آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

*هشتمین عطش*

السّلام علیک یا ابا عبدالله الحُسین...


غروب: 

گُر گرفته ام امشب...

در تبی عجیب می سوزم...

و باران بی محابا می بارد!

صدای چکه به چکه ی قطره های زلالش

تیری می شود بر قلب سینه سوختگان

که چرا آن شب باران نبارید...


در تبی غریب می سوزم 

و آشوبی خروشان از چشمه ی دلم می جوشد!

هر روز عطشی تازه بر جانم شکوفه می زند

و من درس تشنگی پس می دهم ای روزهای غم دار...

گاه عطشی می شود از جنس عشق

و گاه ایثار

محبت و مودت و یاری و حُسن خلق و فداکاری و ازخودگذشتن نیز

و عطشی به نام معرفت!

معرفتی که هنوز چشمانم به انتظار باریدنش به ابرهاست هر شب

کورم

کور ِ تمام رحمت پیچیده در قطرات باران...

کور ِ تمام ناله هایی که تا خدا بالاست هر شب

حتی بالاتر از بیرق های سبز و سپید و سرخ و سیاه بی قرار...

و حسین کجا این چنین بی قرار بود؟

او که شبی را تا صبح برای تمام زمینیان تا آمدن مهدی ِفاطمه دعا نمود

و ذره ذره خودش را

و عشق به وجود آلاله نشانش را

نه فقط بر جای جای خاک کرب و بلا

که بر تمام هستی پاشید...

من اما امسال اولین سالی ست که بی تاب صحن و سرای مملو از بوی سیب اویم...

اولین سالی ست که از چند روز پیش لباس مشکی بر تن کرده ام و واژه های عزا بر جانم ریخته ام...

اولین سالی ست که شور شیرینی با شوری ِ عطشی شیدایی عجین گشته و هر روز برایم رازی سر به مُهر می شود...

رهایی دیشبم را وامدار جوان کرب و بلایم... یا علی اکبر...

گُر گرفتگی امشبم را و تب داغ تن و جانم را به عَلَم یا ابوالفضلش دخیل بسته ام 

باشد که دست گیرد

باشد که نسیم خنکی شود بر جان ِسوزانِ این لحظه ها...

باشد که مرهمی شود بر جای جای زخم خورده ی روح های خسته مان!

باشد که نفس شود بر هوای پیچیده در فضای غبار گرفته ی زمین و زمان...

باشد که خود دلاوری کند... علمداری کند... خود دست گیرد و خود جان دهد و خود هر دو جهان...

و سوار بر سخاوت باران، بیاید آن مرد بارانی... همان که غم نبودنش نفس غروب آدینه ها را به شماره می اندازد...




شب:

یکریز می بارید

چشمان ِآسمان؛

پا به پای چشم های بی قرار من...

صبرها بی نتیجه بود...امشب آسمان بی قرارتر از تمام سیاه پوشان زنجیر به دست گشته بود...

دسته برپا شد... دسته زیر باران راه افتاد و صدای کرب و بلا می آمد...

چادر سیاهم پولک باران ِ خدا

و جاده های آب گرفته، خیس ِ آدم های عاشق علمدار کربلا...

محشر کبری بود

و یا قیامت صغری!

نمی دانم اما!

میان باران و من و خدا و نوحه ها رازی برپا بود

و شوری و نوایی و زجه هایی که در دل طبل و دهل و سنج های باوفا گم می شد...

و من تنها میان شبی سرد و بارانی خیس ِ خدا شدم!


جایی زیر خیمه ای زمین لرزید! و دل ها و سینه ها و آدم ها همه تا نینوا رفتند... می لرزید و کسی کوبه ای می زد و آن یکی با تمام بغض هایش سنج ها را می کوبید و یکی دیگر می خواند:

ای اهــل حرم میـــرعلمــدار نیامد        علمدار نیامد علمدار نیامد

    سقای حسین سرور و سالار نیامد            علمدار نیامد علمدار نیامد...

و زنجیرها بر شانه های بارانی با آخرین توان ریخته می شد...

و صدایی در گوشم می دوید:

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران...


خدا اینجا میان آدم های مجنون ِ عشقی خونین بود...

و مهدی ِ فاطمه را می شد از عطر تبسم کودکان دوام آورده زیر رگبار، حس کرد...

کسی خواند:

الا یا ایها ساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها...


رگباری از جنس باران

جاده های خیس و تاریک و بی انتها

و جان و دل را سپردن به صدایی که با سوز می خواند

تو را از تمام زمین و زمینیان می کَند...

و دو بال کم بود برای پرواز...

برای جان دادن

و برای گذشتن و رهایی از هرآنچه تو را می بست به خاک ِ خاکی ِ دنیا...

دانه دانه یاابولفضل هایم را پیچیده بودم من در قطرات بی نهایت باران و تا خدا دویدند...

مانند تمام اشک هایی که از آن شب ضیافت الحُسین بی بهانه می چکند و آرام می شوم از هیاهوی ناامنی زمین و زمان...

شب عجیب است و شب تاسوعا برای او...

من امشب اما از تبی عجیب به بوی عشق، در تبی به داغی پیشانی ام رسیده ام و دارم می سوزم...

 و باز کسی می خواند:

می دوووونم آقا

هوامو داری

چون حسینی یم

تو دوسم داری...


# ....

گر از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی،

به شکوفه ها،  به باران،

برسان سلام ما را...


## هشتمین عطش


### سلام بر سبزترین انتظار ِ خفته در خون ِ حسین

نظرات 6 + ارسال نظر
نازنین شنبه 4 آذر 1391 ساعت 02:09

اینجا آسمون با زمینی ها قهره
نمی باره
اما عوضش این رورا چشمام به جای آسمون خوب می بارن
اینقدر که الان درست ندیدمُ نتونستم بخونم متنتو

بغض دارم
خیلی
کلی گریه کردم
الانم دارم اشک میریزم ولی این بغض تموم نمیشه

میتونم به علی اکبر فکر کنمُ گریه نکنم
به حضرت ابوالفضل که امروز چهار بار روضه شو گوش دادمُ هربار بیشتر از قبل گریه کردم

هیچ سالی مثل امسال بی تاب نشده بودم
امسال خیلی عجیبه
خیلی عجیبم

برام دعا کن فریناز
اگه نمی تونم بنویسم از بی لیاقتیِ
از رو سیاهیِ
شک نکن!

خیلی به یادت بودم نازنین
مخصوصا اینکه همش دلم مشهدم بود تازه...

امسال واسه منم عجیب بود
از جنس عطش نوشت های امسال و پارسالم می شه حس کرد...

از بی لیاقتی نیس! منم راحت نمی نویسم نازنین! باید خواست... باید خواهش کرد... باید از ته دل خواست و بسم الله گفت
اولش من بی هیچ مقدمه ای دستمو میذارم روی کیبرد و با یه کمک خواستن
این اشتباهیه که همیشه می کنی
نمی خوای نازنین
خودت
نمی خوای...

الــــــــــی شنبه 4 آذر 1391 ساعت 17:19 http://goodlady.blogsky.com


هیچ دلی عاشق و دچار مبادا
عاقبت چشم ، انتظار مبادا

می‏روی و ابرها به گریه که برگرد!
چشم خداوند اشک بار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
این خبر سرخ ناگوار مبادا!

تشنه لبی مست رفته است به میدان
آینه با سنگ در کنار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
وعده ی دیدار بر مزار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
تشنه لب مست بی قرار مبادا

شیهه اسبی شنیده می شود از دور
شیهه اسبی که بی سوار مبادا

این طرف آهو دوید، آن طرف آهو
دشت در اندیشه ی شکار مبادا

وسعت دشت است و وحشت رم اسبان
غنچه ی سرخی به رهگذار مبادا

زندگی سبز و مرگ سرخ مبارک
دشت پر از لاله بی بهار مبادا

عالم کثرت گشود راه به وحدت
هیچ به جز آفریدگار مبادا!

سر فرصت می خونم
ممنون الی جون

راز و نیازهایت قبول بانو

محب الشهدا شنبه 4 آذر 1391 ساعت 18:59

مارا به رسم رفاقت دعا کنید...
عجل الله فرجه...
اللهم غیر سوءحالنابحسن حالک

تو رو می شه دعا نکرد زهرا؟
اللهم عجل لولیک الفرج...
اولین سالی یم بود که اولش اینو می گفتم...

قبول باشه محرمت بانو

ღ مهــــرناز ღ شنبه 4 آذر 1391 ساعت 19:17

سلام آجی
چه خوب نوشتی کلی گریه کردم...

راستی آجی این نظر طولانیا رو حذف کن قالب نظراتت دیر لود میشه

سلام آجی جون

بهشون تذکر دادم دیگه نذارن! حذفشم کردم
نبودم این دو سه روزه خونه! نتم که نداشتم

قبول باشه محرمت

یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 10:07

یکریز می بارید چشمان آسمان...
خاک خاکی دنیا...

ای وای حسابی گیج شدم آخرشم از دست اون سخنران...!

نمیدونم آخر این همه گیجی چیه!

....

آخرش شاید سر و سامون دادن به تموم این سرگردونیا و بی قراریا و گیجیاس...

ما امروز و سوم امام حسین هم مراسم داریم...دلم واسه فردا گرفته که پرچما و صندلیای گذر در خونه مادربزرگمو جمع می کنیم
هیییی

دلم بازم عاشورا تاسوعا می خواد...

فاطمه پنج‌شنبه 9 آذر 1391 ساعت 16:07

هنوز هم بعده چن بار خوندن اشکم در میاد

هشتمین عطش...
یادته که چه شبی بود؟...

ساعت 7 شب! ما زیر بارون داشتیم راه می رفتیم...

....

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد