آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

هر دم از این باغ،شعـــــری می رسدD:

دلم شعر می خواهد...

شعرهای ناب...

شعرهایی که واژه های حبس شده درون سینه ام را بی پرده فریاد زنند...


دلم

انگار

آهنگ کلام، می خواهد...

فروغ باشد یا حافظ یا مولانا یا سعدی یا قیصر فرقی ندارد...

فقط  حرف درونم باشد...


دلم بی نهایت شعر می خواهد....



رگبار۱: دوستان عزیزم لطفا در نظرات اینجا فقط شعر بذارین!!! نه نظرات دیگه!  فقط شعر لطفا!

یا از خودتون یا از بزرگانی که شاعران بنامی هستند...

اشعار ناب می خوام... شعری که ارزش خوندن داشته باشه....


این گوی و این میدان


بسم االله...

نظرات 93 + ارسال نظر
فریناز دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 17:07 http://delhayebarany.blogsky.com

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچک ها به یکدیگر

آن بام های بادبادک های بازیگوش

آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

آن روزها رفتند

آن روزهایی کز شکاف پلک های من

آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید

چشمم به روی هر چه می لغزید

آن را چو شیر تازه می نوشید

گویی میان مردمک هایم

خرگوش نا آرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشت های نا شناس جستجو می رفت

شب ها به جنگل های تاریکی فرو می رفت

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،

هر دم به بیرون خیره می گشتم

پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،

آرام می بارید

بر نردبام کهنه ی چوبی

بر رشته ی سست طناب رخت

بر گیسوان کاج های پیر

و فکر می کردم به فردا ، آه

فردا ـ

حجم سفید لیز.

با خش و خش چادر مادربزرگ آغاز می شد

و با ظهور سایه مغشوش او ، در چارچوب در

ـ که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور ـ

و طرح سرگردان پرواز کبوترها

در جام های رنگی شیشه

فردا …

گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خط های باطل را

از مشق های کهنه خود پاک می کردم

چون برف می خوابید

در باغچه می گشتم افسرده

در پای گلدان های خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک می کردم

آن روزها رفتند

آن روزهای جذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روز ها هر سایه رازی داشت

هر جعبه ی سربسته گنجی را نهان می کرد

هر گوشه ی صندوقخانه ، در سکوت ظهر ،

گویی جهانی بود

هر کسی ز تاریکی نمی ترسید

در چشم هایم قهرمانی بود

آن روزها رفتند

آن روزهای عید

آن انتظار آفتاب و گل

آن رعشه های عطر

در اجتماع ساکت و محجوب نرگس های صحرایی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار می کردند

آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز

بازار در بوهای سرگردان شناور بود

در بوی تند قهوه و ماهی

بازار در زیر قدم ها پهن می شد ، کش می آمد ، با تمام لحظه های راه می آمیخت

و چرخ می زد ، در ته چشم عروسک ها

بازار مادر بود که می رفت با سرعت به سوی حجم های رنگی سیال

و باز می آمد

با بسته های هدیه با زنبیل های پر

بازار باران بود که می ریخت ، که می ریخت ، که می ریخت

آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در رازهای جسم

آن روزهای آشنایی های محتاطانه ، با زیبایی رگ های آبی رنگ

دستی که با یک گل

از پشت دیواری صدا می زد

یک دست دیگر را

و لکه های کوچک جوهر ، بر این دست مشوش ، مضطرب ، ترسان

و عشق ،

که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو می کرد

در ظهر های گرم دود آلود

ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم

ما با زبان ساده ی گل های قاصد آشنا بودیم

ما قلب هامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم

و به درختان قرض می دادیم

و توپ ، با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت

و عشق بود ، آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی

ناگاه

محصورمان می کرد

و جذبمان می کرد ، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم های دزدانه

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند

از تابش خورشید ، پوسیدند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابان های بی برگشت

و دختری که گونه هایش را

با برگ های شمعدانی رنگ می زد ، آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست

ی رنگ می زد ، آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست

فروغ فرخ زاد

کلا فروغو دوست دارم...

البته اشعار عمیقشو

فریناز دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 17:11 http://delhayebarany.blogsky.com

امشب از اسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب الودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش دوباره می سوزد

عطش جاودان اتش ها

اری اغاز دوست داشتن است

گرچه پایان کار نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

انچه از شب بجای می ماند

عطر سکر اور گل یاس است

اه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد زمن نشانه ی من

روح سوزان اه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ی من

اه بگذار زین دریچه ی باز

خفته در پرنیان رویاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم تو پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو بار دیگر تو

انچه در من نهفته دریایی ست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم

بدوم در میان صحرا ها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم ارام

به سبک سایه ی تو اویزم

اری اغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

فروغ فرخزاد

همه رو دوست داشته باشین....

مهم نیست آخرش جدایی باشه...

مهم همین دوست داشتنه

فریناز دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 17:22 http://delhayebarany.blogsky.com

تا به کی باید رفت

از دیاری به دیاری دیگر

نتوانم، نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهار دیگر


آه، اکنون دیریست

که فرو ریخته در من، گوئی،

تیره آواری از ابر گران

چو می آمیزم، با بوسهء تو

روی لبهایم، می پندارم

می سپارد جان عطری گذران



آنچنان آلوده ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

چون ترا می نگرم

مثل اینست که از پنجره ای

تکدرختم را، سرشار از برگ،

در تب زرد خزان می نگرم

مثل اینست که تصویری را

روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم

شب و روز

شب و روز

شب و روز



بگذار که فراموش کنم.

تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان

مرا

می گشاید در

برهوت آگاهی ؟



بگذار
که فراموش کنم.

فروغ فرخزاد

افکار و چیزهایی که آزارت میدنو از زندگیت حذف کن....

فراموش کن...

پیش به سوی زندگی جدید

فریناز دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 17:25 http://delhayebarany.blogsky.com

دیده ام سوی دیار تو و در کف تو

از تو دیگر نه پیامی نه نشانی

نه به ره پرتو مهتاب امیدی

نه به دل سایه ای از راز نهانی



دشت تف کرده و بر خویش ندیده

نم نم بوسه ء باران بهاران

جاده ای گم شده در دامن ظلمت

خالی از ضربهء پاهای سواران



تو به کس مهر نبندی ، مگر آندم

که ز خود رفته، در آغوش تو باشد

لیک چون حلقهء بازو بگشایی

نیک دانم که فراموش تو باشد



کیست آنکس که ترا برق نگاهش

می کشد سوخته لب در خم راهی ؟

یا در آن خلوت جادوئی خامش

دستش افروخته فانوس گناهی



تو به من دل نسپردی که چو آتش

پیکرت را ز عطش سوخته بودم

من که در مکتب رویائی زهره

رسم افسونگری آموخته بودم



بر تو چون ساحل آغوش گشادم

در دلم بود که دلدار تو باشم

«وای بر من که ندانستم از اول»

«روزی آید که دل آزار تو باشم»



بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

نه درودی، نه پیامی، نه نشانی

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم

زانکه دیگر تو نه آنی، تو نه آنی

فروغ فرخزاد

گاهی لیاقت تو اونقدر بالاست که باید بگذری...

از کسی که عوض میشه...و ثبات شخصیتی نداره!

پس
گاهی باید ره خود گیری و ره بر دیگری گشایی...

فریناز دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 17:28 http://delhayebarany.blogsky.com

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک



ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایهء مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست



ای دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟



ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم



درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها





آه، ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهایم را سیلاب تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه



ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه، ای بیگانه با پیرهنم

آشنای سبزه واران تنم

آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این، این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد



این دگر من نیستم، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیرهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یک دم بیالاید به غم

آه، می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های



این دل تنگ من و این دود عود ؟

در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟



ای نگاهت لای لائی سِحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من



ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

فروغ فرخزاد

گاهی در این شب های سرد، عجیــــــــب گرم می شوی...

گاه شب پر از روشناییست...
پر از دنیا دنیا رویاهای رنگین...

پر از خدا

فریناز دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 17:32 http://delhayebarany.blogsky.com

دیری‌است از خود، از خدا، از خلق دورم
با این‌همه در عین بی‌تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سرشاخه‌های پیچ‌درپیچ غرورم

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچکی بی‌تاب نورم

بادا بیفتد سایه‌ی برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم

از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد
همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم

خط می‌خورد در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگ‌پشتی پیر در لاکم صبورم

آخر دلم با سربلندی می‌گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم

قیصر امین پور

عشق!

مَـــرده!

حتی سر خاک گور هم که شده سنگ تمام میذاره!

اما عاشق...

احتمال نامردیش بالاست

فریناز دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 17:36 http://delhayebarany.blogsky.com

علت عاشق ز علت ها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است

هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بی زبان روشنتر است

چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق امد قلم بر خود شگافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب

مولوی


آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب


روزهاست درگیر همین بیتم...

روزها که نه!
داره میشه یک سال....

فریناز دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 17:38 http://delhayebarany.blogsky.com

من به آمار زمین مشکوکم ...
اگر این شهر پر از آدم هاست
پس چرا این همه دلها تنهاست ؟؟؟؟

واقعا
چرا؟

فریناز دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 17:41 http://delhayebarany.blogsky.com

کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی یود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از این دل دیوانه که بارانی بود

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود

کاش اسم همه دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیزکه می خواهی و می دانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود

مریم حیدرزاده

کافیه نگاهتو وسیع کنی و زلال...

کافیه
کمی
فقط کمی
انصاف داشته باشی...

اونوقت تمام این ای کاش ها به تحقق می پیونده...

دعا کنیم...
دعایی پاک در حق همه ی کسانی که جایگاهی در قلب دریاییمان دارند...

دعا کنیم... برای یکدیگر...

فریناز دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 17:48 http://delhayebarany.blogsky.com

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاین بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"


شاعرش رو نمیدونم!

اعتدال که داشته باشی همه چیز درست میشه

حتی غم خوردن ها هم...

نبودن و نخوردنش که نمیشه!

اما
هر روز
کم کم خوردنش شاید مفیدم باشه...

