آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

اشک....عشق....آسمان....

میان واژه های همیشه می گردم

حرف ها به شوق حضور تو می آیند

به اشتیاق توصیف تو می رقصند

و تا سرای امن عاشقانه ای پاک می شتابند

اما! نه! انگار خبری در راه است...


واژه ای به نام دلتنگی

تک و تنها

چونان قاصدکی

از  ازدحام ابر واژه ها می بارد

و خبر از بغضی سنگین می دهد...

«سقف آسمان

امروز

بن بست است

باران واژه ها

بغض کرده اند

ابر گشته اند

و اجازه ی باریدن

به عشق تو را ندارند!»


الف آهسته می چکد از ناودان دلتنگی

شین شکوفه می زند از دانه های بغض حضور

کاف کمین کرده در انتظار طلوع نگاه تو

می آیند...

جایی میان زمین و آسمان

جایی درون ابر چشمان بی قرار من

دست در دست یکدیگر

یواشکی

واژه می شوند

احساس می شوند

و «اشک» متولد می شود...


به جای بغض تمام واژه ها

می بارد و باران می شود...

باران می شود و سیل می شود

سیل می شود و ....

و عشق

در ازدحام کوچه های بی نفسی

غرق اشک می شود...


اشک

شرمسار عشق می شود

اشک

تبخیر می شود

پـَر می گشاید و می رود 

تا ابرهای خاکستری بغض!


الف

و شین

و کاف می شود...


اشک می میرد

عشق اما در اشک غرق می شود...




رگبار1:

امروزو حال اشکو عشق و واژه ها

حال منو اشک های منو عشقو واژه های بی قراری بود....

نظرات 24 + ارسال نظر
امیرحسین شنبه 12 فروردین 1391 ساعت 15:07 http://bayern.blogsky.com

بعد مدتها اول شدم
دنیای قشنگی داری

تبریــــک می گم

قشنگ و سخت
خیلی سخت امیر حسین!

فرشاد مسافر شهر باران شنبه 12 فروردین 1391 ساعت 15:50

شعرم در اشکم غرق نمیشود من غرق شده عشقم هستم....اشک تاب این عشق رو ندارد...خوشا مردن از عشق. ..مرا آتش زدیعشفق..اما دلتنگی ها در هر لحظه که از عمر به جلو میریم بهش افزوده میشه تا اینکه ما خودمون تبدیل میشیم به یک علت دلتنگی دآخر عمر و آن سفر...پس برای انگیزه باید زندگی کرد...تا اشک لیاقت عشفقو دلتنگی تبدیل به خاطره خوش بشه...و کاش تویی باشد تا دلتنگ روز های بی آن تو و او نشویم...حداقل برای تسکین....
سلام خیلی ذهنم بهم ریخته...میدونی من چند ماه پیش رفته بودم سازمان ارشاد اسلامی که یه استادی معرف من بود که حالا بگذریم...یک ایده فیلم نامه دادمطرف هم استقبال کرد و گفت هر چی میدونی بنویس و روی کاغذ بیار اینجا من دوستان کارگردان هستن نظر بدنند...اصغر فرهادی هم آشنا این استاد هم حتی بود...حالا نمیتونم بنویسم ذهنم پراکنده هست...از طرفی هم فحکیک کلیپ آهنگ هستم....اما...
چی کار کنم؟...شمام خیلی خوب مینویسی بیابزن توی این کار ...

