آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

*هفتمین عطش*

السّلام علیک یا ابا عبدالله الحُسین...


تشنه که باشی حنجره ات نا ندارد

واژه هایت صدا ندارد

قصه هایت شور و نوا ندارد

غُصه هایت شنوا ندارد

حرف هایت حتی سقّا ندارد...


به مرز عطش که رسیدی

حرف هایت راز می شود

واژه هایت راز می شود

قصه هایت راز می شود

غصه هایت  راز می شود

و دیگر حتی نمی شود رازی را لای اقتدار سروی سبز پنهان نمود!

و در دل پیچیکی پیچیده بر ساقه ی ارغوانی اقاقی لب دیواری گم کرد!

یا ماه را واسطه ی تمام لحظه های عاشقانه ی رعد و برق دو نگاه، قرار داد!

به عطش که رسیدی تمام سنج و طبل و دهل های امشب راز می شود

با چشم های بسته، راه رفتن میان جاده های گلالود راز می شود

تنها بودن و نبودن میان تکانه های کوبه بر دهل راز می شود

تمام شعرها و آه ها و سوزها و نوحه ها راز می شود

از خود بی خود شدن به نام کربلا و گنگی محض نگاه به شش تا گوشه ی عجیب در عکس، راز می شود

باز شدن بغضی عمیق! هم نوای زنجیرها هم راز می شود

یکریز باریدن بدون ابر زیر نور سپید امشب ِ ماه راز می شود

داغی دلچسب آشی نذری بر گلوی سوخته از سرمایت!! راز می شود

بهانه های داغ ِ دل ِ عجیب آرامت! راز می شود

رفتنت تا خدا و مُردنت میان انبوه سینه ها راز می شود...


به مرز عطش که رسیدی

فقط

از ته ته ته دلت

بگو

حسیـــــــن...


آمدنش نیز در دلت راز می شود...


رازی که تا همیشه آرامشی ابدی بر جان لحظه های زمینی ات جاری می کند...




# عطش امشب راز بود... و نمی شود رازها برملا شوند!...به قدر رسیدن به راز این شب ها بخوانید...


## کاش تمام نمی شدند این شب ها... این شور و شراره ها... این تشنگی ها... این عطش ها... این دردها... این زجه ها... این گریه های بی صدا... این رازها...


### هفتمین عطش

نظرات 21 + ارسال نظر
فاطمه جمعه 3 آذر 1391 ساعت 00:23

فریناز....

تو فوق العاده می نویسی

تو فوق العاده می خونی


+ سوغاتی یادت نره

فاطمه جمعه 3 آذر 1391 ساعت 00:25

اصلا واقعا موندم چی بگم...
دختر تو فوق العاده می نویسی...

فقط همین

امشب که همش راز بود...

امشب من از گیجی در اومدم اینجا گیج می شه! حالا ببین..

رفرش کن

فاطمه جمعه 3 آذر 1391 ساعت 00:26

سوغاتی؟؟

من؟

اصا من جایی می خوام برم؟؟

اصــــــــــــــــن

این منم که تاسوعا عاشورا دارم می رم حرم امام رضا


سوغاتی یادت نره دعا هم که دیگه مدیون و اینا

اصن حال می کنی! اینجا استبداد مطلقه

فاطمه جمعه 3 آذر 1391 ساعت 00:41

دیدم
خداروشکر ک خودت از این حس رها شدی فقط
میگم ازونجایی که نظرات قبلی با کامی بود و چشمانمان تحمل نداشت این نظرو با گوشی میدیم ک ی فخرفرشی هم کرده باشیم این دمه رفتن

خوابم گرف اصا

راستی میری مشهد ناسوعا عاشورا سوغاتی یادت نره ها...

شب عجیبی بود... مث اون شب بارونی با یه فرق خیلیییی بزرگ اما!!

ای فخر فروش! تازه الانم وبت بودم آهنگتم که آخر فخره اصن

من از سرفه نمی خوابم امشب! گفته باشم:دی

تصمیمتو بگیرا! یا سوغاتی یا دعا
من اصفهانی یم

فقط قربونت بلیط و شناسنامه تو رد کن بیاد

فاطمه جمعه 3 آذر 1391 ساعت 01:11

وقتی فاطمه جو گیر میشود...

