| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
هواللطیف...
میگویند کفتر جلد به خانه اش باز میگردد، حال هر چقدر هم اینستا و تلگرام و واتس آپ و هزار راه ارتباطی دیگر باشد، آخر اینجا یک حال و هوای دیگری دارد... با ناامیدی بلاگ اسکای را نوشتم و خدارا شکر که سایت باز شد... چقدر خوشحال شدم که میتوانم به خانه ی آرامش پنهانم پناه بیاورم و بنویسم... بنویسم از روزهایی که سخت میگذرد... از روزهایی که از کمترین امکانات زندگی در قرن بیست و یکم محرومیم... شاید آیندگان حتی این روزهای ما را باور هم نکنند! اما حقیقت این است که چنین روزهایی دارند سپری میشوند... روزهای بی اینترنتی... روزهایی که نمیشود به بازارهای جهانی وصل شد... روزهایی که شبیه قفس است در خانه های نهایتا ۱۰۰ متری... روزهایی که به بچه هایم نگاه میکنم و برایشان دعا میکنم که کاش برای آن ها اوضاع خوب بشود... کاش بتوانند زندگی هایشان را قشنگ تر از ما بسازند... ما خیلی جنگیدیم و هر چقدر جنگیدیم باز هم عقب ماندیم... باز هم هشتمان گرو نهمان شد و نشدآنچه که باید بشود...
حالا حسرت یک مشهد ساده یا یک کیش حتی ۳ روزه به دلم مانده... کربلا را که نگو... نزدیک به ۸ سال دارد میشود که از بین الحرمین بهشتش محرومم... و همیشه این افکار به سراغم می آید که تقصیر که بود؟! من؟ انتخابم؟ بقیه؟ جامعه؟ دنیا؟ یا... شاید هم تقصیر هیچکس نیست... شاید باید صبر کنم تا به قول مادرم این آش هم بپزد... اعتقادش بر این است که هر اتفاقی شبیه آش است و باید بپزد تا جابیفتد و قابل استفاده شود...
و این صبر مرا تبدیل به آدم دیگری نموده.... در خواب و خیال های نوجوانی و جوانی هایم هیچ گاه این حد از صبر و تحمل را نمیدیدم... من هر جا میخواستم میرفتم... هر چه میخواستم میتوانستم در لحظه بخرم... هر کاری میخواستم میکردم... و اهدافم میرسیدم... مسیرم را تغییر میدادم... حتی طلا که حالا طلا شده چه راحت میخریدم...
سفر ها هم که بر عهده خانواده بود... و بهترین جاها میرفتیم...
اما حالا
انگار در این شهر اسیر شده ام... باید ماه ها پس انداز کنیم تا بشود یک سفر ساده رفت...
باید حتی سال ها پس انداز کنیم تا بشود یک سفر مثلا خارجی رفت آن هم نه اروپا و حتی ترکیه و اطراف، یک کربلا... کربلایی که بعضی از آدم ها را میشناسم اطرافم که ماهی یک بار میروند و حتی شاید دوبار در ماه....
مگر زندگی این نبود که هر روز بهتر از دیروز شود؟! مگر نتیجه ی تلاش هایمان نباید این میشد که هرروز اوضاعمان قشنگتر و راحت تر از دیروزمان شود؟! پس چرا این طور شد که چیزی که این ماه میتوانی بخری شاید ماه دیگر نتوانی....
از لباس و لوازم زندگی گرفته تا حتی خوراکی ها... نه خوراکی های گران که همین خوراکی های دم دستی...
در جایی از تاریخ زندگی میکنیم که فشار و استرس و قلب درد و بدن درد و این همه ناامیدی، هرروز به اوج خود میرسد اما روز دسگر میبینی که امروز اوجش بوده نه دیروز... به قول بازارهای مالی، امروز کندل جدیدی زده و به تارگت جدیدی رسیده...
اینکه از کجا این نمودار سراشیبی برمیگردد را نمیدانم، اصلا برمیگردد یا نه؟!
حتی درخت امید هم دارد خشک میشود...
من این روزها قلب را درون سینه ام حس میکنم که میتپد... درد میگیرد... میسوزد... یکهو خالی میشود... انگار از جایش کنده میشود... و این همه تجربه حق روزمرگی های زندگی هامان نبود....
نمیدانم دعاهایم دقیقا از کدام مسیر میرود که به آسمان نمیرسد؟!
نکند راه آسمان را هم بسته اند؟!!!!
و سخت ترین چیز برا من این روزها سلامت روان بچه هایم است... اینکه با هر صدایی صدای تلویزیون را بالا تر کنم که نشنوند و اگر هم ببینند و بشنوند بگویم مامان این ها جشن چهارشنبه سوریست دارند بازی میکنند و جشن میگیرند