آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

پیش به سوی افق هایی روشن!

به امید یاری واژه ها می آیی و در انتظار دیدار کلامی می نشینی تا مگر کلاف واژگان رنگارنگ را به هم ببافی و شعر شوند یا دلنوشته...فرقی نمیکند! مهم آن است که تو با رج به رج هجایشان هــم راه  شوی و با دانه به دانه حلقه های درهم فرو رفته  هــم راز!

تا تک به تک حرف ها بر ذهن تو جاری باشدو صفحه ای سپید چون این سرا نباشد، ازدحام واژه ها و جمله ها و متن ها و دل نوشته ها و یا حتی ذهن نوشته ها به سرت به چشمانت به زبانت به حتی گلویت فشار می آورند به امید رهایی! اما....اما همین که به اینجا می شتابی و صفحه ای سپید پیش روی چشمانت منتظر رقص احساس می شود، فقط دو نگاه می ماندو سکوتی و دستانی معلق میان زمین و هوا بر روی صفحه ای پر از کلیدهای رهایی!

راستی این چه رسمی ست این روزها که زبانم یارای من و حرف هایم نیست؟ چرا تا به اینجا می رسم سکوتی و سکونی مرا عجیب فرا می گیرد و نمی توانم بگویم که سیزدهمین روز بهاری را چه زیبا در بستری از شکوفه های تازه جان گرفته و سبزترین علف های رقصان جشن گرفتم؟ چرا نمی توانم بگویم سوار همان تاب بچگی هایم شدم و تا چشم رخصت عبور داشت پیش رویش شکوفه بودو شاخه هایی در انتظار شکوفه و برگ های سبز لطیف و خوشرنگ تازه روییده بر خشک ترین تنه های درختان! و تابی که حالا سال هاست همدم من و لحظه های من نیست و هــم راز درختان همان باغ قدیمی گشته است....اما... اما همین که مرا می بیند صدایم می کند از دور که بیا تا تو را به میهمانی خدا برم...تا دل آسمان و ابرهای رقصان آن سرا...


http://s2.picofile.com/file/7343774408/01042012426.jpg

تاب بچگی هایم


در امتداد افق های غم انگیز دلتنگی و آوارگی میان هجاهای عشق و غرور و خواهش،به دنبال سرپناهی از جنس امّیدم... و انگیزه برای ماندن و نوشتن و تمنّای واژه ها را نمودن تا بار دیگر بر من و قلب مردّد این روزهایم ببارند و مرا پر از طراوت خوش باران احساسی عاشقانه گردانند و دستانم بار دیگر بر صفحه های پر کلید در پی یکدیگر بدوند و فارغ از غم دنیا و مشغله هایش واژه بسازند و جمله بنویسند و دل را در کلام بگنجانند...


تا به افقی روشن می رسم از کلام شاملو:


روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری ست

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه ییست

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن، دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر

رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه ییست

تا کمترین سرود، بوسه باشد

روزی که تو بیایی

برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که

دیگر نباشم


می بینی!

من نیز چون شاملو به دنبال همان روزم! همان روزی که زندگی زیبا باشد.همان روزی که قفل افسانه گردد و قلب،برای زندگی بس باشد... همان روزی که همه یکدیگر را دوست بدارندو مهربانی با زیبایی یکسان شود...و هر لحظه برای همان روزها تلاش می کنم و شعر می سرایم تا مگر قلبی آرام گردد و امیدوارم به همان روزهایی که خواهند آمد و من و تو دیگر هراس نداشته باشیم که خانه هایمان جدای یکدیگر است و حرف های دلمان باید که پنهانی بماند! دیگر آزادانه سخن از عشق می گوییم و سرود آرامش سر می دهیم و نجوای امید می خوانیم و دستانمان در دست یکدیگر و دل هایمان  همه دریا می شود و هر کدام ماهی های کوچکی می شویم در دریای دلی دیگر و همه جا مملو از عطر خوش انسان می شود و خدا....آری .... خدا به انسانی از این جنس افتخار می کند و می گوید ببین شیطان! ببین! من تو را گفتم به این انسان سجده کنی....و شیطان شرمسار می شود و به همان انسان مملو از عطر خدا و بوسه های امید و نفس های ایمان، سجده می برد و دنیا تمام می شود....   و چه پایان زیبایی...


نه!

انگار واژه ها یارایم بوده اند و تا اینجا آمده ام که بگویم هنوز به آینده ای امیدوارم و امید دارم که نیامده است و برای من و زندگی ام کاملا نامعلوم است جز حضور تو مهربان معبود بی همتایم در تمامی لحظه هایم....

