ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هواللطیف..
بگذار بروم
حالا که دیگر تاب و قراری برای این دل ِ سرگشته نمانده...
بگذار رخصت گیرم و پَر زنم...
خدا را چه دیدی! شاید میانه های راه تا کوی تو رسیدم و خواستم که دوباره بر این زمین خاکی سکنی گزینم...
بگذار یک شب جای آن ستاره ی آسمان باشم! آن دور ِ دور...
آنقدر که کسی نمی تواند بچیندش و حریم ِ حرمتش را بشکند...
داشتم می گفتم بگذار و بگذار و بگـــــــــــذر که فرشته ی همیشه ی آن دورهایم گفت فردا روز شهادت امام جواد است و چهل روز مانده تا محرم...
محرم...
نه اصلا تو همین امروز را بگیر!!!
غصه دار وداع بین الحرمینش بودم و ضریح ِ جان...
غصه دار شش گوشه اش بودم که در آخرین روز ِ بودنمان باز شد و آرامش بی حد و حصرش را در جانم ریختم...
سر بر کنج شش گوشه اش که می گذاری روح و جانت در امنیتی محض غرق می شود و آرام ترین بی قرار ِ عالم می گردی...
چشمانت همه عرش را می پوید و دستانت همه آسمان را...
غصه دار وداع تمام این لحظه ها بودم و لرزش عجیب ضریح باب الحوائج...
و هنوز هم نمی دانم چرا بعد از کرب و بلایش زنده ام... می بینم... می شنوم... راه می روم و زندگی می کنم و این روزها زنده گی...
هنوز نمی دانم چطور شد که زنده ماندم! مگر در پس و پیچ بزرگ ترین آرزوی دلم وصال نخوابیده بود؟
من از تمام این لحظه ها نه دل کندم و نه دیده... فقط جسمم را کندم و برداشتم و آمدم....
و آن روز غصه دار بودم و آرام آرام در راه دو گنبد طلایی دوقلویی که وصفش را شنیده بودم اشک می ریختم...
از دور و در ورودی کاظمین دو گنبد طلا را دیدم کنار هم!!!! هزار هزار بار زیباتر از دوگنبد طلایی دو طفل مسلم...
و همان جا بود که رفتم...
دیگر نه از سربازها و تفنگ ها و بادیگاردهای بیشمار آن خیابان ها می ترسیدم و نه حتی از ماشین های بمب زده شده و نه از خانه های ویران شده... حتی نمی ترسیدم از مرگ... از شهادت.... از آنجا تمام شدن....
غروب بود که روی فرش های صحن و سرای بارگاهشان راه می رفتم و می لرزیدم...
آخر همه گفته بودند اولین بار توست! التماس دعا...
پدر و پسر امام رضا میهمان نوازند... عجیب هم میهمان نوازند...
همه می گفتند باب الحوائجند... و من سرگشته به سویشان می شتافتم....
چشمانم از این همه شگفتی مانده بود! تنها می رفتم و سرگردان ِ تمام در و دیوارها و سقف ها و آدم ها و....
دو ضریحی که به هم چسبیده بودند....
بزرگ ترین ضریحی که تا به حال دیده بودم....
نمی شود وصف نمود... حال آن لحظه ها را....
من بودم و دنیا دنیا التماس دعا و باب الحوایج و پدر و پسر امام رضا.... و عجیب دلم تا ضامن آهویش پر کشیده بود...
چقدر بازگشتم و پر زدم تا ایوان طلایش و رفتم و سلام دادم و می رفتم و می رفتم و می رفتم تا جای همیشگی ام روبروی ضریح طلانشانش... و از آنجا دوباره پر کشیدم دو گنبد طلا و دو ضریح به هم چسبیده و آرامش بی حدی که داشت....
چند تا نماز و زیارت و کمی هم نگاه و حرف هایی که زده شدند و سلام هایی که رساندم و التماس هایی که به غرفه های ضریحشان گره بستم و به خودم که رسید اذان شده بود...
نگاهی گذرا و گفتن ِبازمی گردم و روانه ی حیاط شدم تا نماز بخوانم...
راست می گفتند... انگار تمام دنیا را به تو می داند وقتی در حیاط آنجا می نشستی و نماز می خواندی و با خدایت هم کلام می شدی...
چقدر محشر بود آن ساعت ها...
و دلتنگی غریبی که شب آخر بود و فردا دوباره در اتاقت تنها بودی و ....
بازگشتم تا بروم و حرف های خودم را بزنم... سلام ِ خودم را برسانم... که دیدم در ِ حرم را بسته بودند!!!
همان شب در ِ حرم را بستند برای نظافت و دیگر باز نکردند...
گفتند تا نماز صبح! و ما فقط تا ده شب آنجا بودیم...
پشت در حرم نشستم و ندیده سلام دادم و ندیده خداحافظی کردم و ندیده دیداری دوباره را خواستم....
یا جوادالائمه...
آقای مهربانم...
آقای جود و بخشش و سخاوت...
حرف هایم ماندند...
سلام ِ دیده ام ماند...
نگاه آخر بی خبرم ماند....
و دلم که حالا پُر شده... این روزها تنها شما شاهدید که چقدر لبریز است و می بارد.... به جای تمام باران های پاییزی و به جای تمام اشک های دنیا می ریزد....
تنها شما شاهدید که چقدر بی قرار شده و تاب ِ ماندن ندارد...
دلش را خوش کرده به محرمی که در راه است و بعد از محرم کاش می شد که رفت...
کاش زندگی کمی روی خوشش را نشانمان میداد...
و یک روز ِعادی، روزی که هیچ مناسبتی نداشت، می شد با خدا معامله ای کرد و برای همیشه آرام شد...
(چند سطرش را به احترام فقط تو! پاک کردم... سطرهایی که می دانی چه ها بودند...)
بگذریم...
آقای جود و بخشش و سخاوت
با حرف های مانده ام چه کنم؟
و با چشمانی که حسرت دیداری عمیق بر دلش ماند....
شهادت جوادالائمه، امام محمد تقی بر تمام لحظه هایتان تسلیت باد....
رگبار1: کاش در پس این همه خم شدن ها لااقل به تو می رسیدم.... مگر نگفته بودی دو خط موازی شده ایم؟
رگبار2: کمی صبر... خدایم.... کمی صبر اگر دنیا قرار است بیشتر از این بتاباند و بی تابمان کند...
رگبار3: دیشب و این حالم و این روز و شب ِ دلم و این اشک های ناتمام و قرانم و رسیدن به ان الله علیم بذات الصدور...
نه یک بار که دوبار و لرزیدن و ...
چقدر خوب است که اجازه می دهی شب و روزم به یاد تو بگذرد پروردگارم...
این اجازه های خوب ِ خوب را از لحظه هایمان نگیر که بی تو هیچیم...
ان الله علیم بذات الصدور....
خودش و تنها خودش به راز سینه ها آگاه است
و مرا چه باک که تهمت زنند! یا توهین کنند! یا گمان بد برند! یا دشمنی دارند...
او به راز سینه ی سوخته ام آگاه ترین است و بس...
رگبار4:
پروردگارا!
می شوی کمی روی خوش ِ زندگی؟؟؟
کمی لبخند
کمی آرامش ِ محض
کمی اطمینان
کمی تکیه گاه...
اصلا کمی ناز کردن...
می شود؟؟؟
سلام فریناز آسمونی
نمیدونم چی بگم. فقط به حال خوبت غبطه میخورم که در پس همه آین آشفتگی ها و رگبارها به آرامش میرسی! منظورم از درونته وگرنه که دنیای بیرون هممون یه جورایی آشفته و خستس و تو گاهی می مونی که چرا دنیا با تو سرناسازگاری داره!
چه آیه زیبایی . اشکم دراومد اصلن
خودش به راز سینه ها آگاه است
تنها خودش به راز سینه ها آگاه است
همین قدر که دل و قلبمو میلزونه و چشمام بغض کرده اما اندیشیدن به این آیه آرومم میکنه.
این روزها که بر سر بی عدالتی و نابرابری بعضی بندگان خدا سراپا رنجم .
مثل همیشه حقم داره پایمال میشه و من سراپا سکوتم.
آخه دلم طاقت نداره و وقتی لب باز میکنم فقط میبارم و دوست ندارم اشکام نشونه ضعفم باشه...
این همه نابرابری تاوان یکرنگ بودنمه ، اینکه مثل بعضی ها نمیتونم دورو باشم...هرچند میدونم که کارم اونجوری پیش میره ولی من آدم این دغلکاری ها نیستم.
این وسط من فقط دلم به این خوشه که خدایا تو خودت از همه چی خبر داری ، بهترینو نشونم بده و دست دلمو بگیر که این روزها بدجوری بی پناه و بی کس شده!
الا به ذکر الله تطمئن القلوب
(تنها یاد اوست که آرام دلمه)
خدایا شکرت بخاطر همه چیز
میدونم حواست بهم هست
اما بقول دوستم ، خودت دلمو آروم کن...
ممنونم عزیزم . میام اینجا هر چند رگبارت گاهی خیسم می کنه اما آرامششو دوست دارم.
ممنونم که هستی :*
امیدوارم به حق صاحب این روز پرغم همه زندگیت سرشار از آرامش بشه و بمونه!
سلام بانوی اردیبهشتی

این آرامش برمیگرده به اینکه خداتو یادت باشه... وقتی صداش می کنی حتی تو اوج ناآرومی ها ولی یه جور قشنگی ته دلت آروم می شه که هست... که تو تنها نیستی.... خداتو داری
منم آروم می کنه.... خیلی وقتا نوشتم از این آیه که محشره... محشر!
محاله نلرزم وقتی بهش می رسم... محاله ها
فک کنم توام مث منی که هیچی نمی گه نمی گه و هی سکوت می کنه بعد یه جایی که به حد انفجار می رسه تا بیاد حرف بزنه اشکاش میان...
اوهوم
نبایدم اونطوری باشی چون آدما مثل خودشونو جذب می کنن خانومی
ایشالله...
وعتصمو بحبل الله...
اصن قران خوندن تو این شرایط محشره مژگان
قران بخون
به یه آیه هایی می رسی که اصلا درجا می مونی...
انگار خدا نشسته روبروت داره باهات حرف می زنه
ببخشید اگه خیس می شی...
خوبه که آخر همه ی معجزه ها خوب تموم می شن
چون خدا هست مژگان
ممنون...
امیدوارم واسه همگی اینطور باشه
اول که شدم
طولانی هم که شدم
بعله
هم اول
هم طولانی
اصن چه شووووووووووود!
اصلن آدم که اینجا میاد هی حال و هواش روحانی میشه
"روحانی " نه ها ،روحانی :)
روحانی:دی

کم بوده بود بگی یاد سازمان مللم افتادما
خوبه یه وقتایی می زنی کانال ِ روحانیا
نمیونم چی بگم آجی

دردناک نوشته شده بود...
حس خوبی نداشت توش
ولی نمیدونم این حس و حال و بی قراریا واسه چیه!!
چون نمیدونم چیزی نمیتونم بگم...
اما خب اون قسمتای دلدادگیتو بی نهایت دوست داشتم
اصن چطوری تو دختر بارانی
به به به






سلام علکم!
تا آخرشو که خوندی پیشت نبودم اما همون جاها رو هم قشنگ می فهمیدم داری با چه حالی می خونی
اینقدر غرق شده بودی که یه دفه صدات کردم اصن نشنیدی!
ولی کلا تجربه ی باحالی بود جلوی چشم خودت یه نفر تو رو بخونه اونم آجیت
فقط اینکه امروز حرفات باعث یه تلنگر خوب شد که امیدوارم بتونم روش بمونم آجی
دختر بارون
ینی اصن دارم خودمو الان می بینما
دختربارون کشیده شده توسط دستای مهرناز
مرررررررررررررررررررررسی آجی واسه همه چی و امروز
سلام
شهادت میوه دل امام رضا علیه السلام،
حضرت باب المراد
جوادالائمه علیه السلام تسلیت
التماس دعا
سلام
به همچنین محمدرضا
محتاجیم...
سلااااااااااااااااام
من اوووومدم
نیگا منو
سرتم بگیر بالا
به به سلاااااااااااااااااام به روی مهتابتون
خوش اومدی
چشم ولی دوام نکنیا خب
باشه؟
دعوا کردنای منو که دیدی خودت
میخوای دوات کنم؟
ولی خب واسه اون موضوع هنوز منتظرم...برای همین هم در مورد این متن سکوتم...
و این سکوت هم نشونه ی حرف نداشتنم نیستا...اتفاقا حرف دارم...خیلی هم دارم...امروز فقط به قدر ِ یک لحظشو برات گفتم...
فقط قبل ِ بیشتر گفتن دوس دارم بشنوم و بدونم...
فقط همین
امضاء
من
+مدیونی فک کنی عاقلما!!!!
یکی از چیزایی که ندارم همین عقله
کوچیک شومام که هستیم در ببببببببببست
تاکسی در بست نه ها:دی
فاطمه ی دربست
خل اگه ندیدی منو نگاه کن
اوهوم می خوام
اصن دوام کن









چشم...
میگم برات...
امضاشو نگا:دی
اصن تو با پای آبییی چطوری میای اینجا رژه میری؟
خب سوال پیش اومد برام دیگه
عقل چیه؟ لواشکه؟ یا خرمالو؟
شمام که آخه چطوری کوچیکه مایی؟ ما خاله ریزه چی شدیم رفت دیگه
تاکسی
آقا تراااااااااااااان
تران تران تراااااااااااااااااااااااااان
دربست تراااااااااااااااااااااااااااااااااااان
مث این راننده ها دیدی چطوری می گن؟ اونطوری
لاتی لوتی
منم یه نیگا بنداز شوما
راستی فک کنم این متن رو اول تو ورد نوشتی و بعد کپی کردی اینجا...درسته؟!!!
آخه سایزش از همیشه یخده بزرگ تر شده!!!
به چه چیزا که من دقت نمی کنم
فش دادن حق ِ مسلم شماست...درست عین انرژی هسته ای
+یادش بخیر بچه مدرسه ای که بودیم با بچه ها میخوندیم
انرژی هسته ای
دویست تومن بسته ای
بعله
نه بابا!

اول اینجا بود بعد ادامشو تو گوگولی کروم نوشتیم بعد اونجا عکسم درست نمی شد دوباره کپیش کردم آوردمش موزیلا
موزیلای من چند وقته عجیب قر می ده آخه! اصن پیجا رو باز نمی کنه ولی گوگولی کروم زودی باز می کنه
خلاصه که اینطوری شد
بعدشم دیگه زودی انتشار کردیمو رفتیم دیگه
اصن خودم الان دارم می خونم که دیدم غلط املایی و جاانداختگیم دارم که کسی متوجه نشده
آره خودمم فمیدم تازشم:دی
ولی وقت نداشتم دوباره تایپ کنم:دی
اوهوم واس مام آشناس حالا شاید صداتون تا اینجا میومده مثلا
»ا غلط املایی ها رو فهمیدیم ولی خانومی کردیم به روتون نیوردیم...
بعله...ما همچین آدمی بودیم...
کیه که قدر بدونه؟
خب دربست واسه همین وقتاست دیگه...یه ماشین گرفتم در اختیار باشه هر جه بگم دو سوت منو می بره...اینه که چپ و راست رژه می ریم واینا
می خوای بگم چطوری کوچیکتم خاله ریزه؟
بعله


مشخصه قشنگ
ما ما
ایول
اونوخ راننده نمی خواین؟
اوهوم
هر وقت میبینم نوشتی شش گوشه.. گوشه گوشه ی دلم میلرزه و نصفه نیمه میخونم متنو..
انقدر که..
ایشالله خیلی زود می ری نگین
جایی که به نگاه می رسی و فقط نگاه...
ایشالله می ری نگین
بگذار رخصت گیرم و پَر زنم...

خدا را چه دیدی!
خدا را چه دیدی!
شاید میانه های راه تا کوی تو رسیدم...
بگذار یک شب جای آن ستاره ی آسمان باشم! آن دور ِ دور...
آنقدر که کسی نمی تواند بچیندش و حریم ِ حرمتش را بشکند...
حریم حرمت....
آرام ترین بی قرار ِ عالم...
سر بر کنج شش گوشه اش که می گذاری
روح و جانت در امنیتی محض غرق می شود
و آرام ترین
بی قرار ِ
عالم
می گردی...
...
لرزش عجیب ضریح باب الحوائج...
...
یا چرا ما تو روضه های تو نمیمیریم حسیـــــــــــــــــن(ع)...
در پس و پیچ بزرگ ترین آرزوی دلت وصال...
من از تمام این لحظه ها نه دل کندم و نه دیده...
بعد از دیدن کربلا دیگه فکر نکنم دل داشته باشم...
خیلی ها از کربلا که برمیگردن بی دل اند... و بی دل می مانند..
و اگر آقا بطلبد میروند و گهگداری فقط به دل هایشان سر میزنند!
بی دلی بعد از کربلا ، عجب ماجرایی دارد!!! ما نرفتیم اما رفته هاش خوب میفهمن این ماجرا رو.. ..
...
حتی نمی ترسیدی از مرگ...
از شهادت....
از آنجا تمام شدن....
اولین بار تو ....
.....
...
سلام هایی که رساندی و التماس هایی که به غرفه های ضریحشان گره بستی
و
به خودت که رسید اذان شده بود...
عجیبه!
تمام دنیا...
..
...
....
و یک روز ِعادی، روزی که هیچ مناسبتی نداشت، می شد با خدا معامله ای کرد و برای همیشه آرام شد...
...
...
...
آخییییییی
اصن هنوز نخونده گفتم ای جاااان لیلیا اومد با این نظرای طوماری
هرچند مث گذشته نیستی! فک نکن نمی فهمما!!!
بی دل...
به شخصه واسه من که اولین بارم بود روزای اول فکر می کردم که دلمم آوردم!
راستش فکر می کردم همه ی خودمو برداشتم آوردم
ولی هر روز که می گذره می فهمی فقط و فقط جسمتو آوردی که اونم به اجبار بوده...
خیلی چیزا همون جا همون گوشه ی اون شیش گوشه و تو بین الحرمین و تو غرفه های ضریح ابوالفضل جاموندن...
و هنوز شاید حتی پشت بقیع داری دنبال یه قبر می گردی...
این روزا همش می گردم
همش...
همش
....
ایشالله قسمتت بشه لیلیا
ایشالله که میری و خودت می بینی چی می گم
یه سطرهایی رو به احترامش حذف کردم...
که توام نقطه چین گذاشتی
شاعر میگه:
تو که میری نفسم می گیره
همه ی خستگیات یک جا چند؟!!
تو بخندی همه چی حل میشه
تو بخندی همه چی خوبه ...بخند...بخند
همه چی خوبه فقط دلتنگم
آخه هیچی مثه دلتنگی نیست
دو تا دریاچه تو چشماته ولی
هیچ دریاچه ای این رنگی نیست
هنوزم دوره خودم می چرخم
منو این عقربه ها هم دردیم
ساعت ها از سره هم رد میشن
ما فقط می ریم و بر می گردیم...
...
یه آهنگه داشتم گوشش می دادم از شعرش خوشم اومد...
نوشتمش واست...
سبز باشی بانو
شاعر که خیلی قشنگ گفتهفاطمه ی ما هم که قشنگ تر گلچین کرده اصن استاااااااااااد آهنگ به تو می گنا فسقلی

وااااااااااااای یادش بخیر سبز باشی بانو
"آرام ترین بیقرار عالم"
چه تعبیر قشنگی بود
اشک و اشک و اشک...
آی آی آی
مهرداد
سلام داداشی ستاره ی سهیل
باورت می شودکربلایی فریناز؟
حالا دیگر
مطمئن شده ام دنیای آدمها بعد از کربلا،خود کربلای دیگر
می شود...
درست مثل دنیای من...
دنیای تو...
دنیای همه آنهایی که بعداز کربلا بیقرارتر شده اند...
به قول سیدشهیدان اهل قلم،سیدمرتضی آوینی:
ما را تا به بلای کربلای نیازموده اند از دنیا نخواهند برد...
**
پس صبور باش...
به امید روزی که اینچنین خطاب می شوی:
سلام علیکم بما صبرتم/سوره رعد
-تمنای دعا حاجی که دلش از کربلا برنگشته...
سلام بانو
کم کم خیلی چیزا رو باور می کنی...کم کم خودت یه کربلا می شی... کربلای هر کسی فراخور زندگی خودش پیش میاد و امتحانایی که شاید روشون حساستر بوده... ...صبوری... این روزا در و دیوارا رو زیاد می بینم و زیاد آیه های گزیده ی قرانو می خونم که نوشتن... بعضیاش مث همین یه آآآآه بلند دارن که شاید ظرفیتت بیشتر بشه و صبورتر... به همچنین حاجی خیلی زیادا...