اصا هر دو...هم سوغاتی هم دعا

خوبه؟
سوغاتیو که اگه میتونی بیا بگیر
دعا رو ولی میفرستم بیاد...

برنامه ی امشب سینماهای اصفهان و شهرستان ها از جمله تهران

ما سوغاتی یم میخوایم دیگه! می تونی از اونجا بیای اصفهان بعد برگردی تهران

مرسی

نازنین جمعه 3 آذر 1391 ساعت 01:14

داره تموم میشه!

زود گذشت :(
خیلی...

قبول باشه هفتمین عطشت

دلم نمی خواد نازنین...
دیشب به درختا می گفتم شما که نزدیک ترین بگین تموم نشه...

فاطمه داره میاد مشهدا:دی
مهمون نوازی یا مث تهرونیا خسیسی؟

قبول حق عزیزم

طهورا جمعه 3 آذر 1391 ساعت 07:49

پدرمان ابراهیم خلیل الله (ع) در گذر از سرزمین کربلا این راز برایش خوانده شد ...روضه های عطش رازهای جاودانه اند ..بودند و خواهند بود ...
راز هایت جاودان .خیلی التماس دعا

رازه ها بانو... راز...
یه وقتایی با یه یاحسین از ته دلت چنان منقلب می شی که هزار تا روضه تو رو اینطور نمی کنه
محتاجیم به دعا عمه ی پاکی ها

یکی! جمعه 3 آذر 1391 ساعت 10:53

سلام..

این تشنگی و عطش رو بیشتر از همه دوست داشتم...

منم دیشب رفتم..یه شب دیگه هم آقا راهم داد...خوب بود...یه ذه خلوت جور شد با مهربان ارباب...

اما...آخ قلبم...فریناز

سلام

فکر نمی کردم کسی این عطش رو دوست داشته باشه چون رمزی نوشته بودم! ولی الان خوشحالم که نوشتمش..

آره...همون یه ذره اینقد غنیمته و دوست داشتنی که حد نداره
کاش امشبم بشه...
شب تاسوعاس یکی!

چقدر داره زود تموم می شه...

یکی! جمعه 3 آذر 1391 ساعت 11:11

شب تاسوعا است امشب.....یا قمر بنی هاشم...

ای وای ای وای... عباس(ع)...عشق عباس(س)... وفاداری عباس(ع)............................................
عمری است در حیرتم از وجود ِ ابالفضل عباس(ع)..

منم بالا گفتم... شب تاسوعا...

یا ابوالفضل العباس..

ღ مهــــرناز ღ جمعه 3 آذر 1391 ساعت 12:21

و بازم فرینازو عطش های هر ساله....

سلااااااااااااااااااااام آجی
آجی اون شب دعام کردی؟
امشبم خونمون شله زرد میپزیم دلم میخواست بودی تا مثل خودت دعوتت کنم بیای خونمون...

یعنی اون روز تو اتوبوس که بت گفتم ذوق نکردی می خواستم کلتو بکنما:دی
فهمیدی یا نه؟

سلاااااام
به به آی پیش شد واسه خونشون

بله... خیلی... جات خالی بود حیف شد نیومدی!

من یزد بودم میومدما!
قبول باشه آجی

ღ مهــــرناز ღ جمعه 3 آذر 1391 ساعت 12:22

مامان من کمک میخواد منم نشستم اینجا هی فرت و فرت واسه بچه ها نظر میذارم
به آجیم رفتم نه؟

خیلی زشته آجی

بدو بدو برو کمکشون ببینم
می دونی که من رو مامانت غیرت دارما

آره

محمد جمعه 3 آذر 1391 ساعت 13:12

عطش؟!
نمیدونم این چه رازیه که حسین تشنه این تشنگی ها رو سیراب میکنه...

چه عجب!
از شکلک دراومدی

از جنس همون رازای بالاییه

یکی! جمعه 3 آذر 1391 ساعت 16:15

یکی! به من ِ دل نا آرام بگه بعد از اینکه این روزا تموم شد...چیکار کنم!!! دل ِ نا آروم من فقط همون ساعتایی که میرم هیئت یکم آروم می گیره میذاره نفس بکشم...

هرچند اینجا هیئت زیاده ...اما ... اما...

درست می شه
صاحب همون هیئت و تمام هیئتا خودش می دونه دل ناآرومو چطوری آروم کنه...

تو فقط اعتماد کن یکی !

یکی! جمعه 3 آذر 1391 ساعت 16:27

اصلن آسمون قلبم همین الان بدجور گرفت...ای خدا..

آخ.. ابالفضل العباس(ع)...یه کاری کن.. امشب شب شماست ..آقای عشق...





یا ابولفضل...
یا ابوالفضل...
یا ابولفضل...
بحق امشب
بحق دلاوریت
همه چی رو درست کن


ممنون یکی! الان خیلی احتیاج داشتم از ته دلم صداش بزنم...

یکی! جمعه 3 آذر 1391 ساعت 18:15

واسه ابالفضل العباس (ع) طوره دیگه ای بنویس..دختر..

اینقد تشنه که...آه......

کجاست وفاداری ...خدای من...امشب هیچکس از در خونه ابالفضل العباس (ع) ناامید برنگرده...

ناامیدی .....آخ علمدار حسین(ع)...

همین الان برگشتیم از امشب...
اصلا کلمه پیدا نمی کنم واسه نوشتن! ولی چشم

کجاست وفاداری...

یکی! جمعه 3 آذر 1391 ساعت 18:18

منو تنهایی دعا نکنیا..منو با یکی جونم دعا کن...
آخی چقد دوسش دارم و دلتنگشم...

چشم
شما رو هم با یکی جونتون دعا می کنیم

یکی! جمعه 3 آذر 1391 ساعت 23:19

امشب ...
دلم هنوز داره با عباس (ع) حرف میزنه...! تو اون حال و هواست هنوزم...

...وقتی که دیگه نفسم بالا نمیومد..فریناز ... عباس (ع) به فریادم رسید...طوری که ...بهم نفس داد...

حالا آروم شدم..کمی نگران اما آروم...

ای وای من...ممنونتم آقای عشق..عباس(ع)..





....
منم...

امشب یکی از بهترین شبای روضه رفتن عمرم بود فک کنم!
تو باروووووون شدید دسته حرکت می کرد و منم...

منتها الان نمی تونیم ازجامون پاشیم دیگه:دی

یکی! جمعه 3 آذر 1391 ساعت 23:28

یه سوال شخصی!! من عادت ندارم بپرسم این جور چیزا رو..اما ...

اگه میشه بگو واسه خوده خودت چی خواستی از ابالفضل العباس(ع)..؟!

--هیچکی دورو برم نفهمید آقا چطور منو زنده کرد... نفسم...

امشب واسه خودم هیچ چی... شب به نیت دو تا عزیز رفتم از خونه بیرون...

محرم امسالم برای خودم نیس که چیزی بخوام
ولی واسه یه خوده خودت دیگه ای خیلی چیزا خواستم!

دعا کن نفس یکی یم بش برگرده باز...

یکی! جمعه 3 آذر 1391 ساعت 23:31

ببخشید ولی ...منظور از نفسم چیز دیگه ای بود...اشتب نشه...! من و نفسم داستان ها داریم...

نفس!
....

نمی دونم چی می شه که یه دفه یکی نفست می شه!
وقتی یم نفست شد دیگه حق نداری خودتو ازش بگیری!
ولی...

ببخشید تب دارم شدیییید
دارم هذیون می گم

ღ مهــــرناز ღ جمعه 3 آذر 1391 ساعت 23:35

آجی پس عطش هشتمت کو؟
منتظر عطشتما...
آجی میگم خو همونجا تو اتوبوس کلمو میکندی خوب بود که یاد میگرفتم ایندفه ذوق کنم خو

داشتم می نوشتم آجی

حالا ایشالله دفه دیگه

بعدشم همون کتک محکمه بود بت زدما وقتی شاله رو دیدم! کله کندن بسی دردهای بسیار زیادتری داره
پس ذوق کن که به نفعته

یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 10:04

اما من یه چیز خوب و با ارزش از ابالفضل العباس (ع) خواستم...فقط همین یه چیز....

ایشالله که همون یه چیز رو بهت می دن
اگه برای زندگیت خوب و مفید باشه...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد