آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

*دهمین عطش*

السّلام علیک یا ابا عبدالله الحُسین...


مجنون شده ام امروز

و بی تاب

و بی قرار

نه توانم ماندن و

نه توانم رفتن...

علم های اینجا تا خدا می رسند

و بیرق های خونین یا حسین...

یا ابوالفضل العباس

یا علی اصغر...

اینجا سینه سوختگان زنجیر زنش به ته نمی رسند...

اینجا دوتایی می زنند و بر سر و بر سینه و بر جانشان...

اینجا طبل هایش آنقدر بزرگ است که شیشه های خانه ها را می لرزاند

اینجا زادگاه کودکی من است و عزاداری هایش شُهره ی شهر...

اینجا تربت حسین بر سر و صورت و سینه می زنند

و پای افزار دنیا را کنده از پایشان

با قطره های باران عشق بازی می کنند

با آفتاب و مهتاب دل می دهند

با سرما و باد می رقصند

و مجنون ترین مجنون عالمند...

اینجا در صف های دسته هاشان جان می دهی

جان!!!

اینجا آن قدر دسته می آید که تو محو جمعیت آدم هایی! که در کدام کوی و برزن خفته بودند!

اینجا گذر به گذر میهمان اباعبداللهی...

اینجا خانه ی خاطرات بچگی هایت درون خیمه ای حسینی ست و تو از بچگی در این کوچه ها حسین را شناختی...

حسین برای تو یعنی پوشی زدن بر تمام این کوچه ها و پرچم ها آویختن بر درو دیوار

حسین یعنی دویدن و رسیدن به گذرگاه قبلی و دیدن دسته زنجیرزن و سینه زن و عرب هایی که ساز و دهُل هایشان تو را تا خداااا تا خدااااااا می برد...

حسین برای تو یعنی شبیه خوانی هایی که همیشه وسوسه می شوی بروی و تمام کربلا را جلوی چشمانت ببینی... و حفظم این همه سال حتی حرف هایشان را...

حسین برای تو یعنی نذرهای تور و روبان پیچی روزهای عاشورایی که حالا تنهایی ادا نمی شود...

حسین برای تو یعنی جمع شدن تمام فامیل دور هم و شب های عاشورا رفتن به خیمه هایی که مجنون تر از همیشه باز می گردی و تا صبح بیدار...

و امسال شب عاشورا... وای از شب عاشورا...

حسین برای تو یعنی چادری بر سر کنی و در کوچه ها همه آشنا ببینی و در آرزوی لحظه ای پسر بودن و زنجیر زدن بمیری...

حسین برای تو یعنی صبح عاشورا بر مزار رفتگانت روی... مادر بزرگ و پدر بزرگی که هنوز پس از 6-7 سال نامشان که می آید تمام اشک هایم بی بهانه روانه می شوند و دلم داغ...داغ که چرا رفتند...و دلم هنوز که هنوز است برای کرسی بزرگ پدربزرگم تنگ تنگ است...

تاسوعا و عاشورای امسال من اما پر از بی قراری بود... پر از اشک... پر از سرگردانی... پر از خواهش و نیاز... پر از دعا و پر از سکوت....

امسال عاشورای من در عطش معرفتی از جنس امید به دیدار خلاصه شد...

دیدار کربلایش... دیدار شش گوشه ای که همه می گویند رفتی دیگر دلت امن ترین جای دنیا می ماند و از این همه کلافگی رها می شوی...

امسال بهانه گیر تر از تمام کودکان عالم شده بودم و تنها فرشته ی ارغوانی دلم مرا با تمام لحظه هایم فهمید...

امسال دیدار خواسته ام...

دیدار شش گوشه اش

و دیدار او که تمام محرمم نذرش شد...

لحظه های عطشان ِ این روزهایم قابل وصف نیست... حتی در کلام

و حالا که به آخرین عطش رسیده ام دلم داغ است... داغ... و تنگ و هنوز امید دارم به این روزها و به ضمانت او که یک سالم را تا محرم بعد بیمه می کند...

دلم گرفته...

دلم به اندازه ی تمام پیچک های سرگردان دیوار همسایه گرفته

و هر روز تشنه تر از قبل

هرروز عطشی تازه

و حالا محو و مات آن معرفتم که خواستمش...

معرفتی که خواستمش و محرمش آمد

و هنوز نمی دانم میان این همه عطش های پیش آمده

کیست که مرا سیراب کند...

کیست که مرا یاری کند...

کیست که مرا عاشقی کند...



بی بی جان زینبم...

خاتون دشت کرب و بلا

بزرگ تر از تمام سخاوت آسمان هایی

و زلال تر از تمام پاکی های بی ادعا...

