آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

0 & 1 »»»Flight

شاید زندگی چون موشک آماده ی پرتاب باشد!

 0 و 1 که تمام شود, آماده می شوی برای پرتابی تا بیرون از این کره ی خاکی....

می روی تا ماه

تا داغیِ خورشید

تا سرخیِ مریخ

تا چشمکِ ستارگان

می روی تا حلقه های زحل

می روی تا وسعت مشتری

می روی تا گرمای عطارد

و می روی بالا

باز هم

می روی بیرون تر از کهکشان راه شیری

می روی در جایی که پُر است از این کهکشان ها

پُر از سیارات دیگر

می روی بالاتر

آنقدر بالا 

تا برسی به بی نهایت

می روی تا بی نهایت

همان جا که دیگر آدمی نیست

همان جا که جسمت نیز دست و پاگیرت نیست

همان جا که بال داری

که پرواز می کنی

که روحت می پرد روی یکی از آن همه ستاره...


می روی تا بدانی چرا ستاره ی زندگی تو

روزهاست خاموش گشته است!


تو می روی

باز هم بالاتر

فراتر از بینهایت...

آنجا که خداست

آنجا که ...

اما

خدا همه جا هست...

حتی در همین کره ی خاکی !

حتی همین جا

زیر رگبارم...

زیر آرامش رگباری ام

ولی

نمی دانم چرا

چون آن ماهی درونِ آب گشته ام که تشنه ی دریاست

و بی تابِ دریا، تمام اقیانوس ها را زیر ِبال گذاشته است!


و نمی دانم چرا دلم دیگر به دنیا بسته نمی شود

به آدم هایش

به هر آنچه دارم و ندارم...

به دوست داشتنی هایم..

به یادگاری ها

 حتی به عروسکم...

نازنینم که شبی بی او به صبح نرسیده


و نمی دانم چرا دلم دیگر به دریایم بسته نیست

به بانویی نا آرام

به رگباری پر از خدا


چرا دل من روزهاست از سینه ام رخت بربسته؟

کجاست؟

او را جایی جای نگذاشته ام!

نه در چشمان کسی نه قلب دیگری نه خانه ای نه کلبه ای

نه

هیچ جا!

حتی در خواب های عجیب این چند شبم...


دلم

بی اجازه

پرواز کرده است


تا تو...

تا تو معبودم...

تا تو مهـــربانم...

تا تو یگانه یکتایم...


دیده بودم لباس هایش به تنش زار می زنند

اما نمی دانستم تا این حد می شود دلی تنگ گردد...

می شود دلی آن قدر از خالی بودن، مچاله شود که خود، دنبالِ صاحبش برود..

دنبالِ تو پروردگارم...


آری

دلم آمده

آمده دنبال تو مهربانِ بی منتهایم...


ببین

ببین خانه ات را

نه به کسی داده ام نه به کسی خواهم داد


من

تو را

فقط

تو را

صاحبش

می دانم...


دلم

روزها پیش

0 و 1 ش را گفته بود...

و چرا من نفهمیدیم!

نفهمیدم چرا این قدر سبک شده ام

و سنگینی پاهایم دیگر روی زمین حس نمی شود...


شاید

شاید

روزی

من نیز

دنبال دلم رفتم...

دنبال صاحبم...

صاحبی که صاحبش خداست...


و خدای مهربانم صاحب من...


روزی 0 و 1 ام را فریاد می زنم و می آیم به سوی تو...

و گرد و خاک خواهم کرد...

همه چیز محیا خواهد بود برای صعود تا بی کران ها

تا تو معبود یکتایم...

تا تو یگانه صاحب قلب دریایی ام...


تا تو و قلبم، که روزهاست از زمین رخت بربسته است...


روزی

من نیز

بال خواهم داشت

و تا تو خواهـــــم آمد....




http://www.atta.ir/wp-content/uploads/immigrantsong.jpg


نظرات 9 + ارسال نظر
ابوالفضل پنج‌شنبه 12 آبان 1390 ساعت 15:51 http://www.mardankhatar.blogsky.com

آری



تافته ی جدا بافته ام



همین که به چشمان تو آمده ام
و



مقیم قلبت شده ام

...


من تافته ی جدا بافته ام

چه خوشگل بود

ممنون

فاطمه پنج‌شنبه 12 آبان 1390 ساعت 17:27

به دل پاکت حسودیم شد...
فقط همین

بانو!
نداشتیما

دست پیشو میگیری پس نیفتی بانوی اسمونیه من

محمد پنج‌شنبه 12 آبان 1390 ساعت 19:50

فکر کنم ناسا باید بیاد یه مشورتی با آجی انجام بده

وقتام پره
شرمنده

مهرداد پنج‌شنبه 12 آبان 1390 ساعت 23:42 http://Friendly90.blogfa.com

شاید

شاید

روزی

من نیز

دنبال دلم رفتم...

دنبال صاحبم...

صاحبی که صاحبش خداست...


و خدای مهربانم صاحب من...
-------------------------------------------------
تو الان کنار نازنین خوابیدی و من دارم دلنوشته هاتو میخونم
چقدر امروز حالت خوب! بود
فردا بهترم میشی

آره...
کنارش بودم اون موقع...

این خوب! بوده مهرداد!!!؟

فردا بهتر شدم...

شyekttttaaaa جمعه 13 آبان 1390 ساعت 01:47

هر جیزی هم شده باشه
همون صاحب قلبتم راضی نیست اینطوری به در و دیوار بزنی
میخوای خدا رو تو رو در بایستی قرار بدی ببرتت؟
وقتش برسه میری
ببین آدم و مجبور میکنی جه حرفایی بزنه

اگه راضی نباشه خودش میاد و این روزا رو تموم میکنه...

آره
یه جورایی

زدی به هدف نارون

رضا شنبه 14 آبان 1390 ساعت 01:39 http://WWW.SEDAYEKHASTEYEBARON.BLOGSKY.COM

اینجا.. ارامشی بالاتر از دلتنگی نیست
.
دلتنگم..

ب ی ن ه ا ی ت دلتنگ...

مهرداد شنبه 14 آبان 1390 ساعت 12:13 http://kahkashan51.blogsky.com

همه ی پرنده ها باید روزی بپرند ، توی اون روز ترس معنا نداره ، خستگی راهی به دلا نداره همش شور همش عشقه ، عشق به کسی که دعوتمون کرده ، راه آسمون در اون روز باز ِ بازِ همه چیز مهیای پرواز ِ...
سلام فریناز عزیز
زیبا نوشتی دوست من ، مگه نمیگن آدم قبل از هر رفتنی باید تسویه حساب کنه تو هم به کهکشان ِ زمینی بدهکاری پس بیا...
انشاالله صد سال بسلامتی زنده باشی .

و چه روزی می شه اون روز...
روزی که الان هر روز می تونیم تو رویاهامون هزاران بار تصورش کنیم...
بارها پرواز کنیم تا دم درش اما! اما درش بسته است...

سلام مهرداد کهکشانی

ممنون... دلنوشته های رگباری ان دیگه... رگباریم کرد این همه حساب مونده...

سپاس کهکشانی...
ایام به کامتون باشه همیشه

دورافتاده دوشنبه 16 آبان 1390 ساعت 12:33 http://khe-mesle-khoda.blogsky.com

بسا شبها،
که سکوت و ستاره همدم من
نشسته ام به تماشای این رواق بلند
که دختران سخن از دریچه الهام
مرا به صحبت شیرین خویش می خوانند ...

بسا شبها،
که سفر می کنم،
سفر در خویش
به دور دست زمان ...

بسا شبها،
که گذر می کنم،
چون روحِ نسیم
به بیکران جهان ...

چه قدر قشنگ بود

بسا شب ها
که میروم تا او
تا بیکرانگی اش
پرواز می کنم
چون کبوتران بی قرار
و دلم
سپید
چون پرهای ابریشمینشان


بسا شب ها
که همه سفر می کنیم...
سفر در خویشتن هامان
سفر تا دوردست های زمان...


بسا دوستان
اما
چه کیمیایند
معصومان دور افتاده ای
چون شما



سپاس

ندا شنبه 21 آبان 1390 ساعت 12:53 http://www.neday-zendegi.blogsky.com/

وقتی نوشته هاتو میخونم دلم باز تنگ میشه تنگ حضور خدا تنگ نگاه خدا تنگ همه چی تنگ شادی و دلخوشی
تنگ صداقت و شادی

این که خیلی خوبه ندا جونم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد