ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
صبح آسمون صاف و آفتابی بود...بدون ابر! همینطور که سرم به آسمون بود گفتم کاش همین امروز آسمون پر از ابر بود و یه بارون حسابی میزد...کاش هدیه ی تولدم یه آسمون ابری و یه نم بارون بود... ظهر بازم آفتاب بود...تا اون اتفاق و اون تصادف! ولی نگفتم بدشانسم! نگفتم امروز نحسه! چون امروز واسه من و دل خودم یه روز متفاوت بود..
بعد از ظهر آسمون پر از ابر شد و بارید...بارید...بارید و داره می باره...نم نم...
وقتی از بالا حیاط و باغچه ی خیسمون رو دیدم،وقتی آسمون پر از ابر بالای سرمو نگاه کردم، چشمام پر از اشک شد...حالم یه دفه عوض شد.من امروز هدیه مو از خدا گرفته بودم...
بارون
بارون
بارون
بارون
نگین! اینه اون بازی روزگار که بهت می گم...امروز واسه من یکیش پیش اومد...مثل بارون!
خدا بزرگ تر از اونیه که ما فکرشو می کنیم...