دیدم دیروز که کودکی افتاد

مادرش تا دسته دوید

بلندش نمود

درآغوشش کشید

زانوهایش را تکاند

بوسیدش

و به عقب بازگشت...


افتاده ام بانو

افتاده ام بر زمین زندگی...

و زانوانم خونین...

می شود بیایی و مرا در آغوش کشی؟

می شود مادری کنی؟

می شود زانوان مرا هم بتکانی؟...



دلم نمی خواهد این عطش تمام شود با هزاران حرف نگفته ای که هنوز بر دلم مانده...

آقا جان! حسینم...

سپاس ِ بزرگی ات...سپاسِ مردانگی ات و سپاس ِ سخاوتت که یارای من شدی در تمام این شب ها تا به دهمین عطش رسیدم... تا نذرم امسال هم ادا شد... ممنونم آقای خوبی ها... ممنونم حسینم... ممنونم حسینم... ممنونم حسینم...

آقا محرمم امسال هدیه ای ست بر دلی که عاشقانه دوستش دارم، روسیاهم نکن و شرمنده ام مساز که تو آبروی منی...

معرفت محرمت را بر جانمان بچکان... هر سال... هر سال... هر سال... و بگذار باز هم خدا را شکر کنیم که محرمی دیگر را خواهیم دید و برای تو به عزا و ماتم خواهیم نشست...

حسینم...

سید آلاله های در خون تپیده

به حق هفتاد و دو تن لاله ی بهشتی ات، تن و جان و روح و روانمان را، وجودمان را مولا در پناه آقایی ات قرار ده و یارایمان باش... و دعوتمان کن به شش گوشه ای که امسال خواسته امش از ته دل... از ته ته ته دل...


بارالها

خداوندا

هزاران هزار بار شُکر که یار و یاورم بودی و محرم امسالم پر شورتر و بی قرارتر از همیشه سپری شد...

هزاران هزار بار شُکر که بر من و قلم و قلبم اجازه دادی تا بنویسد... تا بگوید و تا دل و جان دهد برای حسین خون ِ تو...

دوستت دارم پروردگارم

دوستت دارم حسینم

دوستت دارم محرمم...




# سپاس ِ بودنتان، همراهی تان، خواندنتان، دل و جان دادنتان به این سرا

محرمتان همه قبول... همه رهسپار دیار کرب و بلا... همه رفتن تا عرش خدا...


## و حافظ گفت:

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت           آتشی بود در این خانه که کاشـانه بسوخت

تنــم از واســطه دوری دلبـــر بگـــداخت           جــــانم از آتـش مهــــر رخ جـــانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع      دوش بر من ز سر مهـر چون پروانه بسوخت


### دهمین عطش

نظرات 42 + ارسال نظر
یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 09:47

سلام..

محرم تو هم قبول دختر...

حسین برای تو یعنی................. در آرزوی لحظه ای پسر بودن و زنجیر زدن بمیری...عجب!!

شما دخترا همین طورین..!

افتاده ام بر زمین زندگی...!!! خوبه اگه خودت افتاده باشی خوبه ...اما وای ازون وقتی که انداخته باشنت..!!

اوهم...می شود بانو مادری کنی...

آخرم تموم شد...مهربان اربابم..

سلام
ممنون و واسه تو یکی!
ممنون همراهی این ده روز و عطش ها
بهترین مصلحتو برای تو و یکی دیگه جونت خواستم

از بچگی همییییشه به خدا گفتم کاش این چند روز منو پسر می کردی بعد دوباره دختر می شدم:دی
نمی دونی که اینجا چه دسته هایی داره که! اونقدر بزرگه دسته هاش و اونقدر شور و حال داره زنجیرزنی هاش که دلت می خواد همون جا آخرین نفست باشه و بری تو دل خداااااااا


انداختن...

مهربان اربابم...
کاش که میومدن اینجا و می خوندن یکی!
کاش قبول می کردن ازمون این عطشان شور رو..

یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 09:52

مجنون شده ام امروز..

نه توان ماندن و نه توان رفتن...آخ ..

عجب محرمی امسال...عجب عاشورا و تاسوعایی بود...

فریناز قضیه چی؟ اینجا کجاست ؟ ما کی هستیم ؟ . ........چه خبره ؟

...
باز گفتی آخ!!

امسال عجیب بود... اتفاقای جدیدتری برای منم افتاد

نمی دونم!
اصن تو کی هستی؟
نت چیه
وبلاگ چی هست؟

محرمه یکی!
محرم...

ღ مهــــرناز ღ دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 10:50

فریناز خیلیییی خوب نوشتی آجی...
خیلی خوب...
اونقدر که اشکم درومد...
چه زود تموم شد این عطش هات...

ممنون
خیلی زود تموم شد...
ولی الان می بینم هر شبش برام کلییییی خاطره داشت و هر شب یه عطش جدید...
یه شبایی خیلیییی سخت تر بود
یه شبایی آسون تر
یه شبایی دلم سوخته تر و تنگ تر
یه شبایی آروم تر...

باورم نمی شه نوشتم آجی! اولین عطش رو تا آخر اولین روزش هم نمی تونستم بنویسم!

یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 15:05

هان مصلحت...! ممنونم...
اما...من می ترسم...

قبول کردن دیگه...اسمش روشه مهربان ارباب...

اینجام دسته ها خوبی داره خب...اما پسر بودن تو این روزا بهتره...

من هیچکسم..!

نترس
خدا بزرگه
خودش بهترین کارگردان زندگی های ماست یکی!

مهربان ارباب...
ده شب مهمون خونه م بودنا! نمی دونی چه حس خوبی دارم الان!

آره... پسر بودن توی این روزا خیلی بهتره
ولی اشک دخترا زودتر می ریزه

یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 15:14

اینقد دلم لرزید...

هرچند قبل ها که صدای طبل میشنیدم بیشتر دلم می لرزید..!

اما میگن دل تنها بنایی که هر چی بلرزه محکم تر میشه!!!

نمیدونم کجا دلم چه جوری لرزیده که این عاشورا تاسوعا کمتر لرزید دلم!! دیگه از صداش چشمامم بسته نمیشد..!! اما چشم های بقیه مردم بسته میشد..!! اصلن دل نداشتم شام غریبان نگا کنم...رفتم و برگشتم بدون اینکه ببینم تعزیه ای رو چیزی رو..!!!
دلم بدجور نازک شده انگاری!!

یه عالمه حرفای قشنگ قشنگ تو مجلس آقا شنیدم که میدونستم اما یادم یادش رفته بود!

ولی من امسال...
تموم وجودم می لرزید

دل تنها بنایی که هر چی بلرزه محکم تر می شه؟ نشنیده بودم!

شام غریبان من نرفتم امسال...
دل نازکیو آره..
امسال دلشو نداشتم تعزیه علی اکبرو ببینم!...

یه وقتایی دیگه سفت می شی!
ولی دلت نازک تر از قبل...

دست خودتم نیس

یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 15:27

سخنران میگفت! امام حسین(ع) خیلی قبل تر حاجت شما رو داده...!!

به نظرت معجزه به چی میگن!؟

حاجت داده که تو توی محرم رفتی براش سینه زدی و عزاداری کردی دیگه!

معجزه یعنی یه اتفاقی که حتی فکرشم نمی کردی بیفته!
یه اتفاقی که خارج از روال طبیعیه زندگیه

یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 15:31

من اندازه یه جُو فقط یه جُو وفاداری خواستم برا خودم ...از قمر بنی هاشم...تا ....

یعنی...معلومه که آقا میده ...هیچکی از در خونه ابالفضل العباس(ع) نا امید بر نمی گرده...

آقا خودش می دونه نا امید شدن چه دردیه...

هیییی....
....
...





وحشتناکه...

یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 15:37

هنوزم بعضی وقتا رگبار آرامش و حرفات اذیتم میکنه...اما ....تقصیر تو نیستا تقصیر خودمه...

و من هنوز نفهمیدم مثلا چه حرفایی اذیتت می کنه!

همینه دیگه..


یه جاهایی همزاد پنداری می کنی یه جاهایی نقطه مقابل صاحب وبلاگ

آدما مث هم بودن که دنیا سبزی فروشی نمی شد:دی

یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 15:57

آره یکم توجه کن میبینی دل هرچی بیشتر بلرزه محکم تر میشه..

اوهوم...

نه معجزه...
نمیدونم به جایی که من رسیدم تو زندگی ...یه خنده نمکی...یه نگاه...یه کلمه حرف...نفسم حتی معجزه است...

فک کن یه نفر بخنده بعد تو یه حالی بشی که...بگی خدایا معجزه بود میدونم...ممنونم خدا...


نمیدونم شایدم من ...

توجه می کنم دیگه

نه! خندیدن یه نفر و حالا صرفا اینکه تو عاشقش باشی این نمی شه معجزه! می شه یه هدیه یه نعمت خوب

معجزه یعنی تصورشو نکنی!
یعنی یه اتفاقی که جز روال عادیه زندگیت نباشه

ولی تعریف آدما از معجزه هم فرق داره

یه اتفاقی که به ته ته ته دلت بچسبه

یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 16:01

آدما مث هم بودن که دنیا سبزی فروشی نمیشد!

شوما اصفهانی ها چه علاقه ای دارین به سبزی!!

همه چی رو با سبزی مثال می زنین!

البته الان دنیا بیشتر پر شده از فخر فروشی!! قابل توجه بعضی ها...تو عطش آخرتم فخر میفروختیا...با دسته هاتون!!

شوخی کردم البت..


اصن چی گفتم خودما!:دی

بله می تونیم
شمام می تونی فخر بفروش کی جلوتو گرفته


مام که شوخی ج می دیم

یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 16:07

تازشم تو هیچوقت هم قرار نیست بفهمی چه حرفایی و کجای این وبلاگ منو اذیت میکنه..و حتی کجای حرفای فریناز بهمم میریزه...! هه (یه خنده تلخ ...)

بفهمم هم نمی تونم کاری کنم! ولی تو می تونی نخونی دیگه

هه
یه خنده ی تلخ تر...

یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 16:16

میگما...اصلن بیخیال...حال ما که دست خودمون نیست...

منم این چن شب بیادت بودم..دختر..دیشبم فک کنم خوابتو دیدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تو خوابم حتی اذیتم کردی هه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه من نمی دونم واسه چی باید تو رو اذیت کنم!

حالا اگه آشنا اینا بودی آره پوستتو می کندم ولی فعلا مهمونین و مهمونم که حبیب خداس

خواب منو؟
چی دیدی اونوقت؟

یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 16:30

گفتم که به جایی که من تو زندگی رسیدم...یه خنده هم معجزه اس و غیر قابل تصور.! اینو وقتی می فهمی که جای من باشی! که امیدوارم نباشی!!

فخر بزا آقا محمدرضا همشهری عزیزم بیاد بعد با هم فخر میفروشیم

بیخیال کابوس بود! این روزا زیاد کابوس میبینم و کمی هم رویا! و تو هم قاطی کابوسام بودی!

معذرت!
درست متوجه نشده بودم
آره یه وقتایی یه خنده هم تو یه برهه هایی از زندگی حکم معجزه رو پیدا می کنه

محمدرضا خان همچنان درگیرن انگار! فکرم نکردیم ایندفه ها

کابوس سر تا پای خودته فسقلی
خودتو تو آینه دیدی حتما دیشب نه منو

ღ مهــــرناز ღ دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 19:10

فریناز نمیدونم ولی حس میکنم شاید این ده روزمون مثل هم بوده...
یه روزایی سخت...
سه روزایی دل تنگ ...
یه روزایی هم آسون میگذشته
همونجور که گفتی...
آجی واسه این ده روزم خیلی حرف دارم واسه گفتن اما نمیدونم چرا قدرت نوشتن ازم سلب شده...نمیدونم چرا نمیتونم رو کاغذ بیارمشون...
دلم واسه حرف زدنامون تنگ شده...خیلی

روز آسونو نداشتم راستش...یه کم سبک تر ممکنه!
یه جورایی آره شبیه هم بوده کم و بیش

خب روی کیبرد بیار! یعنی منو میگی عمرا رو کاغذ اصن بنوییییسم!

دل منم

آجیییی دستام الان یخن در حد المپیکا!

محب الشهدا دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 19:37 http://nejat-yafteh.blogsky.com

سلام نازنین فرینازم...
سلام عزیز دلم...
سلام خواهر...
سلام کربلایی..
آره کربلایی...
شنیده ای که می گویند مرز کربلا رفتن خون نیست خود است...
از خودت که گذشتی به کربلا رسیدی...
تو این ده شب از خودت گذشتی...
آری که گذشتی .گذشتی که فقط از او نوشتی...
گذشتی که اول دعاهایت برای فرج دعا کردی...
می دانی آن آقای غریبمان چقدر مهربان است...
آنقدر مهربان که هرکس برای او دعا کند..اوهم برایش دعا می کند...
خوشابه حال تو که این شب ها امام خوبی ها...پدر عالم...دعایت کرد...
قبول باشدعزاداری های خاصت...
قبول باشدمحرم با معرفتت...
محرم یعنی که از حسین یادبگیری وبه خاطرخدا بدون چون وچرا از دوست داشتنی هایت بگذری...
یعنی آزمون حضرت ابراهیم را به پایان ببری...
یعنی مثل زینب..تسلیم باشی وراضی واگر همه عزیزانت راقربانی دادی..باز خودت را بدهکار خدا بدانی ونه طلبکار وبا عجز ،زمانی که پیکر اربا اربای برادر روی دستانت هست،رو به آسمان کنی وبگویی خدایا این قربانی را از من بپذیر...
محرم یعنی از همه چیزت بگذری اما از نماز اول وقتت نه...
محرم یعنی رقیه باشی...
رقیه بامعرفت...
اویی که وقتی کربلا را فهمید...در سه سالگی همه موهایش سپید شد ویکباره جان سپرد...
محرم یعنی ادب...بعنی عباس...
اویی که همیشه خدا، پس از برادر بزرگش راه می رفت..الا در کربلا...
آن هم برای حفط جان مولایش...
محرم یعنی عشق حضرت زینب وامام حسین...
عشق عباس وام کلثوم...
محرم یعنی شجاعت...یعنی نترس بودن برای خدا...
محرم یعنی...
همه چیز....
یعنی همه درسهای ناب زندگی ات...
قبولت باشد...
همه این درسهای خوب ونمره های خوبت..
انشالله از این محرم تا محرم بعد بیمه شده باشی...
بیمه ای از جنس یقیین...
ثبات...ایمان...عفت...معرفت..جسارت علوی...درایت فاطمی...عبادت ساجدی...علم باقری و...
انشالله که رزق انتظار حقیقی مولا را گرفته باشی...
انشالله همیشه لایق باشی که در تیر رس نگاه مهربان امام زمان باشی...
تمنای دعا کربلایی...
عجل الله فرجه
اللهم غیر سوءحالنا بحسن حالک

سلام زهرای نازنینم
وای زهرا
هزار بار خوندم حرفای قشنگتو
خوبه که توی نظرات گذاشتی وگرنه اگه نامه خصوصی بود با اجازه خودت حتما منتشرش می کردم
چرا که تو تموم این ده شب منو توی این نامه گفتی...
از عطش ها و از سیراب کننده هایی گفتی که تا سال دیگه بیمه ی حضورشون کردم همه ی آدم ها رو و تو رو و خودم رو...

گفتی کربلای..
تموم تموم تنم لرزید...
حس غریبی دارم که می گه می رم تا سال دیگه!
یه حسی ته دلم... یه حالی که امسال چند بار توی روضه ش یا دسته هاش بهم دست داد...
واقعا نمی دونم! می شه ببینم شیش گوشه شو؟ بین الحرمینشو... عباسشو... تل زینبیه شو... میشه یعنی...

ممنون زهرایی
واسه خیلی چیزا...

نگین دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 20:20

و چقدر تفاوت داشت عطش دهم و عطش دهم!!!


نه؟!

آره
خیلییی

کلشون همینطوری بودن

به قول همون یه دوست خوبی که نظرشو دوست داشتی، امسال برای خودت می نویسی و پارسال برای ما می نوشتی...

دلم براش تنگ شده ها! برم ببینم کجاس

نگین دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 20:21

اونجا بی قرار ...
اینجا یه آرمش نسبی..
یا شایدم..

هیچی .. بیخیال..
مهم اینه که اون عطش دهم پارسال دیگه تکرار نشه...
اون غربتشو میگما!

عطش های امسالم ادبیاتشون مثل پارسال صقیل نبودن!
پارسال تو تک تک کلمه هاش یه عالمه حرف قائم شده که یه افراد خاصی کلشو می فهمیدن
ولی امسال خیلی روون تر نوشتم، واسه همینم هست که آخراش به یه آرامش نسبی می رسیدم

خوب مقایسه می کنیا! باریکلا

یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 22:07

هان!

فسقلی تونی نه من...

بعدشم اصلن اسم همشهری عزیزمو درست بگو..
محمدرضا خان یعنی چی؟؟

خب فریناز فخر فروش فعلا فخرتا بفروش رو دستت نمونه

فش می دی فش میخوری دیگه

پسرا همیننا! فک می کنن ما باید ساکت باشیم هر چی میخوان بگن! فسقلیا


خب چه فرقی داره! تازه بالاشم بردم خان گفتم بش
اصن محمد رضا:دی
خوب شد؟

ما که رو دستمون نمیمونه! دلم واسه فخرای نداشته ی شما می سوزه اصن

یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 22:12

راستی بیا یه بار با هم بریم سبز آسمانی ...!
خوش میگذره !! آقا محمدرضای عزیز اهل دل هستن...

مسلما من واقعیت رو میگم فریناز ، فک نکنی فخر فروختما...

خدایا یه اصفهانی بیار واسه ما دوستمون بشه به دلش فخر بفروشیم

بریم! تا ماشینو روشن کنی منم اومدم!

یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 22:16

خداوکیلی قضیه ی این دی چیه!!؟؟

ما من سر پسر و دختر بحث نکن..اصلا حوصله ندارم...ما فسقلی هه

وقتی آدم می خنده دهنش شکل وقتی می شه که می گه :دی
D:
مث این

آفرین! شماها از دم فسقلی

یکی! دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 22:18

الان بریم..؟!

من دوچرخه دوست دارم...رکاب میزنم میام بدو بیا

من مگه حوصله دوچرخه دارم! تازه شم من کجا بشینم مثلا؟
باز ماشین چهارتا صندلی داره یه جایی پیدا می کنی واسه خودت

ღ مهــــرناز ღ دوشنبه 6 آذر 1391 ساعت 22:46

دستای منم الان خالی خاین آجی...
دستاتو بهم بده یکم گرم شی آجی
دست دوتامون تو جیب منو یادته...
دلم واست تنگ شد

آره...
واسه همینم گفتم الان مث همون روز یخ یخن...
چه دست و جیب گرم و نرمی یم بودشا

دل منم آجیم

محمدرضا سه‌شنبه 7 آذر 1391 ساعت 09:08 http://mamreza.blogsky.com

سلام.
خسته نباشید...
درمورد عطش ها ونوشته هات که دوستان نظرات زیبایی دادن لذا بنده هم فقط ابراز میدارم که:
اجرتان با مادر حضرت مهربان ارباب...
راستی آخر هرمجلسی پذیرایی ،چایی، شامی چیزی میدن.البته تو شهر ما.ارسلان هم میدونه.
ولی اینجا ظاهرا فقط پذیرایی معنوی میشن دیگه.
طرف اگر اصفهانی باشه که دیگه هیچی...
این همه اومدن تو مجلس عطشهات شرکت کردن شام نخورده اومدن شام نخورده هم رفتن.
بندگان خدا نمیدونستن صابخونه کجاییه.
والا...
و درآخر باز هم عطشهات قبول حضرت عطشان...

سلام
محرمت قبول محمدرضا
ممنون...

واللا ما همه جوره پذیرایی کردیم! حتی یه شبم هیئت بود تو خونمون همه رو دعوت کردیم کسی نیومد

تو هر کوچه و محله ای غذای جسمی می دن اینجا غذای روحی! تو و ارسلانم بصیرت داشته باشین سیر می شین دیگه

ممنون

یکی! سه‌شنبه 7 آذر 1391 ساعت 09:55

سلام...

چی میگی هان!!!

من و محمدرضا خیلی هم بصیرت داریم اصنش...اینقد که از چشم و گوشمون داره میزنه بیرون...

اینجا که حسابی بخور بخوره ...اما دوستای اصفهانی من زیادن و گفتن که اونجا گشنه میری گشنه هم برمیگردی

سلام

آره کاملا مشخصه اصن بصیرت یعنی شما، شما یعنی بصیرت!

دوستات اصفهانی اصیلن حتما! به دردم نمی خورن اونایی که خالصن! یعنی خسیییییییییییسا!!!!

اینجا که وحشتناک تره بخور بخورش:دی
ما هنوز غذای نذری میخوریم

یکی! سه‌شنبه 7 آذر 1391 ساعت 09:59

اما به دور از شوخی..

غذای امام حسین (ع) رو باید اونقدی بخوریم که تبرک باشه نه اونقدی که سیر بشیم...البته نظر منه ها..

اما شوما میتونی بیای اینجا یه عاشورا تاسوعا اینقد بخوری که.... تازه با خودتم ببری..

خب وقتی هست عیبی هم نداره بخوریم تا سیر بشیم!
اینجا مث اونجا نیس که! اینقد غذا زیاده اصن نمی دونیم چیکار کنیم
تازه خودمم یکی از مسئولای خیمه ی درخونه مامان بزرگم اینا بودم سر دیگ

هیچ چا محله مادرجونم اینا نمیشه! از در و دیوار شهر نذری می باره از هر نوعی که فکرشو بکنی!

یکی! سه‌شنبه 7 آذر 1391 ساعت 10:23

البته کمر ریا بشکنه ...بله...

اینجام زیاد قربون امام حسین (ع) بشیم...اما..

گفتم من نمیخورم...خب بخور تا سیر شی بعدشم پیاز شی...هه هه (یه خنده شیرین..)

چه بوی سیری میاد...تو رگبار آرامش

خدا مادر جونتو واست نگه داره

از در و دیوار نذری می باره...وا چه خالی بندی ها..

محمدرضا کجاست یکم بخندیم به این خالی های فریناز فخر فروش

میگما تو خنده ترش و شورم داری اونوخ؟
خنده تلخ و شیرینشو مستفیض شدیم:دی(خنده عسلی)

آدم سیر باشه ارسلان نباشه واللا!

مادرجونم هفت ساله به رحمت خدا رفته...

جدی میگم! تموم محله شون هر چی نذری دارن می پزن و سفره های خیلی بزرگ می ندازن! یه بار روز بعد عاشورا می تونی به مامانت اینا بگی بیان ببینن! زنونه هم هست فقط مسئولای هیئت مردن

خالی بند قیافته فسقلی

آدم تازه خالی بند باشه ارسلان نباشه

الــــــــــی سه‌شنبه 7 آذر 1391 ساعت 12:33 http://goodlady.blogsky.com

قبول باشه عزاداریت
و زیباست موزیکت
دوسش دارم
:)

ممنون الی جون:)

یکی! سه‌شنبه 7 آذر 1391 ساعت 16:06

آخ نگو خنده عسلی... دلم خواست یه چیزی...!

اولا خدا مادرجونتو بیامرز ِد...
دومندش من همون ارسلان نامدارم...هه ...تو هم همون فریناز سیر ترشی هستی هه ...میترسم آخرش.. ترشی هفت ساله شی نه صد و بیست ساله شی...هه هه عجب شعری..

سومندش به من چه که زنونه هم هست

چهارمندش آدم ارسلان باشه...اما سیر ترشی نباشه ...اووووووووووووف چه بویی هم داره..

پنجمندش

.....

دلت خواست چه چیزی؟...!

اولندش ممنون

دومندش نه! صد و بیست سال کمه، همیشه زنده باشی

سومندش آدم زن باشه پسر نباشه که ارسلان بشه

چارمندش آدم تموم ترشیای دنیا باشه ولی ارسلان نباشه

پنجمندش ی ی ی ی ی ی ی

شیشمندش خدایا همه رو به راه راست هدایت کن حتی ما رو الهی آمین

محمد سه‌شنبه 7 آذر 1391 ساعت 22:49

و احتمالا باز هم 10 روز دهه اول تموم میشه
عطش تموم میشه
محرمم تموم میشه!
میره تا سال بعدش!
حسین (ع) واسه خیلیامون همین ده روزه شاید حداقل واسه من!شاید همین ده روزم نبوده!فقط اشک بوده!
بعدش تو روزمرگی هامون فراموش میشه!

امکانش هست
ولی می شه اینطورم نباشه

بستگی داره خودشو از خودش خواسته باشی یا فقط واسه غم و دردای خودت ناراحت بوده باشی و یا حتی گریه کرده باشی

سلامم که بلد نیستی خدا را شکر
سلام

یکی! سه‌شنبه 7 آذر 1391 ساعت 22:54

هیییییییییییییییییییی....فرناز دل خوش...

گفتی خنده عسلی...روزی هزار بار خنده ی نمکی عسلی جونم یادم میاد....بعدش میخندم ، بعدش...
الانم دلم خواست بخنده...

یا بهتره بگیم خدایا راه راست را به سمت ما کج بفرما..

فرناز! فریناز هستیم آقا

ایشالله که برات همیشه بخنده

اینم میشه ولی خب من روی گفتنشو ندارم زیاد:دی

یکی! سه‌شنبه 7 آذر 1391 ساعت 22:55

و البته که اون فریناز بودا بازم اشتب نوشتم!

خواننده عاقله

یکی! سه‌شنبه 7 آذر 1391 ساعت 23:17

فریناز...اصلن چه مسخرس نت...!

بیا امشب سوار ماشین شو بریم...سبز آسمانی.

تو راهم هر چی خواستی فخر بفروش فریناز فخر فروش...

دلم واسه مهربان ارباب تنگ شد...واسه هیئت رفتن...کاش میشد منم تا آخر محرم و صفر برم اینور اونور هیئت و ...

آخ خدایا...شکر...

یه وقتایی وقتی یه آدمایی نباشن آره
خیلی مسخره می شه...

امشب الان من با دو تا چوب کربیت لای چشامو باز نگه داشتم! ولی فردا بریم:دی

منم...
اصن نمی تونم بنویسم و آپ کنم...
دلم بازم می خواد عطش بنویسه...
بازم واسه دسته ها تنگ شده..

ما امروزم مراسم داشتیم

نمی دونم تعزیه ی سومشو دیدی یا نه! خیلی سوزداره...آدم دلش می خواد تو خرابه های شام جون بده

شکر که هنوزم دلمون هوای حسینو می کنه...
شکر
هزار بار شکر

یکی! سه‌شنبه 7 آذر 1391 ساعت 23:22

برام همیشه بخنده...اوهوم...

من میخندم اونم میخنده...اون میخنده منم میخندم..

فریناز یا فرناز...خانم چه فرقی می کنم یه ی تفاوت داره دیگه..

بیخیال...اصلن.

چه خنده تو خنده ای شدشا!:دی

خیلیییییییی فرق داره اتفاقا!

من از اسم فرناز خیلی بدم میاد ولی فرینازو خیلی دوست دارم

یکی! سه‌شنبه 7 آذر 1391 ساعت 23:26

بله ...

فردا باشه...نباشه ...چمیدونم..

خوشبحالت خوابت میاد...من حالا حالا ها بیدارم چونکه زیرا بازم و ...آخ...

چقدر واقعا قابل درک بود این نظر:دی

همشو رمزی می نویسه فسقلی!

یکی! سه‌شنبه 7 آذر 1391 ساعت 23:30

تعزیه سوم رو هم ندیدم...تا حالا ...جدیدا هم که دل نازک شدم نمیتونم ببینم...

اصلن برو بخواب سیر ترشی چند ساله خدافظ..نه یعنی خداحافظ..!

هه ..

هی....
بردن اسرا و مسلمون شدن مسیحی و خرابه های شام و خیلی چیزای دیگه س..
امسال بارون شدید بود دیگه خیمه ها رو آتیش نزدن شترم نیومد ولی هر سال هم خیمه ها رو آتیش می زدن هم روی شتر می بردن اسرا رو


آدم سیر ترشی هفت ساله باشه ارسلان نباشه:دی

یکی! چهارشنبه 8 آذر 1391 ساعت 14:04

سلام فریناز خانم..


تو که هفت سالت نیست ..هه ...میدونم میدونم خانم ها دوست ندارن سنشون رو بگن..

اما اینقد خالی بندی هم خوب نی..سیر ترشی ِ بیست و اندی ساله...

آدم ارسلان باشه اما سیر ترشی...اووووووووووف..:دی

سلام

این نظرا جا افتاده بود اولش عذرخواهی کنم که دیر ج دادم! ببخشید

بعدشم من اصن مگه چن سالمه! می گم خوبم می گم


آدم سیر ترشی باشه ولی ارسلان نه! ایشششششش:دی

یکی! چهارشنبه 8 آذر 1391 ساعت 14:10

بی خیال سیر ترشی اصن ...

قضیه چیه؟ چرا هیچ جا هیچ خبری از مطلب جدید نیس ....حیف که دست و دلم کوتاهه والا ...

واللا قسمت نمی شه دیگه:دی

ایشالله می ذاریم

محمد چهارشنبه 8 آذر 1391 ساعت 14:12

سلامم بلدم
خوبم بلدم
ولی یه جور دیگه میگم
سیلام
راضی شدی آجی؟

(سلام نشنفته )

باریکلا
سلامم بلده فسقلی:دی

سیلام

دلتنگ چهارشنبه 8 آذر 1391 ساعت 14:15 http://deltangi110.blogfa.com

در نهان، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند،

و در آشکارا

از آنانی که دوستمان دارند غافلیم.

شاید این است دلیل تنهایی ما

"دکتر علی شریعتی"

....

نازنین پنج‌شنبه 9 آذر 1391 ساعت 00:37

دوست داشتم همون روز بیامُ بخونم آخریشُ
ولی نشد
نمی تونستم!

خوشحالم که این نذر رو هم به آخر رسوندی
منم حس میکنم تا سال دیگه میشه
ینی میتونی که بری انشاله

اما رفتنِ من به اونجا محالِ :((

رفتن تو ام به اونجا محال نیست عزیزم
بخوای حتی تو خوابم می ری...


دیشب من هم خواب مشهدو دیدم هم اینکه داشتیم می رفتیم کربلا!!!

راستی آخرشم نرفتی فاطمه رو ببینیا
کشت منو بچه! هی می گفت بش بگو بیاد ببینمش

هییییی
دلم مشد میخواد نازنین

نازنین پنج‌شنبه 9 آذر 1391 ساعت 00:39

راستی امروز ینی پنجشنبه قرآن به کدوم صفحه میرسیم ؟!

راستش چند روزیِ نخوندم
ینی نتونستم!

امروز که پنج شنبه س تا آخر صفحه 420 باید برسیم

دیدم تک نزدی! اتفاقا نگرانم شده بودم

نازنین خوبی؟
بسیار مشکوکی:دی

فاطمه پنج‌شنبه 9 آذر 1391 ساعت 15:07

قبول باشه نذرت بانو...

خوندم تموم اونایی که نبودمو

واسه دهمیش ما فقط حاضری می زنیما


قبول حق...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد