آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

سالروز شعله ور شدن پروانه

به انحنای نفس هایت تا کنون که بنگری، خطی ست پر پیچ و خم! پر از لذت حضوری رویایی، پر از عشوه های بی پایان آلاله ای از جنس طراوتی بی مانند...اما در میان تمام بی قراری ها هیجانی ست خفته... خفته در بستری که زمستان تمام فصل هایش شد و خوابش جاویدان در سردترین زیباترین فصل های سال...آنجا بود که دم و بازدم ها با ریه هایم غریبه شدند و راه با پاهایم و نگاه با چشمانم...آنجا بود که دیگر گوش هایم در میان حادثه ای مرگبار تا همیشه منجمد زمستان گشتند و اردیبهشت پر از شراره های آتشین شد.. رهگذر جاده ای شقایق نشین بودمو بانگی برخواست که ای دخترک بی فروغ روزهای همیشه، مرا نبین که سرخم! بگشا دل را... و گشودم دل گلی همیشه عاشق را...داغ بودو فواران گدازه هایی سوزان در پس سرخی نگاهش به من آموخت که چرا می گویند تا شقایق هست زندگی باید کرد... باورش نداشتم اما شیشه ای شکست...! غرق کودکانه هایم بودمو بزرگترین آرزویم شتافتن تا همان مهربان ازلی بود که مهرش در جای جای تنم سرشته گشته بود...

اما اکنون که به سالروز شعله ور شدن شراره های جهنم ِاردیبهشت رسیده ام جز انگشتانی نحیف و اندک لطافت گلبرگ هایی زرد و هراسان، همه درشعله ی شمعی که به پروانه خندید سوخت و فنا شد و رفت... اکنون نه بالی مانده برای پروازو نه پیله ای تا بازگشت به عنفوان حبس دل و نه گرمای خوش شمعی که در عجبم هنوز بر سوختن پروانه می خندد!!!

در میان بی قراری هایش هیجانی خوابیده بود اما روزها قبل بر بال های تمنّای حضور، کفن پوش تا سرای ارواح بی جان شتافت و دل از همان جا بود که مُرد! دل مُرد و برگ های زرد آرزو در میان خش خش رهگذران پاییز آوار شد... از آن دل تنومندو بهاری تنه ای سردو خشکو بی روح ماند و جوانه های یأس بر علف های همسایه اش روییدند...و چه کسی باور داشت که بهار بیاید! چرا که زمستان جاوید گشت و دل در خوابی ابدی فرو خفت...

زیباترین سردترین فصل سال قاتل آغوش امن حادثه ای از جنس خیال گشت و دیگر نه بغضی باران شد و نه خزانی بهارو نه زمستانی از خواب برخواست!

شقایق هنوز هست اما کجاست آن قرمزی دلربای گونه ها!

شقایق زرد گشتو زندگی هنوز ادامه دارد...


دیگر بدون باران باید بارانی گشت...

بدون مسافر شهر صداقت باید دریایی شد...

بدون رگبار واژه های دل، آرامش یافت!


و بدون تار و پود باید که بافت...سرنوشتی را که رهای از تار و پود عشق و اعتماد بر تمام مرد صفتان تاریخ است...



رگبار1:

چقدر خوب نوشتم حالمو...


رگبار2:

آتش آن نیست که از شعله ی او خندد شمع

آتــــش آن است که در خـــرمن پـــروانــه زدنـــد

نظرات 26 + ارسال نظر
مریم شنبه 9 اردیبهشت 1391 ساعت 22:50 http://najvaye-tanhai.blogsky.com

اول شدم چجور
مثل آلبالو گیلاس
بدین مدال طلامو برم

مث آلبالو گیلاسشو خوب اومدی مریمی

مدال طلا ارزونیتون
مقام نمیدیم بهتون

مریم شنبه 9 اردیبهشت 1391 ساعت 23:13 http://najvaye-tanhai.blogsky.com

بگشا دل را...
و گشودم دل گلی همیشه عاشق را...
داغ بودو فواران گدازه هایی سوزان در پس سرخی نگاهش به من آموخت که چرا می گویند تا شقایق هست زندگی باید کرد... باورش نداشتم اما شیشه ای شکست...!
غرق کودکانه هایم بودمو بزرگترین آرزویم شتافتن تا همان مهربان ازلی بود که مهرش در جای جای تنم سرشته گشته بود...

این قسمتش داغ بر دلم گذاشت فرینازم
حس میکنم من برات حرف زدم و تو حرفای دل تنهای منو دیکته کردی
ای داد بر دل من
اگه بگم نیم ساعته تو وبلاگتم و هی میخونم مطلبتو باور می کنی
هی همینجور دارم نگاه می کنم و میخوونم هی دوباره از اول
هی میخونم و هی اشک مهمون چشمام میشه
قربونت برم خانم گل

میدونم مریمی
خوبم می دونم...

ببخش که اشک مهمون چشمات شد
ولی شاید گاهی لازم باشه آدم گریه هم بکنه

رها یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ساعت 00:38 http://zendooneman.mihanblog.com

اتش واقعی ان نیست که شمع با شعله اتش خنده میکند و میسوزد بلکه

اتش واقعی ان است که پروانه عاشق را وادار کند تا گرد معشوق بگردد و در این راه فنا شود .
مثل همیشه عالی بود فرینازم..

خوب گفتی رها جون
خوووووب!

ممنون.لطف داری بانو

امید یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ساعت 09:43 http://garmak.blogsky.com/

اره خوب نوشتی
خیلی خوب

اما بنده بعلت سوات کم ملتفت نشدم جریان چیه؟

ولی خواجه فریناز بی گدار چیزی نمی نویسد
مگه نه؟!!!!!

مرسی
درسته
بیگدار به آب نمیزنم!
این حقیقته که تلخه...

خب هر جاش براتون ابهامه بپرسین جواب میدم امیدخان

سرزمین آفتاب یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ساعت 10:19

یا خدا
چقدر فشار و بار احساس و حال خراب و دل داغون توی این پستت بود
چه خبره ؟؟؟
هر خط رو گاهی سه بار خوندم
و آروم آروم خوندم

چه غوغاییه ها توی دلت !!!!

شما خیلی خوب می خونی
واسم جالبه! این که خوبم متوجه می شید

غوغای عجیبی بود...و البته هنوزم هست!
منتها این روزا بارونا و رگبارهای بهاری کار منو آسون کردن جناب
اینقد خوبه جای تو ببارن و جای تو بوزن و جای تو زندگی کنن

ر ف ی ق یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ساعت 10:37 http://khoneyekhiyali.blogsky.com

هنوز هم لابه لای دلنوشته هایت پی ِ چیزی شبیه باران ، شهری پر از صداقت و رگباری پر از واژه های آکنده از دل می گردم که تو خود بارانی از واژه های دل هستی که در شهر صداقت باریده ای ...
سلام فریناز جان
دل کندم از صندوقچه ی مادر بزرگ و آمدم ...

مگه میشه!
خودم بارون باشمو به دنبال مسافر شهر صداقت بگردم؟

چقدر این واژه رو دوست دارم ر ف ی ق عزیز
جا داره ازتون و از متن عالی اخیرتون تشکر کنم که این ترکیب واژه های زیبا رو برام رقم زد
سپاس
که احساس نوشتنتون چقدر شبیه منه و کارمو راحت تر می کنین

سلام ر ف ی ق دیار مهر
شرمسارتونم که با یک هفته تاخیر میام
ولی میام
حتما هم میام تا ببینم سلام دوباره ی زیباتون رو

سینا یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ساعت 18:48 http://omide-ma.blogsky.com

یا ابالفضل.....
قبلا خواجه عبدالله انصاری بودی الان شدی فردریش نیچه !

واللا زیاد نمیدونم نیچه چیکاره بوده و اینا ولی من فرینازم

یا ابالفضلو خوب اومدی سینایی

الهام یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ساعت 22:01 http://elham7709.blogsky.com/

هوار من از واژه های ابریشمی قلبیست که مرا به بهار پر باران چشمانش می برد...
نگاهش...
و صدایی که زمزمه می کند
"دل قوی دار سحر نزدیک است"

................
سلام فریناز
شاید من نمی دونم که چه حسی داشتی این متن رو نوشتی
اما حس فوق العاده ای تو کلماتش بود...

دل قوی دار
سحر
نزدیک است

سلام الهام جان
حسی فوق العاده که سالروز شعله ور شدن پروانه بود
پروانه شدن رو میدونی چیه بانو جان
مطمئنم

محمد دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ساعت 00:38

و با تار و پود خیال باید بافت ...سرنوشتی را که رهای از تار و پود عقل بر تمام خیالات مجنون پنداران تاریخ است...

آفرین محمد

یه دست هوارای حسابی طلبت از من

مهسا دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ساعت 01:04 http://deleasemooni.blogsky.com

خیلی قشنگ بود...هم نوشته ات هم عکسش

ممنون مهسا جان
لطف داری عزیز

فاطمه دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ساعت 11:32

نخاستی که حرف بزنیم شاید بهتر بشی...

امیدوارم هر چه زودتر از سردرگمی که ازش حرف زدی بیرون بیای بانو

راستی مطلبتو همون روزی که منتشرش کردی خوندما

ممنون فاطمه که همیشه هستی
ممنون واسه دیروز و دو روز پیشو همه روزهایی که بودی کنارم

بازم ممنون

محمد دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ساعت 12:41

داداشی اخماتو وا کن
داداشی سرتو بالا کن

آدمک دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ساعت 15:23 http://darodivar.blogsky.com

زیبا می نویسی... به من هم سر بزن

ممنون

مهرداد دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ساعت 19:46

سلام
سخته وقتی که بخوای حال کسی رو که برات عزیزه بهتر کنی اما ندونی چطور
خیلی سخته

سلام
یه داداش داریم تا نداره
لنگه اونو ماه نداره

دنیای آبی سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1391 ساعت 12:22 http://blueworld.blogsky.com

خوشحالم که دوباره می نویسی
راستی بالاخره قالب وبلاگمو آبی کردم

باریکلا
پس بالاخره آبی شدی

خدمت میرسیم

نگین سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1391 ساعت 12:40



به امید حال و روزهای بهتر برای بانوی رگبار ارامش این دنیای مجازی

خوبی شما خواجه جان؟!

به به ب ب به بــــــــــــــــه

ببین کی اومده
خانوم خانوما
سلام
احوال شما؟
ممنون ما که وصفمون هویداست بانو

شما نیستی

سمانه اسحاقی سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1391 ساعت 14:49 http://samaram.blogsky.com

نوشته ی زیبایی بود. چقدر این روزها به این حس میپردازم: تا شقایق هست زندگی باید کرد...
و اما... بابت تبریکات صادقانه و پرمهرتون بی نهایت سپاسگذارم. نمیدونم چی میشه که تو دنیای مجازی یه انسان می تونه اینطور صادقانه از شادی دیگران خوشحال بشه...

باز هم تولدت مبارک سمانه جان
این دنیا با دل آدم ها سر و کار داره
با باطن اونا حرف می زنه
با واژه هایی که از درون شعله ور می شن

واسه همینه که شادی هاشم صادقانه ست
تولد ها شم بی ریا تره

واسه همینه که آدمی از بودن آدمی دیگر غرق شادی میشه

[ بدون نام ] سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1391 ساعت 18:42

دقیقا یادمه
چقدر بد بود اون روز

خوشحالم که اون روز تموم شده

آره
خوبه که تموم شد...

سلامت کو

نازنین سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1391 ساعت 18:43

اِ وا قبلی واسه من بودا

من میگم اما
زندگی رو نباید زیاد سخت گرفت
و بعضی مشکلات رو سخت تر


إ وا تو هم که همش یادت میره اسمتو بگی

گاهی سخت نمیگیری
پر رو تر میشه
زندگی یم زندگی یای قدیما

فرداد پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1391 ساعت 10:31 http://ghabe7.blogsky.com

تو همیشه حالتو قشنگ وصف می کنی...
می دونی چرا؟
چون حالت همیشه حال خوبیه....و تا زمانی که این حال و هوا رو داشته باشی خوب خواهی نوشت...
پس امیدوارم تا همیشه خوب بنویسی.

میدونین چیه؟
ته همه ی اتفاقایی که واسم میوفته ولی یه امیدی هست هنوز! یه کور سویی یه فانوسی که هنوز راهو واسم روشن میکنه

این خوب بودن عمیقو خیلی ها درک نمیکنن

ممنون که عمیق میخونی فرداد خان
مثل جناب آفتاب و عزیزان دیگه

دریا پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1391 ساعت 12:16 http://little-house.blogfa.com


سلام !
چقدر قشنگ نوشته بودی ...
خیلی دوست داشتم .
دو بار خوندم .


نه بغضی باران شد و نه خزانی بهارو نه زمستانی از خواب برخواست!

سلام دریایی

تو معلومه کجایی اصن؟
آپ کردنت مبارک خانوم خانوما

فراموش شده پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1391 ساعت 13:01

فریناز ممنون از اینکه به من سر زدی. منم راحت نمیتونم تو وبلاگ اصلیم بنویسم. اگر مطالب رو کامل خونده باشی متوجه شدی که این وبلاگ دوم من هستش. جایی که هیچ کس آدرسش رو نداره و برای همین راحت میتونم بنویسم. تو هم اگر میخوای راحت بنویسی جایی رو درست کن که کسی اونجا رو بلد نباشه و هیچ نظری رو هم تایید نکن. فقط و فقط برای خودت بنویس. حس خوبی بهت دست میده.

ممنون بانو جان
میام پیشت

فراموش شده پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1391 ساعت 13:27

من دلایل جای جوش ها رو توضیح دادم.
من آرایش خیلی غلیظ نمیکنم اما خب همیشه آرایش میکنم.

چرا؟ چون حسی که گفتی رو وقتی دارم که بدون آرایش جایی ظاهر میشم. به صورت مداوم از من میپرسن این جوش ها و جاشون برای چیه و من دلم نمیخواد به همه توضیح بدم که چرا و به چه دلیل قرص میخوردم. من اون نگاه های خورنده رو وقتی دارم که بدون آرایش جایی باشم. لعنت بر این جامعه ی خاله زنکی.!!!

من برعکس تو
آره خب خاله زنی ها زیادن
ولی بیخیالشون
واسه خودت زندگی کن

سایه پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1391 ساعت 18:57

فدات بشم فریناز جان که همیشه با نشاط خاص خودت به دلم شادی می دهی .. همیشه شاد باشی و پر انرژی عزیز دل..

سلام سایه جونم
ممنون بانو جان
شما بنویس از دل منم بنویس اونوقت دیگه آروم تر میشمو شادتر

نگین پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1391 ساعت 21:55

فریناز کجایی؟

نمیای بهمون سر بزنی؟ دلمون واست تنگ شده ها!

ما در خدمتتونیم امروز
اونم دربست

تولد بعضیاست انگاریا

سینا جمعه 15 اردیبهشت 1391 ساعت 20:39 http://omide-ma.blogsky.com

فردریش ویلهم نیچه
فیلسوف، شاعر، آهنگساز بزرگ آلمانی
نوشته هاش سبک تازه ای تو ادبیات آلمان بوجود آورد.
یه اعجوبه ای بوده واسه خودش برو کتاب چنین گفت زرتش رو بخونرو یه جمله اش باید 10 دقیقه واستاد و فکر کرد.
در ضمن باشه تو خودت باش ما همین خودت بودنت رو دوست داریم

دلم خواست نیچه رو
باید بگردم برم کتاباشو بخونم

ممنون خیلی جالب بود برام


ما که کمپلت خودمونیم فقط با فازهای مختلف

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد