ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
از میان دنیای شلوغ آدم ها، آرام آرام می گذرم...تا به ایوانی می رسم از جنس طلا... همان جایی که دو فراق بودو دو وداع...و حالا اولین سلام و اولین وصال...
ازدحام نفس ها... های و هوی دل هایی سوخته از فراق و بی قرار وصال...باران چشمانی در امتداد عبور... و همه به زنجیره هایی می نگرند که تو در آنجایی...با دستانی رو به آسمان...با نجوایی سراسر نیاز و نیاز و نیاز...و با گاه هایی مشتاق نزدیکی به تو
پله ها را...درها را...پرده ها را...آدم ها را یکی یکی پشت سر می گذارم و چشمانم گره خورده بر ضریح حضورت،به پیشگاه تو می شتابم مولایم...
آرام و بی صدا تکیه بر دیواری، همان جای همیشگی، می ایستم و با احترام سلام می کنم...
سلام مولای من
سلام غریب خراسان
سلام یا ضامن آن غزال تیزپا
غزال...
راستی امام من!
آمده ام تا غزال دیگری گردم و تو ضامنم شوی
غزال نمی خواهی؟!
لحظه های سکوت و راز و نیاز و نجوا را بگذار تا میان من و تو و خدایم راز بماند...
اولین باران بهاری درست در امتداد اولین نمازمان زیر نور ماه،بر جان می بارید و مملو از مهربانی های تو بود مولایم...چه باران در بارانی بود و چه لحظه هایی بود و تو با خدایم به استقبالمان آمده بودید با باران و نم نم طراوت مهر بر جان های مملو از شور و اشتیاق ما برای حضور در قطعه ای از بهشت خدا بر روی زمین...
تا به آن روز که دومین سلام بر زبان چشمانم جاری گشت...نازنینی از جنس باران...همان که گفته بودم حضور او سراسر عطر باران و بهار و بابونه هاست...وسپاس مولایم...چرا که من و تو می دانیم همین دیدار کوتاه خود معجزه بود؛ و سرنوشت، آن روز را برایم جور دیگری رقم زده بود...
و آخرین شب را...
همان که مرا مست دیدار تو کرده بود مولایم...مست گنبد طلایی رنگت و درخشش چلچراغ های آویزان بر سر در سرای خانه ات... چه شبی بود و چه شبی بود و چه شبی بود... کسی چه میدانست چرا سهم من از تمام صفوف عشق،و ربنای خضوع، گوشه ی دیواری بود و بارانی آرام بر گونه هایم و تکان آهسته ی لبانی که با ناز، نیاز می نمود...
کسی چه میدانست زیارتم سال هاست رنگ دل گرفته نه دست.... دلم از دور بر ضریح طلایی رنگت گره خورده و دستانم سال های سال است قفل های در هم آن را لمس ننموده است!
عکس آخرین شب و همون جایی که گفتم ازش!
و آخرین صبح را...
همان روزهای اول که اجازه ی حضور یافته بودم بر نزدیکی به حریم پاک و مقدست، همان مرا بس، که می دانم آن سه روز نیز معجزه بود و سپاس خدایم...سپاس مولایم...سپاس
و حالا از دور...از کمی دورتر از آن چارچوب پاک و ازدحام نفس هایی مشتاق و محتاج، به تو می نگریستم... و نمی دانم چرا آرام بودم...آرام...آرام آرام...و باران می بارید! و ابر چشمانم عجیب که تمام نمی گشت! انگار ندایی از درون قفل های آن ضریح آرام و استوار بر گوش های قلبم اصابت می نمود که فاصله ها را نشاید مهم، که تو دلت در ضریح من است....و تعبیری از همان خواب نور...همان که ضریح بود و ...بگذریم!بگذار این نیز راز بماند....
و آرام بودم...آرام ِبی قرار شنیده ای؟ من، آن بودم... چرا که آخرین بود و باید که وداع می نمودم! و عقربه های زمان چه بی رحمانه بر من نیشخند می زدند که وقت تمام است!
......
....
هنوز و حالا که در اتاقم نشسته ام و به آن لحظه ها می اندیشم،چشمانم خیس خیس می شود و نمی دانم چرا این بار تمام اشک هایم را همان جا نریختم! نمی دانم چرا تا اینجا و این لحظه ها آن بی قراری سراسر آرامش با من و دل و چشمانم ماند و تمام نشد! پس عقربه ها چه می گفتند رضا جان؟! هنوز چشمانم نیز با آن صحن و سرا در پس پلک های بسته ام وداع ننموده است، دل که جای خود دارد!!
رضا جان...
یا ضامن آن غزال تیزپا
ضامن لحظه هایم باش که تمام ثانیه ها را به حضور تو سپرده ام...
ضامن قلبی باش که آرامشی بر امواج موّاجش سایه گسترده و نگذار دوری از صحن و سرایت بی قراری آورد و بی تابی و بی دلی...
هر بار سفرهایم عجیب تر از بار قبل است.و این بار پُر از دعایی بود از جنس کمال! و نذر برآورده شدنش همان شد که سال بعد به سوی تو و خانه ی سراسر امن و آرامشت بشتابم مولایم...
راستی
رضا جان
نگفتی
غزال نمی خواهی؟!
ســــــــلام
سلام
اول شدی سینا
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی
واقعا دلم تنگ شده واسه مشهد خیلی وقته نیومدم
خوش اومدین
امیدوارم همین روزا بتونید برید مشهد
قبول باشد
سوغاتی چی شد؟
قبول حق
سوغاتی؟!
مگه کسی جایی بوده؟
فریناز جان امیدوارم واقعا زرق و برق گنبد مستت نکرده باشه.گنبد طلایی و صحن ساختن و ...ادم رو از هدف دور میکنه و خدای نکرده تبدیل میشه به یه گوساله ی سامری دیگه مطمئنا خود حضرت هم راضی نیست که از طریق مال غیرمشروع دامنه ی حرم روزبه روز گسترده تر بشه توسط یک ادم فاسد و فاسق که تولیت حرم رو برعهده داره
نه سینا! منظورم اون نبود...
اتفاقا صحن امام جوادش که طبقه پایینشه و پرنقش و نگارترین صحن های حرمه رو زیاد دوست ندارم!
منظورم اصلا مستی به معنای چشم نوازی طلایی بودنش نبود
طلای وجود خود امام منظورم بود
تو که منو نوشته هامو میشناسی عمو
تو رو میشناسم و افکار و احوالت رو میدونم اما از بدعت میترسم و حال و روزی که مردم ما بهش دچار شدن و امامزاده رو در حدخدا میپرستن و شفا و دارایی رو ازون میخوان.
اینکه ما مقام ابراهیم نبی رو در مشهد کپی کنیم و ...متاسفانه بعضیا میگن به مکه نمیریم چون ال سعود حکام فاسدی هستن و لیاقت خادمی حرمین شریفین رو ندارن اما در همین کشور خودمون در بغل گوشمون یک ام الفساد خادمی حرم رو برعهده داره
آره خب.در هر صورت برمیگرده به همون *لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا*
درست می گی سینا
ولی اون اسمال طلا اصلا جایگاه مقام ابراهیمو نمیگیره که!
اولین بار بود شنیدم اینو!
حتی آبشم معمولیه. یه خادمی داستانشو واسم گفت...اسماعیل طلا یه آدم خیلی معمولی بوده مث همه
ولی هیچ چی فضای مکه نمیشه
ایشالله میری سینا
لذت طوافشو به دنیا نمیدم
تا انتهاش بخون.... :

شش گوشه شعر من به حرم منتهی شود
؛او؛ تا حرمش راه کشید در کویر من و تو و آن توها !!!
عده ای را دم در خادم درگاه کشید
گرتمام عمر تو خادم لحظه ای ... شاید ... در حرمم تا دعــــا باز برایت کنــم دست به دامان او شکرخدایت کنم
آدم مست میشه...
برای هر تویی...که تو شاید همان "او" باشد
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیده ام که تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها
در فکر تو مقدس نگریستنم از عمق معرفتم اگر باشد همان عید است...
جیرجیرک ها شب ها برای معبود خود میخوانند ...
تو برای "توی" خویش چه شب خوانی یا روز...مهم این است که
سد خیره نگریستن بر زندگیت بشکند و روحت به پرواز در آید...
عید امسل هم مثل هر سال خاطره میشه
بازم دلم واسه این روزهای با هم بودن تنگ میشه
باز من موندم و یه ساز خسته
یک صدایی که هنوز توی سینه ام نشسته !
(فرشاد)
نوشته ات زیبا بود و عالی... و حالی خاص بهم داد.. از اون حس هایی که همیشه میرفتم مشهد بهم میداد... نیمدونم دلتنگ میشم... اون خاطرات...
سلام فریناز عزیز سفر به سلامتی...
منم هم مشهد بودم و هم شمال...
من پست جدید گذاشتم از خاطرات عیدم
راجع به آهنگ مال اون موقع بود که داداشم کلاسیک میزد و من و گاهی با هم میخوندیم... الان که گیتار کلاسیک ندارم و با الکتریک کار میکنم...تمام کارها بی کلامه...
راستی شماره گل مریم رو که داری ازش خبر داری ؟
به هر حال کلی تهرانی اینجا هستن که میتونن جالب باشه در یک روز در یک جا...
کاش میشد یه وب بزنیم از دوستان مشترک اونجا هر کی بیاد یه پست بزاره.. یه جوری فیس بوک وبلاگی اما با کلاس...
فرشاد!


اونقدر کامل نوشتی که بارها خوندمش و هر بار بیشتر می فهمیدم...
تمام عمر، تو! خادم لحظه ای
برای هر تویی که تو شاید همان او باشد!
چه خوب تو و او و تو ها را توصیف کردی که چون به بارگاه مقدسی گام برمیداری حس حضور تویی رو احساس می کنی که آرامش عمیق تویی رو می ده که اون تو شاید همون او باشه! و شاید برای همینه که دعای کمال می کنی تا تویی که او هست، باشه و تویی که قراره توی زمینی باشه شبیه تویی باشه که همین جا در فضای زلال پاک و مقدس حرم، حس می شه...
و اما قداست فکر، پاکی قلب، صداقت زبان، و معصومیت چشمای عاری از گناه که باشه هر لحظه عید می شه...و شاید به عمق معرفتی می رسی تا توی مقدس!
خیره نگریستن! تمثال کلافی سراسر ریسمان اما گره خورده است و رهایی چون گشوده شدن تمام گره هاست... و چه حس خوبیه وقتی رها می شی و حس پرواز وجودتو فرامیگیره
......
.....
امیدوارم بهت خوش گذشته باشه و زیارتت قبول فرشاد
کاش زودتر گفته بودی تا بهت بگم سلام منو به دریا برسون
گل مریم همون روز سیمکارتشو شکست! درواقع گوشیش که خاموشه از اون روز تا حالا
وبلاگ گروهی خوبه اما نیازمند وقت کافیه! بعد از سیزده خیلی ها کمتر میان نت. ولی در کل می تونه یه ایده ی خوبی باشه
سلام فرینازی
رسیدن بخیر...
من رو هم دعا کردی خانومی؟
سلام شکیبا جون
ممنون
بله خانومی
مگه می شه شما رو یادم بره با اون گلای آبی
بگذار هق هق گریه های بی امانم آرام گیرد
بگذار اشک هایم بی تابیشان را از دست بدهند
بگذار دلم آسوده شود
بگذار من هم...
باز خواهم گشت فرینازم
چه قدر به یادت بودم مریمی...
خیلی
خیلییی
خونه ی خودته عزیزم
زیارتا قبول
میگم ی دو سه روز دیگه میموندی اردوغان که اومد مشهد نگاهش میکردی
جا شما اینا خالی
اردوغان کیه اونوقت؟
سلام عزیزم
ممنون از اینکه اونجا به یادم بودی
کاش ما را هم میطلبید آرامش عجیبی به زائرانش هدیه میده
مطمئن باش همه حرفاتو میشنوه وهمونقدر که تو دوسش داری اونم دوست داره..
سلام رها جان

یه آرامش عجیب
مث وقتی کنار دریایی...
امیدوارم همین زودی ها مشهدی بشی بانو
فکر نمیکنم همونقدر باشه! قدر و اندازه ی اماما رو نمی شه با خودمون مقایسه کنیم
البته این نظر منه رها جون
سلااااااااااااااااااااام







رسیدن به خیر
خوب خوش میگذرونی... ازونور امام رضا ازینور هم نازنین... دو تا دو تا ناقلا؟؟!
منم میرم شیراز دلتو آب میکنم برمیگردم
فریناز زیاد وقت ندارم... ایشالا برگشتم جبران میکنم
سلااااااااااااااام نگین جون
تازه دلتم بسوووووزه


جای شما خالی خاااانوم
آره دیگه! دو تا دو تا حال می کنیم
شیرازو فقط واسه آلو جنگلیاش دوس دارم
امیدوارم خوش بگذره بت عزیزم
نوشته ات زیبا بود مثل همیشه
ممنون مهسا جون
سلااااااااااااااااااااااام فرینازم






فریناز من خیلی دوست دارم مثل یه فرشته ی پاک به من انگیزه و آرامش میدی ...
یک نمیه در من هست که بی شباهت به تو نیست ...
قدر روزگارت رو بدون نازنینم ...
خیلی ممنون که در نبودم به وبلاگم سر زدی . حضور سبزت رو سپاس .
سال خوبی رو برات آرزو میکنم . غرق آرامش و شادی و پاکی مثل الانت
برقرار باشی خانوم گل
سلااااااااام زینب جون


جدی می گی خانومی؟!
ممنون لطف داری عزیز
ممنون بابت دعای قشنگت و به همچنین بانو جان
راستی بالاخره کد آهنگت خوند یا نه؟
نخوند بگو سرورشو عوض کنما! واسه خودم که می خوند
ممنون
گلی از خودته زینب جون
سلاااااااااااااااااام
خب همه گی کنار صاحابش اومد
سلاااااام

حالا کی گفته این نازنین تویی؟
سلام...
گشتم همه جا بر در و دیوار حریمش
جایی ننوشتست گنهکار نیاید...
سلام
چه زیبا
و چه هماهنگ با متن
سپاس حبیب عزیز
اول اینکه خیلی خیلی خیلی خوشحال دم که دوباره دیدمت
شبیه معجزه بود
نه واقعا خود معجزه بود
وقتی گفتی نیا
نا امید شده بودم و بهت گفتم فکر نکنم دیگه بتونم ببینمت
ولی ته دلم یه چیزی میگفت میشه
باور میکنی
همونجا تو زنگ زدی
منم خیلی خوشحال شدم



خیلی بیش تر از خیلیییی نازنین
اون لحظه دیگه گریه م گرفت! داداشم دیدو به مامانم گفت حالا چه نیازیه الان بریم طرقبه!؟ بریم حرم
راستی دو دفه س آخرین نمازامو درست توی همون صحن جمهوری و با تو می خونما
اون دفه کنار هم نبودیم اما توی یه صحن بودیم...این دفه دیگه کنار هم بودیم
کم بود ولی سه تا یادگاری قشنگ واسم داشت
چه عکست قشنگه
دلم میخواد همین امشب دوباره میرفتم حرم
دلم واسه تو حرم و اون روز تنگ شده
حرم شبا خیلی قشنگ تره خیلی
یه حال و هوای خاصی دارهواسه منی که سفر نمیرم
مشهد بودن یه معجزه س
عکسای خوبی گرفتم

یکیشو گذاشتم اینجا
اوهوم...این دفه نشد بریم توی حرم! ولی رفتی التماس دعا خیلی خیلی نازنین
من عااااشق نصف شب های حرمم... ساعت 4 به بعد تا طلوع آفتاب که نقاره می زنن.
این چند شب که اونجا بودیم جز یه شب که خوابمون برد همشو رفتیم
نمی دونی چقدر خوبه شب های حرم
امیدوارم بتونی بری و نماز صبحو توی هوای آزاد بخونی و باد بهاری چادرتو تکون بده هو.... یه نم نم بارونم همه چی رو تکمیل می کنه
واقعا معجزه س که توی این شهری نازنین
قدرشو بدون
اسمال طلا رو اون روز اولین بار بود که اومدم


تو از من همه جاشو بهتر بلدی
من همیشه از یه مسیر مشخص میرم
یه جای مشخص زیارت میکنم و نماز میخونم
بعدشم میرم بهشت ثامن و زیارت اهل قبور
اما دلم میخواد بعد ازین برم جاهای مختلفش
هر جای حرم یه حال و هوای خاصی داره واسه خودش
جددددددییییی می گی؟!!!

خیلی وقتا هم گم می شم که خادمای عزیز
در خدمت هستن و ازشون می پرسم



تاااازه یه جایی داره دم باب الجواد به اسم مدرسه ی پریزاد! اونجا کلاسای حرم شناسی داره
اون دفه من پیچوندم اومدم تو رو دیدم ولی میگن کلاسای خوبیه
من یه روزایی فقط میرم جاهای مختلفشو می گردم...این قدر از این صحن به اون صحن و از این رواق به اون رواق می رم که حد نداره
واسه همینه همیشه کفشام دنبالمه و هیچ وقت نمی سپرم کفشداری
فریناز اگر بگم چند بار این پستتو خوندمو اشک ریختم باورت میشه؟






آجی حس میکنم این متنتو از تهِ تهِ دلت نوشتی چون خیلی عمق داشت...
خیلی به دل نشست...
خیلی قشنگ بود...
آجی خدا خیلی دوستت داره ها میدونستی؟
راستی عکستم محشره
میگم سینا 3 تا نظر گذاشته؟
باورم نمیشه...
خدای من
اینا به خاطر عمقِ متنته آجی...
دلم واست تنگ شده بود...
واسه صداتم همینطور
راستی بیخیالِ پستِ امشب شدم
قربون اون دل پاکت برم که می شه آروم بهش تکیه کرد آجی
خیلیییییییی


اوهوم
خیلی یم عمق داشت
از اونایی بود که ازاولین کلمه ش با اشک نوشتم تا آخرش
منم خیلی دوستش دارم آجی
خب سیناس دیگه
گاهی جوابام جواب نیاز داره
از مشهد که برگشتیم اینقدر دید بازدیدا ترافیکی شده که اندازه یه اس ام اس هم وقت ندارم آجی
ولی تموم شد حتما بهت ز می زنم
مشکوکی این روزا
همون روز که شما همو دیدین به نازنین اس دادم گفتم میری فرینازو ببینی...




گفتن فکر نکنم بشه ولی میخوام برم ببینمش...واسمون دعا کن...
خدا خدا میکردم هم دیگرو ببینین و مثل دفه ی قبل باهاتون بحرفم...
بعد یهو نازنین اس داد مهرناز به خاطر دعای تو بود که ما امروز همدیگرو دیدیم...
خیلی خوشحال شدم آجی...
خیلی زیاد...
کاش یه روز بیاد که هر سه مون تو حرم امام رضا همدیگرو ببینیم
کلا کنترل نامحسوسی واسه خودتا!




این دفه خیلی سخت دیدمش.قدِ یه نماز ظهر و عصر ولی آجی خیلی خوب بود همینشم...مث معجزه شد این دفه
امیدوارم
این روزا فکرم یزد هم هستا
سلام
سلام امیر حسین
خوش اومدی
چرا این قدر غریبه شدی؟
مقداد راست میگه با اروغان یه عکس میگرفتی
نخست وزیر ترکیه رو میگم.
من شیفته ی شخصیت و شعور سیاسی اردوغان هستم.
آهان پس نخست وزیر ترکیه س این آقاهه
چه قدرم اسمش بامزه ستا سینا
سلام فرینازم
زیارت قبول باشه که حتما هست ! مگر می شه با این نیایشی که تو کردی غزال تیز پایش نباشی مگر می شه ضامن تو نشه ..عزیز چه زیبا حرفهایی رو هرگز توان گفتن نداشتم یک جا نوشتی و انگار همه حس و حالت و رسوندی به همه مون ...ممنونم که ما رو در زیارت و اون لحظات زیبای معنوی شریک کردی ...
سلام سایه ی مهربونم

ممنون بانو
شما همیشه به من بی اندازه لطف دارید...یه زن زمستونی از تبار سرما با دلی که قدر گرمی رو خوب میدونه و اونو تو خط دومش برای باد به قلب دوستاش می پاشه و لحظه های قشنگی رو بهشون هدیه میکنه
میدونین چی قشنگه بانو؟
این که یه دل دیگه متن تو رو درک کنه و بفهمه
مث دل شما
شریک دعاهای همیشگیم هستی بانو
لینک دانلود
http://www.4shared.com/get/JBoZM0Wi/Mohammad_Esfahani__Shekayat_He.html
ممنوووووووووووووون سایه جون

سلام فرینازم . زیارتت قبول نازنین . میدانی چه کردی با دلم , این موقع از .... راستی الان روز است یا شب ؟!
فدای تو , تمام غزالان دنیا آرزوی یک لحظه جای تو بودن را دارند نازنین ... می شود مگر امام خوبیها غزالی چون تو نخواهد ؟!
مرا هم به یاد بیاور گاهی در این لحظه های نابت مهربان .
سلام نرگس خوشبوی این دیار



قبول حق باشه مهربون
شب و روزش فرقی نداره...مهم دلته که امیدوارم گرمای روزو داشته باشه و آرامش و یکرنگی شب رو...
شرمنده نکنین بانو جان.من کجا و غزال های تیزپا کجا...
یادتون هستم بانو
یاد شما
یاد سمیه
یاد سایه
یاد رف ی ق
یاد فرداد
یاد مریمی
یاد سپهر
یاد دخترای گلتون
هنوز بعضی وقتا بوی بارون منو میکشه زیر این رگبار ارامش
دلم واسه اینجا تنگ شده بود
....
سلام رضا
خوش اومدی
دل منم واسه وبلاگت تنگ شده
میام الان
تبریک...
سلام آقای محمدی پناه
خوش اومدین
و سال نو رو بهتون تبریک می گم
سلام فریناز عزیز
باید بگم خیلی خوشحالم که با وبلاگ خوب و با ارزشتون آشنما شدم
خوشحالم ...
ممنون به خاطر لطف و مرحمت شما عزیز
زیارتتون قبول باشه
با افتخار و احترام وبلاگتون لینک شد
پاینده باشید بزرگوار
سلام بر صاحب شب های نقره ای
من هم همینطور عزیز
نمی دونم شما کدوم یک از دو نویسنده ی ماهر شب های نقره ای هستین ولی خوشحالم که اینجا حضور دارید
سپاس گرامی
باعث افتخار منه
زیارت قبول بانو...

راستی فریناز شما دوبار رفتی مشهدا....دو بار سوغاتی باید بدینا...ما یادمون نرفته...
حالا نمی گیم فقط...
اصنشم سوغاتی من کو؟
لحظاتی بعد وقتی فاطمه آدم میشود:
بهترین سوغاتی دعا بود..پس دیگه روتو زیاد نکن...
جای شما خالی عزیزم





با اینکه که هر روزش بودی حرم
ببخشیدا! تو که هم مشهد رفتی پارسال هم کربلا
بازم بگم؟
سفرخارجکی میرن مردم به ما سوغاتی نمیدن که! فقط به سها خانوم سوغاتی میدن بعد دل من آب میشه منفجر می شه یه چشمه فریناز به وجود میاد مردم میان دمش پیک نیک
سوغاتی من کو اونوخ؟
وقتی فریناز آدم می شود:
ولی من بازم سوغاتیمو میخوام.میتونی خشکه هم حساب کنی.نیست اصفهانیم بیشتر به دلم می چسبه
سلام فریناز عزیز داشتم نظرات دوستان رو میخوندم و برام جالب بود که توسنتی یکی از دوستان وبلاگیت رو ببینی از نزدبم و جالبه منم مشهد بودم....خیلی حس خوبیه این آشنایی های مثبت و جالب...
گفتم اون خاطرات داخل وبلاگم رو بگم: داستان گراز این بود که توی جنگل من نشسته بودم یکهو فکر کردم خرص دیدیم!!.چون چشمان هی ضعیف میشه عینکم رو نمیرم عوض کنم...بعدش فهمیدم گرازه!من از جام حرکت نکردم چشم توو چشم بعدش دیدم گرازه رفت ازنم سریع!!! منم سریع رفتم سراغ ماشبن الفرار بعدش جلوتر دیدم یک دسته گراز دارن ول میچرخن یکم اینور جاده بعدش نگو گرازه رفته بوده دوستاشو واسه شام صدا کنه
من نقشه خوانی رو بر عهده داشتم از گوشی موبایلم چون اچ تی سی سنسیشن همون لحظه روی نقشه بهت میگه کجایی من حواسم نبود چپ به راست و اشتباه میخوندم همش به مسیر ها نمیرسیدیم سر از جای دیگه در آوردیم
دوازده شب از یه یکیپرسیدیم اینجا کجاست...با لهجه خفن گفت: گورخیل:-) بعد با موتورشون هی دور ما میچرخیدن...خول بودن..
بعدش فمیدیم اونجا کوهیخیل هست!!!
بعد توی جویبار شهرش کوچیکه وقتی رسیدیم به ویلا رفتیم دستشویی.چراغش سوخت! رفتم لامپ بگیرم مغازه داره گفت...سلام غریبه ...مثل این فیلم های کابویی منم موهام بلند مثل کاوه با کلاه ...تووی جاده هم یک تصادف ناجور آنلاین دیدم...ما سی متر فاصله داشتم...توووی تقادف پراید کاملا داغون شد ...اما کسی آسیب جدی ندید...
سلام



همه فرشاد عینهو همنا! مخصوصا اگه فروردینی هم باشن جفتشون
از دست تو با این طرز نوشتنت! میگم یه کم بیشتر کار کن چون نصف بیشتردرآمدت واسه مترجم اختصاصیت میره فک کنم!

چه باحال می شیا! دیگه واقعا تیپت هنری می شه

بله یکی از دوستامو دو ماه پیشم که رفته بودم مشهد دیده بودمش دوباره الان دیدمش
خب توی متن هم بود که! دومین سلام...
اتفاقا خیلی نگاه کردم ، شبیه تو رو دیدم فرشاد ولی خودتو نه
ولی یه آقایی با خانومش بودن صندلی عقب ما می نشستن
موهای آقاهه + عینکش مث تو بود
خب بریم سراغ خاطرات جالب
.....
واااای تو چه جرئتی داریا! گراز! اونوقت تو که این قد چاق نیستی که! بنده خداها یک تیکه کوچیک تو به هر کدومشون می رسید اونوقت گرسنه می موندن که!
چقدر بهت گفتم بخور فرشاد بلکه یه کم جون بگیری! گوش نکردی دیگه
از این کارا داداش خودم فرشاد هم انجام می ده.همشم غلط غلوط
خول؟! یا خل
سلام غریبه!
خیلی باحال بود! الان دارم با اون موهات که خیس شده باشنو چسبیده باشن به صورتت تصورت می کنم
کلی خنده م گرفت
غلط های تایپی رو خودت اصلاحش رو در نظر بگیر دیگه مثل همیشه...از نزدیک ببینی. ...و....
از اینجا به همه دوستان وبلاگی هم سلام میکنم....
اتفاقا بهت گفتم بالا!

حاضرم بشم مترجم اختصاصی کامنت ها و پست هاتا
حالا فکراتو بکن بهم بگو
سلام
یعنی فقط حال کن...





)


تا شورو کردی به جواب دادن سرو کله ی من پیدا شد...
میدونید که من استاد مچ گیری هستم وقتی گوشی فریناز حتی برای نیم ساعت هم خاموش میشه...
میدونید که؟؟
حالا ازین حرفا که بگذریم برسیم به بحث شیرین سوغاتی...
ما که گفته بودیم شما بیا ما میدیم سوغاتیتونو...
شما که اصا از اصل انکار می کنید...
حالا بخایم خشکه حساب کنیم چقدی میشه؟ببینیم چقدی باید پیاده شیم...
تازه شمام سوغاتیارو رد کن بیاد...
اصا میحای آدرس بدم پستش کنی؟
خب اداره پست واسه این جور وقتاس دیگه...
(از اداره پست پول گرفتم تبلیغشونو بکنم....
راستی میدونستی یه چیزیو:الان داره بارون میاد...
از غروب داره میاد...
میخاستم بهت اس بدم گفتم حتما میگی چه بی جمبس هی میگه...
دیگه فخر فروشی میکینم دیگه
راستی من باز بی خابم...تا اذانه صبح ایشالله
شبت قشنگ
نیگا کن کی اینجاس
فاطمه! تو و این نظر طولانی؟ به خدا کلی ذوق کردم
دیروز گفتم به مهرناز از عصر تا ساعت 1 و خورده ای که مهمونامون رفتن وقت نکردم گوشیمو بذارم شارژ، خاموش شده بود...اتفاقا خدا خدا می کردم زنگ نزنی یا اس ندی که می دونستم حسابم با فاطم الکاتبینه
ببخش بانو
عفو بنما
لطفا
پس تک امشبتم واسه همین بود دیگه؟
نه.ببین الان که نیتت گرفتن سوغاتی نبوده و تبلیغ پست چیا بوده این نیت دیگه خالص نیستو سوغاتیش هم ریا می شه
خب پس نتیجه می گیریم که ایشالله سفرهای بعدی ببینیم چی پیش میاد
واااااااااای راس می گی؟! اینجا هم داره بارون میاد از دیشب تا حالا! ولی خب خیلی قط و وصل می شه کانالش
ولی اینقده مهمون داشتیم و مهمونی بودیم که اصن نمیشد بت اس بدم...یه بارم توی راه داشتم اس می دادم بت که داداش فضولم نذاشت که! منم پشیمون شدم
ولی جالب بودشا
منم می خواستم فخر و اینا بفروشم دیگه قسمت نشد
امشب دلتنگ بودمو بی خواب...الان ساعت 2 شده فاطمه ولی فک نکنم تا اذان بیدار بمونم
فاطمه
داره باد و بارون میاد
اونم تو سکوت شب
محشره
محشر
امروز دوازهم فرودینِ




پارسال یه همچین روزی بود که برای اولین بار اومدم وبلاگت
روز جمعه بود و دومین جمعه انتظارت
فکرشم نمیکردم به اینجا برسه دوستیمون
اومدم بگم سالگرد دوستیمون مبارک
نمی دونم چرا فکر می کردم قبل از عید پارسال اومده بودم پیشت نازنین



منم فکرشو نمی کردم...ولی الان چقدر خوشحالم که به اینجا کشید و همچنان ادامه داره
مبارک باشه نازنین بارونیه من
تا چند وقتی دلم واسه مشهدتونو تو تنگه نازنین
تنگ تنگ
آمده ام...
آمدم ای شاه پناهم بده
خط امانی ز گناهم بده
نمیدونین هر بار ( هر چند هزار باردیگه هم که باشه همینو می گم ) که این آواز رو از تلویزیون ( و از موبایلم ) می شنوم چه حالی بهم دست می ده...
گوش نکردم تا حالا ولی باید قشنگ باشه
یه حال عجیب...
ایشالله قسمتتون بشه و به زودی برید مشهد
قطعا تو بهترین غزال هستی...ه
یکی از بهترین و عاشقانه ترین زاویه ها رو برای عکس گرفتن انتخاب کردی.
قبول باشه زیارتت عاشق.
ممنون فرداد خان

لطف دارین جناب
ولی حالا حالاها مونده تا بهترین باشم!
یه دلگرمیه واسم وقتی عکسامو تایید می کنین
قبول حق باشه عاشق نگر
نمیدونم شاید روزهایی پایانی نزدیک است
واااااااااااای خدای من
شما از اونجا نخوندین؟
چه همتی
احسنت و ممنون بانو