نگین ( همین حوالی ) دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 18:38 http://haminhavaly.blogsky.com

سایه ها
رهگذران
دیوارها
همه و همه میروند
میروند، چون نا امیدند
اما من ...
می مانم و نظاره میکنم
شعله ی یک ترانه را
.
.
ابرهای دل نازک شب
دلتنگ میشوند برای زمین
دلتنگ میشوند و می بارند
و من...
بی محابا دستانم را باز میکنم
و قطره های باران را از آسمان میچینم
و به امید دیدن رنگین کمان
ساعتها زیر باران میمانم




سلام
نه شعره نه غزل
یه بداهه ی ساده ست
از زبون خودم
امیدوارم خوشت بیاد گلم

سلام عزیزم

ممنون

شاهکاری که تو نگینی

خیلی خیلی خوب بود...
امیدوارم روحیه ات همیشه به این خوبی باشه...

هیچ وقت ناامید نشی... و بمونی تا نظاره کنی شراره های ترانه ها رو...

محمد دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 18:44

یه توپ دارم قلقلیه
سرخ و سفید و آبیه
من این توپ رو دوس نداشتم
اونم منو دوس نداشت
من عاشق آناناس بودم
بابام بهم عیدی داد
یه هلوی گردالوی داد







میگم ورژن جدیدشه؟

منتظر شعرای خاله شادونه بودم ازتا

محمد دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 18:47

حالا یه شعر عاشقونه:
در جاده های پر خطر
رفیق بی کلک مادر زن
میون همه سگهای عالم...عشقست زمبه!



منم که عاشق زمبه

نه همین طور پیش بری میشی محمد یوشیج

محمد دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 19:00

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He doesn't play for the respect
He deals the cards to find the answer
The sacred geometry of chance
The hidden law of probable outcome
The numbers lead a dance

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart

He may play the jack of diamonds
He may lay the queen of spades
He may conceal a king in his hand
While the memory of it fades

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart
That's not the shape, the shape of my heart

And if I told you that I loved you
You'd maybe think there's something wrong
I'm not a man of too many faces
The mask I wear is one
Those who speak know nothing
And find out to their cost
Like those who curse their luck in too many places
And those who fear are lost

I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart
That's not the shape of my heart
به این میگن سرقت ادبی هنری...

تو دوباره رفتی کانال خارجکی؟

But that's not the shape of my heart


تو هر جا میری یه مترجمم دنبال خودت بیار
باشه؟

نازی دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 19:03

دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را


باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

نازی دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 19:04

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران


هرکو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران


با ساربان بگویید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران


بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت، چشم گناهکاران


ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد

از بسکه دور ماندی،چون شام روزه داران


چندین که بر شمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران


سعدی، به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران


چندت کنم حکایت، شرح اینقدر کفایت

باقی نمی توان گفت الا به روزگاران


DadaShi Hamid دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 19:15 http://sokoot-man.blogfa.com

راسی فریناز جان کد اهنگ حس دلتنگی از طلوع رو می خوامممم ممنونممممم عزیزممممم

خوبه گفتم اینجا نظر نذارینا!!!

شعر بگو تا کد بدم!

الکی نیست که حمید خان

نازی دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 19:59

قرآن که مهین کلام خوانند آنرا
گه گاه بر دوام خوانند آنرا

بر گرد پیاله آیتی هست مقیم
کاندر همه جا مدام خوانند آنرا

نازی دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 20:00

چون عهده نمیشود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را

می نوش بماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را

واسه خودتم بخونی اینو بد نیستا

ممنون

نازی دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 20:07

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت





نازی دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 20:08

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست



نازی دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 20:11

سحر کرشمه ی چشمت به خواب میدیدم
زهی مراتب خوابی که ز بیداریست

دلش به ناله میازار و خستم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کم آزاریست

بنال بلبل اگر با منت سر یاری است
که ما دوعاشق زاریم و کار ما زاری است

در آن زمین که نسیمی وزد ز طره ی دوست
چه جای دم زدن نافه های تاتاری است

بیار باده که رنگین کنیم جامه ی زرق
که مست جام غروریم و نام هشیاری است

خیال زلف تو پختن نه کار هر خامی است
که زیر سلسله رفتن طریق عیاری است

لطیفه ای است نهانی که عشق ازو خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری است

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نکته در این کار و بار دلداری است

قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاری است

برآستان تو مشکل توان رسید آری
عروج بر فلک سروری به دشواری است

سحر کرشمه ی چشمت به خواب می دیدم
زهی مراتب خوابی که به ز بیداری است

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کم آزاری است

نازی دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 20:14

با نوای دور خود ای فاخته!

گو، که نقد زندگی را باخته؟

آنکه مست باده های بیغمی است،

یا کسی کز جام هشیار شد؟؟

آنکه با رویای هستی زیست خوش،

یا کسی کز خواب خوش بیدار شد؟؟



منم نمیدونم... فاخته بدونه؟

نازی دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 20:22

ابر تباهی چو پیله کرد به رگبار
رعد چو غرش نمود و برق درخشید
موج کف آلوده ای چو از کف دریا
بر سر آن کشتی فرو شده پاشید
مرد چو امیدها ز بیم تلاطم
شیر دلی کو که دست و پت نکند گم؟؟

ظلمت شبگاه و راه دور و بیابان
قافله گمراه و اختران همه خاموش
کوفته از رنج راه، راهنوردان.
قوت زانوی خویش کرده فراموش
لحظه ی هستی گداز شبه و تشویش
مرد رهی کو که بیدرنگ دوپیش؟

شعله ی سرخ حریق از در و دیوار
رفت چو بالا میان همهمه ی دود
در دل آتش که هر که فکر فرار است
تا نشود زیر سقف سوخته نابود
کیست که خود را نموده پاک فراموش
تا دگران را برون برد بسردوش؟

کیست که روشن کند ز پرتو ایمان
در شب تاریک یآس،مشعل امید؟
کیست که در کام مرگ رفته نترسد
پای شهامت نهد بشانه ی خورشید؟
کیست تواند به لوح سینه ی فردا
ثبت نام کند نام جاودانی خود را؟





من هستما

گفته باشم

یکتا شاعر دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 21:07




شبیه برگ پاییزی پس ازتو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگزنخواهی رفت از یادم

خداحافظ و این یعنی دراندوه تو میمیرم

دراین تنهایی مطلق که میبنددبه زنجیرم

و بی تولحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

وبرف ناامیدی برسرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم ازعشق.. ازدلتنگی هایم؟

چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم؟

خداحافظ تو ای همپای شبهای غزل خوانی

خداحافظ به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ بدون من یقیین دارم که می مانی


فرزاد حسنی

و بی تولحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

وبرف ناامیدی برسرم یکریز می بارد



چه قدر این شعرو دوست دارم...ممنون عزیزم

یکتا دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 21:32

نگران نباش ...حال دلم خوب است !


نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست
نه از شیون های مداومش ، به وقت ِ خواستن ِ تو ...
آرام ، جوری که نبینی و نشنوی
گوشه ای نشسته ،
و رویاهایش را به خاک می سپارد



نگرانی واسه بعضی ها تعریف نشده ست...

لااقل نسبت به کسانی که دوستشون دارن!

یکتا دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 21:38


من نمی دانم چیست
که چنین زار و پریشان شده ام
و چرا ؟؟
مژه بر هم زدنی اشک مرا می ریزد...
نکند باز من عاشق شده ام؟؟!
من نمی دانم چیست...
...« آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ؟؟ »
و مرا می شکند ، می سوزد.
و چنین زود به هم می ریزد .
نکند باز من عاشق شده ام؟؟!!
راستی !....
نگرانی من از بابت چیست ؟؟؟
و چرا اینهمه رفتار ترا می پایم
و چرا اینهمه دلواپس چشمان توام؟؟؟؟
ریشه ی اینهمه دلتنگی چیست ؟؟؟
نکند باز من عاشق شده ام؟؟!!

آه ....

ای مردم این دهکده ی موهومی
به همه می گویم........
اگر عاشق شده باشم روزی
خون من گردن آن دخترک مهسایی است
که در اقلیم مجازی هرشب
بال در بال دل نازک من
تا سحر می چرخــیـد
و برای دلم افسانه ی دریا می گفت....
خون من گردن اوست..... خون من گردن اوست ....


...« آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ؟؟ »


ممنون خانومی

فکر نمیکردم این مصرع معروف توی چنین شعری باشه

بازم ممنون

سلیقه تم که یکیه با من

گل مریم دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 22:02

دلت شعر می خواهد؟!
آخر چرا!
مگر عقل از سرت پریده
یا وقت اضافه آورده ای
بسان مرغان دریایی
خدا شفایت دهد
و همچنین مرا
روزها از پی هم می گذرند و تو همچنان در جاده ی بی سر و ته سرگردانی

دلت شعر می خواهد؟!
آخر چرا!
خدا یه پولی به من بدهد یه عقلی به تو...


شعر نو با وزن ۳ کیلو و ۷۵۰ گرم
اثر گل مریم



خیلییییییییی سنگین بود گلی

آری
دلم شعر میخواهد
دل که دلیل نمی خواهد
چیپس و پفک هم نمی خواهد
فقط شعر میخواهد

شعر سبک میخواهد
نه به این سنگینی
که عقلم را زایل گرداند

خدا نکشدت گلی
که دلم دارد روده بر میشود


سینا دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 22:07 http://omide-ma.blogsky.com

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
فاضل نظری

ممنون سینایی

سلیقه ات حرف نداره

سینا دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 22:08 http://omide-ma.blogsky.com


به نسیمی همة راه به هم می‌ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد
سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد
آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد
فاضل نظری

گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد
....

بازم ممنون

سینا دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 22:11 http://omide-ma.blogsky.com


گفتم:«بدوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را
ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را..
استاد محمدعلی بهمنی

شعرایی رو که میذاری همیشه فقط یکی از مصرع هاشو یه جایی دیده بودم..

ممنون... برام تازگی داشت

سینا دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 22:13 http://omide-ma.blogsky.com

رفـــت عــمــرم بــر ســر ســودای دل
وز غـــم دل نـیــســتـــــم پــــروای دل
خــواب را بـر چشـم خـود کـردم حـرام
تـا ببـیـنــم صـبـحــدم سـیــمــــای دل
دل بـه‌قصــد جــان مــن بـرخــاسـتــه
مـن نشـستــه تـا چـه باشـد رأی دل
این جهان یک تابش از خورشیـد جان
وآن جهــان یـک قـطــره از دریــای دل
لـب ببند ای جان به گـردون می‌رسـد
بـی‌زبــان هیـهـــای دل هیـهـــای دل
حضرت مولانا جلال الدین محمد رضی الله عنه

دل جای تو شد وگرنه پرخون کنمش
در دیـده تویـی وگرنه جیحـون کنمش
امیــد وصــال تـوسـت جــان را ور نـه
از تــن به هــزار حیـلــه بیرون کنمش
شیخ ابوسعید ابوالخیر رضی الله عنه

بی زبان
هیهیای دل هیهای دل....

ممنون

سینا دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 22:17 http://omide-ma.blogsky.com

غمی دیرینه دارم مرهمی کو
دلی در سینه دارم همدمی کو
به گرد شهر گشتم با چراغی
مرا دردی است اما مرهمی کو
بیاد آور مرا کز یاد رفتم
به فریاد از سکوت آباد رفتم
من آن بیدم که مجنونم تو کردی
ز یادم بردی و بر باد رفتم
میان سینه صد پاره ی مو
نمیگنجد دل آواره ی مو
غمی دارم دوتار زخمی ام کو
مگر دشتی بسازد چاره ی مو
غریق عشق شد این دل دریغا
از این دریای بی ساحل دریغا
نمی خواهد مرا زیبا نگارم
دریغا عشق بی حاصل دریغا
انکار مکن طلعت پیشانی خود را
پنهان مکن ای عشق مسلمانی خود را
بگذار که با موی تو خلوت کنم امشب
باید به یکی گفت پریشانی خود را
علیرضا بدیع

من آن بیدم که مجنونم تو کردی
ز یادم بردی و بر باد رفتم

......

ممنون...

گل مریم دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 22:45

من عاشق این شعر شکیپیرم:

هر زمان که جور روزگار

و رسوایی میان مردمان

در گوشه ی تنهایی بربینوایی خود اشک می ریزم


و گوش ناشنوای آسمان رابا فریادهای بی حاصل خویش می آزارم

و بر خود می نگرم و بر خت بد خویش نفرین می فرستم

و آرزو می کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم

که دلش از من امیدوارتر

و قامتش موزونتر

و دوستانش بیشتر است

وای کاش هنر این یک

و شکوه و شوکت آن دیگری از آن من بود ،

ودر این اوصاف چنان خود را محروم می بینم

که حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام

کمترین خرسندی احساس نمی کنم .

اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می بینم

از بخت نیک حالی به یاد تو می افتم،

و آنگاه روح من

همچون چکاوک سحرخیز

بامدادان از خاک تیره اوج گرفته

و بر دروازه ی بهشت سرود می خواند

وبا یاد عشق تو

چنان دولتی به من دست می دهد

که شان سلطانی به چشمم خوار می آید

و از سودای مقام خود با پادشاهان عار دارم

چنان دولتی به من دست می دهد

که شان سلطانی به چشمم خوار می آید

و از سودای مقام خود با پادشاهان عار دارم

......

گل گلی جون
خوش سلیقه ای یا

ممنون

مهرداد دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 23:11 http://Friendly90.blogfa.com

گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندم...

امیدوارم پر از خنده باشی مهرداد

ممنون

سهبا سه‌شنبه 3 آبان 1390 ساعت 01:18 http://sayehsarezendegi.blogsky.com/

قلبت که می‌زند سرِ من درد می‌کند
این روزها سراسرِ من درد می‌کند

قلبت که... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد
تب کرده، نیم دیگر من درد می‌کند

تحریک می‌کند عصبِ چشم‌هام را
چشمی که در برابر من درد می‌کند

شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چقدر
جای تو روی پیکر من درد می‌کند

هی سعی می‌کنم که ترا کیمیا کنم
هی دست‌های مسگر من درد می‌کند
...
دیر است پس چرا متولّد نمی‌شوی؟
شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

شاعر : زارع

وااااااااااااااااااای
سهبای مهربونم

خوش اومدی بانو...

ممنون... حس غریبی بهم داد با خوندنش...

نمیدونم کدوم زارع بود اما زیبا بود...خیلی زیبا

نسرین سه‌شنبه 3 آبان 1390 ساعت 01:57 http://cloudy2010.blogsky.com

پس شعر می خواهی عزیز ...


آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم و
تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود

ممنون نسرین عزیزم

آرام باش....

محمد سه‌شنبه 3 آبان 1390 ساعت 11:29

اینم مترجم:
He deals the cards as a meditation

او کارت ها را با یک تفکر عمیق پخش می کند

And those he plays never suspect

و کسانی که بازی میکنن هرگز مظنون نمی شوند

He doesn't play for the money he wins

او برای پول هایی که برده بازی نمی کند

He doesn't play for respect

او برای احترام بازی نمی کند

He deals the cards to find the answer

او کارت ها را برای پیدا کردن جواب پخش می کند

The sacred geometry of chance

یک هندسه روحانی از احتمالات

The hidden law of a probable outcome

قانون پنهانِ نتیجه احتمالی

The numbers lead a dance

اعداد رقصی بر پا می کنند


I know that the spades are swords of a soldier

میدانم که پیک ها شمشیرهای یک سرباز هستند

I know that the clubs are weapons of war

میدانم که گشنیزها سلاح های جنگ هستند

I know that diamonds mean money for this art

میدانم که خشت ها به معنی پول برای این هنر هستند

But that's not the shape of my heart

اما آن شکل "دل" من نیست


He may play the jack of diamonds

شاید او سرباز خشت را بازی کند

He may lay the queen of spades

شاید او بی بی پیک را به زمین بندازد

He may conceal a king in his hand

شاید او یک شاه را در دستش پنهان کند

While the memory of it fades

وقتی که خاطره ی آن در ذهن ها محو می شود


I know that the spades are swords of a soldier

میدانم که پیک ها شمشیرهای یک سرباز هستند

I know that the clubs are weapons of war

میدانم که گشنیزها سلاح های جنگ هستند

I know that diamonds mean money for this art

میدانم که خشت ها به معنی پول برای این هنر هستند

But that's not the shape of my heart

اما آن شکل "دل" من نیست


And if I told you that I loved you

و اگر به تو می گفتم که دوستت دارم

You'd maybe think there's something wrong

شاید فکر کنی که مشکلی پیش آمده

I'm not a man of too many faces

من مردی با چندین چهره نیستم

The mask I wear is one

نقابی که پوشیده ام یکیست

Those who speak know nothing

آنهایی که صحبت می کنند هیچ چیز نمی دانند

And find out to their cost

و به قیمت شان پی می برند

Like those who curse their luck in too many places

مانند کسانی که بخت شان را در جاهای بسیاری نفرین می کنند

And those who fear are lost

و آنهایی که ترس شان از بین رفته


I know that the spades are swords of a soldier
میدانم که پیک ها شمشیرهای یک سرباز هستند

I know that the clubs are weapons of war
میدانم که گشنیزها سلاح های جنگ هستند

I know that diamonds mean money for this art
میدانم که خشت ها به معنی پول برای این هنر هستند

But that's not the shape of my heart
اما آن شکل "دل" من نیست

But that's not the shape of my heart

ممنون دادشی

معنی سنگینی داشت...

دوباره بعد از جواب نظرات میخونمش...

ممنون خیلی خوشم اومد

واقعا سلیقه ت حرف نداره

ر ف ی ق سه‌شنبه 3 آبان 1390 ساعت 11:29 http://www.khoneyekhiyali.blogsky.com

ما را چه می شود که نمی گوییم
دیگر
شعری برای جنگل
شعری برای شهر
شعری برای گل سرخ
شعری برای قلب شکسته
شعری برای ستاره ی بی نور
آیا شکوه حادثه مبهوت کرده است
انبوهِ شاعران را !!؟

!
تا بخواهی این روزها برای قلب شکسته شعر میگویند...

کاش
کسی بود
از پیوند قلب ها شعر میسرود...

سپاس

محمد سه‌شنبه 3 آبان 1390 ساعت 11:33

ترانه درباره مردیه که استاد بازی ورق (در اینجا پوکر) هست، اما توی بازی به دنبال چیزی الهی میگرده، یک معنی روحانی برای احتمالات بازی. ورق های بازی در واقع از روی ورق های تاروت ساخته شده، پس باید یک ایده درباره خوندن سرنوشت در ورق ها وجود داشته باشه. اون درحالی که ورق دیگران رو پخش میکنه سرنوشت خودش رو در ورق ها جست و جو میکنه. اون انقدر درگیر بازی شده که تقریبا خالی از احساساته و این روی روابط اون تاثیر منفی میذاره.

"و اگر به تو میگفتم که دوستت دارم، شاید فکر میکردی مشکلی پیش آمده"

اون مردی نیست که احساساتش رو ابراز کنه، اما دلش میخواد اینکارو بکنه. هرچند خودش میدونه که تنها یک "چهره" داره که پشت یک "نقاب" پنهان شده، که میتونه همون نقاب بازیکن پوکر باشه.

خود استینگ میگه:

من میخواستم درباره یک بازیکن ورق بنویسم، یک قمارباز. کسی که شرط میبنده، نه برای بردن، بلکه برای اینکه چیزی رو کشف کنه. دنبال چیزی مثل یک نوع منطق روحانی در شانس یا احتمالات بگرده. یک نوع قانون علمی یا شاید قانون روحانی. پس این شخص یک جور فیلسوفه، میدونید، اون برای احترام یا پول بازی نمیکنه. فکر کنم فقط سعی داره یک قانونی رو کشف کنه. باید یک منطقی براش وجود داشته باشه.

اون یه بازیکن پوکر هست پس نمیتونه احساساتش رو ابراز کنه، در اصل هیچ چیزی ابراز نمیکنه. اون یه نقاب داره و اون نقاب هرگز تغییر نمیکنه. این برای یک بازیکن پوکر خیلی خوبه، اما برای یک عاشق چیز وحشتناکیه. اگه زنی با چنین شخصی رابطه ای داشته باشه باید زن بیچاره ای باشه. پس من سعی کردم یه داستان کوچیک خلق کنم که این مرد با شرط بندی دنبال چیزی میگرده و در همون حال روابطش رو از دست میده.

من به سرگذشت کارت های بازی نگاهی انداختم که در اصل از کارت های تاروت سرچشمه میگیرن. و کارت های تاروت خیلی قدیمی هستن، هزاران سال قدمت دارن. خشت به معنی پول هست، گشنیز به معنی اسلحه، پیک به معنی شمشیر و ، اوه، دل، دل به معنی عشقه. و بعدش چیزهای دیگه ای بهش اضافه کردم، میدونید، شکل کارت دل شبیه دل انسان نیست.

"میدانم که پیک ها شمشیرهای یک سرباز هستند، میدانم که گشنیزها سلاح ها جنگ هستند، میدانم که خشت ها به معنی پول برای این هنر هستند،اما آن شکل "دل" من نیست"

و اینجوری یک نوع تضاد بین واقعیت و خیال بوجود میاد....

خیلی عجیبه!
حتی توی هر دین و مذهب و دنیایی که باشی بازم دنبال یه هندسه ی روحانی میگردی...
بازم میخوای کشف کنی... حالا هر چیزی که باشه یا هر جایی که باشه حتی تو زمین بازی!

و بین همه ی اینها تنها یه چیز متفاوته اونم دله!

ممنون محمد..

همون اولم دست گذاشتم روی تک مصرع کلیدیش

یکتا سه‌شنبه 3 آبان 1390 ساعت 11:35 http://adi-nadi.blogsky.com

شعرای سینا رو دوست داشتم

سینا همیشه شعرای قشنگ انتخاب میکنه

شمالیه دیگه

یکتا سه‌شنبه 3 آبان 1390 ساعت 11:36

مهم نیست

چند بهار در کنار هم زندگی کنیم .

مهم آن است که

چند لحظه ی بهاری با هم زندگی خواهیم کرد

خیلی مهمه

بهاری باشی خانومی

یکتا سه‌شنبه 3 آبان 1390 ساعت 11:41

ﺍﺯﺕ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ/ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﭘﺮ ﺁﻩ ﻣﻦ

ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﻋﺎﺷﻖ/ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮔﻨﺎﻩ ﻣﻦ

ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯼ ﻭﻣﻦ ﻫﺮ ﺷﺐ/ﺗﻮ ﺍﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻡ

ﻭﻟﯽ ﺻﺒﺤﺶ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﺪﻡ/ﻫﻤﺶ ﺭﻭ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﯾﺪﻡ

ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯼ ﻭ ﮐﺎﺑﻮﺳﻢ/ﻫﻤﺶ ﺍﻣﻮﺍﺝ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﻮﺩ

ﯾﻪ ﻣﺮﻭﺍﺭﯾﺪ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ/ﮐﻪ ﺗﻮ ﻗﻠﺐ ﺗﻮﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ

ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯼ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯼ/ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎﺗﻢ

ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ/ﺗﻮ ﻗﻠﺐ ﭘﺎﮐﺖ ﻫﻤﺮﺍﺗﻢ

ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﯼ/ﮐﻪ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻟﺒﺮﯾﺰﻡ

ﮐﻪ ﻋﺸﻘﺖ ﺍﺭﺯﻭﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ/ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪ ﺗﻮ ﺗﻘﺪﯾﺮﻡ

ﻭﻟﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ/ﻧﺒﻮﺩ ﺣﺘﯽ ﻧﺸﻮﻥ ﺍﺯ ﻣﻦ

ﺗﻮ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﯽ ﺗﻮ ﺩﺭﯾﺎ ﻫﺎ/ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ..ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ !

ﺗﻮ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﯽ ﻧﻤﯽ ﺩﯾﺪﯼ/ﮐﻪ ﻣﻦ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺕ ﻫﺴﺘﻢ

ﺗﻮ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩﯼ/ﻣﻦ ﺍﻣﺎ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺴﺘﻢ

ﺗﻮ ﺭﻓﺘﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﺍﺭﻭﻡ/ﻭﻟﯽ ﭘﺎﺑﻨﺪ ﺯﻧﺠﯿﺮﯼ

ﻋﺬﺍﺑﺖ ﻣﯿﺪﻩ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ/ﻋﺬﺍﺑﻢ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ

ﺗﻮ ﺩﺭ ﮔﯿﺮ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻮﺩﯼ/ﻣﻦ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﯾﻪ ﺭﺍﻩ ﺣﻞ

ﯾﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺳﻮﻧﻪ/ﺩﻝ ﭘﺎﮎ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ

ﻭﻟﯽ ﺭﺍﻩ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﮐﺞ ﺑﻮﺩ/ﺗﻤﻮﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﺑﻦ ﺑﺴﺖ

ﻫﻤﻪ ﺩﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺭﻭﻡ ﺑﺴﺘﻪ/ﺗﻮﺍﻡ ﺩﺳﺘﺎﺕ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ

ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ ﺑﻮﺩﯼ/ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﻏﻔﻠﺖ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ

ﺗﻮ ﺭﻓﺘﯽ ﺍﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ/ﻫﻤﻪ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﺷﺪ ﻧﺎﺑﻮﺩ

ﭼﺮﺍ ﭘﺲ ﺑﺮﻧﻤﯿﮕﺮﺩﯼ/ﭼﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﻫﻢ؟

ﻫﻮﺍ ﺗﺎﺭﯾﮑﻪ ﻭ ﺳﺮﺩﻩ/ﺑﯿﺎ ﺑﺮﮔﺮﺩ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ

ﺑﯿﺎ ﺑﺮﮔﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ/ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺳﺎﯾﻪ ﺁﺑﯽ ﺑﻮﺩ

ﻧﺬﺍﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﻩ ﺷﻢ/ﺑﮕﻢ ﺍﯼ ﻭﺍﯼ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺑﻮﺩ !

ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ ﮐﻦ ﺍﺯﯾﻦ ﮐﺎﺑﻮﺱ/ﯾﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ

ﺩﻟﻢ ﮔﯿﺮﻩ ﭘﯿﺶ ﭼﺸﻤﺎﺕ/ﺑﺒﺨﺸﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎﻡ

ﺑﺒﺨﺶ ﻭﺍﺳﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﺨﻮﻧﻢ/ﻫﻤﻪ ﺷﻌﺮﺍﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻭ

ﺗﺤﻤﻞ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻣﻤﻨﻮﻥ/ﻏﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭ

ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻓﻘﻂ ﺍﻧﮕﺎﺭ/ﺗﻮﺭﻭ..ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮﺭﻭ ﺩﺍﺭﻡ

ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺵ ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻝ/ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ



نارون





نارونی

عااااااااااااااالی بود

من یه روز به عمرمم مونده باشه آآآآآخر حسرت شعر گفتن رو دلم میمونه

ببین کی گفتما


خیلی ساده و صمیمی نوشتی... واقعا زیباست و مطابق با واقعیت الانت

ر ف ی ق سه‌شنبه 3 آبان 1390 ساعت 11:41 http://www.khoneyekhiyali.blogsky.com

من چگونه ستایش کنم آن چشمه را که نیست ؟
من چگونه نوازش کنم این تشنه را که هست ؟
من چگونه بر این سنگفرش سخت
با چه گونه گیاهی نظر کنم
با چگونه رفیقی سفر کنم !!
من چگونه ستایش کنم این زنده را که مرد !؟
من چگونه نوازش کنم آن مرده را که زیست !؟

چقدر سوال!!!

چگونه ها همیشه هست...

مهم راه حلیه که ارائه میدی

و شما که فکر میکنم در جواب دادن توانا تر باشید ر ف ی ق عزیز

محمد سه‌شنبه 3 آبان 1390 ساعت 11:44

http://dc349.4shared.com/download/LApBqZbU/Shape_Of_My_Heart.rar?tsid=20111025-081012-b2bffad9
لینک دانلود آهنگ shape of my heart از sting
(یه عمری باید فکر کنی چه جوری فلسفه زندگی و عشق و روابط ادمها رو توی چند خط شعر جا داده...)

ممنون محمد

دی الش میکنم

دوستان!

دانلود کنید

کلا اگه قصد، فکر کردن باشه، با یه مصرع هم میری تا سال ها تو حال خودت...
و اینکه جا داده رو... موافقم

فاطمه سه‌شنبه 3 آبان 1390 ساعت 11:46

دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید

سلام بانو

سپاس...

و همیشه این خطوط در ذهنم جاری میشه از یاد تو...


آخرین سنگر سکوته

خیلی حرفا گفتنی نیست....

محمد سه‌شنبه 3 آبان 1390 ساعت 11:51

هممون قماربازیم توی این دنیا
ورقهایی که ما انتخاب میکنیم تا باهاشون بازی(زندگی)کنیم سرنوشت ما رو رقم میزنه ولی بین این انتخاب ورقها تونستی به قانون حاکم بر اون پی ببری؟!
تونستی به حکمت تقدیر پی ببری؟!
اصلا تویی که ورقها رو به بازی میگیره یا استاد بازی پوکر(خدا)
و هزارتا موضوع دیگه...
فلسفه ی این شعر رو دوس دارم جا میذاره برای اینکه آدم فکر کنه...
اینم ترجمه و تفسیر
فعلا

دنیا دنیای تشبیه...

و پر از مثال...

به هر چی فکر کنی یه سیکلی داره مثل زندگی انسان ها و یه قوانین خاصی مربوط به خودش...

مباحث فلسفی واقعا جالبن ... اما نمیدونم چراا هیچ وقت سراغشون نرفتم...

ممنون محمد

همین وسعت فکرت تو رو به خیلی جاها میرسونه

اونم تو این سن

یکتا سه‌شنبه 3 آبان 1390 ساعت 11:51

این شعر انکلیسی که محمد کذاشته آهنکش و شنیدم
مال فیلم حرفه ای باید باشه

دو جا تو ترجمه ش مشکل داشت
یعنی اشتباه بود ترجمه ش
اما واقعا این آهنک و دوس دارم..
تو شنیدی فریناز؟
اکه نشنیدی میسندم واست ..
نوای دلنشینیه...

من نشنیدم... حالا لینکشو گذاشت اگه دانلود نشدبهت میگم نارون

مشکلاتتونو خودتون با هم حل کنین دیگه

محمد خان!

نارونی زبان خونده ها

گفته باشم

یکتا سه‌شنبه 3 آبان 1390 ساعت 12:29

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن کیاه عجیبیست که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوجه تنها ترم
بیا تا برایت بکویم جه اندازه تنهایی من بزرک است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را بیش بینی نمیکرد
و خاصیت عشق این است


Sohrab..

چقدر این شعرشو دوست دارم...

پر از خاطره ست واسم...



یکتا سه‌شنبه 3 آبان 1390 ساعت 12:34

باید امشب بروم
من که از بازترین بنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیج جشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدین یک باغجه مجذوب نشد
هیج کس زاغجه ای را سر یک مزرعه جدی نکرفت
من به اندازه ی یک ابر دلم میکیرد
وقتی میبینم حوری
دختر بالغ همسایه
بای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه میخواند

کلا هر چی شعر باشه که اسم نارون توش باشه قشنگه


اونو خیلی دوست دارم که میگه...


آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی

سایه نارونی تا ابدیت جاریست

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد