آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

زیر کدامین آوار آرمیده ای آرامشم؟

زلزله ای عظیم بود و آوار عاطفه ای و سقوط هر آنچه احساس پاک به زلالیه دریا...

دخترکی نالان،با دردی عمیق از نالیدن روزهای خوش بی خبری...به یکباره پرده ای فرو افتاد از حقیقتی تلخ ! از تپانچه ی شهود..از لوای مردانگی... در پس روزهای گذشته،فریادی پیچید که من مَردَم! من نه آنم که تو پنداری! مرا مردانگی آموخته اند نامردان روزگار... 

و من سکوت می کنم در ورای هر آنچه که حالا با چشمان اشکبارم به تماشا نشسته ام...خود،هزاران تکه گشتن آیینه را دیده ام...من در رویایی ناتمام سال هاست خاک گشته ام...در میان شوره زاری می خزم که زمانی امواج موّاجش شُهره ی زمین و زمان بود...دریایی میان انبوهستان نور...پر از آتشی که داغیِ دانایی به یکباره هزاران قطره ی امیدش را به آسمان ها کشاند... و حالا شوره زاری و تا ابد لکه ای ننگین به نام عشقی نافرجام از جام مستانه ی خمره ی به سه ده رسیده! که به 40 گشتن همانا و کیمیا گشتن همان! که چله نشینی شراب، خود حلال روزهای مستی ست و ... و تو را نه در ورای این 3 تا که 4 شود و هنوز اندر خم همان کوچه ی نا آشنای پیدای ناپیدا آشنای غریبی می مانی و تا ابدالدّهر نامت را بر سر در خانه های دل، خط می زنند...

تو بگو چه دل ها را سوزانده ای و کدام عدالت،راست خوشنامی تو! تو بگو چه امیدها رهانده ای و کدام حقی تو را به اعلا که برساند! تو خود مریض روزهای زندگی بوده ای و نام بیمار بر سالمان نهاده ای... تو مریض روزهای بی عاطفگی گشته ای...و در پی پاسخی برای اولین سلام آشنایی ها... که یادش نه به خیر و نه به شر و بگذار که به نیستی بینجامد!

و حالا در پیچ و خم دانسته های لحظه به لحظه ی نفس هایم، شقیقه هایم را می فشارم تا مگر زهر فهم حقایق، ذره ذره، جانم را بستاند!

و نمی دانم کدام مردانگی راست اینچنین که آوایت هنوز در گوشم چون زنگاری زنگین می پیچد که مرا نه دیگر مردانِ عالمِ زندگانی ات که جوانمردی مغرور نامم نهاده اند!!!

جنگیست میان موهایم.. در پیکار درد و آویزان گشتن طُــرّه های تابـــدار شب، داور شقیقه بر محکومیت تــو تا آخر دنیا حکم می کند و من غرق فکرم که چه خوب حکمیست اما تو را چه زیان دارد آخر؟!


بگذریم...

دلی این روزها غرق دردی گشته بی مانند و بی شبه به تمام دردهای زندگانی اش! انگار امتحانی ست عظیم بر شانه های ظریف دخترکی که هنوز دو 2 کنار هم را نزیسته اما عجوزه ای را ماند در ورای 2 های متوالی روزگاران نفس!


بگذر!

بگذر تا من نیز بگذرم از تمام روزهای آشنایی که حق نه جدال است و نه مسالمتی که محال!

به تناقض دو کلام مانده در گلویم سال هاست رگبار و آرامش در جانشان به پیکارند و کاش و کاش و کاش که آرامشی می ماند و پیروز میدان می گشت و کاش که نم نم بارانی جای تمام رگبارهای ویرانگر هستی را به یکباره می گرفت که کدام شانه توان ضربه دارد دیگر؟؟!

و یادت کاش مانده باشد به کمک، دست ِدوستی فشردی و شانه به شانه تا بدین جا! آری تا همین لحظه ها غرق آسمانی گشتی و تاب موهایی و برق چشمانی و سوز زمستانی و ... 


دنیای سیاه این روزها کاش که سپید گردد...


کاش طفل قلب من زیر آوار عاطفه ها در زلزله ای سترگ، روزهای روز، جان داشته باشد و صدایش از زیر تکه دیواری یا تنه ی بیدی و یا چادر گلــدار و سجاده ی معطّــری بیرون آید و بدانم که هنوز که هنوز که هنوز، طفلک بیچاره ام زنده است...

بی دلی را نشاید که پریشان نویسی آورد و بی تابی های این روزهای من که قلبم در زلزله ای عظیم، محتاج یاری گشته است....

کاش که پیدایش کنند

کاش که پیدایش کنم

کاش که پیدایش کند...


قـلــب من صــــدایم را می شنـــــوی؟؟


http://synchcorp.com/alex/graphics/heart.jpg

رگبار1: دلم نمی خواد از غم بنویسم... دلم نمی خواد بغضمو اینجا بیارم.ولی خب خیلی بهم فشار اومده که اینجا و اینطور نوشتم... وبلاگ واسه این وقتاس دیگه.مگه نه؟!

نظرات 8 + ارسال نظر
امیرحسین سه‌شنبه 13 دی 1390 ساعت 00:57 http://bayern.blogsky.com

سلام

سلام!
خوشیا واسه خودت

مهرداد سه‌شنبه 13 دی 1390 ساعت 07:42 http://kahkashan51.blogsky.com

روزم کمی سپید تر از کلاغ. !




گوش سرما ،




بدهکار چکاچک دندان نیست




خورشید آلزایمریست ،




گم کرده راه خانه ام را !!




کلاغ تنها نبود آخر قصه




به خانه نرسید .




از شب نامیمونی که بر خیالم بند بازی می کند ، بیزارم




(مهرداد)


سلام فریناز عزیز
آرزوی آرامشی توام با رگبار احساسهای شیرین دارم برات...

یادمه اون روزو...روزی که سپیدتر از کلاغ بود و بر صفحه های کهکشانیتون ثبت شده بود

سلام گرامی
ممنون... به همچنین

ر ف ی ق سه‌شنبه 13 دی 1390 ساعت 09:33 http://www.khoneyekhiyali.blogsky.com

نبینم که در حنجره ات
ترانه پرپر بزند
نبینم که در صحنه ی فر و شکوهِ زندگی نازت
غم یکه تازی کند
نبینم که شادی ات رفته باشد و
چشم های خیس و تر و
نفس هایی خالی از هرم ِ عشق
برایت باقی مانده باشد
سلام بر فریناز عزیز
برای التیام زخم هایت
در ِ قلب را گشودن
دواست
پنجره را باز کن
بگذار که احساست هوایی بخورد

چه زیبا دیده اید هر آنچه نباید دید را...

نفس خالی از زمین که باشد
سخت می شود گفتن از شیدای مجنونی دنیایی
مرا چه به این سرای هستی ر ف ی ق
مرا در آسمان جایگاهی دیگر است و

نفس هامان کاش که از عشق ازلی او خالی نباشد...

سلام مهربان

راستی
پنجره را گشودم...
گذاشتم احساسم دنیا دنیا هوا بخورد...
سپاس...
ایده تان را رهنمون ساختم

نازنین زینب سه‌شنبه 13 دی 1390 ساعت 10:47 http://zendegikon.blogsky.com

صدای قلبت یکی از زیباترین ملودی های دنیاست
مگر میشود قلبی به این پاکی
انعکاس صدای دیگری غیر از این داشته باشد

ممنون نازنین زینبم...
دلم برای گنجاندن زندگی به روزهایم تنگ شده بود...
سپاس بودنت مهربان

نرجس سه‌شنبه 13 دی 1390 ساعت 10:57

خوندمت ! دردنامه ت رو خوندم و ....
حرفی ندارم نازنین ...

سپاس بانو جان
و شرمسارم که در محضر زمزمه های گاه گاهتون روزهاست بی افتخارم

نازنین سه‌شنبه 13 دی 1390 ساعت 11:29

فریناز

تو چرا دوباره اینطوری شدی آخه؟
چیکار داری میکنی ؟

فریناز الان داره اشکام در میاد
چرا آخه
تو که داشتی رها میشدی
تو که گفته بودی دیگه ...

تو که جوابتو آنلاین می گیری نازنین

از اون که...
آره بانو جان
اما دنیای من زیاد پیچیده است

نازنین سه‌شنبه 13 دی 1390 ساعت 11:34

دلم خیلی گرفته

اینو خوندم بدتر شدم

دلت کاش نگیره نازنین
دل نازنین و بارون رو چه به گرفتن آخه

مهرداد چهارشنبه 14 دی 1390 ساعت 15:46 http://Friendly90.blogfa.com

همین که اینجا خودتی خوبه
آدمیم دیگه
...

خیلی خودمم مهرداد

تو که بهتر میدونی...

آدمیم دیگه!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد