آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

شب ِ جمعه های لعنتی...

هواللطیف...


کوچک تر که بودم معنی شب های جمعه را نمی فهمیدم! شب های جمعه تنها شلوغ تر از بقیه ی شب ها بودند! یک شلوغی محض بی دلیل! برای من اما عادی ترین روز، پنج شنبه و عادی ترین شب، شب ِجمعه بود و حتی از تعطیلی جمعه ها هم خوشحال نمی شدم... تعطیلی جمعه ها برایم تنها یک روز فرصت بیشتر برای درس خواندن بود و آزادانه از همان نوجوانی هایم میان صفحات وب گشتن و وبلاگ ها را خواندن و با دنیای کلمه ها غریبه بودن و...

کمی که بزرگ تر شدم برق ِرسیدن پنج شنبه شب ها را در چشمان مشتاقانش می دیدم و به تمام آدم هایی که اینگونه مضحکه ی عالمی مضحکه تر بودند در دلم می خندیدم و نمی دانستم همه برای رسیدن پنج شنبه شب ها لحظه شماری می کنند جز من!

و کمی که از بزرگ تر شدن هم گذشت و به فسیل رسیدیم - به مرحله ی پس از بزرگ تر شدن فسیل شدگی می گویم فهمیدم که برق هایی باید باشند تا دنیا بچرخد و به حرکت خود ادامه دهد؛ و حتی گاهی بر سر بی حوصلگی های گاه و بیگاه معرکه می شود که چرا شب جمعه ام را از من گرفتی!!! و این مسخره ترین دعواییست که می بینم و می شنوم و غرق می شوم و...


نمی خواهم برچسب بزنم... هرچند گاهی نمی شود! گاهی صدایی بی جهت بلند شده و طنین گوش خراش عقده هایی که چونان زلزله، بی گناهان بی خبر ساکن کوی و برزن ها را می لرزاند و زیر آوار احساساتی منفی چال می کند... کافی ست رد که شدی بیایی و فاتحه ای بر سرشان بخوانی و اگر شاخه گلی زنده مانده بود، بر سر مزارش بگذاری و برایش بهشت را آرزو کنی!!!

داشتم می گفتم! نمی خواهم برچسب بزنم اما وقتی چندین و چند سال، یک روز یا شب خاصی برایت یک جور باشد و همان گونه همیشه بگردد و بچرخد آنوقت تو چه بخواهی و چه نخواهی برچسبی می خورد که کندنش زمان زیادی را می طلبد...

پنج شنبه ها عادی ترینند برایم... و شب های جمعه دلگیرترین...

(به جز آن پنج شنبه ای که بهشت شد...)


شب های جمعه ی من نه اتفاق خوبی می افتد و نه حتی لبخندی، حادثه ای، نگاهی، خاطره ای به قدر یک ترانه ی دوستی... شب های جمعه ام دلگیر ترین شب های هفته است... دلگیرترین شب های ماه و سال و تمام این سال ها...

و جمعه ها برایم تنها تهی بودن از هر آنچه که باید را تداعی می کند...

شب های جمعه کاش که نبودند... کاش از چهارشنبه می پریدیم به شنبه...

کاش همیشه آنقدر کار داشتیم که وقت فکر کردن و دلگیری و دلتنگی نبود...

کاش این شب های جمعه ی لعنتی با رویاهای ممنوعه برای همیشه در زیرترین نقطه ی زمین دفن می شد و کسی برایش حتی فاتحه ای نمی خواند...


شب های جمعه ای که زیاد دلم بگیرد و اتفاقی بر این دلگیری و دلتنگی بیفزاید، می شود امشب و حال من و اشک هایی که تمامی ندارند... می شود بغضی که نمی گذارد سخن بگویم... می شود همین حالا که مثل همیشه پناه می برم به دعای محشر امشب...


تنها از شب های جمعه دعای کمیلش را دوست دارم که خیلی وقت ها هم یادم می رود که بخوانم...

امشب اما از آن شب هاست که صبح نمی شود... که سپیده نمی زند و اگر هم بزند مرا سپید نمی کند...

امشب از آن شب های جمعه ی لعنتی ست که باید ببارم وگرنه بغضی سنگین راه نفس هایم را می گیرد و مرا به یغما می برد...


امشب از همان شب های لعنتی ست...

شب جمعه ای که اگر خدا نبود و تو را به من نمی داد نمی دانم چگونه می گذشت...


آآآآآه

که امشب ثانیه ها برایم دلتنگی می زایند...

در این شب جمعه ی لعنتی...



یک نفس عمــــــیق

تنها همین!


نظرات 12 + ارسال نظر
فاطمه پنج‌شنبه 9 خرداد 1392 ساعت 23:31

چی بگم....

جای حرف نزاشتی برام

...

توام میای با هم کمیل بخونیم؟

فاطمه پنج‌شنبه 9 خرداد 1392 ساعت 23:37

آره میام...
بخونیم...تو که میدونی من همیشه پایه ی این جور کارات بودم و هستم...

فقط هر وقت خواستی یه میسی یا اسی چیزی بده که با هم شروع کنیم...

امشب باید سوره یس بخونم واسه همون چهل مومن...

فرداد امتحان دارم و اشکای منم مثه تو نموم شدنی نیستن

مرسی

باشه بت می گم

یس هم می خونیم خب

حالا درستت می کنم

فاطمه پنج‌شنبه 9 خرداد 1392 ساعت 23:41

راستی وقتی بچه مدرسه ای بودم پنج شنبه هارو دوس داشتم چون فرداش تعطیل بودیم و می شد بخوابم اما هیچ وقت صبحای جمعه نشد بخوابم و همیشه بیدار میشدم زودتر همه و صبح شنبه خواب آلود تر از همیشه بودم...

ولی الان که به قول تو فسیل شدیم حسی بهش ندارم...هیچ حسی...یه روز و شبه مثل بقیه هفته...هیچ فرقی نداره...حتی به قول تو بیشتر از همیشه پر میشه از بغض و دلتنگی...

و مثل الان گریه...

و خب احساس واقعیم رو هم در این مورد فقط و فقط خودت می دونی و بس...
فقط خودت

ولی من هیچ وقت صبح ها نمی خوابیدم

از همون بچگیت تنبل بودی پس

یعنی گریه کنی من میدونم و تو

....

اوهوم..

فاطمه پنج‌شنبه 9 خرداد 1392 ساعت 23:49

میگم خوبه نوشتم هیچ وقت خوابم نبرد ها

امشب زیاد داری اشک میریزی درست نمی خونی حرفای منو

اتفاقا همیشه حسرت خوابیدن صبح جمعه به دلم موند...
حتی الان هم هست باهام این حسرت....


من کجام تمبله؟

خودش شبا عین مرغ زود خوابش میره به من میگه تنبل

نه اتفاقا! درست خوندم

مهم نیت خواب بوده که تو داشتی
تنبل

وا
خب فردا که نه! بعد امتحانا ولی بگیر بخواب صب های جمعه رو

الان وجه تشابه مرغ و تنبل چیه اونوقت؟

بهتر اینه که جغد باشم و اینا که

فاطمه جمعه 10 خرداد 1392 ساعت 00:01

خب ببخشید اصا...

واااالااااا

چرا ببخشم؟

چیو ببخشم؟

سی و سه پلو میخوای؟

مقداد جمعه 10 خرداد 1392 ساعت 00:34

اتفاقا امشب ی جرقه کوچولو زد به ذهنم که دعای کمیل بخونم. یاد دعای کمیلی افتادم که تو مدینه خوندیم، یادش خیلی بخیر.. آبرین باری که کمیل خوندم همون موقع بود..

به سلااام آقا مقداد:)
خوبی؟

پس امشب توام بخون

شدی چهارمین نفر

کمیلای مدینه که اصن از یاد نمی رن...
کاش امسال دوتا جمعه مدینه باشیم

نازی جمعه 10 خرداد 1392 ساعت 01:03

چرا دلگیر؟
چرا گریه؟
چرا آه؟
چی شده آجی؟

شب خیلی بدی بود...
یه بغضی تموم نمی شد...

تموم نمیشد

نازنین جمعه 10 خرداد 1392 ساعت 01:41

دل منم دعای کمیل میخواد فریناز
کاش به منم میگفتی با هم میخوندیم
چی بگم من آخه

اصن خیلی خوش شانسی دختر!

دقیقا یک دقه بعد نظرت آخرین رفرشو زدمو رفتم

قبول باشه کمیلت نازنین

فاطیمایی جمعه 10 خرداد 1392 ساعت 15:06

عزیزم چی شدههههههههههههه؟

چقه دلگرفته؟/؟؟/؟


خدا تنها روزنه ی امیدی است ک هیچگاه بسته نمی شود

تنها کسی است ک با دهان بسته هم میتوان صدایش کرد

با پای شکسته هم میتوان سراغش رفت

تنها خریداریست ک اجناس شکسته را بهتر برمیدارد

تنها کسی است ک وقتی همه رفتند میماند

وقتی همه پشت کردند آغوش میگشاید

وقتی همه تنهایت کردند آغوش میگشاید

وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود

و

تنها سلطانی است ک دلش با بخشیدن آرام میگیرد

نه با تنبیه کردن

پس

خدارا برایت آرزو میکنموب منم بیا

...
دلم گرفته بود خب...
مرسی فاطیما واسه متن قشنگت

چشم میام

لیلیا جمعه 10 خرداد 1392 ساعت 21:55

سلام فریناز ...

سلام...

لی
لی
یا

لیلیا جمعه 10 خرداد 1392 ساعت 22:03

الان حالت بهتره ؟!

-----------------

نمیدونم از نت برداشتنم از این متنت ناراحت میشی یا خوشحال! به این خاطر نت بر نداشتم!

خیلی ... حرف های جدیدی زده بودی...
خیلی... خیلی...حرف های ...از ته دلی بود...

از شب جمعه ها ، زیارت جامعه کبیره هم خوبه و قشنگه ...خیلی زیاد.

اتفاقا دیشب حرم بیادت بودم.
اما...

-------------------
منم پنج شنبه ها و جمعه ها، بخصوص غروباش ...به جنون میرسم!


اوهوم
بهترم

حرفای جدید

آره حرفای جدیدی بودن

نه بابا واسه چی ناراحت بشم...
راحت باش گل دختر

جامعه کبیره رو تاحالا یادم نمیاد تا تهشو خونده باشم
زیاده خب

چقد خووبه شماها حرم داریدا

غروباش که و ح ش ت ن اااااااااااااااااااااااا ک ن

لیلیا شنبه 11 خرداد 1392 ساعت 14:55

آره زیاده...اما...خب چرا گریه میکنی دختر...

به جای تو هم نیت میکنم و میخونم..

به جای خیلی ها نیت میکنم و...( هرچند ما روسیاهیم) اما...

آره...اگه نبود حرم و امامزاده و گلزار شهدا...
تا الان هفتادتا کفن پوسونده بودم من!

نمی دونم
خب میاد دیگه:دی

مررررررررررررررسی


یه جاهایی باید باشن...
باید باشن که اونجا بدون رفتن مسافت و تشریفاتی بری پیششون
فرقی نمی کنه
مهم اینه که به دل تو می شینه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد