ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
یکی از ساده ترین دقیقه های زندگی دارد سپری می شود و تو مثل هر روز از خواب بیدار می شوی. به خدا و آسمانش صبح بخیر می گویی.و تمام کارهای تکراری هر روز و رفتن به دانشگاه. تصادف شده! به کلاست نمی رسی و تصمیم می گیری بالاخره بروی از خانم علوی نوبت بگیری و تمام کنی این سردرگمی های پی در پی خلوت خودت را... تابلو اعلانات کنار ساختمان امور فرهنگی همیشه پر از تازه ترین خبرها و اطلاعیه هاست و هروقت از کنارش می گذری تمام اطلاعیه ها را با دقت می خوانی! دو پوتین خاک خورده را می بینی و سفری دو روزه به جبهه های جنوب و خواندن دعای عرفه در میان افلاکیان خاک نشین! آهی می کشی و عبور می کنی و می روی طبقه ی سوم...
- امروز و فردا تمام وقتاشون پره دخترم. برای شنبه اونم یه جای خالی هست.بنویسم؟
-... نه خانم! منو رزرو امروز و فردا کنین. فوری. خیلی فوری!
از چشمان تو چه می خواند و بی چون و چرا قبول می کند را نمی دانم اما یک *فوری* کنار رزرو نامم می نویسد و درمانده تر از همیشه باز تنهایی به روزمرگی ها می شتابی... دوباره همان پوتین های خاک خورده و عرفه و آهی از ته دل که کاش کسی مرا دوباره می برد به آن کربلای جبهه ها...
بی هدف زیر آسمان ابری خدا راه می روی...
- هنوزم جا هست برای ثبت نام عزیزم.
- جدی؟! پس بنویسین: فریناز م...
- نام پدر؟
- م... (راستی باید اجازه بگیری!!!) یه لحظه خانم! برمی گردم. یادم رفته اجازه بگیرم!
و شبیه شش سال پیش! اجازه ات را می گیری! اجازه ی جمکران که همین نزدیک است را نمی دهند و حالا تو داری می روی جنوب! جبهه های جنوب! آن هم حالا که آن اتوبوس چپ شده اخبار داغ رسانه هاست و تو حتی 1% هم تصور نمی کردی اجازه بدهند!!!
به تمام دوستانت که احتمال می دهی بیایند پیام می دهی و همه می ترسند! آن اتوبوس چپ شده ی راهیان نور چه ترس عجیبی در دل تمام پدر و مادرها ایجاد کرده و همه می ترسند و من این بار تنهای تنها به سفر دل می روم...
- خانم بنویسین. نام پدر م... مقصد کجاست راستی؟
- شرهانی
- ....!!!
شرهانی
شرهانی
شرهانی
می دم زیر باران و خیس خیس می شوم و تمام راه را زیرلب زمزمه می کنم شرهانی شرهانی شرهانی...
شرهانی و عهد من زیر نور ماه...
شرهانی و تپه هایی که در یک قدمی مین و شهدا بودی و زیر پایت زمینی بود فراخ و کسی می گفت تمام این زمین پر از شهید است و مین!!!
شرهانی و غروب غریبش
شرهانی و سبزترین پلاک ها و استخوان ها...
شرهانی و آن استخوان هایی که سه روز قبل از ورود ما پیدا شده بود... آن جمجمه ی سالم و ...
خدای من!
شرهانی و من!!!
من و جنوب؟!!!
شش سال پیش سوم دبیرستان بودم که با کاروان راهیان نور من و تمام دوستانم به جبهه های جنوب رفتیم... تا آخرین لحظه ها هم اجازه صادر نمی شد و در آخر دوستم فائزه گفت از خود شهدا بخواه که بیایی... و من در کمال ناامیدی از خودشان خواستم و درست در آخرین لحظه ها بود که رفتنی شدم...و من با معجزه وارد دوکوهه شدم و فکّه و شلمچه و شرهانی و جزیره ی مجنون و اروندرود و آنجا نماز عشق خواندیم...دوستانم می گفتند تو دعوت شده ی ویژه ای و راست می گفتند... در تمام عمرم من به قدر همان پنج روز دوری از این زندگی ماشینی، زندگی کردم. سفری بود پر از معجزه و لحظه به لحظه ی آن پُر بود از خاطره و دوستی هایی که هنوز هم پابرجاست، هر چند هیچ کدام در یک دانشگاه قبول نشدیم!
سفری که اگر بخواهم شرح دهم رازهایم برملا می شود و همان بهتر که در لفافه بماند میان من و خدایم... و آن جا و کنار اروند رود و آن نخل های سربرآورده و نمازی که لابه لای نخل ها خواندیم و خواهش نگاهی که مرا... بگذریم... فقط من از زمین به آسمان رسیدم و خدا را دیدم...
و دیشب فاطمه خوب گفت...*این سفر پایان امتحان سخت توست*
پایان امتحان سخت من... انسجام تمام پازل های سرگردان زندگی این چند ساله ام بود انگار! و من در معجزه های خدا مبهوتم و حیران که چه ماهرانه لحظه هایم را کنار هم می چیند با تمام سختی ها و خوشی ها و عاشقی ها و فارقی ها و دل بستن و دل کندن و همه و همه...
پایان امتحان سخت من... به دیار یار بشتابی تا هر آنچه مانده از یار را بگذاری در او و هوای او و بازگردی به یاری دیگر که همیشه بوده و هست و هیچ گاه تنهایت نمی گذارد و تو را نمی شکند و به فنا نمی کشاند...
آخرین کارزار من و دل است و عقل در سرزمینی که مرا احاطه می کند به نفس های او و بر این باورم که خدا هست هنوز و همیشه، و خود که مرا تا به اینجا رسانده و راهنمایم بوده، تاب و توانش را هم بر من عطا می کند و تمام می شود این امتحان و برگه ام را بالا می گیرم و نمره ام عالی می شود...
و چقدر بازی های خدا الکی نیست! باید در ترافیک یک تصادف بی تلفات می ماندم و باید به کلاسم نمی رسیدم و باید بعد از دو ماه تاخیر به دلم می افتاد که به سراغ خانم علوی بروم و باید آن اطلاعیه را می دیدم و باید نوبت ها همه پر بود و باید در همان حالت اضطرار و درماندگی از پدرم اجازه می گرفتم و باید اجازه می داد و باید مقصد شرهانی می شد و باید دیشب فاطمه آن حرف را می زد و باید رادیو هفت را درست از وسط برنامه روشن می کردم و باید مجری اش می گفت امشب موضوع ما معجزه است و باید حالم آن می شد که فقط فاطمه دید و فهمید و حس کرد و چقدر این بازی ها الکی نیست...
و خوش به حال من که کارگردانم خداست و زندگی ام تا به حالا سراسر معجزه ست و فرازترین فرازها و فرودترین فرودها...
خدایا به پاس همیشه بودنت هزاران هزار بار شُکر
رگبار یک: عــرفه روز شناخت است و چندسالی بود در کنار تلویزیون می خواندمش، تنهای تنها... و حالا باورم نمی شود شرهانی میعادگاه شناخت امسال من است...
رگبار دو: ببخشیم تمام بی عدالتی ها و شکستن ها را... ببخشیم تا بخشیده شویم...
حلالم کنید
رگبار سه: به یاد همه ی دوستان خوبم هستم. شاد و آروم باشید در پناه حق
التماس دعا
رگبار چهار: عاشق آهنگمم...
رگبار پنج: بخوانید عرفه را اینجا: به خدا قسم که با تو ، به خدا رسیده ام من...
خدایا شکرت.








سال تحویل شرهانی بودیم
دوباره رفتم تو اون حال و هوا.
یادت باشه فریناز سلام منو به شهدای گمنام اونجا برسونی و بگی منتظر دعوت نامه هستم.
منم قول میدم عرفه حرم خانم حضرت معصومه(س)دعا کنم برات.
یادت نره ها.
ان شاءالله خودشهدا برات کربلا بهت بدن.
اگرشهید شدی هم خودم برات نقل ونبات پخش میکنم
سفربه خیر و سلامت میهمان خوب شهدا
یه تانک هم بزار تو جیبت بیار لازم میشه
شرهانی...


حالا یه بار عکسشو می ذارم
چقدر دلم می خواست می رفتیم اونجا
چقدر ذوقشو داشتم...ولی خب طلاییه رو هم دوست داشتم برم و شلمچه
به یادت بودم محمد رضا
ممنون. پس حق دوستی رو ادا کردی پسر خوب
به کوری دشمنان اسلام صحیح و سالم برگشتیم به میادین بلاگ اسکای
نقل و نباتو برا خودت پخش کن پسرجون
اتفاقا گذاشتم
ایشالا که عرفه بهت خوش یگذره، با دعاهات یچه ها رو هم یاد کن
ممنون
به یاد همگی بودم
تسبیح ِ یادگاری ات را بردار و
از او بخواه محراب ِ عشق را نشانت دهد ...
مثل ِ اینکه وقتِ بی تاب شدنت فرارسیده است ...
سلام ...
و شاید بی تابی محض به درگاه معبود که آرامشی آبی رنگ عجین تمام لحظه های بی قراری زمینی ات می کند و تو خوشبختی را بر بال فرشته ها زمزمه می کنی...
سلام
سفر خوبی داشته باشی
التماس دعا
ممنون
به یاد شمام بودیما داداشی
کجایی فریناز ؟
سایه بانو!
سفر بودم دیگه
جبهه های جنوب
مراقب خودت باش و التماس دعا
خوش به حالت که کارگردانت خداست !!
به یادتون بودم اتفاقا
کارگردان همه ی ما خداست
فریناز عزیزم
من در یکی از دشوارترین روزهای جنگ در شرهانی بودم . نمیتوانم بگویم یادش بخیر ! خطرناکترین جایی بود که دیدم .... من زیاد تو خط مقدم بودم . اما شرهانی وحشتناک بود و فاصله ی ما با عراقیها به زور به 50 متر میرسید . تلفات ما در شرهانی خیلی زیاد بود .... اون وقتها پاییز بود . رگبارهای تند و گل و لای و خیل شهدایی که روی زمین و زیر بارون خوابیده بودند تا تخلیه بشن .
توی همون روزها دلم شکست ... در خودم شکستم و به وضوح فهمیدم که جنگ چقدر زشت و غیرقابل تحمله !
توی این سالها بارها اراده کردم که برم و دوباره اون مناطق رو ببینم . اما انگار پاهام یارای رفتن ندارند
سلام فرخ عزیز
جنگ ناجوانمردانه ترین حرکت آدم هاست! و این رو نسل من از خاطره هایی که فقط در ذهن ش تجسم می کنه و یا عکس هاو فیلم هایی که می بینه می فهمه! وای به حال غریب شما که اون زمان ها بودینو دیدین با چشمای خودتون و حس کردین با تموم وجودتون...
شرهانی تا شش سال پیش هنوز کاملا پاکسازی نشده بود و خبر از جنگ های سخت اونجا رو می داد...
بابای منم هیچ وقت حاضر نیست بیاد جبهه های جنوب رو ببینه...یادآور تمام خاطره ها و دوستای شهیدشه که تا خدا پر کشیدن و رفتن بهشت...
عزیز دلم فرینازم
سفرت پر نور؛ چمدانت پر دعا؛ لحظه هایت سرشار از خدا؛ و چشمانت به نم اشک عرفه
دعایمان کن خانومم
ممنون مریمی جونم
به یادت بودم.
گفته بودم به یاد تموم مریم نام ها هستم و تو که خودت مهربون ترین هاشونی
کاروان ها می روند
عاشقان را می برند
مقصد این قافله
عشق عشقم کربلا
ای پرستو ای مهاجر تا خدا
پر بزن تا نینوا
جامه ای با خود ببر
سوی شاه از این گدا
بی قرارم بی قرار بی قرار
مستمو و چشم انتظار
با نگار من بگو مردم از این انتظار
کاروان ها می روند
من به قد قامت یاران نرسیدم ای کاش
لااقل رکعت آخر به جماعت برسم
سیب سرخی لب نیزه ست دعا کن من هم
این چنین کال نمانم ٬به شهادت برسم
التماس دعا
سلام عمه طهورای مهربانم
ممنون و سپاس شعر زیباتون و چقدر دوستش دارم حالا که می خونمش
مگه میشه به یاد عمه ی وبلاگستان نبود بانو
وای داری میای جنوب چه خوب حالا وقتی اومدی میبینی ما مردم جنوب چقدر خونگرم هستیم .

قدم بروی چشم .
بیا ما منتظرتیم .
سری هم این طرف بزن
سلام ستوده جون
می سوزونین اصن


بله تنمون به تن جنوبیای محترم خورده
ممنون
شما واسه کدوم شهری بانو؟
آخرش نگفتیا
همین که گفتی جنوبی هستی خودش خیلیه
در دعاهایت فراموشمان نکن .



میگم فریناز مواظب باش خاک جنوب نمک گیر میکنه ممکنه پیش خودمون بمونی .
منظورم اینه ممکنه همینجا بیای از سر قضا عاشق بشی وازدواج کنی اون وقت من هر روز میام پیشت
به یاد شما و خونواده ی محترمتون بودم بانو
مخصوصا که شهر خودتونه و ما مهمون و شما میزبان
برای وارستگی اومده بودم...
ولی راستشو بخواین جنوبیا رو خیلی دوست دارم
یک کولر هم بیار با خودت چون هوا خیلی گرم وشرجی هست

ما بدون کولر گازی نمیتونیم نفس بکشیم چه برسه به زندگی
جاتون خالی چه کولرهای گازی خوبی داشت اردوگاهمون
ولی هوای جنوبو دوست دارم
به حال من سازگار بود
به به پس راهی جنوب شدی

با ستوده موافقم..
کولر یادت نره که هلاک میشی بی کولر..
خوش بگذره
به قول گلی تو چرا اینقدر بی حالی دختر؟!!!!!!



سلامت کو اصن؟
تازه شم یه تعارفم نمی زنه ها! ما اهواز خوابیدیم دو شب اونوقت این همه دوست اهوازی داشتیمو کسی به رو خودش نیورد اصن
بعد می گن اصفهانیا خسیسن
واللا
ممنون
ای امیر عرفه بی تو صفا نیست که نیست
بی تو در آن عرفه عشق و وفا نیست که نیست
ای امیر عرفه، یوسف زهرا، مهدی
حاجتی غیر ظهورت به خدا نیست که نیست...
----------
سلام فرینازم...
سلام نازنینم...
ببخش که دیر آمدم...
می دانم که الان در سرزمین دل های شرحه شرحه هستی...
خوشا به سعادتت...
چه بی توفیق بودم که نرسیدم تا التماس دعایم را روانه ات کنم...
دعایم کن...
که سخت محتاج محتاجم....
با همه وجود اشتیاق وشور وشعف وعشقت را می فهمم زیراکه خودم نیز مهیمان این دقایق شگفت بوده ام...
خوشا به سعادتت...مهمان شهدا...
گفته بودمت که شهدا ساقی اند وساقی کاری به خوب وبد آدمها ندارد ....
کافی است بداند تشنه ای...
سیرابت می کند...
...
وچه خوب ،که خوبی چون تو را سیراب کردند....
وقت نوشیدن یاد تشنگانی چون من باش...
التماس دعا
اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک....
سلام زهرا جونم
زهرا چقدر خوبه که وبلاگتو خونده بودم و همیشه می خوندم...چقدر خوبه که تو منو با این دنیا از قبل آشنا کرده بودی و ممنون بانو
به یادت بودم بانو
زیاد
تو الان حال منو خوب می فهمی... من انگار که گذشته های خیلی دور تو باشم که اجازه دادن ها دشوار بود...
ممنون که اومدی و ممنون که اینقدر زیبا عرفه را نوشتی بانو
سلام فریناز جان عید به شما و خونواده ی خوبت مبارک باشه
خوش بگذره
سلام آوا جان
خوبی؟
کجایی دیگه تحویل نمیگیری
ممنون و به همچنین
فریناز اونجا شربت شهادت ننوشی
ما بتو خیلی امید داریام
وای باورت نمی شه سینا ولی دو سه بار بهمون شربت دادن

بهشون می گفتیم اینا شربت شهادتن آیا؟
.
یادتــــــــ باشد ؛
مــــــــــن اینجا،
کنار همین رویاهای زودگذر،
به انتظار آمدن تـــــــو ،
خط های سفید جاده را می شــــــــمارم … !
دلتنگتم عزیزکم
عزیزم
ممنون مریمی
چقدر قشنگ بوده
و نمی دونی که تک تک خط های سفید این جاده رو شمردم تا اصفهان...
خوش بگذرد
سر راه هرچه قدر تونستید سوغاتی بیاورید
باور بفرمایید همش خاطره می شود
ممنون
یعنی شما جنوبیا دست هر چی اصفهانیه رو از پشت بستینا!!!!
به جای اینکه سوغاتی بدن سوغاتیم می خوان تازه
hاین حسرت است که در دلم نشسته از سوی تو....
هر چه خودم را به بی خیالی میزنم نمیشود ، نمیتوان از تو گذشت،
نمیتوان به هوای نبودنت در ساحل بی قراریها نشست ،
تنها میشود بی تو ،
ممنون
خوش آمدید
التماس دعا...
فاطم...

ینی الان کجایی فریناز!!


میدونم که یادم هستی
امسال خیلی بی لیاقت بودم روز عرفه
خیلی
عوضش تو جبران کردی دیگه
تو که اخبار ما رو داشتی کلا نازنین جون

خیلی یم با لیاقت بودی
تازه شم دعای مریض زودتر اجابت می شه ها
راستی فریناز سوغاتی منم نگه دار، اومدی مشهد یادت میارم که برام بیاری
شایدم خودم اومدم ازت گرفتم
یعنی تو هم تنت به این جنوبیا خورد؟
و بر من اثبات شد که اصفهانیا چقــــدر خوبن
یک روز رخت و لباس کردم و راه افتادم
هفده اردی بهشت
جمکران
باورم نمیشد
حتی باورم نمیشد اجازه بدند
و رفتم
و چقدر حالم بد بود
و اون شب برای آقا حافظ خوندم
همه مفاتیح دستشون بود و من سرم را گذاشتم روی شونه های قرزانه و براش حافظ خوندم
و اشک ریختم
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
من خوندم و اشک ریختم
و فرزانه
و برگشتیم
با درد دل کندم
و کم کم خدا خودش را نشون داد...
دلم خواست پستش را بنویسم
مینویسم
ممنون رگبار....
ممنون فریناز
ممنون
قبول باشه دختر....
این باورم نمی شد اجازه بدند ها خیلی حرف داره توش ها...یه دنیا معجزه س
چقدر زیبا
حافظ خوندی...
به یادت بودم الی جون و چقدر دوست دارم این خاطره های قشنگت رو
برای منم دعا کن...
به یادت بودم بانو
سلام.




ممنون که عرفه یاد منم بودی.
نبودی؟
چی عید قربان یاد من بودی؟
مگه من ببعی ام؟
نیگاش کن

سلام یاد گرفته
سلام
حالا چرا می زنی بابا
خودتم که می گی ببعی دیگه ببین من نگفتما
سلام فرینازی خانم
من رو هم دعا کردی؟
سلام شکیبا جونم
بله
مگه می شه به یاد شما نباشیم