ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
در دلم شوری برپا بود و غوغایی
از همان صبح زود که جان و تن به آبی زدم که حکایت از پاکی شیرینی داشت!
و سپیده سر زده بود و خبر از نفسی دوباره می داد
میهمان عزیزی امشب به خانه مان می آمد و همه در تلاش
کسی فاصله ها را تا می کرد و می گذاشت پشت لبخندش
آن یکی سادگی را می شست و در ظرفی بزرگ می چید
کسی دیگر دسته دسته پاکی می ریخت بر سر و روی میهمان سرا
آسمان را دیدم حتی گل های داوودی هفت رنگ باغچه را غسل باران می داد!
و بساط عود و اسپند و ضیافت برپا بود..
شب شده بود و بیرقی سبز می چرخید
لبیک یا حسینی سپید و خونین نقش، میان هیاهوی باد و رعد و باران می دوید
میان درختانی تا آسمان، و خانه هایی تا کهکشان، صدایی زمینی فریاد می زد:
یاابا عبدالله یاابن الزّهرا
و رگبار زنجیرهای نقره فام بر شانه ها می ریخت و همه یک صدا می گفتند یا حســـیـن
میهمانی آغاز شده بود آن هنگام که باران و اسپند دست در دست هم میان زنجیرها رقصیدند...
حسین به خانه ی ما آمده بود...
حسین با علی اصغرش
حسین با علی اکبرش
حسین با فاطمه ی زهرایش
حسین با ابولفضل نامدارش
حسین به خانه ی ما آمده بود با تمام آلاله های خوش نقش و نشانش
آهسته اما پُر صدا میان همهمه ی سربستگان طفل شش ماهه اش و شانه های ستاره باران صیقل خورده به تار و پود عشقش، کسی در دلم گفت یاابولفضل... و خندیدم... میان اشک هایی که امشب رهاتر از همیشه می بارید گفتم مرسی حسین... مرسی ابوالفضل... مرسی علی اصغر... مرسی علی اکبر...
مرسی خدا...مرسی خدا ... مرسی خدا... مرسی خدا...
و تازه اول ضیافت بود...
می گویند صدایش اگر زدی از ته ته ته قلبت با داغی گُرگرفته صدایش کن... و میان آن همه حسینی، من ِ غرق شده در گیجی محض این روزها صدایش کردم و صدایش کردم و صدایش... و کسی کوره ای را در دل چشمان من جای داد و کوهی آتش گرفت! و دلم خواست با تمام حس خوبی که دارم در دم جان دهم و بروم از زمینی که فردا باز مرا به عمق سیاهی ها می کشاند... دلم خواست درلحظه جان دهد...همان جا و تا حسین برود و تا مادر ِ حسین که روزهاست به دامان پُر مِهرش دخیلِ عشق بسته و تا خدا....
آن قدر حالم خوب بود که می لرزیدم!! از شعف غرق ِ خدا شده بودم و رازهای سر به مُهرمان... از شور و شیدایی شناگر دریای حسین شده بودم و می پریدم بر تمام موج های پاک و رها...
من همان جا کاش که جان می دادم و حسین خانه مان بود...
و ناگهان ترسیدم! دلم تمنّای کربلا کرده بود... از همان شب بارانی وحشتناک! از همان شب ِ سیاه لحظه های بی کسی و بی نفسی...
دلم تمنّای کربلایش را کرده بود و کسی به دلم گفت که دعوتی...
به دیدن مان آمده بود
حسین
امشب
و هنوز باران چه بی صبرانه می بارد
و هوا خوب است
و من تشنه تر از همیشه سراپا عطش شده ام
و حال من خوب است...
و دعوتم به شش گوشه اش
روزی شبیه فردا
یا پس فردا
یا روزی شبیه تمام روزهایی که به رنگ و بوی بازدیدار یار است
# کاش کسی می فهمید حسین به خانه ات بیاید و به اتاقت یعنی چه!
## ببار بارانم... تو جای تمام بوسه های منی بر قامت قدوم یار...
### و ماه امشب زیر ابرها آرام آرمیده بود... آرامشی تلخ! به رنگ انتظار ِ دیدار...
#### ششمین عطش
چه زود 6 روز گذشت!! کاش تموم نشه
آره...
کاش...
عاااالی بود .لبالب عطش بود ...
دعایم کن فرینازعزیز
جاتون سبز سبز بود عمه جون
به همچنین بانو...
شیرین تر از عسل...
شهادت...
سلام..

و خانه هایی تا کهکشان..
شناگر دریای حسین(ع)...
همه ی اینا خیلییی قشنگن...تو چقد تشنه ای فریناز...
منم ...
می ترسم...امشب شب هفتم..مهربان ارباب ...
به به
سلام
کجا بودی؟ یه شب دیر کردیا!
بارون بیاد...رگباری یم بیاد... ولی تشنگی تو با بارون معرفت خودشه که سیراب میشه...
داره تاسوعا و عاشورا می شه
عاشق صبح های تاسوعام
ولی از صبح هی عاشورا می ترسم.. چون طلوع ِ یه غروب ِ غمگینه...
اومدم بهت سر زدم اما حوصله نداشتم نظر بزارم!!!


من همیشه اینجا میام چونکه زیرا..!
گفتی بارون معرفت...ای وای..کاش لایق همچین بارونی بشیم..
تاسوعا هم غم انگیزه...علمدار...سپه دار...خیییییییییییییییییییییییلی دوسش دارم...
اما آخ از شام غریبان دلم میلرزه یادم میفته...
همه مصیبت ها یه طرف...مصیبت اسیری زینب کبری(ع) یه طرف..
فریناز میگما... هیچی ..!
چونکه زیرا!

ای ول افتاد تو دهنم یعنیا
به قصد همین معرفت محرم رو شروع کردیم امسال...یادت که هست یکی!
شام غریبان غربتی داره که هر سال ازش می ترسم... می ترسم... می ترسم..
تازه ما مراسم سوم هم داریم! شبیه خوانیش حضرت زینب و شترها و اُسراست... اصن یعنی دیگه هییییییچ....
چی چی می گی؟ خب بوگو
شبِ علی اکبر(ع)...

شب جوان کربلا...
میبینی وضع جوونای امروز ِ ایران مون رو..
یکمم واسه هم دیگه، واسه خود جوونمون دعا کنیم!
آقا علی اکبر (ع) دست و دل همه مونو بگیر ...میدونم بدیم اما..اما...
مهربان ارباب ...
...
ممنون یکی!
بتونم ازشون می نویسم...
آقا علی اکبر...توی شبیه خونیا اگه اشتباه نکنم با رقص دامادی میاد می ره توی میدون!
مهربان ارباب...
قشنگه این صدا زدن
ممنون
حواسم هست...به قصد معرفت شروع کردینگاه...
من که همش توی یه گیجی و منگی و ماتی خاصی گذروندم... چرا به معرفت نمی رسمو نمی دونم
میگما لحجه زیبا اصفونیتونو واسه خودت نگه دار..
یهو میینی با لهجه خودم قاطی میکنم ...یه چی میپرونم
یعنی امشب چی میشه مهربان ارباب...
لهجه شوما کوجایی یس اونوخ؟
بوگو ما بلدیم دادا
امشبم کاش بشه بریم... هیئتای علی اصغر اینجا رو دوست دارم...همشون بچه هایین که چند سالی دیرتره ما از پیش خدا اومدن روی زمین
خواهش میش ِد ..

رقص دامادی..! نمیدونم...
واسه حضرت قاسم (ع) دیدم که طبق میارن...طبق هایی پر از حنا و نقل و نبات و لباس دامادی و...
یعنی اینجا اینطو رسمه..
مهربان ارباب رو خیلی دوست دارم خودمم..
نمی دونم کدومه! حضرت قاسم یا علی اکبرو دقیق یادم نیست
نگفتی کجاییه لهجه تا!
منم اولین بار از یکی از دوستای خوب همینجام شنیدم.خوشم اومد
مهربان ارباب...
اینجا بهشته...بهشت..


برو حتما برو...سال بعد خدا میدونه کجاییم..!
به مهربان اربابمون بگو می خوام امشب حتما بیام هیئت...خودت جورش کن آقا..
بچه هایی که دیرتر از ما از پیش خدا اومدن...اوهوم...ماها هم با هم همبازی بهشتی بودیم اونجا...اما وقتی هبوط کردیم به زمین همدیگه رو یادمون رفت..
مثلا من و فرناز باهم بازی میکردیم..اما حالا همو نمیشناسیم..من و یکی جونمم با هم هم بازی بودیم...
هی خدا...
بهشت؟!
رفتم...تازه برگشتمو چقدددددر خوب بود...
تا الان حتما جورش کردن..
مهربان اربابن دیگه
چقد خوشم میاد از این کلمه
مهربان ارباب...
آخیییی
همبازیه بچگیه من الان رفته خدمت سربازی
من همبازیای بهشتمو تو رگبارآرامشم پیدا کردم ولی!
ببخشیدا اون فریناز بود...اشتب شد..

لهجه چی کشک چی...
شوما راحت فخرتو بفروش...!!!!
میخواستم بگم فرناز کیه گفتم حتما باز می پیچونی!

می فروشیم و می توانیم که بفروشیم
اصفهانمونو عشقه اصن
چرا به معرفت نمی رسیم..!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خودمم نفهمیدم...اما...این محرم محرمِ دیگه ای...با آقا امام حسین(ع)..
دوسال پیش محرما پیش امام رضا (ع) امام رئوف خودمون بودم...اما...متاسفانه اونطور که باید قدردانش نبودم
نمی دونم... شاید باید تشنه تر بشی
خوش بحالت... من تاحالا نرفتم... امسالم دلم پر می زنه واسه رفتنش و نمی شه... یعنی اجازه شو بهم ندادن...
به کبوترای حرمش امسال بیشتره همیشه حسودیم می شه... اونا معرفت دارن فک کنم
خیلی از جوونا بهشت ما رو دوست ندارن...البته اصلا مهم نیستا...--

من اهل اینجام...شهر کریمه اهل بیت...
بهشت اینجاست...در جوار حضرت معصومه(س)
من نمیپیچونم که...من فقط چیزی نمیگم!
اونا یه جاهای دیگه رو دوس دارن که ما دوس نداریم!

قم؟
دلم خواست... می دونی بیشتره چهار سال شده که من نتونستم قم و جمکران برم
رفتی التماس دعا...
همشهری محمدرضایی پس!
بله قم...


دعا هم باشه ...شومام ما رو دعا کن..
محمدرضا...
اوهوم همشهری محمدرضا ...سبز آسمانی هستیم...
باشه مام دعا می کنیم...
آره همون سبزآسمونی
این روزام سرش فک کنم خیلی شلوغه! نت نمیاد
راستی به من میگن ارسلان! اما تو باور نکن

من همون یکی! هستما..
التماس دعا داره دلم...امشب..فریناز خانوم! هه
بله
می شناسیمتون
چشم
و شما هم یکی!
که میشناسی منو...عمرا"..
هه هه
سبز آسمانی ...اوهوم...حالا تو نمیخواد خیلی با خودت فکر کنی چرا نمیاد.. خسته میشی..!
من از نت متنفرم..متنفر...
منظورم مجازی بود

واقعی که خب معلومه نه!
پسرا همشون همینطورینا
تو نگران خستگی ما نباش، همین که اینجام یاد دوست سبزآسمونی مونیم خوبه:دی
وا
چرا اونوخ؟!
منظور منم مجازی بود خب..! هه

به هر حال ما هم رو همشهریمون حساسیم دیگه داش..ببخشید یعنی خواهر...هه هه
آره جای سبز آسمانی ..آقا محمدرضا خالیست...
ولی متنفرم از نت ..به دلیلی که.......بازم چونکه زیرا..!!
داااااش!
چونکه زیراهات ما رو کشت رفتا
خب یا بگو یا نگو یا می گی درست بگو یا نمی گی درست نگو
اصن هر چه می خواهد دل تنگت بوگو
منم مث تو تموم حرف و متنم شده سه نقطه های پر رمز و راز...دل تنگم...تنگ است...و دلتنگی ناتوانی است ....آخ...
این سه نقطه ها دنیایی ین واسه خودشونا !!!
اینقد نگو آخ! باز امشب آخ آخ می کنیا یکی!