آری

من هنوز به همان عشق مقدس امید دارم

به بودن خدایم

و حتی

به بودن تو کنار لحظه های همیشگی دلم...

هــم راه شاملو و هــم راز دل خودم بار دیگر سرم را تا آسمان ها بالا می برم و می خوانم که:


روزی

مـــا

دوبارهـــ

کبوترهایـــمان را

پیــــدا خواهیــــم کرد


و مهربانیــــ

دست زیبـــایی را خواهــد گرفت...

نظرات 37 + ارسال نظر
امین اتاقک دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 17:34

خیلی وقت بود اینجا اول نشده بودماااا

امین!
باورم نمی شه خودت باشی

اول شدی

امین اتاقک دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 17:35 http://otaghak.blogsky.com

آخییییییش

عقدۀ چند ماهه ام خالی شد

خیلی وقت بود اول که هیچ! اصن اینجا نبودیا

خوش اومدی

امین اتاقک دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 17:36 http://otaghak.blogsky.com

عمراً اگه بیام پایین

یکی منو از این بالا بیاره پایین

حالا کی خواست تو رو بیاره پایین

راحت باش شما! منبر جای بزرگانه اتفاقا

امین اتاقک دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 17:37 http://otaghak.blogsky.com

خوبه هنوزم یاد دوران جوونی میتونم رتبه بیارم

داشتم از خودم ناامید می شدم

آره دیگه
منم داشتم ازت ناامید میشدم
آفرین
فعال تر باش دیگه امینی

امین اتاقک دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 17:38 http://otaghak.blogsky.com

نه اصرار نکن که نمیرم

چی؟؟ برم آپتو بخونم؟

آپت که فرار نمیکنه حالا

تو هنوز نخوندی؟
د
برو دیگه بچه
برو بخونش کلی طول کشید نوشتمشا

امین اتاقک دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 17:42 http://otaghak.blogsky.com

این تابه چه قشنگه

منم بچگی ها یه تاب داشتم تو حیاط خونمون
منو یاد اون روزا انداختی

با بچه های همسایه تو حیاطمون تاب بازی میکردیم
هیییی یادش بخیر

تاب بچگی هامه
بابام می گه هم سن خودته
این اون روزا تو حیاط خونمون بود ولی خب چند سالی هست دیگه خونه مون آپارتمانی شده اینه که نقل مکان کرده به باغ

یاد بچگی ها به خیر
چقدر خوب بودشا

امین اتاقک دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 17:44 http://otaghak.blogsky.com

آهنگ وبلاگتم دوست دارم

الان دیگه باید برم


خوش باشی

منم دوست دارمش

خوش اومدی امین
خوشحالمون کردی

نبی دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 18:27 http://onlygodonly.blogsky.com/

با سلام
البته کمی با تاخیر
سال نو شما هم مبارک
خوش و خرم باشی
از واژه هایت لذت بردیم

سلام
ممنون و به همچنین
لطف دارید جناب

نگین دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 18:35

سلام

بعضی وقتا چند بار متنتو میخونم تا بفهمم مخاطبش کیه! یا اینکه اصلا مخاطب خاص داره یا نه؟!
حتی یه بارم قبلا بهت گفتم ... اینکه توی درک بعضی از نوشته هات میمونم... که...

حس میکنم مخاطب خاص داره... درسته؟

سلام نگین
سعی می کنم متن های مخاطب دارم رو اینجا و رگبارم نذارم!
ولی خب بالاخره یه اشاره هایی می شه خواهی نخواهی

نگین دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 18:37

این آقا امین هم اومده همه ی مقام هارو درو کرده و رفته!


منو یاد بچگیام انداختی فریناز... یادش بخیر

کودکی کجایی که یادت بخیر

آره بعد از ماه ها بالاخره پیداش شد امین خان

من که هنوز بزرگ نشدم
اینو فامیل و اقوام دیروز می گفتن

اصلا نمی تونم بزرگ شم
روزایی که مجبورم بزرگ باشم نفس کم میارم

مریم دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 18:56 http://najvaye-tanhai.blogsky.com

ظاهراً همه چی آرومه و عالی
اما خدا ختم به خیر کنه این آرامش قبل از طوفان رو
فریناز ببین چ روز گفتم دلم خیلی گرفته س
یه طورایی مشوش و دلنگرون
یه طورایی منتظر یه اتفاق خاص
وای دعا کن خانم گلم

دقیقا پارسال فروردینمو که می خونم روز 14 ام بهترین پستو گذاشتمو یه هفته بعدش اتفاقی افتاد که گفتم خدایا ایست!

ولی خب زندگی به همین فراز و نشیب هاشه دیگه مریمی
الان که تو فرازشی انرژی و ذخیره جمع کن واسه نشیبش خانومی
دلت قرص باشه بانو

فرشاد مسافر شهر باران دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 19:42

همیشه کلمات در میان نگاه دیگران جاری کردن نوعی شاید شجاعت احساس میخواد...اگر رها تر از پرنده بتونه این دریای حست پر بکشه به شوق پرواز دریا ها رو میپیماید و میشه بی سرزمین تر از احساس که سرزمینش همه دنیاست یا دنیای دیگر در پس و روی این ظاهر. ...
خود من که هیچ وقت نمیتونم حرف هام رو بنویسم....اون عکسم توی وبلاگم معنیش همینه...در پس عینک نووور ازراه جاده ذهنم برای امید در سکوت خبر میده...

موفق باشی فریناز...

شجاعتی می خواد که من اگه داشتم دیشب همون اولین متنی که نوشتم رو منتشر می کردم فرشاد...امروز هر چی نوشتم پاک کردم و کلی سانسور شد تا نتیجه ش اینی شد که می بینی!
دلم اون دنیا رو می خواد.همون دنیایی که باید از این دنیا و ظواهرش گذشت تا بهش رسید.. دنیایی که جاناتان مرغ دریایی بهش رسیده بود...

امید و امیدواری شاید تنها دلخوشیه لحظه های عام زندگیه که گاهی توو لحظه های خاص هم جواب میده
بنویس فرشاد
یه موقع هایی می گم اینا هم مث من آدمن دیگه! پس حتما دردهامون نقاط مشترک داره...بذار بنویسم بلکه از زبون من درد خودشو بخونه
کاش بیشتر می نوشتی وبلاگت فرشاد
به همچنین

سایه دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 21:02 http://shadowplay.blogsky.com/

چه عکسی ..عالی... پر از خاطره !...
الان وقت ندارم سر فرصت می خونم

عکسی که شما انگیزه شدین واسه گرفتنش بانو

قدمتون روی چشم.خونه ی خودتونه

آجی از متنت خوشم اومد...
آرامشش و یه حسِ معنوی خاصی که داشت رو خیلی دوست داشتم

و دیگه اینکه با نظر اول نگین هم موافقم

بالاخره اومدی؟

خب با جوابشم موافقی؟
تو که میدونی دیگه چرا می پرسی آجی!

آهاااااااااااااااااا
الان گرفتم به خدا

آخه متنت معنوی بود خو

الان با جوابشم موافقم

خب این یکی که آره خانومی
ولی در کل پرسید نگین
منم در کل جواب دادم دیگه

آقای م دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 22:45 http://shookoolat.blogsky.com

به این میگن یه شروع خوب واسه سال جدید...
ایول داره!!!!
ساله نوت مبارک...

آپم آبجی..!

ممنون آقای م
امیدوارم واسه شما هم شروع خیلی خوبی داشته باشه

هووووراااااااااااااااااااا
اومدیم الساااااعه

فاطمه سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 00:15

خوشحالم برای شروع خوبت...بمون...باشه؟

چه شعر زیباییه فریناز...

موندنم مشروط به .... بانو! تو که در جریانی

اوهوم
به دل منم خیلی نشست

نازنین سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 00:19

سرعت به شدت افتضاحه

میگم چه قشنگ بودش این متنت
اون متنایی رو که واسه خداست بیشتر دوست دارم بخونم فریناز

واسه منم همینطور! فک کنم دایال آپ از این ای دی اس الا بیشتر باشه سرعتش

بهت کاملا حق می دم
ولی اونام قشنگه ها

نازنین سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 00:27

هر کاری میکنم نمیتونم کامنت بذارم
سرعت خیلی افتضاحه

دیگه کم کم عصبی دارم میشم

حالا حرص نخور پوستت خراب می شه ها

من یه رمانو تموم می کنم تا یه کامنت ثبت بشه نازی

سایه سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 00:41 http://shadowplay.blogsky.com/

ببین خیلی خوب نوشتی . یه پست کامل ...ممنون عزیز !
به خصوص شعر شاملو که نشنیده بودم و یه جور فراز و نشیب جالب در ویرایش و نوشتار که حس خوبی داشت مثل حس بهار و تلاطم هوا !..
دوست داشتم منم سوار تاب بچه گی هات می شدم !..

مرسی سایه جون.وقتی شما مُهر تایید می زنین یعنی می تونم امیدوار باشم
شایدم مث شخصیت خودم که مملو از جنبش و تحرک و فراز و نشیبه

شما بیا اصفهان بانو جان. من حتما می برمتون باغمون تاب سواری هم می کنیم

امید سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 09:33 http://garmak.blogsky.com/

گویند که امروز همان روز امید است
بر قامت زیبای دلت رخت سفید است

شب بود ولی قصه ی شب تا به ابد نیست!
برخیز ! که این خانه به خورشید رسید است


اهل انشانویسی نیستم تنها می گویم از اینکه هنوز با انرژی می نویسید جای تقدیر دارد
کلبه شما به قدر کافی روشن و آفتابگیر شده است از مناجاتهای زیبایی که می نویسید پس جای افسوس و سرخوردگی نیست.
می خواستم در دو بیت بالا همین را خدمت شما بگویم
حق یارتان!

امید سراید ز امیدی که به راه است
چون شب بشود چشم دلش سوی پگاه است

برخواسته ام! راز من اینجا به نگاه است
تابیدن خورشید خودش عین گواه است


منم جوابتون رو با شعر دادم چون بهتر متوجه می شین جناب!
لطف دارید. به هر حال انسانه و فراز و نشیب هایی که چاشنی زندگیشن

راز زلالی دریا به موجاشه دیگه

DadaSh Hamid سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 10:39

سلام فریناز جان
خوبی
خیلی وقت بود بهت سر نزده بودممم اومدم بهت بگممم دوستایی که تو نت داشتمو هیچ موقع فراموششون نمی کنم مخصوصا ابجی گلی مثل تو
همیشه مطلبات یه جورایی مبهمه دلتنگیه ولی خیلی قشنگه

سلام بر داداش بی وفا

نمی دونم چرا فکر می کنین متنام گنگه! خب بر اساس برداشت خودتون بخونین حل میشه
همین که پیش مهرناز میای و کامنت می ذاری و می دونم سالم و سلامتی واسم کافیه
خوش باشی آقا حمید

ZiZoOo سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 11:19 http://poweroflove.blogsky.com

سلام فریناز جونم

احتیاج به آرامش داشتم و از رگبارت بسی استفاده نمودم و غرق لبخند شدم ...


راستی اون آهنگ هم نخوند . ولی فعلا نمیخوام اون آهنگ رو بزارم یکم از مناسبتش دور شد ...

لطفت پایدار عزیزم

سلام زینب جون
امیدوارم دلت پُر از امید و شادی و سرزندگی باشه همیشه بانو

احتمالا مشکل از فلش پلیرهای خودت بود چون واسه ی من از وبلاگ خودت که می خوند

فلش پلیرهاتو آپدیت کنی واست می خونه

ZiZoOo سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 11:20 http://poweroflove.blogsky.com

قالب قشنگـــــــــــــــــــــــــــــــــــ ....

چه کسی بود صدا زد فریناز؟

ر ف ی ق سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 11:56 http://khoneyekhiyali.blogsky.com

خاطره ها لحظه وار می شتابند
در کنار افق با رازهای ازلی سخن می گوییم
تنمان را چون دسته گلی باران خورده
زیر آبشار ِ سیمین ِ مهتاب می گستریم
گذر زمان
معنای زندگی را برایمان کامل می کند
سلام بر فریناز عزیز
چقدر دلتنگ رگبار آرامشی ار جنس ِ تو بودم
[:S004

ر ف ی ق عزیز!

زمان را
چه تو بگذاری و یا نه!
خواهد گذشت
این بین
امیدی نیاز است
دلی لبریز از شوقو
شورو
عشقو
زندگی
تا پابه پای زمان
بگذریم
و بگذاریم
خاطرات خوش با هم بودن هایمان را

سلام ر ف ی ق شفیق
وقتی دیدم قاصدک نامه بر آسمان بلاگ می گه بیاید خونه ی خیالی، از خوشحالی جیغم تا آسمون ها رفت
خوش اومدین گرامی

سینا سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 12:28 http://omide-ma.blogsky.com

عاقبت روزی فراخواهد رسید
اندکی صبر سحر نزدیک است

اندکی صبر
سحر
نزدیک است

ممنون سینا

فرداد سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 13:14 http://ghabe7.blogsky.com

تاب تاب عباسی
خدا منو نندازی....
....
بچه گی ها برای من اینروزا انگار شده دوران پارینه سنگی...
ولی عاشقانه دوستش دارم...
تا علائم بچه گی ها رو دور و برت می بینی خوش باش و زندگی کن...وای به روزی که این علائم رو دیگه نبینی.....
.....
راستی فریناز عزیز
سایز عکس هات رو کمتر کن تا زودتر آپلود بشن و وبلاگت راحتتر بالا بیاد...400*300اندازه مناسبیه.

اگه منو بندازی
تو دل مامان بندازی
تو دل بابا بندازی
.....
علائم بچگی شاید از اطرافم بره یه زمانی ولی کودک درونم بهم قول داده هیچ وقت منو تنها نمی ذاره
نشانه ها مهم ان فرداد خان
ولی اصل بر می گرده به خواستن و زنده بودن و نشاط همون کودک درون

چشم استاد.ممنون بابت راهنماییتون

نازنین سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 17:11

سرعت بهتر شده الان
دیشب نمیدونم چیش بود

میدونی من این قسمتشو بیشتر از همه ش دوت داشتم

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که

دیگر نباشم

به نظرم از همه ش قشنگ تره

سیم هاش شُلُ سفت می شه فک کنم

ولی من اون جایی که می گه

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

همونی که یه امیدی ته دلش له له می زنه

نازنین سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 17:13

میگم تو وقتی واژه ها یاریت نمیکنن اینجوری مینویسی

وای به حال اینکه واژه ها همراهیت کنن

من که واژه ها همیشه باهام قهرن

خیلییییی هاشو ننوشتم خب

بخوای باهات آشتی میکنن
به مهرنازم گفتم دیشب! کل روزو نوشتمو پاک کردم تا بالاخره حوصله م سر رفت منتشر کردم
باورت می شه اصلا موضوع بحثم یه چی دیگه بود ولی یه چی دیگه دراومد نازنین

سها سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 17:49

سلام هستم بانو همین جاها زیر سایه حق.
سپاس از یادهای شیرینت.

سلااااااااااام
سهایی تو نمی گی دلم واست تنگ می شه؟
بیشتر بیا و باش
باشه؟

دریـ ـا ! سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 21:10 http://little-house.blogfa.com

ممنون از حضورت فریناز عزیز

آهنگ وبت رو دوست دارم ! خیلی ..
این عکس چه قشنگ بود ! اینقدر هوس تاب بازی کردم که چی ..

همیشه باید شعرهای شاملو رو چند بار بخونم ! واقعا چگونه این کلمات رو کنار هم قرار می داده !

سلام دریای عزیز
خوش اومدی

تاب بازی یکی از علایق خاص همه ی زمان های سنیم بوده

شاملو واقعا زیبا می سروده! عمق کلامش مث استعاره های بی نظیر سهراب می مونه...

مهرداد سه‌شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 23:19

سلام
یه حس خاصی بهم داد فریناز
به دلم نشست
راستی میگم رو این تاب دونفر جا میشن؟

سلام
روی اون تاب سه نفرم جا می شن

منتها اگه مث خودم لاغر باشن! نه خرس و اینا

مهرداد چهارشنبه 16 فروردین 1391 ساعت 02:19

عشق چند قدم راهه از اتاق تا...
تا...
تا...
.
.
.
ایوون

از اتاق
تا
جایی که تا نداره!

سهبا چهارشنبه 16 فروردین 1391 ساعت 07:22 http://sayesarezendegi.blogsky.com/

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد ...

سلام فرینازم . امید که برسیم به روزی که قلب برای زندگی بس باشد و شیطان بر دستهای خدا بوسه بزند و .....

اینقدر زیبا نوشتی که نمیدانم چه بگویم ، که حرفی نمی ماند برای گفتن ...
ممنون عزیز دل . امید که همه روزهایت به شادی بگذرد و سبز و شکوفه باران باشد از امید و نور و عشق ...

سلام نرگس جون
خوش اومدی بانو
ممنون بانو جان.نظر لطفتونه

امیدوارم روزها و لحظه هاتون پر از دنیا دنیا حس قشنگ باشه و لبخندتون جاوید مهربون

MST چهارشنبه 16 فروردین 1391 ساعت 20:55 http://www.mrmostafa.blogsky.com/

من تاب میخوام!

چطوری؟

خب برو پارک

موتوری

شیدا یکشنبه 20 فروردین 1391 ساعت 10:16 http://tar-o-pod.mihanblog.com/

متن زیبایی بود دوست داشتم ممنون گلم موفق باشی عسلم خوشحال میشم بهم سربزنی

ندا شنبه 23 اردیبهشت 1391 ساعت 22:30 http://neday-zendegi.blogsky.com

من اومدم
واقعا یاد بچگیهامون بخیر کاش باقی بود

سلام ندا جونم
جاتون خالی بود مهربون

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد