| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
خوب می دانی در کدام موجِ زمان، بر ساحلِ دلتنگی مان بوسه زنی...
و نامت که برازنده ی بودنت گشته میزبانِ پاکی ها
چون باران پاییزی که می بارد و تمام غبارهای خسته از غرورِ برگ های طلایی آرمیده بر بسترِ زمین را ، می شویَد و به عمقِ زمین و زمان می فرستد تا دیگر اثری از گرد و غباری غم انگیز بر جای نماند ...
و حالا چون همان * رَمَضَ * بر دل های غبار گرفته می باری و سی شبانه روز میزبانِ میهمانانِ خدایی ات می گردی...
بگذار خوب بباری بر جانمان رمضان...
یک یکِ شیارهایش را نوازش کن و برو تا جایی که عجیب مقدس است...برو خانه ی خدا... کمی آنطرف تر از برجستگی های قلب بی قرارم...همان گوشه کاخی خداوندی بنا شده ....
ببار بر شیشه های خاک گرفته اش...بر عمارت در غبارفرو رفته اش
بگذار خدا سَروَری کند دوباره در دنیای بیکران قلبم که فقط معبودِ یکتایم سزاوار فرمانروایی بیکرانگی اش است...
چه خوب روزی آمده ای رمضان
و امروز با دستانِ خواهش، با پاهای ندامت، آمده ام به استقبالت تا مگر هلالِ ماه خانه ات را زودتر بیفروزی بر تیرگی هامان و درهای رحمتت را بـــازِ بـــاز
آغوش من از امروز باز گشته است....نگذار دستانم برای آغوش کشیدنت خسته شوند.
در را بگشا
چراغ ماه را روشن کن
و ببار بر من و قلبِ آتش گرفته ام که به خاطر تو و خدای مهربانمان گذشته از تمامِ دنیایش! از تمام دلبستگی هایش...!
و بارانِ رگباریِ توست که می تواند این آتش را خاموش کند...
نگذار گدازه هایش دامنِ رقاصانِ این بزم را بگیرد...
آرامم کن رمضان
مرا دوباره به سحر های در دل شب فرا خوان...
به چلچراغِ العفو العفو گفتن نماز های شب در عمقِ تاریکی ها
مرا بخوان به تشنگی های طاقت فرسای اوج تابستان
بخوان به گرسنگی های یادآور تمام بطن های فرو رفته تا استخوان ها...
بخوان مرا به بزم افطار... به دعای زیبای قبل از آن
*******
این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده لقــــمه های راز شــــد
چند خوردی چرب و شیرین از طعام
امتحان کن چند روزی در صیـــــام
*******
بخوان مرا به تماشای درخشندگیِ روی ماهت...
بخوان مرا به شب هایی که تا بهشت فاصله ای نیست
بخوان مرا به کلام معبودمان .... جانم را مطهر کن با آیه های خدای اش
بخوان مرا به گریه های از ته دل
بخوان مرا به خنده های از سر شوقِ میزبانیِ تو
بخوان مرا به خودت
به خدایمان....
رمضـ ـ ــ ـ ــان
آمدنت گلبـــ ـ ـ ــ ـ ـ ـاران

رگبار3: دلم به اومدن ماه خدا خوشه... می شه سرم گرم میزبانی های بی دریغش بشم و یادم بره یادِ هدیه ی امانتی مو؟!
شاید هدیه نبود... شایدم هدیه های خدا مهلت داره!
رگبار4: قول دادی بمونی کنارم خدایا.... دستامو بگیر... قلبمو هم...
رگبار5: نمی خوام برم از اینجا چون خونمه و دلم می خواد گاهی بنویسم ... تنها جاییه که می تونم راحت حرف بزنم... اما نظراتو می بندم...دیگه حوصله ی هیچ چی رو ندارم! بازم ببخشید...
واسه دلیلش لطفا نپرسین که جواب نمی دم!