ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سلام آقا و سَروَرِ زمین و زمان
راستش را بخواهی باورم نمی شود این بیستمین سلام خالصانه ی من به شما باشد...
بیستمین جمعه که با یاد شما می گذرد...
و شاید ساعاتی کم باشد اما هست.. همین که این ساعت ها به عطرِ یادِ تو مزیّن می گردد تمامِ جانِ من بیمه ی ابدی خواهد شد...
می شوم همان سنجاقکی که تمام عمرِخود را روی لطیف ترین گلبرگ های هستی سپری می کند....
یا می شوم زنبور عسلی که جانش را لبالب از شهد خوشبوترین گل های عالم کرده است...
و کدام گلبرگ، لطیف تر از تو
و کدام گل، خوشبوتر از وجود مبارکت آقا جان!
کاش کلمات همین یک بار سر تعظیم فرود می آوردند... کاش از شوقِ حضورِ شما، میانِ پرده های شرم و حیا، پنهان نمی گشتند...
کاش کلامی می آمد و دست در دستِ قلب من می گذاشت تا به حرمت حضور زیبایتان ترانه ها بسراید و هجا به هجای واژه بودنش را در دریای عشق شما شستشو دهد
فکر کن...
کلماتِ شاکی از این روزها ... از آدمیان رنگارنگِ هفت رنگِ پُر نیرنگ، همین که نسیم ِ خنکِ بودنت را بر صورت های گُر گرفته شان مزمزه می کنند، با احترام جایشان را با کلماتِ خوبی و مهربانی و محبت و آرامش جابه جا می کنند و می رسم به ابتدای فلسفه ی بودنت که:کلمات هم بوی شما را می گرفتند...
غـم از دل بِـــرَوَد چون تـــو بیـایی...
من فهمیده ام کلمات هم جان دارند...
فهمیده ام همین که حرف از تو می شود تمام سرسرای ذهنم را برای از تو گفتن، چراغانی می کنند...
و فهمیده ام حالم نیز جان دارد...
فهمیده ام حال و هوای من، هوای آمدنت را حس می کند...همین که به دروازه ی غروبِ پنج شنبه ها می رسی حالم خوبِ خوب می شود...
و فهمیده ام روزهای جمعه به یُمْنِ حضورِ زیبای تو، در قلبم شیرینی و شکلات پخش می کنند
راستی
می خواهی بدانی دیگر چه ها فهمیده ام؟!
مهدی جان!
من فهمیده ام از فضای اطرافِ یادِ من، جمعه ها بوی خوشبوترین گل ها به مشامِ جانم می رسد...
یواشکی یادم را نگریستم... برای ورود تو هر جمعه راهِ آسمان تا زمین را گلباران می کند...
و سفیدی چشمانم که در طلوع هر آدینه،فرش قرمزی برای آمدنت بر روی زمینِ سپیدش می گستراند...
کاش قدم هایت را روی فرش قرمز چشمانمان می گذاشتی مهدی جان!
...
..
تو که بیایی می دانم بیشتر از این ها خواهم فهمید....بیشتر از اینها عطشِ این روزها را درک خواهم کرد...
تو که بیایی دیگر برای دعوتِ ظهورت نیازی به منّتِ واژه ها نخواهد بود...
پس بیا تا به برکتِ ظهور و حضورِتو دنیا کمی رنگِ خدایی به خود گیرد...
منتظرت هستیــــم آقای خوبی ها
اَللهُمَّ َعَجِّلْ لِوَلیِکَ الْفَرَج