| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
سلام مهدی جان...
دیگر سلام های ساده برایم زیباترند و من راحت و بی تکلف اولین کلامم را با سلام آغاز می کنم...
راستش را بخواهی دلم در این سرمای زمستانی کمی یخ بسته است...هر آدینه با طلوع خورشید انتظارنامه ای دیگر از میان انگشتان دلش برمی خیزد و به امید رسیدن به مقصد حضور تو، تا شب هزاران بار حدیث راه می سراید و دلش بر قاصدیست که قول داده هر هفته تا شما پرواز کند...
مهدی جان!
قاصدک، انتظارنامه هایم را به شما می رساند؟ اگر می رساند پس چرا تمام نامه هایم بی جواب مانده اند؟ چرا آخر تمام نامه هایم سنگینی نگاهی و ژرفای سکوتی رازآلود عیان می شود نه جوابی که با گوش هایت بشنوی و با چشمانت بخوانی و با زبانت زمزمه کنی... چرا جواب هایتان نه مهر تایید است و نه امضای عدم آن!؟
دلم جواب می خواهد...این روزها از تمام زمین و زمان جواب های سوالات تاریخ گذشته ام را درخواست می کنم...
می شود از میان نامه های رسیده بر در خانه تان، جواب یکی از آن ها را برایم بفرستی؟!
راستی تو آخرین امامی... همان که راه راست را می نمایاند و دین را با خوش لهجه ترین واژه های هستی برایمان مشق می کند... حالا بیا و بگو دعایمان چه باشد؟!
آمدن تو میان دنیایی که اکسیژن آن روز به روز تحلیل می رود و سینه هایمان را غرق در فشاری در عمق عمیق ترین درد ها می فشارد!
یا نیامدن تو و آمدن ما به سوی تو در دنیایی دیگر... دنیایی که احترام حضور تو را داشته باشند...دنیایی که بتوانی دستت را بر شانه های هم نفسی از جنس آدمیت خود بگذاری و یا علی بگویی و برخیزی...
ما بیاییم
یا تو می آیی؟
ما سینه هایمان را شرحه شرحه از فراغ بسوزانیم یا تو ما را رهنما می شوی؟
چه حرف هایی که میان کلمات با شعور پنهان می شوند... و خدایمان و تو و این کلمات می دانند حالی که من دارم را! حالی که این انتظارنامه دارد را...
چقدر زمین تو کوچک است پروردگارم...
می شود ما را تا امامت به بیکران هستی ات ببری؟؟
اَللهــمَّ َعَجِّــلْ لِوَلیِـــکَ الْفَـــرَج
ادامه مطلب ...
بغض روزهایم درگلوی زمان گیر کرده است
آب می خواهم
گوارای وجودم باشد
زلال نفس هایم
آب می خواهم
خنکای داغ دلم باشد
طراوت گلبرگ های پژمرده ی قلبم
آب می خواهم
آبی بی رنگ
آبی بی ریا
آبی که نه رایحه ی خوشش مستی به بار آرد
و نه طمع دل انگیزش دنیا دنیا دلتنگی...
بغض های خفته بر گلویم آرام ندارند...
دلم می خواست چونان کودکان رها از زندگی بر تاب رنگین کمان می نشستم و تا دنیا دنیا بود بر انحنای خوش نگاهش تاب می خوردم.
دلم می خواست چون کودکان آزاد و بی غل و غش، بر سرسره ی خروشان آبشارها می خوابیدم و مست آهنگ زیبای آب و چلچله های شباهنگ، آبتنی می کردم...
دلم می خواست کسی دل تنگ مرا درون سینه ام چنگ می زد و می کَند و تا دورترین حوالی آسمان ها پرتاب می نمود... و شاید تا خورشید... تا کوره ی آتشین هستی... تا جایی که سوختگان را نشاید رسیدن و گفتن و سرودن...
بغضی عجیب چند روزی ست راه گلویم را سد کرده است.دلم می خواست دستانم را تا جایی که می شد باز می کردم و هوا را حتی همین هوایی که داغ دل باران و برف و زمستان را بر شانه هایم جا گذاشته است، با تمام بودنم در آغوش ریه هایم می کشیدم و بغض ایستاده بر گلوی کوچکم از جویبار هوا پرشی می نمود و تکانی می خورد مگر تا همیشه به نیستی واصل شود...
بغضی که دلیلش را نمی دانم... گاه دلم تنگ می شود...تنگ تمام آنانی که لحظه های خوش مرا رقم زده اند... تنگ آنانی که چون ماهی های فرز و گُرز در دریای دل بی تابم شنا می کنند...
گفتم دریا...
چقدر دلم برای دریایم تنگ است...دریایی که کاش تا همیشه دریا می ماند و نمی دانم چرا حالا از آن همه موج و صخره و ساحل و صدف و اعماق شگرف گونه اش چیزی باقی نمانده است....
روزی شاخه ای شکست... و من گریستم.روزی دلی شکست و من باز هم گریستم... و نمی دانم این همه اشک از کجا می آیند که فقط در انتظار اتفاقی غیر عادی اند تا رگبارشان تمام گونه هایم را از داغی بسوزاند...
امشب داشتم فکر می کردم چه خوب است میان سرمای نفس هایم اشک هایم هنوز داغند!
دلم می خواهد بغضم را با تمام اشک هایم می باریدم و با تمام کلماتم به اینجا می پاشیدم و با تمام آه هایم آن را در اعماق سینه ام فرو می ریختم! اما چرا نه من آرام می شوم و نه این بغض سرکش آرام می شود و نه روزهای سرد و زمستانی ام!!!
اما هنوز من عاشق زمستانم و عاشق این ماهم و تمام بغض چموشم را می بخشم چرا که در این روزهای بهمن بر من آوار گشته است...
اما هنوز نمازم را ایستاده می خوانم...
هنوز می توانم بر پاهایم بایستم و راه بروم...
امروز لحظه ای خندیدم...
پس هنوز می توانم جلو آدم های اطرافم ماهرانه آنچنان بخندم که کسی فریاد بغض های ایستاده بر گلویم را نشنود...
هنوز به روزهای خوش بهمن امید دارم... به بارانی که قرار است هر روز ببارد و یادش می رود... به ابرهایی که گاهی تمام آسمان را در آغوش می کشند و خوابشان می رود...
هنوز به روزهای خوشی که قرار است بیایند امید دارم...
هنوز به تو ایمان دارم خداوندگارم...
هنوز به تو ایمان دارم...
سلام آقای خوبی ها
سلام و درود و تبریک آقای مهربانی ها
سلامم برای سلامتت و تبریکم برای آمدن نور...
امروز را نه درددل های درد آور که امروز جشن و سرور و عشق و شور و شعف است...امروز از بطن مبارک آمنه نامی، خورشیدی می تابد.... امروز دستان کوچک طفلی درخشان بر زمین و صورت دلربایش تا آسمان ها بلند است.... امروز همه می دانند چه روزی است...جد بزرگوارتان ازلابه لای آسمان های هفتگانه بر زمین می آید... امروز راه زمین تا آسمان همه گلباران است و ستاره ها در پس درخشش زرین آفتاب رقص کنان می خندند....
و شما که یگانه یادگار آن بزرگ مرد عالمید... شما که تنها امام راستین روی زمینید... شما که تنتان بوی خوش گل محمدی می دهد... شما که وجودتان در هاله ی محبت مادر زمان روییده است... شما که صاحب مجلس این روزهایید... آری مهدی جان شما که صاحب این همه شور و شوق و شادمانی هستید.... بر شما مبارک باد میلاد مهربانترین مهربان دنیا... بر شما مبارک باد میلاد رسول زمین و زمان... او که خدایمان واسطه اش آفرید... واسطه ی خیر و برکت برای من و او و تمام جهانیان...
شاد باش آقای من... شاد و خوش و خندان باش که خداوند حافظ سلامتی ات و محمد مصطفی حافظ روح و جانت است....شاد باش که لحظه هایی بدین شور و شعف را نه توان گنجاندن در کلمات! که سکوتی و لبخندی و طراوت روحی و شادابی جانی و نفس های خوش گل سرخی و دنیا دنیا آرامش می طلبد...
بر تو تبریک باد... بر تو مبارک باد میلاد دو عزیز دل زلالت آقا جان...
و کاش
آمدن تو
در این بزم و شور و سرور
کاممان را شیرین تر از تمام شیرینی های دنیا می کرد...
و باز هم سلام و تبریک و درود و تهنیت مولای من... آقای خوبی ها
اَللهــمَّ َعَجِّــلْ لِوَلیِـــکَ الْفَـــرَج
