر دستانِ پینه بسته ای ، می گویند قصدِ ترحّم داری و نمی توانند بفهمند که شاید تو در تک تکِ پینه های دستی پیر ، شیرجه ی عشق زده ای!!!


مهدی جانم

دلم عجیب پُر است از انسانیتِ نو ظهور!

از همنفسانی که ادعای ....


فقط می خواهم بگویم اگر می توانی تحمل کنی اگر می توانی ریشه ی نامهربانی و عداوت را از این دیار بَرکَنی ، بیـــا

وگرنه کاری کن که ما  پیشِ تو آییــــم !


اینجا دیگر هوایی نمانده برای نفس کشیدن

به خدا در قرآن هم یک سوره هست به نام توبه

من هم رسیده ام انگار به توبه ام که چرا دلم می خواهد بیایی!


این دفه دعا می کنم من پیشِ تو بیایم ، نه تو در این همه ناپاکی و  سنگ دلی ها.....


مهدی جان!


خوب بخوان امروزم را بلکه مرحمی گردی بر اشک های بغضْ گشته در گلوی دخترانه ام!


و می گویم این بار *عَجِّل* اما برای رسیدنِ مـا به تــــو نه تو به ما !!!





تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


اَللهُمَّ َعَجِّلْ لِوَلیِکَ الْفَرَج


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

شانزدهمین جمعه ی انتظار

سلام بر آقای مهربانی ها


دوباره آمده ام تا برای تو  به عشقِ حضورِ تو  انگشتانِ قلمم را بنوازم بر این صفحه ی سپیدِ بی روح تا مگر با نامِ تو  از شورِ حضورت  سراسر شوق گردد و نبضِ واژه ها در جای جایش به تپش درآید.

چه حسِ خوبی ست میانِ این همه جشن و سُرور، آمدنت مزیّنِ تمامِ آذین بندی های این روزها گردد...

شعبان که تمامِ گرمایش را وام دارِ دو خورشیدِ چشمانِ‌ توست که زمانی بر این عالمِ سرد و بی روح تابید و دل ها  را سراسر گرمی و عشق نمود و چه قدر دلش می تپد برای تابشِ دوباره ات در این چند روزِ باقی مانده از عمرِ ۳۰ روزه اش...

چه زیبا می شد اگر بر تمامِ زمین و آسمان منّت می گذاشتی و با قدومِ مبارکت در جای جای سنگفرش های سردِ هستی مُهـــر ِ ظهور می زدی و نمی دانم زمین تابِ حضورِ نور را دارد در این تاریکیه مطلق یا نه ؟؟؟


عزیـــزِ من!

بگذار برایت بگویم چرا دلم می خواهد بر سرِ یکی از همین روزها منّت نهی و با افتخار پذیرای حضورِ پُـــرمِهـــرَت گردیم...


میلادِ جدّ بزرگوارت سیدالشّهدا امام حسین (ع)

ولادتِ عموی بزرگوارت سردارِ علمدار ابوالفضل العباس

تولدِ جدّ گرامی ات علی ابن الحسین  امام سجّاد(ع)


وقتی نجابت ریشه دواند

وقتی عشــــق بزرگ شـد

وقتی معصومیت جان گرفت

وقتی با عطرِ پاکی، شعبان معطّر گشت 

وقتی جهان به استقبالِ ورودِ حسین جوانه می زد

دلم می خواست فورانِ آتش فشانِ شادی اش را بر فرازِ کوهستان های اشراق به تماشا بنشینم.

دلم می خواست بودم و پایکوبی اش را در ورای تمام ِ ماه های زمین ببینم و بنگرم که چرا شعبان دنیا دنیا شادی و جشن و سُرور و آرامش را در دلِ خود جای داده است...


و آن هنگام که ابولفضل بر زمین و زمان هدیه داده شد

حتم دارم تمامِ زمین و آسمان بر یگانه یارِ حسین شان بذرِ ایمان پاشیدند و ماه از آن بالا به پابوسش آمد


و سجّاد و سجده های عاشقانه اش که دلم می خواست بدانم در آن نُه ماه هم بر خدای مهربانمان سر بر سجده ی شکر می ساییده است؟؟!

دلم از این تشدیدِ ج به لرزه در میآید و با دیده ی شرم بر خودم می نگرم که چرا دلم به سجده ی تو سر بر خاکِ عشق نمی ساید و این چنین سرکش می شود گاهی!!


و می دانم که شعبان اگر تا قیامِ قیامت هم سر بر سجده ی شکر فرود آورد هنوز شکرِ بودنِ یکی از این عزیزان را در دلِ خود به جای نیاورده است...


و حالا که شعبان مسخِ بودن ِ عشق گشته است تو نیز بارِدیگر سرافرازش کن تا همیشه سرش را با افتخارِ حضورِ تو با خاکِ شُکر، عجین گرداندُ سرمستش کن یگانه ماهِ عشق و شور و شادی و سُرور را...




تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


اَللهُمَّ َعَجِّلْ لِوَلیِکَ الْفَرَج


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


پانزدهمین جمعه ی انتظار

سلام مرد ِ مردان ِ خدا


ذهنم طوفانی از کلمات بود که می خواست به پیشگاه تو بِوزد و برای تو رقص ِباد کند و گِرداگرد حضورِ نورانیه تو بچرخد

اما میانِ این همه ذراتِ کلام ، طوفانِ من انگار بوی دانش می داد....بوی علم .... بوی درس ...

بوی کنکور.... بوی .... همان بگویم علم زیباتر است


یادم هست روزها پیش که خسته ی این همه کتاب بودم برای کنکور، روزی جرقه ای بر تمامِ خستگی هایم اصابت کرد و همه چون نورافشانیه شور و امید و انگیزه ، تمامِ وجودِ مرا   تلاشِ مرا   خواندنِ مرا  ذره ذره ی روزهای مرا بَذرِ هدف پاشید و دیگر خسته نبودم از تمامِ تلاشم برای آزمونی که آینده ام در گرو آن رقم خورده بود....


یک باره دلم خواست درس بخوانم و موفق گردم و برای روزهایی که آمدی با افتخار سر بردارم و بگویم آقای خوبی ها .... سروَرِ سَرسَرای هستی .... من آمده ام تا برای شما برای پیروزیه شما با شمشیرِ علم و دانشی که آموخته ام به مبارزه تن دهم و بجنگم با هر آنچه ناآگاهی و نادانی ست که سرچشمه ی تمام ِ غفلت ها و بدبختیه جامعه ی گذشته و اکنون و آینده است...


پس تلاش کردم... خواندم و خواندم و خواندم! سه ماه وقت داشتم و یک عالمه درس

ولی با هدف خواندم... با هدفِ روزی که با افتخار جلوی تو سربلند کنم...و دلم می خواست در جهتی گام بردارم که برای تو برای مبارزه در رکابِ تو باشد...

و خود بهتر از همه می دانی که چقدر در پسِ هر مرحله اش گفتم یامهدی یامهدی یامهدی

گفتم خودت جهتم را مشخص نما خودت مرا به راهی هدایت کن که برای روزهای ظهورت آماده گردم...

چند وقتی بود فراموش کرده بودم هدفم را

سرگشته و غمین گشته بودم

یادت هست؟

و این روزها که دوباره مشامم بوی کنکور را استشمام می کند به یاد ِ عهد ِ قدیمیه میان ِ خودم و خودت افتاده ام و کاش و کاش و کاش زودتر یادم می افتاد...


واقعا چرا فراموش کرده بودم عهدم را؟!

چرا در بندِ این روزها پایم بسته شده بود؟!


مهدی جان روحِ تازه ای در جانم دمیده شده انگار  و دوباره به یادِ عهدم گام هایم را استوارتر از همیشه بر زمینِ دانش می نهم و به امیدِ روزی که خواهی آمد و من با افتخار در رکابِ بودنت قرار گیرم آقای دانایی ها


و با تمام ِ وجودم برای تمامِ آموزندگان ِ علم و دانش دعا می کنم خودت راهنمایشان باشی تا زمانی که آمدی بشود به تمام ِ آگاهیشان بالید و با افتخار بگویی یارانِ آگاه و دانای من...


و به خدای مهربانمان بگو که کمکشان کند تا بتوانند با عزمی راسخ در راه ِ خدمت به تو و تلاش برای پیروزیه علم بر جهالت قدم بگذارند و تو نیز به بودنشان مفتخر گردی آقای خوب و مهربانم


دوستت دارم آقای دانای من



تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


اَللهُمَّ َعَجِّلْ لِوَلیِکَ الْفَرَج


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


چهاردهمین جمعه ی انتظار

سلام  مرد ِ پاک ترین پاکی ها!


مهدی جان!

این روزها غبار ِ ناپاکی با ابرها آشنا گشته است

دیگر از آسمان ِ اینجا باران زلال  ِ پاکی و صداقت و عشق، نمی بارد اما تا بخواهی غبار ِ ناپاکی و نامهربانی بر سر و روی زمین و زمینیان می ریزد یک ریـــــــــز

اینجا کسی چتر ِ محبت نمی فروشد و شانه ها تا بخواهی رنگ و روی بی مهری بر خود گرفته است.

و عجیـــــب ذرات ناپاکی ، قطرات بی مهری ، پولک های سرد ِ عاطفه ، شانه هایم را تَر نمی کند هنوز! 

اما ....

اما بگذار دوباره با دستان ِ اخلاص ، شانه هایم را بتکانم آقا جان!

....

آری انگار غبار ِ نبودنت عجیـــــب با شانه هایم عجین گشته و دیگر دستی مگر دستان ِ یاریه تو ، قادر به تکاندنش نیست مهدی جان!


ریه هایم را چه بگویم!

این غبار ِ سردیه عاطفه ها ، این تگرگ ِ خلأ ِ خوبی های بی حدّ ِشما ، تمام دم و بازدم هایم را منقبض کرده است...

و در سرمای مطلق ِنفس ها،دیگر دهانم برای میزبانیه دم ها بر خود زحمت ِ باز شدن نمی دهد!


و چه قدر سخت است نفس کشیدن در این سردیه مطلق!


شانه های ظریفم تاب ِ این همه گرد و غبار را ندارد!

ریه های گرمم را نشاید که با هوای یخ کرده ی نبودنت ، لبریز گردد

و چشمان ِ تابانم  که خسته از پُر گشتن ِ حجم ِ تیرگیه سرنوشت ِ قاب گرفته ی جلوی رویش است!


دلم باران می خواهد


باران ِ زلال ِ حضورت را


دلم همان خنکای روزهای بارانیه بودن ِ تو را می طلبد آقا جان!

شانه هایم محتاج ِ پاکی گشته اند

تنم رهایی از این غبار ِ سنگین ِ ماندن را تمنا دارد

وجودم گم گشتن در پرتو حضور ِ نورانیت را می جوید این روزها مهدی جان

و دلم که برای یک نفس ِ عمیق در پاکیه حضورت ، عجیـــــــب تنگ گشته است


بیا که دیگر نفس هایم دارند به شماره می افتند و کاش....

کاش زودتر از آنکه دیر شود ، تمام ِ وجودمان را لبریز ِ باران ِ بودنت گردانی ای مرد ِ پاک ترین پاکی ها...


ببــــار بر ما

ببار و بگذار در خنکای نفس های مسیحاییه ِ تو بال هایمان را تا آسمان ها  تا خدااااااا به پرواز در آوریم....

بگذار ریه هایمان به بودنت گرم گردند...



دلم عجیــــــــب  باران ِ زلال ِ حضورت را می طلبد این روزها مهدی جان




تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


اَللهُمَّ َعَجِّلْ لِوَلیِکَ الْفَرَج


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید



سیزدهمین جمعه ی انتظار


سلام مرد ِخوبی ها!


سیزدهمین جمعه هم از راه رسید و نمی دانم چرا هنوز در پس اقاقی های سر کوچه ی دلتنگی پنهان گشته ای...


نکند شما هم بخواهی عادت کنی بر انتظار ِ آمدنت مهدی جان!


دلم نمی خواهد حتی جمعه های من نیز برایتان عادت گردد... و جرعه جرعه ی کلامم که می چکد از ناودان عجیــــــــب ِ دلتنگی ها تا مگر کویر ِحلق های انتظارمان، به جرعه ای تـَـر گردد ُ فروغی بخشد بر چشمان خشکیده از اشک های بی بهانه مان برای تو آقای خوبی ها...


بگذار هنوز قداست ِذره ذره ی روزهای انتظارم با صداقت کلامم بر قلبتان دنیا دنیا شادی و اشتیاق را ارزانی دارد آقا جان


بگذار به نبودنت عادت نکنیم مهدی جان...


حتی بگذار به دعاهای انتظارت هم عادت نکنیم که  عادت، رخوتی عمیــــــق بر جسم و جان و روح و روان ما می گستراند و دیگر کیست که این این زنگار ِ عادی گشتن ها را بزُداید از روحی بدان عظمت!


دلم می خواهد اگر حرفی میزنم ...کلامی ... سخنی .... درخواستی ....مهری ....دوست داشتنی ... زنگار ِ عادت گَرد ِ بی انگیزگی بر آن نپاشد و هنوز دلم نیروی لایزال عشق و شور و امید و انگیزه را با جرعه جرعه ی کلامم برای تو ، مـزمـزه کند


می دانم قلب دریاییه شما بر کوچک ترین ماهیه تازه نفسش نیز موج ِ مهری می نوازد و در رگبار آرامش من میهمان قلب کوچکم می گردد

و دلم می خواهد آن زمان که آمدید و ندای انتظارم را درگوش جانتان نشاندید‌؛ شما نیز با همان عشق و شوری بخوانید که من می نویسم برایتان چرا که 


قلب ِ من با عادت کردن ها عجیـــــــب بیگانه است....


آقا جان نگذار  نه نبودنت  نه نخواندنت  نه خواندنت  نه نشنیدنت  نه ندیدنت

اصلا نگذار خودت برایمان عادت گردی

که آفتی پنهان و مخرّب تر از عادت تا به حال ندیده ام


و امروز دیرتر از همیشه برایت نوشته ام که اول ِوقت،نوشتن هایم نیز برای تو عادت نگردد...


دوستت دارم آقای شور و شور و عشق و امید به زندگانیه این روزهای انتظار ِ ما




تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


اللهم عجل لولیک الفرج


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید