ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
این روزها
و این دقیقه ها
و این ثانیه های
د لـ تـ نـ گــ ــی
هم می گذرند...
باورت نمی شود؟!
بگذار امروز خورشید به مغرب سفر کند
بگذار شب، دامن خود را بگستراند بر آبی سرای آسمان
بگذار ماه دلربای من میان چشمک ستارگان عشوه گری کند
بگذار امشب پلک هایت در آغوش هم آرام گیرند
بگذار صبح طلوع کند و خورشید از مشرق زمین بتابد
و چشمانت به روزی نو سلام کند
شاید سلام فردایت
زیباترین سلام ها باشد
شاید فردا
تمام دلت
باز شده باشد
شاید اشک هایت
به عمق احساسی کهنه
رخنه کرده باشد
و دیگر
جز شوره زاری سپید
چیزی نمانده باشد...
می گویند
این روزها می گذرد
مثل امروز
که پـُر بود از تجسّم یک اتفاق
اتفاق ساده ی رفتنی از جنس بلور
و کاسه ی آبی
که خالی بود از زلال قطره های اشک...
چشمه ی چشمانم خشک
دل کوچکم تنگ
هجای واژه هایم گمگشته در پیچ و خم دلدادگی
می چینم واژه ها را صف در صف
سطر در سطر
خط در خط
و هر واژه
در حجم بیکران احساس
متورّم می شود
جای می گیرد
و دل کوچکم
تنگـــ تر از قبل....
تنگـــــــ تر از تنگــــ تر از قبل...
حال
تو بگو
چگونه می گذرد این روزها؟!
این روزهای لبریز از د لــ تــ نـــ گـــ ـــی
رگبار1: شرمنده که نظرات بسته می مونه.
دلم می خواد فقط بنویسم....
این روزا بودنم توی نت ثبات زیادی نداره
و همچنین حضور در خونه های سراسر زیبایی شما
ثبات
بر بی ثباتی
و قرار
بر بی قراریست
باور کن....