آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

پُر از باران، خدا، عشق

1

می تپید

دل آسمان

برای زمین

و درد داشت

فراغ و انتــظار...

ابرها هرچه گریستند

پُرتر شدند



2

گفت کمی پایین کن

پنجره ها را

بخار می گیرد؛

و تا آخر بالا بود!

نوشتم

باران ِ من

بوسه های تو...



3

پنجره بود

خدا بود

باران بود

و عشق لا به لای نقطه چین های زندگی

خاله بازی می کرد



4

گیسوانش همه زرد

زرد قناری

شانه هایش اما پولک ِ باران

آهنگ امید می خواند

کاش کسی نتکاندش...


http://s2.picofile.com/file/7581311391/2012_12_11_030.jpg


5

بیست و ششمین روز محرم هم گذشت

از سرخی شقایق دلم

روسیاهی برایم ماند

که گمان کردم داغی خاکسترین ماتم بود...



6

دو چتر یک نفره

یا یک چتر دو نفره!

من اما

بی چتر

بی نفر

با باران!



7

چشمکی دیگر

زندگی پشت در

دوستت دارم

عشق من!

چشمش را بست

گوشی درون دستم

چشمانم را بستم

نفسی عمیق

خدایا شکر

دوستش دارم

عشق من...



8

دیده بودمش!

پریشان مو

شیطان چشم

کمان ابرو

نمکین لبخندی پر رمز و راز

رخت بربست

عزم سفر

کوچ به دیاری دیگر

باران آمد

او اما در باران رفته بود...



9

رفت

تا اوج

رفت

تا قله

رفت

تا انتها

لحظه ای مکث!

و هُرّی ریخت!

یخ زد

سقوط کرد

افتاد

مُرد

فواره ی برکه ی انسان!



10

مادرم رفت نماز بخواند

من ایستادم!

حیران نگاهش کردم

روزه ام به خرمای حسرت شکست...



11

هستم

هستی

هست

من

تو

خدا



12

و هنوز

می بارد

یکریز

رگبار

آسمان

من

واژه ها

آرامش

عشق

تو

خدا



13

زندگی جاریست

در رگ های زمین

باید زیست

باید

زیبا زیست...



14

خدا همینجاست

لحظه ای بایست

فارغ از خودت

برای خدا

لبخند بزن


http://s2.picofile.com/file/7581314301/2012_12_11_041_1.jpg



رگبار1:

عکسا امروز دانشگاه

باران

باران

باران



رگبار2:

دست های خدا

نظرات 50 + ارسال نظر
محمدرضا سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 19:27 http://mamreza.blogsky.com

سلام
من دارم میرم جمکران....
هوا بارونیه
براتون دعا میکنم.شما هم برام دعا کنیدا.
راستی جمکران سوغاتی نداره.
گفته باشم

سلام
التماس دعای ویژه

همه جا بارونه...

داره
خوبشم داره
اصن یه پاساژ داره خودم دیدم تازه شم

نگین سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 19:42 http://zem-zeme.blogsky.com

هر خط
هر واژه پر بود از حرف..
اینگه چرا بعضی جاها گنگه رو نمیدونم اما هم حس غربت توش هست و هم ...

آخ
غربت...

بارونم رو زمین غریب می شه اگه نخوادش...

تازه شماره زدم
14 تا اتفاقا جدا توی یه روز

محمدرضا سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 19:44 http://mamreza.blogsky.com

احتمالا اون جا هم موقع شام یادت میفتم.
گوشت کوبیده میدن دوست داری؟
ما که اصا به خاطر گوشت کولپبیده نمیریم.
میریم برا مخاطبان عزیزمون دا کنیم .وااالاااا
پاساژ داره خوبشم داره
پارکینگ داره خوبشم داره
حوض داره خوبشم داره
خیلی چیزا دیگه داره خوبشم داره.
چه جالب منم اون پاساژرو دیدم

إ پس تو که هنوز نرفتی!
کباب می دن پس

بعله
کاملا معلومه اصن واسه کبابش نمیرن بعضیا

خوبه می دونی عزیزیم

مگه نگفتم واللاااا فقط واسه فاطمه س؟ انگار باید دفه دیگه با خشونت باهات برخورد کنما! فایده نداره

از اون پاساژه سوغاتی می خری برمیداری میاری وگرنه خودتو سوغاتی می کنیم

لیلیا سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 20:24 http://yeksabadsib.blogfa.com

سلام...

آخ فریناز....

آخ ..خیلی دوست داشتیم این متن را....
فریناز...
اما تو ..همین تو..باز هم با عکس های دانشگاهت به طور خیلی پنهانی در لابلای مطلبت فخر فروختی..

آیا تو خود این را میدانی!!؟ اعتراف کن..!

ساکت ساکت..
اینجا دادگاه محاکمه ی فریناز فخرفروش هستا..
من اینقد دوست داشتم وکیل شم..

سلام
آخ الان اینجا یعنی Woooooow خارجکیا دیگه؟!

آره من
همین من
می توانیم دیگه

آآآآه من اعتراف می کنم لیلیااااا
خودم اعتراف می کنم
(به لهجه ی هندیا بخون)

وکیل!
من یکی که عمرا وکالتمو میدادم دست جنابعالی!

لیلیا سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 20:32

فریناز اما گوشتو بیار...!
میگما منم گوشت کوبیده ی جمکران دلم خواست!

بیخیال خب...اینقد دلم اینروز ها....
که گوشت کوبیده توش گمه!!

بوگو



من نمی دونم چرا به کباب می گین گوشت کوبیده!
آره به کسی نگیا ولی منم دلم خواستش اما آبروداری کردم

پُره! مگه نه؟
مث دل آسمون که بی سابقه بود دیروز...
هرچی می بارید پُرتر می شد!

امیرحسین سه‌شنبه 21 آذر 1391 ساعت 22:09 http://bayern.blogsky.com

سلام فریناز

سلام امیرحسین!

امید گرمکی چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 10:49 http://garmak.blogsky.com/

مگر چند میلیمتر باران داشتید که اینهمه نوشتی؟!
ما را که سیل برد و قلم هنوز در جیب است

شما بگو یه قطره!

وقتی باید بیاد میاد

من ودفترم چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 12:04 http://daryayeehsas.blogsky.com


یعنی اصن من موندم این همه نوشتم تو بیای شکلک بذاری؟!

محمدرضا چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 13:01 http://mamreza.blogsky.com

سلام
ای وای.....
چی نوشتی
از کجا اوردی اینا رو هان ؟
راستشو بگو
این حروف و کلمه ها رووقتی کنار هم قرار می دی یه رمز خاصی داره که به نظرم خودت میدونی و خودش.
راستی امیدوارم یه روز زیر رگبار جمکران بمونی .
راستی توفیق شد وبرات دعا کردم و البته برای همه مخاطبین که معلومه عزیییزن.یکی از یکی عزیز تر.
راستی اون پاسازه که گفتی پارگینگ شده بود (الکی)
گوشت کوبیده اون قسمت از محتوای آبگوشت میباشد که بعدا از سرو آبگوشت به وسیله گوشتکوب له شده و خورده میشود.احیانا این چه ربطی داره به کباب؟؟؟
اگر قرار باشه هر سه شنبه اونجا کباب بدن که اصفهان خالی از سکنه میشه
راستی دیشب بارون بود و بارون بود وبارون.
امیدوارم خدا دعاهاموم مستجاب کنه...
آش هم دادنا.
اصا ما که برا دعا رفته بودیم
دوتا خواهر وبرادر فکر کنم 5ساله بودن خیلی قشنگ شیطونی میکردن.موقع یاوجیها عندالله هم با هم هم نوا میشدن با مردم...
خ قشنگ بود.خیلی...
امیدوارم زود قسمتت بشه.هم قسمت تو هم همه اونایی که دوست دارن بیان.
راستی آواتور قشنگ و دوستش هم دعا کردما.
بهشون بگو.من چه بچه خوبی شدم اصا

سلام
از دل و مغز و دستان مبارکمان
خب راس می گم

رمز خاص! آفرین

قبول باشه زیارتت. ممنون

لاااقل الکیو به یه زبون دیگه می نوشتی یا مثلا آخر کامنتت نه یهویی فررررت بعد خالی بندیت

منظورت دیزیه احیانا؟ هزارتا اسم داره. یکیشم نخودآبه که خب اون اکثرش نخوده
پس دیزی می دادن

دیزی یم همچین کمتره کباب نیستشا! منتها سخت تره خوردنش

بارون... بارونو جمکران و حضرت باران
یاد این شعر افتادم
سلام حضرت باران بیا مرا تر کن...

خوش بحالت محمدرضا
چقد دلم شبای جمکرانو می خواد...
4 سال کم نیست

خب یه چایی یم می دادن با یه بشقاب میوه دیگه همه چی جور می شدا
بعله!
کاملا مشخصه هدف شما از رفتن چی بود

ای جان! من عاشق بچه هام
پس قبول شده دعای همتون...

ممنون...واقعا امیدوارم
این روزا تنها کاری که می تونم بکنم امیدواریه... توی هر زمینه ای

خوده خودم و فاطمه رو می گی؟
خانوما! ایشون بچه ی خوبی شدن اصن! نقل و نباتی شدن واسه خودشونا اصن

محمدرضا چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 13:03 http://mamreza.blogsky.com

راستی اگه شمردی من چندبار گفتم راستی؟؟؟
تازشم من هنوز موندم کباب چه ربطی به گوشت کوبیده آبگوشت داره؟
هان

5 تا راستی
تازه شم نگا جواب من از نظر تو بیشتر می شه کلا

آخه ما موندیم گوشت کوبیده دیگه چه صیغه ایه!

لیلیا چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 13:13 http://yeksabadsib.blogfa.com

سلام..فریناز اتفاقا منم میخواستم بگم اگه به گوشت کوبیده میگید کباب پس به کباب چی میگین، لابد گوشت کوبیده!؟؟؟؟

همینجوریشم همیشه ی خدا جمکران پر از اصفهانیه اگه دقت کرده باشین...! چه برسه به اینکه کباب بدن...اونوقت میشه حرف همشهری ما...اصفهان خالی از سکنه و ...هه هه

سلام
همشهریت پیداش شد باز تو زبون درآوردی؟


مث خوده خودمیا! هی موضه عوض می کنه

افتخارتونه اصفهانیا بیان اونجا اصن
ایییییش دلتونم بخواد

هه هه هه هندونه
ی ی ی ی ی ی

لیلیا چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 15:50 http://yeksabadsib.blogfa.com


باز به همشهری من گیر نده ها!
میزنم مرغ و ماهیت میکنم فسقلی!!

موضه چیه اصن!! تازشم خانوم خانوما دیزی اونکه که در دیزی پخته می شود(همون ظروف سنگی که ...)

بیخیال اصن ..به گوشت کوبیده هر چه خواهی بوگو..فریناز اصفهونی!!

این اییییییشت کاملا نشون میده که اصفهونی اصیلی هستی! ای وای من...ای وای من..!

می تونیم
گیرم می دیم

من شترمرغت می کنم اصن

ما آخر نفهمیدیم این گوشت کوبیده چی چیه
نکنه کباب برگو می گین؟


وا!
آ چِرا آباجی؟

اصفونیا ایش ایش می گن مِگه؟

لیلیا چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 16:01 http://yeksabadsib.blogfa.com

خ خ خ خربزه...

یکی نیس بگه اینقد ی ی ی ی میکنی...دهنت کج میشه ها!

خوده خودم خستس...فعلا خداحافظ

ت ت ت طالبی

حقته خب

برو بخواب که خوب بشی
یا برو خونه خوده خودم اینا شوکول موکول بخور جون بگیری

لیلیا چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 18:17 http://yeksabadsib.blogfa.com

هان می تونی گیر میدی
میتونم...دفاع میکنم ، آشپزیمم خوبه فسنجونت میکنم اصن جوج!

شما اصفهونیا فک کنین کباب برگ همون گوشت کوبیده است..هه هه اما قم اومدی حواست باشه اشتب به جا گوشت کوبیده ، کباب برگ سفارش ندی پات گرون میفته! تازشم کللللللللی بهت میخندن :دی

...فریناز دلبندم اون توته .تووووووت
اون طالبی که با این ط هست...نچ نچ..بجا اینکه این همه چپ و راست ،بالا و پایین، فخر بفروشی برو یه اپسیلون فرهنگ لغات وا کن خب..!!

بعدشم یادت رفته اون شوکول موکولا رو خودم برا خوده خودم آوردم شمام اومدین با چایی میل کردین خانوووم
اصن برو اونجا ببین چه خبره! برو ببین چه شلکی شدی!

بعدشم حقه خودته... چون تو ی ی ی ی میکنی...دختر

اه خسته شدم بابا ...اصن من رفتم خونمون..

هه
جرئت داری منو فسنجون کن!
می دمت تو گوشت چرخی، کوبیده بیای بیرون!

به خودشون بخندن! آخه اسم غذاس خدایی گوشت کووووبیده
ی ی ی ی ی

راس می گیا

ط ط ط توووووت


اونا که رفت پایین!
کییییییییییییییییییه


برو خونتون خب
خجالتم نمی کشه شبی اومده خونه ما!
شام و اینا خبری نیستا گفته باشم!

من ودفترم چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 21:14 http://daryayeehsas.blogsky.com

باشه عزیزم دیگه شکلک نمیدم.ببخشید.حرفامو میگم.
نوشته هات ماه بودن.یه حس غریب .یه احساس لبریز.
یه فریاد بود.اگه بیشتر میشناختمت خیلی قشنگ میفهمیدم چه اهی تو دلته وچه فریادی اینقد بلند داره خودش رو داد میزنه. اما میدونم خالی از عشق نیس.تا عشق نباشه دل جرات فریاد رو نداره.حتی نمیگه اهان من هستم.اگه عشق نبود .دل خودشو حتی جا میذاشت.هر جا که باشه گمش میکرد.اما چون خیلی باهم فاصله داریم نمیتونم بگم نوشته هات .......................
فقط میدونم سرشار از احساسی.اینم بگم خیلی با مرامی.خیلی بامعرفتی.ومن عاشق ادمای بامعرفتم.
فک کنم یکی از دوستای شما بود انگار از لینک شما پیداش کردم.غریب اشنا بود از وبش خوشم اومد بهش نظر دادم.گفت این وب خصوصیه.گیرم خصوصی باشه.خوبه هر جا باشی دلت اینقد وسیع باشه که جای همه رو داشته باشه.
ببخش اگه فقط کامنتم.شکلک بود یه سلامی دادمو رفتم.اما در هر صورت هر روز میامو هر روز میخونمت
بازم میگم خیلی بامعرفتی

آفرین
راستی اسمت چیه؟

ولی بازم خوب فهمیده بودی چی می خواستم بگم...
ممنون

هر کسی یه جوره دیگه، به دل نگیر

ممنون و ببخشید من این هفته نبودم
حالم اصلا خوب نبود...

ایشالله جبران می کنم

نازنین چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 22:49

فریناز امروز اینجام حساااابی بارون اومد
به شدت این بارونی که این پشت داره می باره بارید
صبح بین کلاسام با دوستام رفتیم حرم
توی اون رگبار بارون خیسِ خیسِ خیس شدیم
حرمم قشنگتر از همیشه شده بود هنوز باورم نمیشه

البته خیلی هم به یادتون بودم

خوش به حالتون

بارونای مشهد خیلی جالبه! یه دفه شدید می شن
من عاشق وقتی یم که توی صحن باشم بارون بیاد...

یادته؟ روز اول که اومدیم نماز اولمو تو صحن آزادی خوندم بارون اومد...

قبول باشه زیارتت عزیزم

نازنین چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 22:53

اتفاقا منم یه عالمه از بارونُ حرمُ دانشگاه عکس گرفتم
حالا اگه شد توی وبم میذارم چندتایی شو

امیدوارم بازم بیاد
خیلی بارون کم دارم خیلی...

آره دیگه
تو قراره خیلی عکسا بذاری و نمی ذاری!

بارون کم دارم...

قشنگ بود

حرف دل منم بود

مرسی

نازنین چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 22:57

راستی بازم ببخشید واسه اون روز
از یونی زنگ زده بودم
که یهویی شارژم تموم شدُ نمیتونستم اون موقع شارژ کنم
بعدشم که زنگ زدی رفته بودم اتاق استادم نتونستم جواب بدم
البته مهم این بود که صداتُ بشنومُ بدونم حالت خوبه که خدا رو شکر

عیب نداره

مرسی که زنگ زدی

نگین پنج‌شنبه 23 آذر 1391 ساعت 02:25

بالاخرا کامنت برتر شدی شیطون

داشتم کامنارو میخوندم دیدم بهتر از کامنت تو نیست..
تو دلم گفتم : بالاخره این وروجک به آرزوش رسید



http://zem-zeme.blogsky.com/1391/09/22/post-316/

واااااااااااااااای
چه سعادتی رو از دست دادم این روزا که نبودم!

اصن به نیت کامنت برتر نوشتما!
اصن حال کن

ای ول

وروجکم خودتی فسقلی

حسین پنج‌شنبه 23 آذر 1391 ساعت 10:09 http://funeral

آره این خلا پر میشه
اما امیدوارم قبلش طاقت من پر نشه...

طاقت هممون حسین...

خلأیی که هر کسی به نحوی گرفتارشه...

محمدرضا پنج‌شنبه 23 آذر 1391 ساعت 12:44 http://mamreza.blogsky.com

خدا همینجاست...
لحظه ای بایست...

ممنون محمدرضا

می ایستیم

لیلیا پنج‌شنبه 23 آذر 1391 ساعت 15:13 http://yeksabadsib.blogfa.com

سلام..

فریناز کجاست یعنی؟!

سلام...

حالش خوب نبود
در راه دکترهای مختلف رژه می رفت...

خوده خودم پنج‌شنبه 23 آذر 1391 ساعت 15:18


حالا ما کاری نداریم که بضیا حق شوکولات دارن گردنمون ولی مام میگیم گوش کوبیده به همونا!

الفرار!!!

به کدوما دقیقا؟

ما آخر نفهمیدیم گوشت کوبیده چه فرقی داره با کباب کوبیده

خوده خودم پنج‌شنبه 23 آذر 1391 ساعت 15:19


سلام فریناز!

سلام
مگه تو فرار نکرده بودی؟:دی

محمدرضا پنج‌شنبه 23 آذر 1391 ساعت 15:30 http://mamreza.blogsky.com

وایس بینم
فرار نکن..
شما به کدوما میگید گوش کوبیده ؟
گوش بدبختو میکوبید؟
بعدش میندازید تو دیزی بعدش به سیخ میکشید تو آبگوشت تیلیت میکنید میریزید دور؟
فریناز رفته عیادت فاطمه حالش بده آخه.رفته کمپوتاشو بخوره

خداااایا

یعنی گیجه گیج شدیم داریم می پیچیم اینطوری


فاطمه بهم سوغاتی نداد اونوقت از کمپوتاش بگذره!

دلت خوشه ها تو!

لیلیا پنج‌شنبه 23 آذر 1391 ساعت 15:40 http://yeksabadsib.blogfa.com



خوده خودم بیا خونه ات من پشت در موندم.!

وای منم کمپوت دوست دارم... یکی! نیس بگه خونه فاطمه کجاست؟

یکی!

یکی! که هس
اسمشم لیلیلیلیلیلیلیاس

محمدرضا پنج‌شنبه 23 آذر 1391 ساعت 15:42 http://mamreza.blogsky.com

اینجا خونه فرینازه؟
من کجام.اون کجاست؟توکجایی؟
بارون میاد ههههههههههههیییییییییییییههههههههه

خدایا به حق امروز همه رو شفا بده
الهی آمین

لیلیا پنج‌شنبه 23 آذر 1391 ساعت 15:51 http://yeksabadsib.blogfa.com

آره خونه فریناز فخر بفروشه..سبزی فروشه..

تو ..
اون..
من..
هیچ جا و همه جا..
بارون...
دو چتر یک نفره یا یک چتر دو نفره..

خدایا این یکی جا موند!
اینم شفا بده
الهی آمین

لیلیا پنج‌شنبه 23 آذر 1391 ساعت 15:59 http://yeksabadsib.blogfa.com

برف ها کم کم آب می شود
شب ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هرکسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود...

و دعای هر کسی
رفته رفته
توی راه
مستجاب می شود...

ممنون لیلیا
چقد به موقه بود

الــــــــــی... پنج‌شنبه 23 آذر 1391 ساعت 18:45 http://goodlady.blogsky.com

چرا از یاد بردی نینوا را؟
نبوسیدی زمین کربلا را؟
چرا وقتی عطش بارید، باران!
رها کردی دل گنجشک ها را؟

رها شدم حتی...

محمد پنج‌شنبه 23 آذر 1391 ساعت 19:51

سلام آجییییییییییییییییی

آفتاب از کدوم طرف دراومده تو ذوق دار شدی؟

سلاااااااااام محمد

محمد پنج‌شنبه 23 آذر 1391 ساعت 19:52

نظرت در مورد نظرم چیه؟

عالی
اصن 22
تا ته کوچتون بدو

من ودفترم پنج‌شنبه 23 آذر 1391 ساعت 23:14 http://daryayeehsas.blogsky.com

سلام فرینازم
ایندفه جوابمو ندادی
چیه کجایی
اینهمه نوشتم
یه شکلکم برام نذاشتی خانمی

سلام
اسمتو نمی دونم

ببخشید خب نبودم
بچه که زدن نداره!


الان ولی جواب دادم
میام وبت جبران می کنم

فاطمه پنج‌شنبه 23 آذر 1391 ساعت 23:16

انگار همه دلتنگ ما شده بودن

حالا یه بار ما معده درد کارمونو به دکتر کشوندا!!البته یه بار که نبودا

خلاصه ما هستیم...
کمپوتم نمیخایم...خودتون بخورید دوستان...

+وقتی فاطمه مهربان میشود...

دلتنگ شما یا ما؟

تو به من کمپوت ندادی اصن برو ببینم

بــــله! یک بار نبودش! حالا هی بگو من جوش بیارم خط خطیت کنما
خط خطیای ما رو هم که می دونی چطوریاس


آخی
فاطمه مهربون شده
هوووووووووووووووورا

محمد جمعه 24 آذر 1391 ساعت 12:49

هنوز که نظرتو در مورد نظرم که نظرتو در مورد نظرم پرسیده بودم نگفتی که

گفتم نظرمو در مورد نظرت که نظرمو پرسیده بودی در مورد نظرت

یکی منو باز کنه!
پیچیدم

محمدرضا جمعه 24 آذر 1391 ساعت 17:08

نگران شدیما

...
ببخشید
چیز دیگه ای نمی تونم بگم

فاطمه جمعه 24 آذر 1391 ساعت 19:43

فریناز چرا نمیاد وبش احیانا؟

چه آهنگ باحالی...
دوستش میداریم...

اصا کجایی شوما؟
مشکوک میزنیا!!!

راستشو بگو

...

آهنگمو برنمی داریا! بهم تقدیم شده دوستش می دارم

دلتم بسووووووووزه تازشم

الان دقیقا توی لباسامم

لیلیا جمعه 24 آذر 1391 ساعت 22:33

وای فریناز....
بیا خب کمپوت نخواستیم!!

نمیشه بگی حالت چطوره حتا!

خدا کنه هرجا هستی خوب باشی...و شاد...فریناز قصه ی ما..

خوب نبود...
ببخشید لیلیا

فریناز قصه ی شما...

محمدرضا شنبه 25 آذر 1391 ساعت 08:19 http://mamreza.blogsky.com

محمدرضا شنبه 25 آذر 1391 ساعت 11:10 http://mamreza.blogsky.com

اگر نیای مجبوریم وبتو ببریم یغماها.
میدونی که سابقه دارم هستیم.
البته شما خودت همدستمونی ولی چه کنیم دیگه زندگی خرج داره

آره
خودمم همدستت بودما تازشم!

عجب دوستایینا!
دو روز نباشی دشمن می شن آتیش می زنن به مالت

دوستم دوستای قدیما!

من ودفترم یکشنبه 26 آذر 1391 ساعت 07:36 http://daryayeehsas.blogsky.com

بازم اومدم
بازم اون متن قشنگ وزیبای قدیمی
بازم خوندم
بازم میگم مرسی
بازم میگم بای

بازم ببخشید که نبودم و جواب بدم

سلام...

مهرناز یکشنبه 26 آذر 1391 ساعت 13:10

آجیمون کجاست؟
دلمون تنگید خب
بهمم نگفتی هنوز چرا حالت خوب نبودا

آجی یم آجیای قدیما
هی هی هی هی

نبودم نت آجی
حالم اصن خوب نبود...
آپ بعدی نوشتم کجا بودم

محمدرضا یکشنبه 26 آذر 1391 ساعت 13:27 http://mamreza.blogsky.com

سلام
این اخرین اخطار است.....
یا زود میای یا وبت به حراج گذاشته میشود...
اصا مگه تو اصفهانی نیستی

سلام
تو تهدیدم بلدی اونوخ؟

میگما کسی که می خواد به یغما ببره که قبلش اخطار نمیده

یهووووووووووویی وارد عمل می شه


چرا چرا
دیدی که اومدم!

لیلیا یکشنبه 26 آذر 1391 ساعت 13:27 http://yeksabadsib.blogfa.com

فریناز...

یادته من گفتم از نت متنفرم..تو هم گفتی وقتی که کسایی که باید باشن و نیستن ،به هیچ دردی نمیخوره....

حالا ...نیستی.. دختر خوب...
ولی هر جا که هستی خوب باش...

فقط می تونم بگم ببخشید لیلیا

اصلا شرایط نت اومدنو نداشتم
قلبم...
نفسم...
تموم وجودم درد می کرد...

ممنون که دعا کردی
فقط ممنون

محمد یکشنبه 26 آذر 1391 ساعت 18:11

مسئولین بلاگ اسکای باید پاسخ گو باشن این آجی ما کجاست پَ ؟

دیوار کوتاه تره مسئولین بلاگ اسکای پیدا نکردی شما؟

دزدیده بودنش فک کنم!

[ بدون نام ] یکشنبه 26 آذر 1391 ساعت 19:11 http://mamreza.blogsky.com

دیگه اسمتم حتی فراموش کردی؟

یا ببینم! نکنه اومده بودی به غارتگری!!!

نگین دوشنبه 27 آذر 1391 ساعت 01:03 http://zem-zeme.blogsky.com

سی و سه پل جان!
فریناز مارو ندیدی؟!



اتفاقا منم ندیدمش سی و سه پلو!

سلام برسون بهش

وای وای وای
چه خشن!

سپیده دوشنبه 27 آذر 1391 ساعت 20:36 http://bar0on.blogsky.com

اینگــونه که تــو می روی،
خـــدا هــم دست تکـان می دهـد...؛من بیخود دلخــوش کرده ام به این کاســه ی آب...!

...

نذاشت بریم که!
دوباره در خدمت اسلام و مسلمین موندیم!

زنده ایم

لیلیا دوشنبه 27 آذر 1391 ساعت 20:45

نبودنت حکمتیه عجیب برام...همون طور که بودنت بود..

زود برگرد......میدونیکه...این رسم رفتن نیست!

فریناز قصه ما...

...
قرار نبود برم اصن
ولی شد
دست من نبود
تقصیر دردایی بود که یه دفه اومدن شدن مهمون وجودم...


فریناز قصه ی شما...

محمدرضا سه‌شنبه 28 آذر 1391 ساعت 09:55

دید نزن بچه!
إ
زشته!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد