آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

یک بغل خدا...

چقدر دلم یک بغل  ستاره می خواهد...

یک بغل ستاره در آسمان سپید و پُر از بغض حالا... تا بنفشه های پژمرده ی دلم بدانند می شود دوباره زنده شد و نفس کشید... می شود دوباره شبنمی گونه های ابریشمین خوشرنگشان را نوازش کند و بوسه بر طراوت لبخندشان جوانه زند


چقدر دلم یک بغل اقاقی می خواهد...

تا بر دیوار لحظه هایم آویزان شود و برایم با ناز ِ باد برقصد و تمام غزل های عاشقانه ی نسروده بر جای جای هستی را از بَر باشد و شاخه ی ارغوانی لبانش را بر گوش ِ بی صدایم بچسباند و برایم بخواند و مرا ببرد تا زیباترین رویای دلدادگی ها...


چقدر دلم یک بغل لبخند می خواهد...

تا بروم بر بالاترین کوهی که می شناسم و دستان آسمان را بگیرم و بروم بنشینم روی تکه ابری و خنده هایم را در جانش دانه دانه کنم و ببارد باران لبخندهایم بر خستگی نگاه آدم های محکوم به زنده گی...


چقدر دلم یک بغل یاس می خواهد...

از همان یاس های بنفش اردیبهشتی که دنیایت را بهشت می کند و مستِ رایحه ی بهاریشان می شوی و تا روزها و حتی ماه ها، امید را در جانت جا می گذارد و روزی در این سرمای پُر از بغض زمستانی با آسمان بی نهایت سپید و خاکستری اش، به دادت می رسد و در خواب عمیق چشمانت غرق رایحه ی جان نوازی بهشتی می شوی و اتاقت یاس باران می شود...


چقدر دلم یک بغل ماه می خواهد...

از همان ماه های هاله دار دیشب تا گم شوم در آغوش امن درخشانش... تا تمام شود این همه ظلمت و رخوت و درد... نگینی شوم بر دامن سیاه شب، نه ذره ای خفته در تار و پود سرما و سیاهی شب های زمستانی... نگین نه! که ماه شوم و بروم تا اصل ِ اصلیت یک حس ناب و گِرد زمینی بگردم که تو در آن نفس می کشی...


چقدر دلم یک بغل دریا می خواهد...

تا بگیرمش در آغوشم... نه نه... تا بگیرد مرا در آغوش خود و بیفتم در اندام سراپا موجش و مرا با خود ببرد تا دل آرامشی عمیق... و چشمانم را ببندم و بسپارم تمام ِ خودم را به لالایی آرام صدایش و بروم تا وسط دریا... آنجا که تمام چشمانم تنها و تنها آبی مطلقی را ببند از چهار طرف... نه! از تمام جهات... بالا آسمان باشد و سرتا سر آب و گرداگردم دایره ای باشد مماس شده بر آسمان و افق گِرد شود و تنها آب باشد و آسمان و آبی و من و خدا....


چقدر دلم یک بغل خدا می خواهد...

یک بغل خدا تا فارغ از تمام این روزها با تمام دردها و خوشی ها و خنده ها و گریه ها و عشق هایش، بدوم تا امنیت محض ِ بودنش و جانی دوباره یابم و قدم در راهی گذارم که آغازیست برای روزهایی که دارند یکی یکی می آیند و میهمان ثانیه های منند... و کسی نمی داند پشت ِ در ِ زندگی اش، چند روز دیگه در صف نشسته اند و چه خوب که نمی داند...

آری

خدایا

دلم یک بغل تو را می خواهد

یک بغل تو را که داشته باشم همه چیز دارم مهربان بی منتهایم...



http://s3.picofile.com/file/7597965913/438213_mIWyXTKk.jpg


آمده ام لختی در آغوش تو بنشینم و بگویم به تمام داده ها و نداده هایت شُکر...

برای همین دلتنگی های حالا

و حتی برای تمام دردهایم

و برای سردرگمی های محضی که مرا در خود اسیر کرده و دیگر بر رودخانه ی زندگی جاری نیستم و پیش نمی رود تن ِ من با جاری ِ رونده ی این روزها...

برای تمامشان شُکر...

و سپاس گذار بودن ِ تو ام

و ممنون ِ خواستنت که بخوانم تو را

حتی

حالا

میان تمام این همه زنده گی نه زندگی...


شُکر معبود یکتایم



نظرات 34 + ارسال نظر
فریناز سه‌شنبه 5 دی 1391 ساعت 11:51

دلم می خواد اصن خودم اول بشم
اصن قلب هم واسه خودم بذارم

اصن باریکلاااااا فری جون
اینم یه قلب دیگه

زیتون سه‌شنبه 5 دی 1391 ساعت 11:59 http://zatun.blogsky.com

امیرحسین سه‌شنبه 5 دی 1391 ساعت 12:09 http://bayern.blogsky.com

چقدر دلم یک بغل پول می خواهد

پول یک بغلش خوب نیس! من یه دریاااا پول می خوام

محمدرضا سه‌شنبه 5 دی 1391 ساعت 12:23 http://mamreza.blogsky.com

اندر حکایات فریناز ...
ایشان موجودی هستند بسی کم از بسیار تر از نصفه ولی به هرحال چون که دوست داشته دارند که خودشون در همه نبشته هاشون مقام اول را مکسوب دارند لذا اول از همه خودش به خود خودش (امر مشتبه بر خود خودم گرامی که معلوم نیست کجاست نباشد)نظر داده.
نکته جالب انگیزناکش اینجاست که این بابا ببخشید این مامان آینده گاهی اوقات دچار توهمات محال اندر محال می گردد (البته نظرات دلسوزانه و جخ مضحکانه دوستان از قبیل آن خانم شوت وحشتناک مزید بر علت می باشد)که بخواهد این نبشته هارا کتاب کند و بگذارد اندر درب کوزه آبی بنوشد وسپس به عنوان هدیه ای کاملا به درد هیچی نخور به دوستان بدهد بلکه پس از دو قرن به عنوان کتب قدیمی حداقل در موزه جای خوش کند.
به هر حال این فریناز که ذاتا اصفهانی الاصل می باشد قصد دارد از این به بعد نبشته های خود را رمز دار کند و برای خواندن آن از مردم پول بستاند غافل از اینکه ملت اگر هم به این وبلاگ سر می زنند از سر بیکاری است وگرنه بیکارن مگه ملت...

سلامتم که قورت دادی

دارم فک می کنم یه 126 سالو حداقل داری
اصن ادبیاتت واسه قبل قرون وسطی سا

میگم موزه آدم هم داریم تو رو توش بایگانی کنیم احیانا؟

راستی یه نفس می کشیدی بین حرفات

[ بدون نام ] سه‌شنبه 5 دی 1391 ساعت 12:24

سلام.
بغلی نشی یه وقت

بغلی اصن دوس دارم

چه عجب! سلام

محمدرضا سه‌شنبه 5 دی 1391 ساعت 12:28

راستی این فنجونه وبلاگت توش چی چیه؟
شاید آب هندونه باشه؟
فنجون رنگ کردی میزاری جلو ملت که چی بشه اون وقت؟
شایدم شربت آلبالوی کمرنگ باشه.
آلبالو هاش مال دویست سال پیش بوده اون وقت.
اصا به من چه که قالبت قشنگه.حالا هی عوضش کن.

نه دیگه!
توش شراب ناب بهشتیه

اصن من کشته مرده ی این افکار مثبتتم

خب عادتمه دیگه
دوس دارم کلا هی قالب عوض کنم

نگین سه‌شنبه 5 دی 1391 ساعت 12:42

مچکرم از اینکه هم اردیبهشت توش هس و هم نگین:)

چند وقته درک نوشته هات واسم سخته.
ولی این پست ...
چی بگم که نگفتنش بهتره...


خیلیییی باحال بود تچکرت

وا چرا آخه؟
خوبه من جوابتو دادما

لیلیا سه‌شنبه 5 دی 1391 ساعت 13:56 http://yeksabadsib.blogfa.com

ستاره...آسمون پر ستاره...

چقدر دلم یک بغل لبخند می خواهد...
آخ فریناز...نمیدونی منو یاد چی انداختی..

یاس...یاس نم خورده... محشره...

ماه..سر ِ اینکه کدوممون ماهه ..کدوممون اون ستاره ی همیشه کنار ماه....حرف می زدیم..
(اما مهم این بود که این دوتا همیشه پیش همن..)

گرد زمینی بگردم که تو در آن نفس می کشی.....چه خوب..همون دورت بگردم خودمون...

یک بغل خدا..

کسی نمیداند پشت در زندگی اش..چند روز دیگه در صف نشسته اند...ای وای...

بغل خدا خیلی خوش میگذره...پر از آرامش..
بغل خدا بودن همیشه یکی از دعاهامه واسه یکی جونم و خودم..
----------------
برای دلتنگی ها...ایول.! برای درد ها...خدایا شکر..هزار بار شکر..

تو هم واسه درد هات و .... شکر گفتی خدا رو...
خوشحالم...فریناز...

شاید، باید زنده گی کرد کمی شایدم خیلی..تا اینکه به زندگی رسید..
---------------------------
کلا پر از خاطره بودم پر تر از خاطره شدم..با این نوشته ات....
--------------------------قشنگ بود فریناز قصه ی ما..


نکنه دوباره حالت بد شد...
ببخشید

توام دیدی اون ماه و ستاره رو؟
من که ماهم
تو ام ماه باش
کلا اون جنس باید کوشولو باشن

آره
آخه ما سر این دور گشتن بسی بحث داریم! دیگه اینجا همگانیش کردیم که ما دور بگردیم

بغل خدا...
خیلی خوبه

آره... باید به زندگی رسید و امیدوارم همگی برسیم از زنده گی به یه زندگی قشنگ

مرسی

لیلیا سه‌شنبه 5 دی 1391 ساعت 13:57



این خنده ها هم...چونکه زیرا..بود..

أأأأأ
این همه خنده!

دلم زبون خواس اصن

ستوده سه‌شنبه 5 دی 1391 ساعت 17:18 http://sootoodeh.blogsky.com

بغل خیلی خوبه منم میخوام .
راستی من همین بغلیم

شما که یه بغل دیگه رو داری
ایشالله همیشه هم سلامت باشن بالای سرتون

لیلیا سه‌شنبه 5 دی 1391 ساعت 18:52

سلام..

نیاز به معذرت خواهی نیست فریناز دوست من..

من... نچ..یکی جونم ماهه اصن...
خب یه وقتایی من ماه میشم اون ستاره..یه وقتایی اون ماه میشه من ستاره..اینجوری عادلانه است

خواهش..

وا..توهم با اون دلت..همش زبونش بیرونه...

خب اصن یه آینه ی قدی ..روبروت...

در ضمن...خانوم ناز دار...فخر دار..خود شیفته...عجب حکایتی داریا......

فریناز دوست من..خدا دلتو شاد کنه..اصن ما کلی شاد شدیم با این حکایت شوما..

سلام
چشم معذرت خواهی نمی کنم اصن نبخشید

وای وای وای چه از الانم ماهش کرده:دی

آره این چرخش عادلانه رو دوس دارم ولی


آره دیگه! اصن زبونش دراااااااااااازه

دارمش اتفاقا الانم روبرومه

آره بابا حالا هی آشنا می شی که چیا داریمو اینا
اینا که یه قطره شه اصن

اصن حالا شادترم می شی
فعلا بیا خوده خودمو قلقلکش کنیم

لیلیا سه‌شنبه 5 دی 1391 ساعت 22:25 http://yeksabadsib.blogfa.com

یعنی میشه سه شنبه ی بعدی تو اینجا باشی..قم ..حرم..جمکران.. فریناز...

خدا روچه دیدی...

اینقده دلم می خوااااااااااااد که نگو

خدا رو چه دیدی...

لیلیا چهارشنبه 6 دی 1391 ساعت 13:16

فریناز قصه ما..ساکت شده حتا!

زندگیه دیگه! یه وختایی ساکتت می کنه تازشم...

لیلیا چهارشنبه 6 دی 1391 ساعت 15:25


چه بد شد...

اوهوم
ولی دوباره حرف دار می شم
حتی اگه زندگی ساکتمون کنه

لیلیا چهارشنبه 6 دی 1391 ساعت 15:31

اینجایی..!
اگه حوصله داری بیا خونمون یه نظر بده!
وسط جنگیدن من و شیطان..

حرف دار شو..فریناز ساکت نه..
تازشم اینروزا به اندازه ی کافی آدم ساکت هست!

امروز که کلا همه ساکت بودن!
فک کنم قرص سکوت خوردن ملتا!

چشم
همین الان خدمت می رسیم لی لی لی لی لی لیااااا جون

لیلیا چهارشنبه 6 دی 1391 ساعت 15:40

البته پیروز این جنگ منم..

چون خدا رو دارم..چون یکی جونمو دوس دارم...

فریناز زود بخند دوست من..ما دیگه خیلی حساس شده روحمون..کافیه مثلا یکی اشک بریزه مام وردستش زار بزنیم..

اون که مسلمه

خدا رو داری دیگه کافیه
یکی! جونتم که هست دیگه خیلی کافیه


چشم
ما می خندیم
اصن با سوت و زبون

اصن خودتم بخند ببینمت

لیلیا چهارشنبه 6 دی 1391 ساعت 15:55



باریــــــــــــــــــکلا!!



وبتونیم تازشم

لیلیا چهارشنبه 6 دی 1391 ساعت 16:07

إ رفتی جواب سوالمو ندادی...! جواب نظرتو دوباره دادم..

ما وب شوما بودیم تازشم..

کدوم سوالتو؟
بگو جواب می دیم خب

بعلشم تازه
حالا میایم ببینیم چی چی گفتی

[ بدون نام ] چهارشنبه 6 دی 1391 ساعت 17:20

سلام
چرا من تو لینکات نیستم هان؟

سلام
شما کی هستین اونوخ؟
اسم؟

مهرناز چهارشنبه 6 دی 1391 ساعت 20:28

شکرانه های جالبی داری آجی ولی میدونی چیه؟
عسکت فیلترس انگار
چه سرده قالب نظراتت...
عاشق برف و سرمام
عجب بارونی داشت اصفهانا
عجججججبب

الان درستش می کنم
واللا تا وقتی گذاشتم که فیلی نبود! اصن نت گل و بلبل که می گن نت ماستا!

ولی برف داره من عاشقشم
هر چند اصفان بی برفه چند سالیه...

آره خیلی خوب بود آجی اصن صبح حالمو خوب کرد

[ بدون نام ] چهارشنبه 6 دی 1391 ساعت 20:33

سلام.منم دیگه.
اگه این دفعه در وصف خودتون و پولکی هاتون شعر گفتم

سلام
شما کی بودی اونوخ؟

خب اسمتو بذار

همون شاعر آنتی اصفانی نکنه؟

لیلیا چهارشنبه 6 دی 1391 ساعت 20:58 http://yeksabadsib.blogfa.com

سلام..

میگما یکی از دوستان اصفهونی ما اومدست قم..ماهم امشب رفتیم حرم دیدیمش...جای شوما هم خالی بود یا نبودش رو دیگه خودتون میدونید...
اما به حضرت معصومه(س) گفتیم شوما دلت می خواد بیای..

سلام

وااااااااااااای مرسی لی لی لی لی لی لیااااااااااا جونی

کاش بشه و بیام
واقعا دیگه طاقتشو ندارم
ویتامین زیارتم رسیده به زیر خط قرمز!

دعا کنیا
شنبه امتحان دارم
ووووووویی اینقدم سخته که نگو
دیگه دعای پاک و لیلیایی و اینا

مهرناز پنج‌شنبه 7 دی 1391 ساعت 03:12

اِاِاِ عکست درست شد آجیییییی

درستش کردم آجی!

[ بدون نام ] پنج‌شنبه 7 دی 1391 ساعت 08:41

من می خوام بدونم این آی پی پس کجا کاربرد داره؟؟؟
سلام.
کم کم دارم به آی کیوی نداشته ات شک میکنما.
منم دیگه.من

إ
تویی که تو!

سلام علیکم تو خان

بعدشم آی پیت هر روز یه چیزیه! معلوم نیس چند تا سِروِر داری شما!

دفه آخرتم باشه جیغ میزنیا وگرنه من دوباره سرت داد میزنم

سها پنج‌شنبه 7 دی 1391 ساعت 10:15

من اما، دلم یک بغل ارامش می خواهد....

یک بغل دریا... می برد مرا با خود به دل آرامشی عمیق

خوش بگذره سها جون

لیلیا پنج‌شنبه 7 دی 1391 ساعت 10:25

سلام..فریناز ناز ناز..

امیدوارم امتحانتو خوب بدی...

سلام لی لی لیا

مرسی
الان دارم می رم دیگه بخونم...
دعا کن فکرم خالی بشه

[ بدون نام ] پنج‌شنبه 7 دی 1391 ساعت 10:27

چه عجب بالاخره شناختی.
دیگه داشتم نا امید میشدم از خودم.
سرور چیه؟
داداش آی پی جونه؟
من جیغ نزدم که.
اصا تسلیم.
من از خشانت بدم میاد.
مهربونی چه خوبه
آب زلال تو جوبه
اگر نباشی شنگول
مشت تو سرت می کوبه
مرض داره مگه
گناه دارم آخه
اصا حال کن شعر نو میگم

همون اولم شناختیم! می خواستیم خودت اعتراف کنی جرمت سبک تر بشه

آره زیاد خودتو درگیر نکن شما! به مغزت فشار میاد

خشانت یا خاشنت؟
ما می گیم خاشنت آخه؟

اصن کُشت منو این وزن شعر نوت
اصن تو حیفی! یکی باید تو رو به دنیا بشناسونه

[ بدون نام ] پنج‌شنبه 7 دی 1391 ساعت 10:39

آره شناختی.بعد با پینو کیو نسبتی نداری شما؟
اگه نداری پس چرا دماغت زده از وبلاگت بیرون.
مغز کدومه؟همین که شوما در به در دنبالش گشتی ولی پیدا نکردی؟
شما هر چی دوست داری بگو.حرجی برتون نیست انگار.
پس به تو روحت صلوات.
یکی کی هست حالا.
من حیفم.منو بشناسون.زود باش.دارم از دست میرم.....
شناسوندی ؟

نه ولی تو پسرخالشی انگاری

روبرو آینه وایسادی! دماغ خودته چوبیم هس تازه

همون که روزی که تقسیم میکردن تو آخر صف بودی ته دیگاشم بهت نرسیده حتی!

یکی این یکی رو بشناسونه
خوب تو تویی دیگه!

تااااازه بچه ی مامانتم هستی

دیگه از این واضح تر الان؟

نازنین پنج‌شنبه 7 دی 1391 ساعت 20:36

دل منم...
یه بغل فریناز میخواد

بدووووووو بیا بغلم

این بالایی بوس بودا

یه بغل منو؟
منم یه بغل تو رو می خواد توی حرم

ای جان

لیلیا پنج‌شنبه 7 دی 1391 ساعت 22:03

فریناز..امشب..آماده شده بودم برم پیش آقا..جمکران...اما ...اما یهو نتونستم..برم!! حالم بدجور گرفت...

دعا کن فردا صبح بشه برم...دعا ندبه...واقعا پر از دلتنگی شدم..

ایشالله که امروز صبح رفته باشی

ببخشید دیر شد جواب دادنم

لیلیا پنج‌شنبه 7 دی 1391 ساعت 22:56

راستی ..یکم دیره..ولی واسه کامنت اولی باید بگم..

از بس خدا بهت همشهری نداد..نه ببخشید..از بس نیتت خالص نبود...واسه همشهری و اینا...
که حالا مجبوری خودت واسه خودت قلب بزاری دوتا دوتا فری جون....!!

اصن فریناز دوست من...
میشه...10000تومن

شوخی میکنیم...دوست داشتن با هیچی قابل قیاس نیس!

خب می تونیم دیگه

اصن آدم باید خودشو دوس داشته باشه دیگه



این به اون حساب بدهیه تو در

آره
راست می گی

لیلیا پنج‌شنبه 7 دی 1391 ساعت 23:08

یعنی تو داری درس میخونی!!!؟ نمیای جواب بدی!!

من که تو کتم نمیره..فریناز و درس خوندن..!!
اما فریناز و فخر فروختن رو ایمان داریم..

ولی خوندم دیگه

دیگه چیکار کنیم! مگه اینکه این امتحانا از نت دورمون کنه که بازم نمی تونه

می تونیم دیگه

لیلیا جمعه 8 دی 1391 ساعت 10:40

اصن ما رفتیم دعا ندبه جمکران..

اصن یعنی خوش به حاللللللللللتون

لیلیا جمعه 8 دی 1391 ساعت 10:50

اصن سلاااااااااام..
ما به یاد دوستان...نماز امام زمان(ع) رو خوندیم...

حالا شومام یکی از دوستان مایید...

سلااااااااااااااام

آفرین
قبول باشه

نه پس! می خوای دشمنت باشیم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد