| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
پُر از آب بود
نه به زیباییه دریا اما برای خودش عروسی گشته بود در این نصفِ جهانِ تهی از آبِ حیات
و من اگر بودم آن را باغ بهاران می نامیدم نه باغ بهادران!

ملیکا و پرستو...
هر کجا می روم ناخواسته کودکانی که دوستشان دارم به طرفم می آیند...
و می فهمم اگر همه ی دل ها چون کودکان، مهربان بود، دیگر دلی تنگِ نبودنِ عزیزش نمی گشت...
همین که دلت بخواهد با کودکی بازی کنی، ناگهان به طرفت می آید و می گوید: خاله من خیلی دوسِت دارم
این یعنی دل به دل راه دارد...
ملیکا ۳ سالش بود و دلم می خواست بدانم از کِی فهمیده دوست داشتن یعنی چه؟
پرستو ۶ سال...
چون دو شکوفه بر درختان باغ بهادران جوانه می زدند و چه قدر از خنده ی دلشان با من شاد می گشتم...
نمی دانم من ۳ ساله شده بودم یا ۶ ساله اما می دانم خنده هایم از تهِ دل بود و خوشحال از اینکه هر جا می روم، دل های پاکِ کودکانی خدایی، گرداگردِ دلِ من حلقه می زنند
و چه ذوقی ست که هیچ گاه خاله نمی شوی و خاله خطابت می کنند....
نقاشی می کردیم .... شعر می خواندیم .... و ملیکا با چند خطِ درهم دنیایی را به تصویر می کشید که فقط خودش می توانست توصیف کند دنیایش را
و بعد ازنقاشی هایمان قایقی ساختیم و هدیه کردیم به روان رودخانه ی دیدگانِ خویش...
قایق های کاغذی می ساختیم و می سپردیمش به زاینده رودِ دلتنگِ شهرِ اصفهان...
و ملیکا و پرستو دلشان محکم بود که قایق ها جایی به همدیگر خواهند رسید!
نمی دانم چرا اما دلِ بچه ها همیشه قرص است!
وقتی کودکی حاضر می شود تو را در بسته ی کوچک پفکش شریک گرداند...
وقتی لذتِ خوردن بسکوییتش را با تو تقسیم می کند...
وقتی می دود در آغوشت و از ته دلش می گوید : خاله دوستت دارم...
کودکی که هیچ گاه نه تو را دیده و نه شنیده و ...
باور کن خدا آن لحظه تو را محکم در آغوش گرفته است....
باور کن اشک شوق بر تو جاری می گردد که خدا همین جاست.
در دست تکان دادن های آبی جاری
در خنده ی پاک ملیکا و پرستو
در دانه دانه پفک هایی که حاضرند به تو بدهند و تو بچه تر از آن ها در دهانت با عشق، آبش می کنی...
باور کن خدا تو را تا عرش می برد
باور کن خدا تو را بخشیده که اینچنین لحظاتی را بر تو و نفس هایت ارزانی داشته است
و باور کن که پُر از خدا می شوی....
نفس هایت را بو کن
بوی خدا می دهد
بوی عشق
بوی هستی
بوی جاودانگی
......
و وقتی دلت بخواهد نماز بخوانی در آن طبیعت شگرف...
می رسی به امام زاده ای که می شود جایگاه خوبی برای آرامشِ روح خسته ی این روزهایت...
امام زاده ابراهیم
و از این همه عشقِ الهی بر خودم گاه می بالم
جای جایِ زندگانی ام پُر از توست
پُر از نشانه های بودنت
ولی گاه چشمایمان کورِ دیدنت می گردند...
تو بر ما خُرده نگیر مهربان
تو که می دانی ما انسان آفریده شدیم اما گاه می شود که انسان نمانیم!

می رسم به چهره ای که عجیب برایم آشناست! و نامِ خانوادگی اش را که می شنوم مثل مریم است...
می گوید دختر عموی مریم است و فریباست نامش!
دلم می خواست خودِ مریم هم بود...
اما نه
شاید خیلی ها فقط یادشان قشنگ است که باشند....
تمام افرادِ مغرور را به یادشان اکتفا کن نه بودنِ نفس هاشان!
خوب بود...
همه چیز زیبا بود
و وقتی برمی گشتیم، دوباره چشمانِ عادت کرده به جاریه زاینده رود در کیلومتر ها آن طرف تر از اصفهان، به خشکیه کَفَش دوخته شد و چه کوکِ عمیقی بود ُسوزنش تا عمقِ جانم فرو رفت...
دلم می خواست آب ها طغیان می کردند از دلتنگیه اصفهان...
می خواهم بدانم آب ها مگر دل ندارند؟؟؟
و چرا دلشان برای بیدهای مجنون گشته از بی آبی تنگ نمی شود؟؟؟
چه قدر آدم ها دل سنگند که این همه فراغ را با دستانِ اندیشه شان به بار می آورند...
دلم می خواهد بدانم این آدمیانِ آدم نما! طمعِ فراغ و تشنگی را چشیده اند؟؟؟
می شود تمامِ یک روزِ خوب، با دیدنِ پژمردگیه تمامِ درختانِ ناژوان، رنگِ اشکی غمناک بر خود گیرد و تو دوباره برگردی به شهری که ماشین ها نفس می کشند نه آدم ها !!!
و می بینم که مادرم راست می گفت:
چقدر آدم ها شهری گشته اند....

(*) این هفته دوست داشتم ثبت بشه برام و دلم می خواست اینجا و رگبارم بنویسم...
ممنون از تمام دوستانم که این هفته با من بودن و منو خوندن 
(**) بازم می نویسم از روزهایی که دلم می خواد برام خاطره بشن.
(***) همیشه وقتی ماه رمضون نزدیک می شد خیلی خوشحال بودم...
اما امسال نمی دونم چرا می ترسم یه کم...چراشو نمی دونم!
(****) اینم واسه گل مریم عزیزم 
ممنون خانومی

(*****) اینم سقفِ جایی که ما بودیم.... در همین حد آسمون پیدا بود
سلام
وقت ندارم بمونم
فقط اومدم اوووووول بشم
بعد میام میخونمت
سلام
باشه عزیزم
حالا چرا اینقدر عجله داری؟
تشریف داشتین یه چایی در خدمت بودین
اینم به افتخار خودم



هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
به این میگن خودشیفتگی
اینم به افتخار تو دیگه
خب حیفه مقام سومم از دست بدم



عکسات خیلی خوشگل بود
ایشا... پستتم قشنگه
واللا من که شک ندارم


تو هم حق نداری شک داشته باشی تو قشنگیش
داری؟
نداری آفرین
درکه و توچال نمیریمُ
ویلای باحال نمیریمُ
سمت عشق و حال نمیریم
بگو هستی؟
الان این متنُ خوندم یاد این آهنگ داغون تهی افتادم
الو الو جهنم...


محمد گوشی رو بردار
اون بالاها هم اینقدر خوشگله؟
جهنمو نمیگما برو بهشتو از پشت پنجره ببین بیا خبر بده
خب نظر دیگه ای ندارم
ولی تهران با اون هوای کثیفش یه چیز دیگه اس
وقتی ازش میزنی بیرون منگی!
چرا؟
چون دود بهت نمیرسه!!!
الانم که خماااااااااااااااااااری داووووشی

آخی
ببین مامورای جهنم جنس منس اضافی دارن بهت بدن دود بخوره به کلت
سلام دریا... عاشق... خوب من...

الان خوند
بچه ها خیلی پاکن! باور می کنی اون پفکی که بهت تعارف می کنن یه جورایی تو اون لحظه همه ی داراییشونه
..............
اگه کسی آزارت میده اصلا یادش نکن! کسی مجبورت نمی کنه! حتی اگه مریم بوده باشه
اینو قبلا هم گفته بودم... شایدم مریم بیش از حد دوست داشتنیه
بعضی وقتا حس حسادت خود آدم با غرور دیگرون اشتباه میشه! رو این حرفم خیلی فکر کن
سلام

ممنون
اوهوم همه ی داراییشونه
اگه هم یادی باشه خاطرات خوبشه نه بد و مغرورش!
نه عزیزم....
فکر کردم اما اینطوری نبود هیچ وقت!
اتفاقی بود که تموم شد ولی اون زمان نیاز بوده که باشه
الان دیگه نیاز نیست....
اینو خوب بهش رسیدم
حالا تو فکر کن
الان نگام افتاد به نظر بالایی متوجه شدم که باهاش موافقم
کلا ذوق میکنی با محمد موافقی یا
سلام


من اومدم
آواتور خودم از همه خوشگل تره
اوهوم



آفرین فریناز جونم که سلام می کنی
جوابت رو به نظر دومم نخونده می گیرم
مگه چشه داداشم؟
به این گلی
به این ماهی
کوسه
نهنگ
میگو
مارماهی
میفروشیـــــــــــم
من متوجه نشدم باید به چی فکر کنم
به اینکه گاهی بی جنبگیه طرف باعث غرورش می شه! نه حسادت ما نسبت به اون
اوکی؟
منم اومدم...


یعنیا
میگم آجی چقدر این آواتارت تو وبت خوشگل تره
من یعنی الان تازه میخوام متنتو بخونم
خوش اومدی


آره دیگه تو هم فهمیدی؟
آره
یعنی الان فهمیدی من آپیدم
آجی یعنی الان همشو خوندما


آجی میگم...الانه بگم خاطرمو اینجا یا نه؟؟
چه جالبه ها...ما همه نظراتمون آنلاینیه...اینجا که میایم کم میاریم
همشو؟؟؟

سر یک ثانیه؟؟؟
خو یه بار گفتی که برام
حالا واسه بقیه بگو
آجی نمیدونی من چقدر عاشق بچه هام...یعنی باورت نمیشه من یه جا که میرم...بچه ها همینجوری جمع میشن دورم





البته اونا بهم میگن خاله نازی...تازه یه کوچولو هم داریم به اسم محمد پارسا...بهم میگه مازی
در کل عاشق نینی کوچولوهام
خو اینت به من رفته نه گلی



محمد خودمون بهت چی میگه؟؟؟
آجی موزی؟
ما هم که متعلق به همه ایم
نوزاد و نی نی و قنداقی و پیر و جوونو و کور و کچل و خل و مچلُ
خلاصه همه
مخصوصا عاشق بچه های ۳ ۴ ساله با اون لهجه هایی که دارنو همه چیزو نمیتونن درست تلفظ کنن



آجی الانه داره قند تو دلم آب میشه
فک کردی ۴ تا بچه رو میخوام چیکار؟؟
آره
منم
گفتم که
برو شهرکودک بزن
تو که میتونی
یادمه چند سال پیش بود آجی...هنوز اول راهنمایی بودم...از طرف مدرسمون رفته بودیم بهزیستی...پرورشگاه کودکان بی سر پرست...





آجی وقتی اونجا بچهی ۴۰ روزه و حتی ۲۰ روزه رو میدی دلت آتیش میگرفت
اینقده اونجا گریه کردم...اونجا به خودم میگفتم ای کاش میتونستم همشونو ببرم خودم بزرگشون کنم
یه بارم به مامانم گیر داده بودم که بریم یه بچه از پرورشگاه بگیریم
اما خب بچه بودم...مامانم میگفت از پس شما سه تا بر نمیام چه برسه برم بچه بگیرم
ولی خودم دوست دارم بچه هارو بر عکس مامانم
اگه اون دوتا هم بخوان مثل تو باشن کاملا مامان گرامیتون رو درک میکنم


خو کاری نداره که
برو جا رئیس جمهور بشین یه کشورکودک بزن عینهو مور و ملخ برن از سر و کول و چش و چارت بالا و پایین
آجی میگم یه چیز دیگه...



وقتی گلی نیست وب محمد
...همینجوری عشقی بیانو برن

میگم به قول نازنین باید طرح زوج و فرد راه بندازیم...
الان همه همش وب ممد جمعیم..این بیچاره میشه ...تازه گاهی ناقص جواب میده نظراتو
میگم چطوره تا وقتی گلی هست همه وب اون جمع شیم چت روم وا کنیم...
منو تو هم مشترکیم...
چطوره؟؟
ما عشقی کار میکنیم کلا


مثلا الان که دارم میرم تولد دخترداییم فعلا تشریف نداریم دیگه
قربون شوما
بای بای
تا لای لای
حالا نی نای نای
خب دیگه برم
کار نداری آجی؟؟
بای بای
آره دیگه


خدا بده برکت
بچه هات زیاد شن الهی
نه قربونت جات خالی دارم میرم تولد
من اووووووومدممممممممممممم



بازم به افتخار خودم یه دست یه هوراااااااااااااااا
امروز صبحونه چی خوردی؟
کلا خودشیفته شدیا
واااای چه حس خوبی داره فریناز



البته من خاله شدم و میدونم چه لذتی داره
اتفاقا دیشب نیلوفر داشت با مداد شمعی توی دفترش نقاشی میکشید
منم مثل بچه ها نشستم کنارشو مداد شمعیا رو گرفتم دستم نقاشی کشیدم
نیلوفر کلی ذوق کرده بود میگفت بازم بکش
مثل بچگیام نقاشی کشیدم
یه خورشید و دو تا ابر آبی و چمنهای تپه ای و ...
خیلی حس خوبی داشتم
فریناز این پستت خیلی خوب بودا
از عکسات معلوم بود که پست قشنگیه
آفرین آفرییییییییییییین
هیییییییییییی

خوش به حالت
خدا زیادت کنه
تو رو نه بابا بچه خواهراتو میگم
گفتم که من همیشه خوب مینویسم
البته ریا نشه ها
ولی ممنون واقعیته دیگه
راسی بالاخره آهنگتو خوندا



این اهنگتم خیلی خوشگله
به خودم رفتی خوش سلیقه شدی
به قول ناری ایول به ولت
یهووووووووووووووووووووووووووووو




آره خیلی
واسه محمد اصفهانیه
همشهریمونه بابا
ایول به ولت
من عاشق این جمله ام
بی خیال
بیشتر بگم میشه سفسطه... منم خوشم نمیاد
به هر حال.. هر حرفی رو میشه جوابی واسش داشت حتی غیر منطقی
من فقط حالتی رو گفتم که می تونه وجود داشته باشه و این جا منظورمه... حالا اگه چیزای دیگه هم ممکنه به من مربوط نمیشه
فقط همینو بهت بگم که الان اون داره پارسال منو تجربه می کنه!
بدون اینکه من بخوام یا دلم بخواد خدا اون حالی که من داشتمو سرش بیاره!!!
نه هرگز نمی خواستم و هنوزم دعا میکنم زودتر برگرده به همون حال سابقش
اما فقط می دونم دنیاا انعکاسه
این دست ما نیست دست خداست و حتی اگه ما بگذریم شاید اون نگذره
به قول تو
بیخیال
سلام دوست من
خوبی ؟؟
وبلاگت باحاله .......... خوشحال می شم به منم سر بزنی
سلام
چشم خدمت می رسم
اومدم مهمونی


کیک تولد آوردی دیگه آجی..
آخ جووووووووووووووووووووووون
آجی بی زحمت اول کیک ما رو بده میخوام برم
خب بدو دیگه
آجی جات خالی



خیلیییییییییییییییییییییی خوش گذشت
نصف شب بود اومدیم خونه دیگه
اونقدر رقصیدم که نگو
نه دیگه همشو خوردم خودم
دیر اومدی
خیلی ها بر خر مراد سوارند





به تاخت می روند
به نمی دانم کجا
کودکان اما
با اسب های چوبی
دنیا را دور می زنند
سلام بر فریناز عزیز
بانوی احساس های خیس بر من ببخش اگر چند روزی دغدغه ی کودک شش ماهه ی یکی از اقوام را که مهمانم بود و برای جراحی اورده بودندش را داشتم و کمتر به دنیای مجازی سرزدم
اما همیشه و همه حال به خواندن شما و دوستان مشترکمان پرداختم و اما ...
دوران کودکی هامان یادش به خیر ...
آب زاینده رود هم یادش به خیر ...
ما بزرگ شدیم و زاینده رود کوچک
کاش ما کوچک می ماندیم و زاینده رود بزرگ ...
وچقدر جای استاد کورش عزیز خالی است دلم برایش بال بال می زند ...
سلام رفیق عزیز




جاتون خالی بود
کاش زاینده رود می ماند و بزرگ شدنمان را میدید....
دلم برای زاینده رود همیشه خروشان تنگ گشته
برای نشستن لب سی و سه پل و آویزکردن پاهایم در آب هایش
سپاس مهربان رفیق اصفهانی
کورش عزیز همیشه اینجاست....
حتی از پشت دیوار های ف ی ل ت ر ی ن گ
خوش بحال اون لحظه آرومی که اونجا گذروندی
جای شما و همه ی دوستان خالی بود
سلااااااااااااااااام عزیزم
خوبی خانومی میگم چقدر تو روح بزرگی داری فریناز هر بار که نوشته هاتو میخونم حس میکنم تو یه فرشته ای
میگم اواتارتو عوض کردی پس چرا برای من نشون نمیده
راستش این دایال اپ عین فحشه
خستم کرده
سلام خانومی

چرا رفتی اونجا نظر گذاشتی؟
فرشتگی ازخودته زیبای مهربونم
نه آواتور من همیشه همین دختر خندون و شیطون بوده
عوضش نکردم که