آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

پنجاهمـــین جمعـه ی انتــظارت

سلام مهدی جان...


از انهدام روزهای بنفشه باران، دلم به رنگ داغ شقایق های سرخ گشته است...

آری امام من... امروز نه شکایه دارم و نه گله از سقوط چراغ های سرسرای حضور...اما درد دارم...درد دیدن و دم نزدن ها! درد سوختن و ساخته شدن آنان که در جایی دور با نمادی از جنس شیاطین سربرآورده از اوهام افکارشان، دنیای تو را و قداست حضور و ایمان بر ظهور تو را... و خاندان عترت تو را و خدای من و خدای تو و خدای یگانه ی ما را، به تمسخر گرفته اند... از آنان که قدرت را  برای خود و برای هر آنکه همنفس و هم پیمان آنان است جاویدان می بینند و  نمی دانند هر روز جهانی تازه می روید از سیلاب دلی شقایق گشته...و نمی دانند لحظه ها نیز نه عهد و نه وفایی راست دیگر چه رسد به قدرت های زاده ی افکار چپ جهتی شان...آنگاه که بر شمال می نگری!


اضطرار ظهور تو در لابه لای جیب های بادآورده شان گم می شود...و فلسفه ی بودن تو را با منطقی ترین واژه های عصیان، به عدم سوق می دهند...

من امروز از افراط در اصراف های به ظاهر نشسته سخن ها دارم...و چه کسی داند حرف های مرا؟ که تا به عمق آن، شیرجه ی نیاز نزنی تو را نه همدل روزهای صعب انتظار و نه فهم واژه های داغ بی قرار...

لطافت و هرم کلام برای توست مولای من، نه آنان که در لوای ظاهری خواستنت، با باد در پس پرده ها حرف های پنهانی دارند...

و قاطعانه ایستادن ها در خط مقدّم ِپیشواز ظهور تو برای همان یگانه دل هایی ست که عطر خوش نرگس و یاس های سپید و بنفش، از عمق ریه هایشان استشمام می شود... همان هایی که حس نزدیکی در حضورشان، لبخند ایمان بر لبانت می نشاند و نور آرامش بر قلبت می پاشد و نسیم خنکی بر ابروهای گره خورده از اضطرارت می بارد...تا هستی ِتو جان گیرد و نفسی عمیق از عمق وجودت بیرون آید و خیال تو آرام گیرد که در خط مقدّمی بدین صعب و نفس گیــر، تو تنها نیستی...که خدایی هست... خدایی هست و نفس هایی خدایی هنوز بالا و پایین می روند... راستی حس کرده ای چه صلابت شیرینی است؟

حس کرده ای آن اولی ها چه پوچند و پوشالی و دومی هایی که کوه در برابر صلابتشان به سجده می رود؟

و یادم آمد آنگاه که موسی قصد فرعون نموده بود...آنگاه که مامور به سرکوب طغیان و طغیانگرانی از آن جنس در ابعاد جاهلانه ی آن زمان گشته بود...

و گفت:

رَبِّ اشْرَِحْ لِی صَدْرِی...

ای پروردگار من! سینه مرا برای من گشاده گردان...


وَ یَسِّرْلِی اَمْرِی

و کار مرا آسان ساز...


وَحْلُلْ عُقْدَةَ مِّن لِّسَانِی

و گره از زبانم بگشای...


یَفْقَهُواْ قَوْلِی

تا (مردم) سخنم را فهم کنند...


وَاجْعَل لِّی وَزِیراً مِّنْ أَهْلِی

و از خانواده ی من یاوری برایم قرار ده...


هَرُونَ أَخِی

برادرم هارون


اشْدُدْ بِهِ أزْرِی

و به او پشت مرا محکم کن


وَأَشْرِکْهُ فِی أمْرِی

و او را در امر رسالک من شریک ساز...


کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیراً

تا بسیار به ستایش تو بپردازیم...


وَ نَذْکُرَکَ کَثیراً

و تورا بسیار یاد کنیم.


إِنَّکَ کُنْتَ بِنَا بَصِیراً

که تو بر احوال ما بصیر و بینایی...



و خدای تبارک و تعالی فرمود:

قَالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یَمُوسَی

آنچه خواسته بودی به تو اعطا گردید...


وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلَیْکَ مَرَّةً أُخْرَی

و ما بار دیگر بر تو نعمت بزرگی داده ایم...


و بار دیگر فرمود:

وَاصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی

و تو را برای خود برگزیدم...


و درجواب ترس موسی و برادرش هارون فرمود:

قَالَ لَا تَخَافَا اِنَّنِی مَعَکُمَا أَسْمَعُ وَ أَرَی

فرمود:( هیچ) مترسید، من با شمایم، می شنوم و می بینم...



و دو دل در پناه معبود بی انتهایشان آرام گرفت...


و اینک...

خط مقدمی دیگر در راه است...

بشتاب به یاریمان پروردگارا...




نایت اسکین


اَللهــمَّ َعَجِّــلْ لِوَلیِـــکَ الْفَـــرَج

عین و شین و قاف

 


 

زرّین نگارین انوار  ِگرمــــ تو را 
در لا به لای شـــاخه های جانــــ 

در انحنای خشک برگــــــ های زمانــــــ 

و در شریانــــــ شورانگیــــــز روح و روانـــــ
به پهنــــای واژه ای  عـــظیـمــــــ  

در امنـــــــ ترین جایگاه وجود 

جای داده امــــــ ... 

  

وحالا 
بوسه های ابریشمینــــــ انوار تو 

بر آبی سرای دریـــــای دلمــــــ 

چه شـــــاعرانه می بـــارد... 

 

و التــهابی غریبـــــ 
به عشـــوه ای طنّــــاز
لا به لای شـــاخه های جانـــــ 

عشقــــــ ـبازی می کنـــد...

.

ادامه مطلب ...

*رمز پست های گل مریم*

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

Forever End!

گفتی  Forever

گفتم تا همیشه! با چه کسانی؟

گفتی  Forever with you

و دلم آرام بود...

آرام آرام که تو تا همیشه با ما می مانی...


حالا آمده ام به سرایت...سرای خوش دوستی های پاک و صمیمی مان...همان جایی که عطر خوش گل مریم، از ابتدای بودنم در این دنیای دل های زیبا مرا مست حضور تو کرده بود...

اما...

هنوز جیرجیرکان می خوانند...هنوز خورشید طلوع می کند... هنوز شب ها ماه در ظلمت سیاهی ها می رقصد... هنوز نفس ها می رود و می آید و هنوز زندگی هست...

نگو که همیشه ات همین جا تمام گشت؟!

نگو که دنیایت به مبادا رسیده است!

نگو از درد هایی که ناخواسته بر پیکره ی وجودت می پیچند!

نگو که دنیا به قدر عطر خوش شاخه ای مریم، آب و نان و نور و خاک نداشت!


عزیز من!

همراز خوش روزهای سخت من!

رفیق همیشگی لحظه های بی نفس اینجایی!

گل مریمم!

تو بگو چگونه پر پر شدنت را تاب بیاورم؟!

تو بگو چه کسی مرا آرام کند؟!

تو بگو به کجا پناه برم؟!

تو بگو با دلم چه کنم؟!


اشک های بی امان من، دیگر نبارید... بگذارید همین عطر خوش مانده از گلبرگ های پژمرده ی گلی با بوی مریم، تا همیشه در آغوش مشامم آرام بیارامد...

صدایی می آید از دورهای دور که حدیث فراق می خواند و غم وصال...


من که گفتم

حسرت آغوش

بماند همه عمر...



http://s1.picofile.com/file/7314388602/77556931328352tuberose.jpg

چهل + نهمـــین جمعـه ی انتــظارت

سلام بر شما مهدی جان...

شمایی که امام مایی..آخرین امام ما..همان که چشم های دنیایی مان هنوز به دیدن رخ ماهتابی شان بصارت نیافته است...همان که لاله ی گوش هایمان، تشنه ی قطره ای از زلال خوش کلام خدایی اش است...همان که همه می گویند او روزی از بطن حادثه ای عظیم جوانه خواهد زد.

در میان تلاطم دل های این روزها، در میان آدمیانی که همه درگیرند و از جایی به جای دیگر پیوسته می دوند مگر زندگی به رسم مردانگی لبخند مهربانش را نثار پاهای خسته از دویدنشان کند، در میان انبوه حادثه های تلخ و شیرین، در میان تمام روزهایی که راستش را بخواهی سخت می گذرند، دل من به امید آمدن تو هنوز هر جمعه سر کوچه ی تنگ و تاریکش را آب می پاشد...هنوز آب گلدان یاس های خشکیده بر سر تاقچه اش را تازه می کند...و هنوز هر آدینه که می شود چشمانش از شرقی ترین مشرق عالم طلوع تو را به انتظار می نشیند...

راستش را بخواهی دیگر آدینه هایم رنگ و بوی تو را گرفته اند.حتی امروز که نمی توانستم برای تو بگویم چرا دلم عجیب می خواهد که تو بیایی...


مهدی جان!

شب شکایه های مرا می شنوی مولای خوبی ها؟

سپیده نیازهایم را چه بزرگوار؟

هر آدینه تمام روزهای گذشته را ورق می زنم و می بینم هر بار نیاز به آمدن تو بیشتر از همیشه حس می شود...

آدم های اینجایی همه خاکی گشته اند.راهشان در پس و پیچ جاده های خاکی زندگی گم گشته است... و شاید امیدشان به همان نورهای مصنوعی ساخته ی دست های زمینی شان است هنوز... آدم های اینجایی وقتی به جایی می رسند اصل خود را به فراموشی می سپارند... اینجا هر روز برای بیشتر ماندن و بیشتر دل بستن و بیشتر نفس کشیدن تلاش می کنند و نام تلاش هایشان می شود علمی جدید... تلاش هایی که نفسشان خوب است اما آدم ها آن ها را پله ای می سازند برای خروج از چار چوب اختیار و انتخابی انسانی...

آدم های اینجایی گاه به جایی می رسند که یادشان قرار است به کجا بروند.و راه هایشان گاه به قدر میلیون ها فاصله ی نوری می لغزد...

دلم می خواست همه در راه هدف صرف می شد...تمام تلاش های شبانه روزی انسان هایی که گاه خوب می فهمند... تمام دلی که ارزشمندترین نقطه ی هستی بر زمین بیکران تن است...و دل های انسان ها چه خوب می شد اگر مملو از حضور تو می گشت.

کسی که از سوی خدا بیاید و خدایی باشد و راه رسیدن به مطلق بی نهایت را بر ما آشکار سازد...


و اما کاش مثل همین یک سالی که دلم به رنگ و بوی خوش حضور تو خو گرفته است،دل های بی شماری همه تو را و آمدنت را بخواهند و تو روزی از میان همین روزهای سپید زندگی بر این خاک سرای سرد و سخت، جوانه زنی و تا دنیا دنیاست بودنت آرامش جان و روح و روان ما باشد مولای مهر و محبت و عشق و دلدادگی های پاک...مهدی جان!




نایت اسکین


اَللهــمَّ َعَجِّــلْ لِوَلیِـــکَ الْفَـــرَج