فکر می کنم متن ویرایش شده ت پایینی باشه
جواب همونجا

فرشاد مسافر شهر باران شنبه 12 فروردین 1391 ساعت 15:56

ﺷﻌﺮم در اﺷﮑﻢ ﻏﺮق ﻧﻤﯿﺸﻮد ﻣﻦ ﻏﺮق ﺷﺪﻩ ﻋﺸﻘﻢ ﻫﺴﺘﻢ....اﺷﮏ ﺗﺎب اﯾﻦ ﻋﺸﻖ رو ﻧﺪارد...ﺧﻮﺷﺎ ﻣﺮدن از ﻋﺸﻖ. ..ﻣﺮا آﺗﺶ زدی ای عشق..اﻣﺎ دﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎ در ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ از ﻋﻤﺮ ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﯿﺮﯾﻢ ﺑﻬﺶ اﻓﺰودﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﺗﺎ اﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎ ﺧﻮدﻣﻮن ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻣﯿﺸﯿﻢ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻋﻠﺖ دﻟﺘﻨﮕﯽ آﺧﺮ ﻋﻤﺮ و آن ﺳﻔﺮ...ﭘﺲ ﺑﺮای اﻧﮕﯿﺰﻩ ﺑﺎﯾﺪ زﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮد...ﺗﺎ اﺷﮏ ﻟﯿﺎﻗﺖ ﻋﺸﻘﻮ داشته باشه...و دﻟﺘﻨﮕﯽ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺧﻮش ﺑﺸﻪ...و ﮐﺎش ﺗﻮﯾﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎ دﻟﺘﻨﮓ روز ﻫﺎی ﺑﯽ آن ﺗﻮ و او ﻧﺸﻮﯾﻢ...ﺣﺪاﻗﻞ ﺑﺮای تﺴﮑﯿﻦ ...
ﺳﻼم ﺧﯿﻠﯽ ذﻫﻨﻢ ﺑﻬﻢ رﯾﺨﺘﻪ...ﻣﯿﺪوﻧﯽ ﻣﻦ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﭘﯿﺶ رﻓﺘﻪ ﺑﻮدم ﺳﺎزﻣﺎن ارﺷﺎد اﺳﻼﻣﯽ ﮐﻪ ﯾﻪ اﺳﺘﺎدی ﻣﻌﺮف ﻣﻦ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺑﮕﺬرﯾﻢ...ﯾﮏ اﯾﺪﻩ ﻓﯿﻠﻢ ﻧﺎﻣﻪ دادﻣﻄﺮف ﻫﻢ اﺳﺘﻘﺒﺎل ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﺪوﻧﯽ ﺑﻨﻮﯾﺲ و روی ﮐﺎﻏﺬ ﺑﯿﺎر اﯾﻨﺠﺎ ﻣﻦ دوﺳﺘﺎن ﮐﺎرﮔﺮدان ﻫﺴﺘﻦ ﻧﻈﺮ ﺑﺪﻧﻨﺪ...اﺻﻐﺮ ﻓﺮﻫﺎدی ﻫﻢ آﺷﻨﺎ اﯾﻦ اﺳﺘﺎد ﻫﻢ ﺣﺘﯽ ﺑﻮد...ﺣﺎﻻ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ذﻫﻨﻢ ﭘﺮاﮐﻨﺪﻩ ﻫﺴﺖ...از ﻃﺮﻓﯽ هم فﮏر ﮐﻠﯿﭗ آﻫﻨﮓ ﻫﺴﺘﻢ....اﻣﺎ ... ﭼﯽ ﮐﺎر ﮐﻨﻢ؟...ﺷﻤﺎم ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮب ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﯽ ﺑﯿﺎﺑﺰن ﺗﻮی اﯾﻦ ﮐﺎر

گاهی به جایی می رسی که چشمه ی چشمات هم خشک می شه...
یاد اون شعر افتادم...خوشا گم شدن در یاد....
شاید درد هجران برای روزهای قدردانی از تویی که خواهد اومد، اون وصالو شیرین تر کنه و تسکین همراهش رو عمیق تر...

سلام.
از نوع کامنت گذاریت مشخصه فرشاد
ولی چرا ذهنت به هم ریخته؟ وقتی ذهنت و افکارت پریشون می شن و به هر جایی سرک می کشن به همون دریایی فکر کن که تازه کنارش بودی و از آخرین سلامت چیزی نگذشته ازش...به عظمت و یکرنگیش نگاه کن و ببین چه قدر امواجش مرتب و به نظمن! دیگه ما که بنده ی خداییم فرشاد...از دریاش که کمتر نیستیم! پس باید بتونیم امواج ذهنیمون رو مرتب به ساحل مقصد برسونیم
تو رو هم که خوب می شناسمت.می دونم می تونی بهترین فیلم نامه رو بنویسی
به اون ضامن آهو متوسل شو که چه خوب ضامن آرامش لحظه هات می شه...
امیدوارم همین روزا خبر آرامشتو برام بیاری
باشه همسفر؟!

فریناز
با خوندنت فقط عذابِ وجدان گرفتم...
فقط عذابِ وجدان...

دوست نداشتم اینطوری بشه...
بهم گفتی لولو خور خوره نیستین
گفتی فقط نظرتو میگی میری...

چه جوری میتونم زنجیر های دلمو به دلت وصل کنم آجی؟
هر کاری بگی میکنم...
دلم نمیخواد بین منو تو فاصله باشه...
حتی به قدر سرِ سوزن...

دلم نمیخواد اونی باشم که ازش دلگیر بشیو به خاطرش دونه دونه اشکاتو حروم کنی
اگه بخوای هم ،از دونه دونه ی حرفام میگذرم...
ولی دوست ندارم فاصله ای بین دلمو دلت باشه...
هر جور که میشه این زنجیر بهم وصل کرد بهم بگو غزالکم...
من آماده ی وصالم...

آجی!
متن من ربطی به پست امروز تو نداشتا!
فعلا یه جایی گیر کردم توی زندگی که نمی دونم کی به قله می رسم! دامنه ی کوه واقعا نفس گیره...
متن تو و یه حرفاییت شاید منو توی لحظه ناراحت کرد ولی گذرا بود خانومی و همون لحظه تموم شد

مگه من چند تا آجی دارم که بخوام ازش دلگیر بشم آخه؟
خیالت راحت باشه
دیشبم که دیگه ناگفته ها رو بهت گفتم

تو یدونه آجیه منی یا عزیزم

آجی تو قرار نبود بیای نت؟

چرا
ولی کانکت نمی شد آجی!
منم چشمام داشت از خستگی می رفت دیگه واقعا از حال رفتم و خوابم برد

امیرحسین یکشنبه 13 فروردین 1391 ساعت 11:03 http://bayern.blogsky.com

شایدم خودت سختش کردی
شاید بشه که آسون تر از اینی که میگی باشه
من نمیدونم چه جوریه ولی هر چیزی رو میشه آسون کرد حتی سخت ترین چیزا رو
البته بعضی سختی ها خیلی سخته
آدم داغون میشه
ولی بدترین چیز تو زندگی استرسه
اگه استرس نداشته باشی بقیه چیزا هر چقدر هم سخت باشه میشه یه کاریش کرد
حاضرم هیچی نداشته باشم ولی استرس هم نداشته باشم

نمی دونم چقدر منو می شناسی امیر حسین ولی من آدمی نیستم که سخت کنم چیزی رو...تاآخرین حدش آسون میگیرمو این همیشه یه مشکله بین من و خیلی ها!

استرس ندارم...خدارا شکر وجود خدا همیشه ی همیشه بهم آرامش میده حتی سر جلسه ی امتحان...حتی سر جلسه ی امتحانای خودش

امیدوارم آروم و خوش باشه زندگیت

مهرداد یکشنبه 13 فروردین 1391 ساعت 16:58 http://Friendly90.blogfa.com

چقدر خسته کننده میشن آدمایی که آسمون رو فراموش میکنن
همه چیزشون میشه زمین
قدر آسمونی بودنت رو بدون
قدر اینکه زمینی هستی اما به آسمون هم فکر میکنی رو بدون
اما فریناز آدمی که بوی آسمون میده،آدمی که بی احساس نشده اذیت میشه وقتی که بین این همه آدم زمینی قرار میگیره.

قالب و آهنگت قشنگن

چه جالب بود واسم! ساعت کامنتت درست همون موقعی بود که من روی تاب بچگیهام توی باغ نشسته بودمو داشتم به این فکر می کردم که چرا روی زمینم و اینجا دوووم آوردم تا الان...

شاید دلم می خواد اون زمینی بود مهرداد تا از این معلق بودن دربیام...
یه جایی میون زمین و آسمون بودن اونم تو یه زمان زیادی سخته

ممنون
آهنگش یه حس خاصی داشت برام

سرزمین آفتاب یکشنبه 13 فروردین 1391 ساعت 23:47 http://sarzamin-aftab.blogsky.com

اشک و بی قراریتو نبینم

قالب و آهنگت معرکه س اما تو هم که حس نوشته های این پستت داغونه که !!!

تازه خیلی هاشو اینجا نمی نویسم!
پیش میاد دیگه
کاریشم نمی شه کرد
جز
صبر
برای تموم شدن و گذشتنش

نازنین دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 00:24

به نظر من یه جور تساوی بین اشک و عشق وجود داره
نمیدونم برای من ی که تجربه شو نداشتم شاید اشتباه کنم
ولی تا دیدم همینطور بوده

نه تساوی نیست چون اشک چشمات خیلی کمه. دو تا کیسه کوچولو که بیشتر نیست
ولی عشق توی کیسه که هیچ! جز دل آدم حتی توی دریا هم جا نمی شه

اشک می میره
تموم میشه
یه سکوت می مونه
با یه عشق....

نازنین دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 00:25

راستی سلام خانوم
خوبی؟

نبینم اشک بریزی

امیدوارم سیزده رو خوب به در کرده باشی
خیلی خوب

سلام عزیزم
ممنون تو چطوری؟

سیزده خوبی بود.نوشتم یه کم درموردش ولی نمیدونم چرا منتشرش نکردم نازنین!

مرسی به همچنین

سینا دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 01:03 http://omide-ma.blogsky.com

حضرت حافظ می فرمایند:
چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود
نداستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
وااله ما که عاشق نشدیم و شایدم ندانیم که عشق چیست ! اما یه چی بهت بگم و اون اینه که زیاد گریه نکن !

یه جای دیگه هم می گه
الا یا ایها الساقی ادر کاسا وناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

ایشالله می شی خودم میام واست آستین بالا می زنم
تاااازشم شام عروسیت باید از اون پیتزا خوشمزه ها باشه که درست می کنیا
میاد دیگه
خیلی چیزا دست خود آدم نیست سینا

رها دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 07:50 http://zendooneman.mihanblog.com

زمان بس کند می گذرد برای انان که در انتظارند
بس طولانی ست برای آنان که در اندوهند
وبس کوتاه برای آانان که سرخوش اند
اما ابدی است برای آنان که عاشق اند.

زمان در هر حال می گذره
مهم اینه که همه ی این ها باشیم تا یکنواخت نگذره رها جون

ئاسو دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 08:44 http://silvernights.blogsky.com/

سلام فریناز عزیز
بسیار زیبا بود نوشته ی دلنشینت
دلتنگی
اشک
عشق
.... و آهنگ محزون وبلاگت
گریم گرفت و کامنتی که امضای اشک داره
به زیبا ترین شکل ممکن دلتنگی رو تصویر کرده بودی
امیدوارم پاینده باشی و دلشاد
در پناه مهربانترین عالم

سلام ئاسوی عزیز
چه سند محکمی بر کامنتتون خورده...
چون متن های زیبای شما که فریاد به او بگویید سر داده بودید و محو حس درون واژه ها بودم...
سپاس دختر لحظه های طلوع

آرمان دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 09:29 http://abdozdak.blogsky.com/

یه وقتی زبان اشک رو خوب می فهمیدم
الان زیاد نه

لابد به سنگ قبر دلم مربوط می شود

دل شما که زنده و سرحاله جناب!
سنگ قبر یعنی چی!!

اشک یه موقه هایی خوبه
مخصوصا اگه داغ باشه
واسه این که دل منجمد نشه و یخ نزنه
واسه این که قدر خنده های لحظه های خوبتو بدونی...

نازنین زینب دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 11:58 http://zendegikon.blogsky.com

سلام فریناز عزیزم
خیلی عالی بود
جدا میگم
دست مریزاد

سلام نازنین زینب جون
ممنون
لطف داری

نازنین زینب دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 13:49 http://zendegikon.blogsky.com

سلام فریناز عزیزم
خیلی عالی بود
دست مریزاد

اکو داره نظراتتا

مریم دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 15:38 http://najvaye-tanhai.blogsky.com

سلام فرینازم!
میدونم خانمی زیاد خوشت نمیاد کسی دخالت کنه توو متن و ویرایش متنات اما فقط یه تذکر کوچولوئه و بس
تروخدا ناراحت نشو از دستم خانم گل
اینجاش که نوشته بودی :دست در دست یکدیگر

یواشکی

واژه می شوند

احساس می شوند

کلمه یواشکی زیاد به این متن ادبی نمی خوره ، مثلا می تونی بنویسی آرام واژه می شوند احساس می شوند
درست نمیگم؟

سلام مریمی
چرا اینقد دیر اومدی؟ داشتم می ترسیدما

کی گفته من خوشم نمیاد کسی دخالت کنه؟ تازه دخالت واژه ی بدیه خانومی...شما تذکرتو بگو من گوش میکنم

آهان
یواشکی
خب میدونی چرا ننوشتم آرام آرام؟
چون نوشتم دست در دست یکدیگر....مث بچه ها...یه معصومیت خاص...کلمه ی یواشکی بیشتر به شخصیت بچه ها و حال و هواشون می خوره
معصومیت و مظلومیتش بیشتر از آرام بودنه...کلمه ی آرام واسه آدم بزرگاس
حالا فهمیدی واسه چی گفته بودم یواشکی؟!

اتفاقا خوشم اومد از ریزبینیت خانومی
یه کلمه های خاصی هستن همیشه اینطوری توی چشمن توی متنام
هردفه پیداشون کنی بهت یه جایزه ی خیلی خوب میدما

رف ی ق هم به کلمات خاص من حساس بود
کاش برگردن...

مریم دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 15:45 http://najvaye-tanhai.blogsky.com

اشک...
چمانم را نمی بندم حتی پلک هم نمی زنم
تا مبادا اشکهایم رسوایم کند

عشق...
اگر نسیمی شانه هایت را نوازش کرد ، بدان آن هوای دل من است که به یادت می وزد ! همیشه عاشقت بوده ام

آسمان...
مهربانی تو تا به کجا برده است مرا؟! آسمان دلم پر است از نگاه مشتاق تو

اشک...
بگذار تا پلک هایت بر هم بوسه زنند
بگذار تا بداند داغ اشک هایت سوزنده تر از بغض نفسگیر اوست...

عشق...
و حالا دلیل گریه های ابتدای اولین نفسم بر زمین را میدانم...من از نخستین روز تو را می شناختم...همیشه عاشقت بوده ام

آسمان...
از پرتو محبتش
نوازش چشمانش
رقص خنده هایش
بر آسمان دل من
یکریز
ستاره می بارد....



ممنون مریمی
قشنگ بود

نازنین دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 16:15

درسته که اشک توی یه کیسه کوچیکه
ولی اشک میتونه ارزشش به اندازه عشق باشه
اشک با همه کوچک بودنش
هر بار که میریزه
پر از دلیله
گاهی دلیل ریختنش اونقدر با ارزشه که به نظر من میتونه به وسعت عشق باشه
درسته که عشق رو تجربه نکردم
ولی اشک رو زیاد تجربه کردم ...

اُ اُ اصلا حواسم نبود!
راست میگی
ارزشش شاید بیشتر باشه

نمی دونم چرا این روزا کمتر فکر می کنم نازنین
بیشتر نگاه میکنم

حق با تو بود

ــــــــــــــــــــــ

راستی
امروز درست یه هفته س که دیدمتا

دلم هواتو کرده بود از صبح تا حالا

فرداد دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 16:23

دلم یه دل سیر گریه خواست...
هوس یک اشک از ته دل.
خشک شده این دیده و.....
....لبت همیشه خندون فریناز عزیز.

اشکای یواشکی این دو روزه من همینطوری بود
از ته دل...
شما که عاشقانه به تصویر می کشی فرداد خان...دیده های عاشقی که عاشقانه می بینه هیچ وقت خشک نمی مونن

به همچنین

نازنین زینب سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 10:34 http://zendegikon.blogsky.com


ببخشید که دیر به دیر میام
خیلی گرفتارم

عیب نداره
موفق باشی زینب جون

مهسا سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 16:15 http://deleasemooni.blogsky.com

مثل همیشه عالییییییییییییییییی

مرسی عزیزم

الهام جمعه 18 فروردین 1391 ساعت 13:18 http://elham7709.blogsky.com/

من با تو انس گرفته ام
ای اشک شبانه
که قطره قطره می باری و من هر شب سر بر بالش خیس می گذارم...
حتی اگر دیگر نباشی دلتنگ روزهای ابریت می شوم.

..............
این پست فوق العاده بود دوست عزیز.
با اجازت لینکت می کنم.

وقتی اشک، مرهم لحظه های تنهایی بشه حتی تو ازدحام نفس های رقصان هم دنبالش می گردی...

ممنون الهام جان
افتخاره واسه من
منم لینکت می کنم

ندا شنبه 23 اردیبهشت 1391 ساعت 22:35 http://neday-zendegi.blogsky.com

منم دلتنگم

قربون دل تنگتون بانو

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد